صفحه اصلی پژوهش نقد کتاب فرائد، قسمت سوم: «معجزه» و شبهاتی دربارۀ آن

نقد کتاب فرائد، قسمت سوم: «معجزه» و شبهاتی دربارۀ آن

51 خواندن ثانیه
0
0
24

اکبر بيرامي

 

چکیده

معجزه، یعنی آنچه حجت خدا ارائه دهد و هرکسی غیر او از آوردنش عاجز باشد. با توجه به عجز سران بابی و بهائی از ارائه چنین دستاوردی، پیروانشان تصمیم گرفتند تا لزوم ارائه معجزه از سوی حجت الهی را از بنیاد براندازند و در دفاع از باب و بهاء، از بهای معجزه بکاهند. این نوشتار ابتدا کلیاتی دربارۀ معجزه و جایگاه آن در اثبات حجّیت الهی بیان می‌کند، سپس به نقد و بررسی شبهات فرائد گلپایگانی نسبت به اندیشۀ معجزه در اسلام می‌پردازد.

کلید واژه: معجزه، باور بهائیت دربارۀ معجزه، نقد ادله بهائی، بررسی شبهات دربارۀ معجزه، نقد کتاب فرائد گلپایگانی.

 

پیشگفتار

یکی از نقاط عطف اندیشۀ بابی و بهائی، این است که پایه‌گذاران این اندیشه، نه در قامت نظریه‌پرداز دینی یا پیشوای صوفی، بلکه در کالبد پیامبر الهی و آخرین منجی بشریت ظاهر شده‌اند. بی‌تردید اگر علی‌محمد باب یا حسین‌علی بهاء، خود را دانا به مرام درویشی‌ و آشنا به آموزه‌های عرفانی بازشناسانده و برای خویشتن، پیروانی گرد می‌آوردند، هرگز این گستره از نگاه‌های منتقدانه و چالشگر را به خود برنمی‌انگیختند، اما ادعای «پیامبری» و «مهدویت» و «پیوستگی ویژه با آفرینندۀ هستی»، سبب شد تا هسته‌های نخستین بابیت و سپس بهائیت، از سوی باورمندان به خداوند و به‌ویژه مسلمانانی که باور به پایان‌یافتن بساط پیامبری به‌واسطۀ رسول خاتم صلی الله علیه و آله و سلم  دارند، دستخوش پرسش‌ها و چالش‌های بنیادین گردند و بخش برجسته‌ای از نیروی رسانه‌ای مبلغان بهائی‌گری، همواره برای حل‌وفصل ناسازگاری میان شیوۀ پیامبران راستین با رویکرد ناتراز باب و بهاء صرف گردد.[۱]

یکی از اشکالات همیشگی که به آیین بابی و بهائی‌گری گرفته می‌شد این بود که این دو مدعی پیغمبری، چرا هیچ نشانی از اعجاز الهی ندارند؟! مگر آنان فرستادگانی راستین از سوی آفرینندۀ هستی نیستند؟ پس چرا هیچ یادمانی از الهی بودن فراخوان ایشان یافت نگردید و خداوند متعال از واگذاری توانایی ویژه که در زمینۀ پیوستگی با خداوند، آنان را از همۀ انسان‌ها جدا و برجسته گردانَد و گواهی تاریخی بر راستین بودن هر دو باشد، پرهیز نمود؟! این پرسش ساده را همواره خردمندان باورمند به خداوند از مدعیان نو می‌خواستند و آنان را در معرض چالشی سخت قرار می‌دادند. بی‌تردید آنان که با صاحب غیب، پیوند راستین داشتند از این آزمون سربلند برآمده و آنانی که به آهنگ دکان‌داری پیش‌آمده بودند، سرافکنده می‌شدند. این نه‌تنها درباره مدعیان پیامبری، بلکه دربارۀ فرستادگان از سوی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف  نیز صادق بود.

شیخ طبرسی رحمةالله علیه، نگارندۀ تفسیر مجمع‌البیان، دراین‌باره نکتۀ ارزنده‌ای دارد:

و أما الأبواب المرضیون و السفراء الممدوحون فی زمان الغیبة، فأولهم: الشیخ الموثوق به أبوعمرو‌بن ‌سعید العمری… فلما مضى لسبیله قام ابنه أبوجعفر محمدبن‌عثمان مقامه و ناب منابه فی جمیع ذلك، فلما مضى هو، قام بذلك أبوالقاسم حسین‌بن‌روح من بنی‌نوبخت، فلما مضى هو قام مقامه أبوالحسن علی‌بن‌محمد السمری و لم‌یقم أحد منهم بذلك إلا بنص علیه من قبل صاحب الأمر علیه السلام و نصب صاحبه الذی تقدم علیه و لم‌تقبل الشیعة قولهم إلا بعد ظهور آیة معجزة تظهر على ید كل واحد منهم من قبل صاحب الأمر علیه السلام، تدل على صدق مقالتهم و صحة بابیتهم.

اما باب‌های پسندیده و سفیران ستودۀ امام مهدی در دوران غیبت: پس نخستین ایشان، شیخ نکوپژواک، ابوعمروبن‌سعید عَمری… پس از او پسرش ابوجعفر محمدبن‌عثمان که بر جای او نشست و بر هرآنچه پدر، می‌نمود، نمایندگی یافت. پس از او ابوالقاسم حسین‌بن‌روح از خاندان نوبخت و پس از او ابوالحسن علی‌بن‌محمد سمری. هیچ‌کدام از این‌ها، مگر با سفارشی نگاشته از سوی صاحب الأمر و نصب از سوی فرستادۀ پیشین، بر جایگاه بابیت برنمی‌خاستند و شیعیان نیز سخنان آنان را پس از آن می‌پذیرفتند که معجزه‌ای به دست هرکدام از ایشان ابراز می‌شد که از سوی صاحب الأمر بود و این معجزه، بر راستی سخنان آنان و درستی بابیت ایشان رهنمون می‌گشت.[۲]

شیخ طبرسی رحمةالله علیه دربارۀ نخستین فرستادۀ حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ، به‌طور ویژه می‌نویسد:

كان أبوعمرو عثمان‌بن‌سعید العمری قدس الله روحه باباً لأبیه و جده علیهما السلام من قبل و ثقة لهما، ثم تولى الباقیة من قبله و ظهرت المعجزات على یده و لما مضى لسبیله قام ابنه أبوجعفر محمد مقامه رحمهما الله بنصه علیه و مضى على منهاج أبیه.

ابوعمرو عثمان‌بن‌سعید عَمری که خداوند روانش را پاک گرداند، به سبب درستکاری‌اش، پیش‌تر باب پدر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف  (امام حسن عسکری) و پدربزرگش (امام علی هادی) بود و پس از آن دیگر مسئولیت‌ها را نیز بر عهده گرفت و به دست او معجزات هویدا شد؛ هنگامی‌که او از جهان روی برتافت، پسرش ابوجعفر محمدبن‌عثمان بر جای او نشست، به‌واسطۀ نصّی از سوی پدرش و بر شیوۀ او راه پیمود.[۳]

عمادالدین طبری رحمةالله علیه در اسرار الإمامه می‌نویسد:

و یراه الثقات بالسفارة وكانت للسّفَرة معجزات دالة على صدقهم.

حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف  را فرستادگان قابل‌اعتمادش می‌دیدند؛ این سفیران دارای معجزاتی بودند که موجب درست دانستن گفته‌هایشان می‌شد.[۴]

عبدالرزاق لاهیجی رحمةالله علیه در گوهر مراد می‌گوید:

آن حضرت را در وقت غیبت صغرى؛ وکلای جلیل‌القدر بوده‌اند ظاهر و معروف باسمائهم و أنسابهم و أوطانهم كه خبر می‌دادند از آن حضرت به معجزات و کرامات و جواب مشكلات، مانند: عثمان‌بن‌سعید العمری و أبی‌جعفر محمّدبن‌عثمان و قاسم‌بن‌الحسین بن‌روح النوبختی { ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی} و علی‌بن‌محمّد السّمری و كان كلّما قربت وفاة أحد منهم عیّن علیه السلام  من یقوم مقامه بآیات وكرامات شاهده بتصدیق ذلك.[۵]

گفته‌های بالا، دارای دو نکتۀ ارزنده است: نخست. سفیران حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ، با نشان‌دادن معجزاتی مهم، بر جایگاه بابیت و فرستادگی از آن حضرت عجل الله تعالی فرجه الشریف  برمی‌خاستند. دوم. شیعیان فقط پس از آنکه معجزاتی از سوی آن فرستادگان می‌دیدند، بابیت ایشان را می‌پذیرفتند.

پس وقتی درباره وُکلا و فرستادگان یکی از حجت‌های الهی، این‌چنین دقت‌نظری از سوی شیعیان به‌ کار رفته، چالش‌هایی که از سوی ایشان درباره مدعیان پیامبری ارائه می‌شود، چشمگیرتر و سخت‌تر خواهد بود.

نویسندۀ فرائد که خود از این ماجرا باخبر است، در زمینۀ معجزه، انگاره‌ها و ابهام‌های فراوانی پیش آورده است و با وجود تلاشش برای کوتاهی و چکیدگی مقالۀ اولیه‌اش، فصلی به نام: «فصل رابع در کیفیّت استدلال به معجزات» گشوده و بیش از هشت هزار واژه در ناکارآمدی معجزه و اینکه علی‌محمد باب و حسین‌علی بهاء، بدون معجزه نیز سربلند هستند، نوشته است. نوشتۀ او بسیار درهم‌تنیده و بی‌سامان است، اما می‌توان به چهار بخش کلی درآورد:

بخش نخست. ادله عقلی منافی با معجزه.

بخش دوم. ادله قرآنی منافی با معجزه.

بخش سوم. گفته‌های دانشمندان اسلامی در فروپاشی جایگاه معجزه.

بخش چهارم. توانمندی باب و بهاء در آوردن معجزه!

گفتار ما نیز بر دو بخش خواهد بود: بخش نخست. بیان کلیاتی دربارۀ معجزه و جایگاه آن در اثبات حجّیت الهی؛ بخش دوم. نقد و بررسی عبارات فرائد در موضوع معجزه.

بخش نخست. کلیاتی دربارۀ معجزه و جایگاه آن در اثبات حجیت الهی

معنای واژگانی و اصطلاحی «معجزه»

معجزه در واژه، صیغۀ فاعل از واژه «اعجاز» و از ریشه «عجز» است. اعجاز یعنی ناتوانی و تأخیر از انجام کار. معجزه یعنی چیزی که فرد از انجامش ناتوان و دور باشد.[۶]

در قرآن بارها از این واژه بهره گرفته شده و مراد از آن ناتوانی و عدم دسترسی است، برای نمونه:

«وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللَّهِ» (توبة: ۲). «وَ مَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ» (عنكبوت: ۲۲)، «وَ الَّذِینَ سَعَوْا فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ» (سبأ: ۵).

در اصطلاح دینی، معجزه این‌چنین تعریف می‌شود:

الفعل الخارق للعادة الذی یصدر على ید صاحب المنصب الإلهی فی وقت التحدّی و لایستطیع أحدٌ الإتیان بمثله.

کار خارق عادتی که به دست صاحب جایگاه الهی در هنگام تحدّی صادر می‌شود و فرد دیگری توان آوردن چیزی همانند آن را ندارد.[۷]

پس اینکه گفته می‌شود: «کار خارق عادت»، یعنی کارهایی که گرچه شگفت‌آور باشند، اما طبیعی و مرسوم شمرده شوند، از این دامنه بیرون هستند و اینکه گفته می‌شود: «به دست صاحب جایگاه الهی»، یعنی رفتار جادوگران و دراویش و مرتاضان از آن دور است و نیز رفتار کسی که به دلایل و براهین مستحکم، کذب ادعای الهی‌اش محرز شود. همچنین اینکه گفته می‌شود: «در هنگام تحدّی»، یعنی رویدادهایی همانند کرامت یا ارهاص که هر دو خارق عادت هستند، از دایرۀ معجزۀ الهی بیرون می‌شوند و معجزه معیار صدق یا کذب حجّت به شمار می‌رود.

 

اینکه گفته می‌شود: «فرد دیگری توان آوردن چیزی همانند آن را ندارد»، شرط اصلی معجزه است و صاحب معجزه را از دیگران جدا می‌کند و از سوی دیگر، ساحران را نیز از این دایره بیرون می‌سازد.

دلالت معجزه بر راستگویی حجّتهای الهی علیهم السلام  از دیدگاه آیات و روایات

آیات و روایات فراوانی، معجزه و انجام کارهای شگفت‌آور به خواست خداوند را نشانه‌ای آشکار و هویدا بر راست‌گویی حجت‌های الهی علیهم السلام  دانسته است.

در قرآن، برخی از معجزات با واژۀ «بیّنه» گزارش شده‌اند. بیّنه یعنی کار یا رویداد درخشان و آشکاری که گواه بر حقیقت دیگری باشد. همانند آیه ۷۳ سوره اعراف که پدیدار شدن شتری از دل کوه را نشانه‌ای آشکار بر راست‌گویی صالح پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  دانسته و آن را با عبارت: «بیّنه» و «آیه» گزارش نموده است:

وَ إِلَى ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحًا قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُواْ اللّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَیْرُهُ قَدْ جَاءتْكُم بَیِّنَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ هَذِهِ نَاقَةُ اللّهِ لَكُمْ آیَةً

بر تیرۀ ثمود، برادرشان صالح را فرستادیم. گفت: اى قوم! اللّه را بپرستید، شما را هیچ خدایى مگر او نیست، از سوی خدا براى شما نشانه‌اى آشكار آمد. این ماده‌شترِ خدا، برایتان آیتی است.

می‌دانیم که این معجزه الهی پس از آن روی داد که دودمان ثمود همچنان در پذیرفتن پیامبری صالح علیه السلام ، دودل بودند. پس صالح علیه السلام  با پدیدار نمودن شتری از دل کوهسار، آن را «بیّنه» و «آیه»ای از سوی خداوند دانسته و جایگاه پیامبری‌اش را استوار نمود.

در نگاهی دیگر، خداوند متعال، معجزه را دلیل برهانی بر راست‌گویی حجت‌های خویش دانسته است. همچنان که معجزه در قرآن کریم با عبارت: «برهان» گزارش شده است. واژۀ “برهان”، یعنی آن دلیل پاینده‌ای که حقیقت را روشن و آشکار سازد. در سوره قصص می‌خوانیم:

فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِی مِن شَاطِئِ الْوَادِی الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن یَا مُوسَى إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ (۳۰) وَ أَنْ أَلْقِ عَصَاكَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ‌یُعَقِّبْ یَا مُوسَى أَقْبِلْ وَ لَاتَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِینَ (۳۱) اسْلُكْ یَدَكَ فِی جَیْبِكَ تَخْرُجْ بَیْضَاء مِنْ غَیْرِ سُوءٍ وَ اضْمُمْ إِلَیْكَ جَنَاحَكَ مِنَ الرَّهْبِ فَذَانِكَ بُرْهَانَانِ مِن رَّبِّكَ إِلَى فِرْعَوْنَ وَ مَلَئِهِ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ (۳۲)

چون موسی به آن آتش نزدیک شد به او از سمت راست آن بیابان در آن بارگاه مبارک، از آن درخت (مقدس) آوازی رسید که: ای موسی! منم خدای یکتا! پروردگار جهانیان! (۳۰) عصایت را بینداز. چون دیدش كه همانند مارى مى‌جنبد، گریزان بازگشت و به واپس ننگریست. اى موسى! پیش آى و مترس! تو در امان هستى. (۳۱) دست خود در گریبان ببر تا بیرون آید سفید بى‌هیچ آسیبى و تا از هراس بیارامى دست خود در آغوش بنِه. این دو از سوی پروردگارت برهان‌های تو براى فرعون و مهتران اوست، كه آنان مردمى نافرمان‌اند. (۳۲)

می‌بینیم که خداوند متعال دو معجزۀ شگرف برای موسی علیه السلام  رونمایی می‌کند. نخست چوب‌دستی بی‌جان او را پویا و زنده نموده و در کالبد اژدهایی بزرگ درمی‌آورد، سپس، دست موسی علیه السلام  را نورانی و مایۀ آرامش او قرار می‌دهد. سرانجام می‌فرماید: «این دو از سوی پروردگارت برهانهای تو براى فرعون و مهتران اوست»؛ یعنی خداوند دو معجزه را دلیل آشکار حقانیت موسی علیه السلام  در برابر ناپذیرایان قلمداد می‌کند.

همچنین در قرآن، معجزه با عبارت: «سلطان» نیز گزارش شده است. “سلطان”، یعنی حجّتی نیرومند که دیگری را وادار به پذیرش و کُرنش سازد. همچنان که در سورۀ ابراهیم آمده است:

قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِی اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ یَدْعُوكُمْ لِیَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ یُؤَخِّرَكُمْ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ یَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ (۱۰) قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ یَمُنُّ عَلَى مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ مَا كَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِیَكُمْ بِسُلْطَانٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (۱۱)

پیامبرانشان گفتند: آیا در خدا ــ آن آفرینندۀ آسمان‌ها و زمین ــ بدگمانی هست؟ شما را فرامى‌خواند تا گناهانتان را بیامرزد و تا هنگامی معین شما را زنده گذارد. گفتند: شما، مگر مردمانى همانند ما نیستید. مى‌خواهید ما را از آنچه پدرانمان مى‌پرستیدند باز دارید. براى ما سلطان (حجّتی نیرومند) بیاورید (۱۰) پیامبرانشان گفتند: ما مگر مردمانى همانند شما نیستیم ولى خدا بر هریك از بندگانش كه بخواهد، نکویی نهد. ما را نسزد كه براى شما سلطانی، مگر به فرمان خدا، بیاوریم و مؤمنان همواره خداوند را وکیل خود قرار دهند. (۱۱)

این آیه به‌خوبی نشان می‌دهد که هم آن‌هایی که نسبت به پیامبران الهی بدگمان بودند، از آنان کاری خارق‌العاده که حُجّتی نیرومند باشد، می‌خواستند و هم پیامبران ضمن پذیرش این اصل استدلالی، به آنان می‌گفتند که خداوند هرگاه که بخواهد عملی خارق‌العاده را به دست پیامبرانش رونمایی خواهد کرد.

در قرآن عبارات دیگری نیز در توصیف معجزۀ پیامبران آمده، ولی بیشترین عبارت به‌کاررفته، واژۀ «آیه» است. خداوند متعال بارهاوبارها از عبارت: آیه، در توصیف معجزات بزرگ پیامبران الهی بهره گرفته است. همچنان که وقتی عیسی‌بن‌مریم علیه السلام  می‌خواست راستین بودن پیامبری خویش را بر همگان هویدا و آشکار سازد، گفت:

وَ رَسُولًا إِلَى بَنِی‌إِسْرَائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُكُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّینِ كَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَكُونُ طَیْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْیِی الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِكُمْ إِنَّ فِی ذَلِكَ لَآیَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ

و پیامبری بر بنی‌اسرائیل مى‌فرستد كه: من با آیه‌ای از پروردگارتان نزد شما آمده‌ام. برایتان از گِل چیزى چون پرنده می‌سازم و در آن مى‌دمم، پس به خواست خدا، پرنده‌اى شود و كور مادرزاد را و آن‌ کس را که برص ‌گرفته شفا مى‌دهم و به خواست خدا مرده را زنده مى‌كنم و به شما مى‌گویم كه چه خورده‌اید و در خانه‌هاى خود چه انباشته كرده‌اید. اگر از مؤمنان باشید، این‌ها براى شما نشانه‌هایى است.

شفا دادن یک‌بارۀ بیمار لاعلاج، آوردن بینایی به آن کس که نابینا زاده شده، آفریدن پرندۀ زنده از دل مجسمۀ گِلی، آگاهی دادن از غیب و زنده‌کردن مردگان، همگی کارهایی خارق‌العاده و معجزاتی بزرگ و تاریخی هستند که عیسی علیه السلام  به‌خواست خدا انجام داد و آن‌ها را “دلیلی بر راستگویی خود” نهاد و خداوند متعال این کارهای بزرگ را با عبارت: «آیه» بازتاب داد.

در سوره اعراف می‌خوانیم که وقتی ساحران از موسی علیه السلام  معجزه‌ای خواستند و او عصا بر زمین افکند، ساحران شگفت‌زده شده و موسی علیه السلام  را حق یافتند و پیامبری او را پذیرفتند. خداوند متعال این رویدادها را با عبارت: «آیه» بازتاب داده است:

قَالَ إِن كُنتَ جِئْتَ بِآیَةٍ فَأْتِ بِهَا إِن كُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ (۱۰۶) فَأَلْقَى عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ ثُعْبَانٌ مُّبِینٌ (۱۰۷) وَ نَزَعَ یَدَهُ فَإِذَا هِیَ بَیْضَاء لِلنَّاظِرِینَ (۱۰۸)

فرعون پاسخ داد که اگر نشانه‌ای (آیه‌ای) برای راستی خود داری بیاور! اگر از راست‌گویانی! (۱۰۶) موسی هم عصای خود را بیفکند. به‌ناگاه آن عصا اژدهایی بزرگ پدیدار گردید! (۱۰۷) و دست از گریبان بیرون کشید درحالی‌که می‌درخشید و سپید بود. (۱۰۸)

این کارهای شگفت‌آور که در پایان با ایمان‌آوردن بخشی از دربار فرعون، به‌ویژه جادوگران، همراه شد، همگی معجزاتی بزرگ بودند و خداوند متعال آن را با عبارت: «آیه» بازشناساند.

می‌بینیم که در منطق قرآن کریم، هم مردم از مدعیان پیامبری، درخواست معجزات بزرگ داشتند و هم پیامبران الهی معجزاتی شگفت‌آور و تاریخی نمایان می‌نمودند و هم آن را دلیلی بر راست‌گویی خود می‌نهادند.

در روایات و احادیث نیز همین منطق، حکم‌فرما است. همچنان که شیخ صدوق در کتاب شریف علل‌الشرایع، از ابوبصیر؟رض؟ نقل کند که:

عَنْ أَبِی‌بَصِیرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی‌عَبْدِاَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ لِأَیِّ عِلَّةٍ أَعْطَى اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْبِیَاءَهُ وَ رُسُلَهُ وَ أَعْطَاكُمُ اَلْمُعْجِزَةَ فَقَالَ لِیَكُونَ دَلِیلاً عَلَى صِدْقِ مَنْ أَتَى بِهِ وَ اَلْمُعْجِزَةُ عَلاَمَةٌ لِلَّهِ لاَیُعْطِیهَا إِلاَّ أَنْبِیَاءَهُ وَ رُسُلَهُ وَ حُجَجَهُ لِیُعْرَفَ بِهِ صِدْقُ اَلصَّادِقِ مِنْ كَذِبِ اَلْكَاذِبِ .

ابوبصیر؟رض؟ گوید: به امام صادق علیه السلام  گفتم: به چه سبب خداوند متعال به پیامبران و فرستادگان و شما معجزه عطا فرمود؟! امام صادق فرمود: تا دلیلی باشد بر راست‌گو بودن آنکه معجزه آورد. معجزه نشانه‌ای‌ است از سوی خداوند؛ آن را جز به پیامبران و فرستادگان و حجت‌هایش نمی‌دهد؛ با معجزه حجّت راست‌گو از مدعی دروغ‌گو بازشناخته می‌شود.[۸]

چند حدیث شریف به سندهای صحیح دراین‌باره وجود دارد که به انگیزۀ گزیده‌سخنی، از آوردن آن صرف‌نظر می‌کنیم.

 

برآیند آیات و روایات بر این است که معجزه، یکی از بهترین راه‌های شناخت حجت‌های الهی است و هم عموم مردم به‌ویژه افراد دودل و مردّد از پیامبران الهی علیهم السلام  درخواست معجزه داشتند و هم  آنان به اذن خداوند معجزاتی را نشان می‌دادند و هم از دیدگاه خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، معجزه راهی آشکار برای شناختن حجّت راست‌گو از مدعی دروغ‌گو است.

دلالت معجزه بر راستگویی حجّت الهی علیه السلام  از دیدگاه منطقی

از دیدگاه منطقی، دو راهکار برای دلیل دانستن معجزه مطرح است:

نخست. قبح اغراء به جهل

اغراء به جهل یعنی برخلاف واقعیت و حقیقت، عمل نمودن و انسان‌ها را در ناآگاهی نگاه‌داشتن و بدین وسیله آنان را فریب دادن که ذاتاً قبیح است و در نگاه خردمندانه، انجام آن از سوی خداوند یگانه، محال است. همانند اینکه به کسی که سواد خواندن و نوشتن ندارد، یک مدرک دکتری پزشکی از دانشگاه بسیار معتبر طبّی داده شود. بی‌گمان این مدرک پزشکی، جان بسیاری از انسان‌ها را به خطر خواهد انداخت و واگذاشتن آن به یک فرد بی‌سواد از سوی یک دانشگاه معتبر پزشکی، شُدنی نیست.

پس واگذار نمودن معجزه به مدعی دروغ‌گو از سوی خداوند متعال، از آن بابت که بی‌گمان، اغراء به جهل است، ناشدنی است؛ این یعنی خداوند معجزه را فقط به حجت‌های راستین خود واگذار می‌کند. پس، از دیدگاه منطقی، معجزه راهی آسان برای شناختن حجت‌های خداوند به‌شمار می‌آید. آیت‌الله خویی رحمةالله علیه دراین‌باره می‌نویسد:

و إنما یكون الاعجاز دلیلاً على صدق المدعی، لان المعجز فیه خرق للنوامیس الطبیعیة، فلایمكن أن یقع من أحد إلا بعنایة من الله تعالى و إقدار منه، فلو كان مدعی النبوة كاذبا فی دعواه، كان إقداره على المعجز من قبل الله تعالى إغراء بالجهل و إشادة بالباطل و ذلك محال على الحكیم تعالى. فإذا ظهرت المعجزة على یده كانت دالة على صدقه و كاشفة عن رضا الحق سبحانه بنبوته.

اعجاز، همواره بر راست‌گویی مدعی رهنمون می‌شود، چراکه معجزه امور عادی طبیعی را می‌شکافد و فقط با نگاه ویژۀ خداوندی و نیروی الهی روی می‌دهد؛ پس اگر مدعی دروغین پیامبری، با اعجازی از سوی خداوند پیش آید، اینجا اغراء به جهل و بنیان‌گذاری باطل رخ می‌دهد که این از خداوند حکیم، ناشدنی است. پس هنگامی که از سوی یک مدعی، اعجازی الهی رخ دهد، این نشانگر راست‌گویی او و هویداگر خرسندی خداوند از پیامبری اوست.[۹]

دوم. قبح نقض غرض

نقض غرض یعنی انجام عملی برخلاف مقصود و هدف اصلی. بپندارید که کسی با این هدف که موش و تارپا به خانه‌اش درنیاید، همۀ درزها و شکاف‌های خانه را بادقت و تیزنگری بسیار، بپوشاند و پیرامون خانه را زهرپاشی کند و چند گُربه و مرغ و اردک در حیاط خانه برای تاراندن موش و تارپا رها کند، اما پس از انجام این کارها، خودش یک انبان موش و حشره را به خانه آورده و در میانۀ سرا، رها سازد! بی‌گمان، انجام چنین کاری از سوی انسان حکیم و فرزانه، محال است، زیرا این نقض غرض است. با این شناخت، باید بگوییم که خداوند متعال برای دادن معجزه، انگیزه، غرض و هدفی دارد؛ دیدیم که هدف از معجزه، اثبات راستین بودن گفته‌های پیامبران خداست. حال اگر همین اعجاز در دست افراد دروغ‌گو نیز می‌بود و به‌واسطۀ معجزه، راست‌گو از دروغ‌گو، جدا نمی‌شد، اینجا دیگر هدف و انگیزه‌ای که برای معجزه تعریف شده بود، پایمال می‌شد و خداوند، هدف خود از آوردن معجزه را تباه می‌ساخت.

با نگرش بر این دو گزارۀ منطقی درمی‌یابیم که خداوند، معجزه را فقط در اختیار حجت‌های راستین خود قرار داده و انحصار می‌بخشد و نه اینکه دست عموم به‌ویژه دروغ‌پردازان را ــ که بی‌تردید برای آوردن چیزی شبیه به معجزه آزمندتر از دیگران هستند ــ باز گذارد. این یعنی، از دیدگاه عقل منطقی نیز، معجزه برهانی راستین در شناخت حجت‌های خداوند است.[۱۰]

عقیده «تماثل» و لزوم بهره‌گیری از اعجاز

نکته:  خداوند متعال برای راهنمایی انسان‌ها، پیامبرانی از نژاد و سرشت آدمیزاد برگزید. پیامبران علیهم السلام  بارها خطاب به دوستان و دشمنان خود می‌گفتند: «إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ»،[۱۱] «تماثل و همانندی» میان پیامبران و سایر انسان‌ها، جنبه‌های گوناگونی دارد که یکی از آن، منبع ادراک انسان‌هاست. عقل، تجربه و خیال، همواره سرچشمه‌های درک انسان به شمار رفته‌اند، اما ناهمگونی پیامبران با دیگر انسان‌ها، همین جاست. منبع درک پیامبران خدا علیهم السلام  نه خیال و تجربه یا خردوَرزی، بلکه وحی الهی و گرفتن پیام خداوندی بوده است. «مَا كَانَ لِیَ مِن عِلمِ بِالمَلَإِ ٱلأَعلَى إِذ یَختَصِمُونَ * إِن یُوحَى إِلَیَّ إِلَّا أَنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُّبِینٌ»،[۱۲] «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ یُوحَى إِلَیَّ».[۱۳] اینکه منبع درک یک انسان، “وحی الهی” باشد، درواقع نوعی خرق عادت از نظر ادراکی است. اینجاست که «تماثل» میان پیامبران علیهم السلام  و دیگر انسان‌ها نقض می‌شود و خرق عادت رُخ می‌دهد؛ اما این خرق عادتِ ادراکی برای دیگر انسان‌ها، محسوس و قابل آزمون و باور نیست. آنان هیچ راهی ندارند که بدانند آیا واقعاً در منبع ادراک فلان مدعی پیامبری، خرق عادت از سوی خداوند رخ داده است یا نه! پس این خرق عادت ادراکی و نامحسوس، نیازمند یک خرق عادت محسوس و مجرّب و دیدنی است تا انسان‌ها یقین آورند که آن مدعی پیامبری، که این‌چنین خرق عادتی پیش آورده، بی‌تردید در سرچشمه ادراک نیز راه‌های عادی ادراک را شکافته و بالا رفته است. پس اینجا می‌بینیم که اصل باور به تماثل و همانندی پیامبران و دیگر انسان‌ها و ویژگی آنان از دیدگاه گرفتن وحی، نیازمند آشکار نمودن خرق عادت محسوس یعنی آوردن معجزه‌ای بزرگ است.

با پیش‌آوردن این سخنان، به پیشواز شبهات نویسندۀ فرائد دربارۀ «معجزه» می‌رویم و چشم‌انداز وی دراین‌باره را به نمود و نقد می‌نشینیم.

نقد و بررسی اعتراضات کتاب فرائد دربارۀ “معجزه”

اینک به اعتراض‌های نویسندۀ فرائد در زمینۀ تخریب جایگاه معجزه پرداخته و پاسخ محتواهایی را که از نگاه پژوهشی، نادرست شمرده می‌شوند، خواهیم نگاشت.[۱۴]

اعتراض نخست. معجزه، دلیل ثانوی است!

نخستین اعتراض نویسندۀ فرائد این است که: معجزه، یک دلیل دست‌دوم است و یکسره بر راست‌گویی مدعی پیامبری رهنمون نمی‌شود. وی مثال یک پزشک را می‌آورد که برای فهماندن اینکه آیا پزشک زبردست و زیرکی است، او روی هوا راه برود! سپس می‌گوید: “روی هوا ماندن، دلیلی بر اینکه او پزشک زبردستی است، نمی‌تواند باشد”. عبارات او چنین است:

نزد اهل علم ثابت است که در صحّت استنتاج قضایا شرط است که دلیل با مدّعا مرتبط باشد تا موجب اثبات مطلوب گردد و اگر ارتباطی فیما بین مدّعا و دلیل نباشد ابداً آن دلیل مثبت مطلوب نشود هرچند دلیل محیّر و معجب باشد. مثلاً اگر نفسی گوید من طبیب‌ام و دلیل من این است که به هوا طیران می‌کنم و یا سنگ را به نطق می‌آورم، ابداً نزد عالم بر فرض وقوع، دلالت بر صدق مدّعی نکند، زیراکه معالجۀ امراض و ابراء مریض دلیل صدق ادّعای طبّ است نه نطق حجر یا طیران به سما، چه فیما بین دلیل و مدّعا ارتباطی نیست.

 نقد و بررسی

آنچه پیرو عنوان: «عقیدۀ تماثل» روشن ساختیم، اعتراض نویسندۀ فرائد را پاسخ می‌دهد. اینکه “پیامبری”، بر پایۀ خرق ‌عادت از دیدگاه ادراکی شکل می‌گیرد و “پیامبر” را به سرچشمۀ وحی الهی می‌رساند و این خرق ‌عادت ادراکی چون قابل حس و تجربه نیست، پس از دیدگاه منطقی، ناچار باید در کنار این خرق‌ عادت ادراکی، خرق‌ عادتی نمایان از سوی پیامبر خدا ابراز شود تا مجموع محتواهایی را که براثر خرق ‌عادت ادراکی در اختیار او قرار می‌گیرد، دیگر انسان‌ها تصدیق کنند. همچنین باید توجه داشت که:

الف. مقایسه‌ای که نویسندۀ فرائد به کار بسته است، مقایسه‌ای نادرست و دارای “فارق” است. پزشک، نتیجۀ کارش قابل‌رؤیت و در معرض تصدیق یا تکذیب است. اگر پزشکی بگوید که در درمان یک بیماری، توانا است، به دیرینۀ او نگاه می‌شود که آیا وی در درمان بیماران پیشین، پیروز بوده است یا خیر؟! و از این راه دانسته می‌شود که او پزشک چیره‌دستی است یا نه. درحالی‌که پسامد کار مدعی پیامبری، آشکار نیست، چراکه دستاورد اصلی و نهایی “پیامبر”، در جهان جاویدان دانسته می‌شود. به‌عنوان‌مثال اگر پزشک به بیمارش بگوید که خوردن فلان دارو، بهبود خواهد بخشید، آن بیمار آن را به‌کار بسته و می‌بیند که درمان شد، لاجرم توانمندی و خبرگی پزشک را باور می‌کند، ولی اگر یک مدعی پیامبری بگوید که: “اگر کسی سه روز در خانه بماند، خداوند در بهشت برایش خانه‌ای زرفام خواهد ساخت”، این گزاره‌ چگونه سنجش و پذیرش می‌شود؟! هم‌سنجی درست این است که مدعی پیامبری، همانند کسی است که می‌گوید از سوی شاه یک سرزمین، نمایندگی برای انجام فرمان‌های شاهانه دارد. این ادعا از سوی مردم کوچه و بازار قابل‌پذیرش نیست؛ چراکه به شاه سرزمین دسترسی ندارند تا راست و دروغ وی را بسنجند؛ ولی هنگامی که دیده می‌شود که فرماندار شهر و بزرگان و مهتران شهر برای پیشواز آن مدعی و دست‌بوسی او می‌آیند و وی هرچه می‌گوید، بی‌درنگ به کار می‌بندند، آنجا مردم آسوده‌خاطر می‌شوند که وی همانا نمایندۀ بلندجایگاهِ شاه آن سرزمین است، چراکه می‌دانند ‌چنین جایگاهی فقط از سوی پیشوای آن سرزمین داده می‌شود که بزرگان و مهتران شهر برای دست‌بوسی او شتاب کرده و از هم پیشی می‌گیرند، پس وی بی‌تردید نمایندۀ شهریار است. پس آنکه نمایندۀ خداوند و پیام‌آور اوست، اگر نشانه‌ای ارائه دهد که فقط از سوی خداوند پدیدار می‌شود و نه جای دیگر، آنجا باور می‌کنند که وی پیام‌آور خداوند است.

ب. معجزه، درصدد اثبات اصل “پیامبری” است نه اینکه بخواهد یکایک درون‌مایه‌های پدیدارشده در طول دوران نبوت را راستی‌آزمایی کند. درحالی‌که نویسندۀ فرائد از این حقیقت چشم‌پوشی کرده است. توضیح اینکه: فردی که مدعی پیامبری خدا شده است، یعنی خود را در جایگاهی می‌یابد که ویژه است و از دیگر انسان‌ها، برگزیده‌تر. بنیاد چنین ادعایی بر پایۀ خرق ‌عادت در جایگاه انسانی شکل می‌گیرد. پس باید برای این خرق‌ عادت بنیادین ــ که هنوز در مقام ادعا مانده و راست و دروغش آشکار نشده ــ یک خرق‌ عادت محسوس و قابل‌پذیرش برای دیگر انسان‌ها ارائه نماید. با آشکار شدن خرق ‌عادتی محسوس و شگفت‌آور (که همان معجزه است)، دانسته می‌شود که وی در جایگاهی ویژه نسبت به آفرینندۀ هستی قرار دارد و سخن او همانا سخن خداوندگار هستی است، زین‌پس، هر محتوایی که آن پیامبر از سوی خداوند می‌رساند، بر پایه همان اثبات نخستین، پذیرفتنی است. پس اصل ادعا با اصل دلیل در تطابق منطقی کامل قرار دارند. یعنی وقتی اصلِ نبوّت بر آن مدعی بر پایۀ آوردن معجزاتی بزرگ، ثابت گشت، هر محتوایی از سوی او نمایان شود، قابل‌پذیرش خواهد بود و نیاز نیست که برای هرکدام از محتواهای ارائه‌شده، یک معجزۀ مرتبط بیاورد!

ج. سیرۀ خردمندان نیز همواره این‌چنین بوده است که معجزه را دلیل اولیه و مطابق بر راستی سخنان مدعی پیام‌آوری دانسته‌اند. در فصل پیشین دیدیم که حتی فرستادگان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف  نیز با اینکه در اندازۀ وکیلان امام معصوم بودند و نه پیامبران الهی، سخنشان فقط هنگامی پذیرفته می‌شد که معجزه‌ای آشکار می‌نمایاندند. علت اینکه از وکیل امام‌زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف  معجزه خواسته می‌شد ولی از وکیلان امامان پیشین علیهم السلام  این‌چنین درخواستی نبود، روشن است. پیشوایان پیشین، دور از دسترس نبودند و ادعای آنان‌که خود را فرستادۀ ایشان می‌شناساندند، به‌آسانی راستی‌آزمایی می‌شد، اما چون امام دوازدهم شیعیان در غیبت بود و امکان آزمون و تجربه‌ نبود، از فرستادۀ امام عجل الله تعالی فرجه الشریف  درخواست می‌شد تا معجزه‌ای هویدا کند که دیگران از آوردنش ناتوان باشند. شیخ طوسی؟ق؟ به نقل از ابونصر هبةالله الکاتب آورده که:

لما أراد الله تعالى أن یكشف أمر الحلاج و یظهر فضیحته و یخزیه، وقع له أن أباسهل إسماعیل‌بن‌علی النوبختی؟رض؟ ممن تجوز علیه مخرقته و تتم علیه حیلته، فوجه إلیه یستدعیه، و ظن أن أباسهل كغیره من الضعفاء فی هذا الامر بفرط جهله و قدر أن یستجره إلیه فیتمخرق به و یتسوف بانقیاده على غیره، فیستتب له ما قصد إلیه من الحیلة و البهرجة على الضعفة، لقدر أبی‌سهل فی أنفس الناس و محله من العلم و الأدب أیضا عندهم و یقول له فی مراسلته إیاه: إنی وكیل صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف  ــ و بهذا أولاً كان یستجر الجهال ثم یعلو منه إلى غیره ــ و قد أمرت بمراسلتك و إظهار ما تریده من النصرة لك لتقوی نفسك و لاترتاب بهذا الامر.

فأرسل إلیه أبوسهل؟رض؟ یقول له: إنی أسألك أمراً یسیراً یخف مثله علیك فی جنب ما ظهر على یدیك من الدلائل و البراهین و هو أنی رجل أحب الجواری و أصبو إلیهن و لی منهن عدة أتحظاهن و الشیب یبعدنی عنهن، … و أرید أن تغنینی عن الخضاب و تكفینی مؤنته و تجعل لحیتی سوداء، فإنی طوع یدیك و صائر إلیك و قائل بقولك و داع إلى مذهبك!

… فلما سمع ذلك الحلاج من قوله و جوابه، علم أنه قد أخطأ فی مراسلته و جهل فی الخروج إلیه بمذهبه و أمسك عنه و لم‌یرد إلیه جواباً و لم‌یرسل إلیه رسولاً و صیره أبوسهل؟رض؟ أحدوثة و ضحكة و یطنز به عند كل أحد و شهر أمره عند الصغیر و الكبیر و كان هذا الفعل سبباً لكشف أمره و تنفیر الجماعة عنه.

آنگاه که خداوند بالامرتبه، خواست راز حلاج را پراکنده کند و او را خوار و رسوا سازد، برای او این پندار را آورد که ابوسهل اسماعیل‌بن‌علی نوبختی؟رض؟ از کسانی است که آسان‌گیر است و فریب و نیرنگش بر او کارگر است. پس به‌سوی او نامه‌نگاری کرد و پیکی فرستاد و او را به‌سوی خود فراخواند و در نادانی خویش، پنداشت که ابوسهل؟رض؟ مانند دیگر بی‌خبران است و آهنگ آن کرد که او را به‌سوی خود بکشاند و در کار خویش درآورد و با شکار او، از پایگاه بالایش، در فریفتن دیگر بی‌خبران، بهرۀ بسیار برده و راه خویش را برای گرواندن دیگران هموار سازد. با این انگیزه به او نامه‌ای نوشت که: «من نمایندۀ صاحب‌الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف  هستم! ــ این شگرد مدعیان است که در آغاز، خود را نمایندۀ مهدی شناسانده و سپس جایگاه خود را بالاتر می‌برند![۱۵]ــ  من دستور گرفته‌ام که به تو نامه بنویسم و آنچه یاری نیاز داری بر تو برسانم تا خود را باز آوری و در این کار درنگ نکنی!»

ابوسهل؟رض؟ در پاسخ، نوشت: «من پیرمردی هستم که زن و کنیز دارد و همچنان دوست دارد با ایشان باشد و از آنان کام برگیرد؛ ولی ریش چهره سپید گشته و مرا از آنان دور ساخته… از تو می‌خواهم مرا از عذابِ خضاب و رنجِ حنا رها سازی و ریش من را همانند جوانان، سیه‌فام سازی! پس از آن، من هستم و پیروی از تو؛ هرکجا فرمان آوری، نماز آورم و هرچه بگویی، بگویم و بر کیش نوین تو فراخوانم!»

 

… هنگامی که حلاج این پاسخ را دریافت، دانست که در نامه‌نگاری به ابوسهل، لغزش کرده است! و تلاشش برای گرواندن او به خود، نادانی بوده است. ازاین‌رو از وی روی‌گردان شد و پاسخش را نداد و دیگر پِیکی نفرستاد! ابوسهل نوبختی؟رض؟ این سرگذشت را چونان شوخی درآورد و هرکسی از بزرگ و کوچک را می‌دید آن را بازگو می‌کرد و این رویداد حلاج را رسوا نمود و آسیب سختی بر جایگاه حلاج وارد ساخته و به بیزاری مردم از او فرجامید.[۱۶]

این شیوۀ همیشگی خردمندانِ باورمند به خدای یگانه در بازشناختن دروغ‌گو از راست‌گو بوده است و اگر به‌راستی معجزه، دلیلی ثانوی و بی‌ربط به ادعای پیامبری برشمرده می‌شد، هرگز  نزد خردمندان، این‌چنین پایگاهی نمی‌یافت.

اعتراض دوم. نفی معجزه از سوی پیامبر

نویسندۀ فرائد باور دارد که پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم  نیز دستور یافته بود تا معجزه را از خویش براند و کارهای فراتر از کرانۀ بشری انجام ندهد. او می‌نویسد:

نظر به اثبات عدم ملازمه و ارتباط فیما بین دعوت رسالت و قدرت بر امور خارقۀ عادت، در سورۀ انعام به سیّد انام خطاب آمد که “قُل لَّاأَقُولُ لَكُمْ عِندِی خَزَائِنُ اللَّـهِ وَ لَاأَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لَاأَقُولُ لَكُمْ إِنِّی مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَى إِلَیَّ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمَى وَ الْبَصِیرُ أَفَلَاتَتَفَكَّرُونَ.” حقّ جلّ جلاله به سیّد انبیاء می‌فرماید: به این قوم بگو من نمی‌گویم خزائن خداوند نزد من است و من نمی‌گویم غیب می‌دانم و من نمی‌گویم ملک هستم، جز این نیست که آنچه را به من وحی شده است متابعت می‌نمایم. یعنی من ادّعای علم غیب و قدرت بر اشیاء نکرده‌ام که شما گاهی از من به آسمان رفتن طلب می‌نمایید و هنگامی چشمه جاری کردن می‌طلبید و وقتی خانۀ پر از زر می‌جویید و پیوسته به معجزات امتحان می‌کنید، چنانکه جمیع این مقترحات از آیات آتیه مستفاد خواهد شد.

 نقد و بررسی

این اعتراض نویسندۀ فرائد با «تورّم استدلالی» و نیز با پاسخی تفصیلی، دچار چالش می‌شود؛ پس می‌گوییم:

الف. چرا نویسندۀ فرائد به دیگر پیامبران پیشین که از انبیای اولوالعزم نیز بودند، اشاره‌ای نمی‌کند؟ آیا موسی علیه السلام  به هنگام اثبات راستین بودن ادعایش، به پند و اندرز، بسنده کرد و یا اینکه با آوردن معجزه‌ای شگرف، بخشی از دربار فرعون و نژادگان یعقوب پیامبر علیه السلام  و دیگر مردمان آن سرزمین را به خود گرواند؟!

قَالَ أَوَلَو جِئتُكَ بِشَیءٍ مُّبِین* قَالَ فَأتِ بِهِۦٓ إِن كُنتَ مِنَ ٱلصَّـادِقِینَ* فَأَلقَى عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ ثُعبَانٌ مُّبِینٌ* وَ نَزَعَ یَدَهُۥ فَإِذَا هِیَ بَیضَاءُ لِلنَّـاظِرِینَ*

موسی به فرعون گفت: اگر چیزی آشکارا بر تو آورم چه؟* فرعون بازگفت: اگر از راست‌گویان هستی، پس آن را بیاور! * پس موسی چوب‌دستی‌اش را انداخت و آن ماری بزرگ شد* سپس دستش را بیرون آورد در حال که بر بینندگان، فروزش می‌نمود![۱۷]

حال آیا اگر نویسندۀ فرائد در آن جایگاه بود، موسی علیه السلام  را به سبب آوردن این دو معجزۀ شگرف، تصدیق می‌نمود یا او نیز در کنار فرعون ایستاده و به سبب عدم دلالت اولیه میان اعجاز و ادعا، می‌گفت: «إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ عَلِیمٌ»؟

چرا نویسندۀ فرائد به ماجرای اثبات راست‌گویی حضرت عیسی فرزند مریم نمی‌پردازد، آنگاه که گفت:

وَ رَسُولاً إِلَى بَنِی‌إِسْرَائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُكُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّینِ كَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَكُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْیِی الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِكُمْ إِنَّ فِی ذَلِكَ لَآیَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ.

و او را به فرستادگی بر تبار اسرائیل مى‌فرستد كه: من با معجزه‌اى از پروردگارتان نزد شما آمده‌ام. برایتان از گِل چیزى چون پرنده می‌سازم و در آن مى‌دمم، به خواست خدا پرنده‌اى شود و كور مادرزاد و پیسی‌گرفته را شفا مى‌دهم و به فرمان خدا مرده را زنده مى‌كنم و به شما مى‌گویم كه چه خورده‌اید و در خانه‌هاى خود چه ذخیره كرده‌اید. اگر از مؤمنان باشید، این‌ها براى شما نشانه‌هاى حقانیت من است. [۱۸]

می‌بینیم که وقتی استدلال نویسندۀ فرائد را متورّم کنیم و بر آن گستره ببخشیم و بر نمونه‌های بیشتری برابر سازیم، تناقض پدید می‌آید و سخن او از فراگیری فرو می‌افتد.

ب. آنچه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  در آیه ۵۰ سورۀ انعام گفت، پاسخی است به درخواست‌های نابخردانه و پایان‌ناپذیر سوداگران و کافران که درصدد کاهش ارزش آیات الهی و شرطی‌سازی امر پیامبری حضرت محمد مصطفی بودند. آنان گمان می‌کردند که رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و سلم  خودش بر جایگاه خداوندگاری برآمده است و تمام دانسته‌های غیبی در اختیار اوست و هرچه بخواهد، می‌تواند به دیگران ببخشاید. درحالی‌که هرگز این‌چنین نیست. علم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  و حجت‌های پس از او، همگی علم حصولی از سوی خداوند بود؛ این‌چنین که هرگاه خدا بخواهد و یا یکی از این حجت‌های برگزیدۀ الهی، احساس نیاز کند، آنگاه دانسته‌های غیبی بر او روانه می‌شود، همان‌طور که سیدعلاءالدین قزوینی در ردّ باورهای شیخی‌گری، گوید:

علماء الشیعة القائلون بأن علم الأئمة حصولی إخباری

دانشمندان شیعه هم‌گفتار هستند که دانش پیشوایان، حصولی و دراثر خبررسانی خداوند است.[۱۹]

پس علم غیب، فقط در اختیار خداوند است؛ اوست که اگر بخواهد، پیامبرش را باخبر می‌گرداند و اگر نخواهد، خبردار نمی‌سازد. همچنان که وقتی از پیامبر می‌پرسیدند: “روز رستاخیز کِی خواهد بود؟” یا اینکه: “جنس روح آدمی از چیست؟” در پاسخ می‌گفت خداوند از پاسخ این پرسش‌ها آگاه است.[۲۰]

البته می‌دانیم که خداوند بخشی از این دانسته‌های غیبی را بر پیامبر خود آشکار ساخته است، همان‌گونه که فرمود:

تِلْكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهَا إِلَیْكَ مَا كُنْتَ تَعْلَمُهَا أَنْتَ وَ لَا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هَذَا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ

این‌ها از خبرهاى غیب است كه بر تو وحى مى‌كنیم. پیش‌ازاین نه تو آن‌ها را مى‌دانستى و نه تبار تو. پس شکیبا باش، زیرا فرجام نیك از آن پرهیزگاران است.[۲۱]

در تفسیر نمونه، آمده است:

از این آیه استفاده مى‌شود كه برخلاف آنچه برخى مى‌پندارند، پیامبران از علم غیب آگاهى داشتند، منتها این آگاهى از طریق الهى و به مقدارى كه خدا مى‌خواست بود، نه اینكه از پیش خود چیزى بدانند و اگر مى‌بینیم در پاره‌اى از آیات نفى علم غیب شده اشاره به همین است كه علم آن‌ها ذاتى نیست بلكه فقط از ناحیه خدا است.[۲۲]

ج. نویسندۀ فرائد به معجزه بودن خود قرآن کریم، اشاره‌ای ندارد! قرآن کریم بارها و بارها خود را در مقام آزمون بزرگ نهاده و گفته است که:

وَ إِن كُنتُم فِی رَیبٍ مِّمَّا نَزَّلنَا عَلَى عَبدِنَا فَأتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثلِهِۦ وَ ٱدعُواْ شُهَدَاءَكُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ إِن كُنتُم صَادِقِینَ

و اگر در آنچه بر بندۀ خودمان فرستاده‌ایم تردید دارید، سوره‌اى  همانندش بیاورید و  غیر خدا، یاران خویش را بخوانید اگر راست مى‌گویید. [۲۳]

نگاهی کوتاه به جنبههای اعجاز قرآن کریم

اول. آن کس که قرآن بر او فرو فرستاده شد

قرآن جنبه‌های اعجازی گوناگونی دارد که نخستین و آشکارترین جنبۀ آن همین موضوعی است که در آیه بالا آمده است: “عبدنا: بندۀ خودمان” یعنی حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم ، پایان‌بخش پیامبران‌ خدا، کسی که قرآن بر او فرو فرستاده شد.

همه می‌دانیم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  نزد هیچ‌کس آموزش ندید، نه کتابی می‌نوشت و نه می‌خواند، نه استادی داشت که او را بپرورد و نه از دانسته‌های کتب پیشینیان باخبر بود. از بنیاد، سواد و دانشِ “نوشتن و خواندن” در حجاز آن‌چنان نایاب بود که نام و نژاد و تبار کسانی که توان خواندن و نوشتن داشتند، آشکار و زبانزد و نگاشته بود، ولی در آن فهرست‌ها نامی از پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم  نبود. بستر اجتماعی جامعۀ عربی پیش از اسلام نیز، دچار وخامت بود. آن‌چنان‌که در گفتار علی‌بن‌ابی‌طالب علیه السلام  آمده است: «نَوْمُهُمْ سُهُودٌ وَ كُحْلُهُمْ دُمُوعٌ بِأَرْضٍ عَالِمُهَا مُلْجَمٌ وَ جَاهِلُهَا مُكْرَمٌ» (شب‌ها خواب به چشمان مردم نمی‌رفت و سرمۀ دیدگانشان سرشک خونین بود. آنجا سرزمینى بود كه بر دانایش چون ستوران لگام می‌زدند و نادانش را بر اورنگ ارجمندان می‌نشاندند!)؛ حال در ‌چنین جامعه‌ای، فردی درس‌نخوانده و استادندیده، بر پایۀ چه فرایند و سازوکاری می‌تواند سخنانی همانند آیات قرآن کریم را بر مردم پدیدار سازد؟! خداوند متعال می‌فرماید:

وَ مَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَ لَاتَخُطُّهُ بِیَمِینِكَ إِذًا لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ

تو پیش از قرآن هیچ كتابى را نمى‌خواندى و به دست خویش كتابى نمى‌نوشتى. اگر چنان بود، اهل باطل به شك افتاده بودند.[۲۴]

می‌بینیم که خداوند تردید در پیامبری حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  را در صورتی باز می‌بیند که حضرتش پیش از آغاز پیامبری، نزد استادان و آموزگاران، دانش بیندوزد و اینجاست که تباهیان می‌توانستند بپندارند که محصول نهایی هم‌اندیشی محمد با استادان و آموزگاران خود در کالبد سخنانی همانند آیات قرآن کریم، پدیدآمده است. درحالی‌که او هرگز نه استادی دیده و نه نزد آموزگاری، دانش‌آموخته است. پس بالاترین جنبۀ اعجاز قرآن، نخست در خود پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  شکل‌گرفته است. اینکه خداوند در آیه تحدّی، به پیامبر اشاره می‌کند: «عبدنا» و بلکه به نظر برخی از قرآن‌پژوهان حتی عبارت: «من مثله» نیز در این آیه به او برمی‌گردد، به همین سبب است.

 دوم. شگفتی مشرکان از قرآن

مشرکان مکّی نیز دربارۀ محتوایی که در کالبد آیات قرآن از زبان محمدبن‌عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم  شنیده می‌شد، در شگفتی بودند. آنان محتواهای ایمانی، تربیتی، شناختی و تاریخی را که در پیکرۀ واژگانی دلنشین و چشم‌آرا و گوش‌نواز پیش می‌آمد، بالاتر از آن می‌دیدند که محمدبن‌عبدالله خود بتواند بر آن‌ها دست یابد! در آنی که الهی بودن این آیات را از پایه انکار می‌کردند، برآمدن ‌چنین جملاتی از سوی پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم  را هم ناپذیرفتنی می‌دانستند. همچنان که می‌گفتند:

أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هَذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ

مى‌گویند: این قرآن را یک آدمی به او مى‌آموزد. زبان كسى كه به او نسبت مى‌كنند عجمى است، حال‌آنکه این به زبان عربى آشکار است! [۲۵]

پاسخ خداوند، به این معنا است که حتی اگر مشرکان بپندارند که یک ایرانی یا رومی داستان‌های پیامبران را به حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  آموخته است، پس چطور محمد صلی الله علیه و آله و سلم  توانسته آن محتوای خام اولیه را در کالبد ‌چنین فرازهای شگفت‌آور، زیبا و شیوای عربی گردآوری کند و از نظر رسایی و شیوایی هم مدعی تحدّی شود؟!

هنگامی که پژواک آهنگ اسلام بر گوش ولید مخزومی، پدر خالدبن‌ولید رسید، او که از لغت‌شناسان و اندیشمندان ثروتمند عرب حجاز بود، برای شنیدن آیات قرآن آمد. او خود اهل ‌اندیشه بود و در همان دوران جاهلی، خوردن شراب را بر خاندانش ناروا دانسته بود، ولی از آغاز دربارۀ اسلام دل‌خوش نبود. هنگامی که آمد و خواست به آیات قرآن گوش فرادهد و توانمندی محمدبن‌عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم  را در ساختن فرازهای قرآن بسنجد، شگفت‌زده شد، قرآن کریم احوال ولیدبن‌مغیره را این‌چنین گزارش می‌کند:

إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ * فَقُتِلَ كَیْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ قُتِلَ كَیْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ نَظَرَ * ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ * ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ * فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ * إِنْ هَذَا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ * سَأُصْلِیهِ سَقَرَ * وَ مَا أَدْرَاكَ مَا سَقَرُ

او (حین شنیدن آیات قرآن) اندیشه کرد و سنجید؛ مرگش باد چقدر سنجید؛ آری! مرگش باد که بسیار سنجید؛ سپس نگاه فکند؛ سپس تُرش‌روی گردید و چهره درهم کشید؛ سپس پشت کرد و تکبر نمود؛ پس گفت: این قرآن، ثمرۀ سحر و جادو است؛ این سخن آدمی است؛ خود او را به سقر خواهم فرستاد؛ او چه می‌داند که سقر چیست؟! [۲۶]

تحلیل‌های پراکنده در جامعۀ کلونیزه و کوچک حجاز، حکایت از آن دارد که مشرکان در چگونگی تولید محتوا و طراحی ادبی قرآن، با یکدیگر هم‌نظر نبودند. گروهی از ریش‌سفیدان مکه می‌گفتند که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  شاعری آغاز کرده است؛ درحالی‌که می‌دانستند میان قرآن کریم با یک اثری شعری، تفاوت جوهری وجود دارد. به همین سبب گروه دیگر از مشرکان می‌گفتند که او پروردۀ استادانی از روم یا ایران است، درحالی‌که محتوای قرآن، در زیباترین جملات عربی ارائه می‌شد و فنون ترجمه محتوای خام رومی یا ایرانی به جمله‌های بی‌همتای عربی، خود سبب شگفتی بیشتر آنان می‌گشت! فارغ از اینکه نه در ایران و نه در روم محتوایی همانند آنچه در قرآن وجود داشت، یافت نمی‌شد و بلکه منطق قرآن با اندیشه خداشناسی بیزانسی رومی دارای ناسازگاری‌های گوهری بود. همانند اینکه روم شرقی از زمان کنستانتین به‌طور رسمی عیسی علیه السلام  را فرزند خدا می‌دانستند؛ ولی قرآن از آغاز، عیسی پسر مریم علیه السلام  را بندۀ خدا و یکی از پیامبران برگزیده او می‌دانست. در این میان برخی از مشرکان، پیامبر را دیوانه می‌دانستند و آیات قرآن را محصول دیوانگی او،[۲۷] درحالی‌که دیوانه یعنی آن ‌که توان تشخیص حسن و قبح را از دست ‌داده و سود و زیان خویش را علی‌رغم بلوغ جسمی بازنشناسد! در قرآن درباره حدود ۲۵۰ موضوع و احوال ۲۵ پیامبر از پیامبران‌خدا و درباره ۶ نژاد و تبار، ۸ قانون کلی فقهی و ۷ اختلاف دیدگاه کلامی و موارد فراوان دیگر سخن گفته شده است. آیا این‌همه از سوی کسی که دیوانه شده و دیگر توان بازشناختن سود از زیان خویشتن را ندارد، باورپذیر است؟!

تمامی اتهامات و بدسخنی‌های مشرکان درباره پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  چشمه‌یافته از این است که آنان خود از شنیدن آیات قرآن کریم در شگفتی و آشفتگی بودند.

 سوم. بیرون و اندرون قرآن

قرآن، هم از نگاه چینش آیات و قرارگیری واژگان و پیکربندی فرازها، زیبا است که به آن «فصاحت و بلاغت» گفته می‌شود و هم از نظر محتوایی و موضوع‌پردازی در جایگاه ارزنده‌ای است. آن‌گونه که پیشوای نخست شیعیان گوید:

اِنَّ القُرآنَ ظاهِرُهُ اَنیقٌ وَ باطِنُهُ عَمیق؛ لاتَفنى عَجائِبُهُ و َلاتَنقَضى غَرائِبُهُ.

قرآن، چهره‌اش، آراسته و درونش ژرفناک است؛ نه شگفتی‌هایش به پایان می‌رسد و نه ناشناختگی‌هایش، سپری خواهد شد!

باید بدانیم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  هنگامی بر مشرکان مکه آیات تحدی را خواند که کعبه را با معلّقات سبع، آراسته بودند. معلقات سبع (آویزه‌های هفت‌گانه)، هفت چکامۀ برگزیده عربی بودند که هم از دیدگاه چینش ابیات و هم معناپردازی، در جایگاه ارزنده قرار داشته و بر تمام ترانه‌های عربی، سر بودند و بر دیوارۀ کعبه آویخته می‌شدند. در این‌چنین سپهری، پیامبر از سوی خداوند پیغام آورد که اگر همۀ شاعران عرب، یاران و خویشان و دانستگان خویش را گردآورند، نمی‌توانند نبشته‌ای همانند قرآن را از سوی فردی همانند محمد صلی الله علیه و آله و سلم  فرا آورند! چراکه زیبایی ساختار آیات قرآن و آهنگین بودنش بی‌آنکه وارونه به ترانه و شعر شود، از یک سو و رسایی واژگان و زُبدگی بیان قرآن از سوی دیگر، همراه با معانی ژرف انسانی و الهی، از سوره‌های قرآن یک منظومۀ بی‌همتا ساخته بود که در حال تراویدن از دهان یک مرد درس‌نخوانده و مکتب‌نرفتۀ حجازی بود؛ آن‌هم در جامعه‌ای که به قول طبری: «به هنگام گرسنگی، دختران را می‌کشتند و سگ‌ها را غذا می‌دادند!». نکته مهم اینجاست که فارغ از فصاحت و بلاغت، موضوع‌پردازی‌های قرآن در جایگاه متعالی و مناسبی است. مرحوم شهید مرتضی مطهری دراین‌باره گوید:

در باب حقوق خانوادگی، مثلاً همین مسأله حقوق زن، چون من خودم در این‌ مسأله به نسبت بیش از سایر مسائل مطالعه دارم و پس از مطالعه کردن‌ در همین موضوع، وقتی که بینی و بین الله قرآن را مطالعه کردم و دقیقاً تا حدودی که برایم مقدور بود، در همین زمینه حقوق زن رسیدگی کردم، دیدم سطح‌ قرآن خیلی سطح عالی عجیبی است. وقتی من همان را مقایسه کردم با روایاتی‌ که در این زمینه آمده است؛ چون روایت بالاخره دست بشر رسیده، قرآن‌ متواتر است؛ یعنی کلام خداست که عین همان کلام به ما رسیده، انگار واسطه‌ای نخورده است، ولی روایات را راویان نقل کرده‌اند، احتمال اینکه‌ یک کلمه زیادتر یا کمتر و یا همه آن را به‌کلی جعل کرده باشند هست؛ دیدم‌ منطق روایات اسلامی در باب حقوق زن هرگز به سطح قرآن نمی‌رسد. وقتی که به‌ فقه اسلامی مراجعه کردم دیدم؛ چون سلیقه‌های شخصی فقها هم که متأثر از محیط و زندگی‌شان بوده خواه ناخواه در آراءشان تأثیر داشته، یک درجه پایین‌تر از اخبار و روایات است. بعد وارد عرف مسلمین که شدیم دیدیم حتی یک‌ درجه هم از فقه اسلامی پایین‌تر است. آنگاه انسان فکر می‌کند که یک مرد امی درس ناخوانده چقدر می‌تواند به‌طور عادی روشن و روشنفکر باشد که حتی‌ دانشمندانی که سال‌ها در مدارس تحصیل می‌کنند، این‌طور نتوانند مطالب را روشن ببینند و درک کنند.[۲۸]

نویسندۀ فرائد از بازگویی این معارف تاریخی، خودداری کرده است. او می‌داند که معجزۀ پیامبران پیشین رویدادهایی گذرا بوده و بر مردم دوران خودشان، حجّت شرعی و عقلی بود، اما معجزه‌ای که پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم  با آن آمد، برای نسل‌های پسین نیز همچنان اعجاب‌آور و محل مراجعه و برگرفتن بود. اساساً به این سبب است که ما مسلمانان، فرازهای قرآن کریم را با عنوان: “آیه” یاد می‌کنیم؛ زیرا با توجه ‌به آنچه گفتیم، هرکدام نشانه‌ای از حقانیت پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم  است. پس اعتراض دوم نویسندۀ فرائد نیز اثربخش نیست.

اعتراض سوم. تردید آفرینی در جنبههای اعجاز قرآن

نویسندۀ فرائد به ‌سبب ناتوانی باب و بها در آوردن کتابی هم‌سنگ قرآن کریم، در تلاش است تا جنبه‌های اعجاز قرآن را نیز با ابهاماتی روبه‌رو سازد[۲۹]:

بر اولی الالباب و المستبصرین فی علم الکتاب پوشیده نیست که چون علمای اسلام ملاحظه نمودند که حق جل جلاله در قرآن مجید بر حقیت و اثبات صدق رسالت حضرت خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله و سلم  به نفس همین کتاب مبارک استدلال فرموده و آوردن سوره مثل آن را میزان تمییز صدق از کذب مقرر داشته است، در بیان سبب حجیت قرآن اختلاف فرمودند؛ چه معلوم است که تصنیف یک کتاب بدون ممیزی قاطع و فارقی ظاهر از سایر کتب هرگز حجت و برهان نتواند بود و قطع نزاع و فصل جدال بین المثبت و النافی نتواند نمود. جمعی از علما به شرحی که در کتب کلامیه مفصلاً مذکور است، نفس سبک و سوق آیات را بر نهجی که نازل شده است، سبب اعجاز آن دانستند و آوردن کلامی را به این سبک و سیاق ممتنع و محال شمردند و بعضی از علما اشتمال قرآن را بر اخبار از امور آتیه که در حقیقت اخبار از غیب است، سبب حجیت و اعجاز آن شناختند و … و چون هریک از این وجوه مذکوره نزد محققین از علمای اسلام غیرکافی و ناتمام می‌نمود، اکثری از ایشان قائل شدند بر اینکه علو مقام آیات قرآن مجید در مراتب فصاحت و بلاغت سبب اعجاز این کتاب شریف است؛ زیرا که فرقی نیست در اینکه پیغمبری احیای اموات را معجزه خود قرار دهد و به آن تحدی کند و یا اینکه کلامی آورد که در فصاحت و بلاغت به رتبه‌ای باشد که احدی نتواند سوره‌ای چون او بیاورد و به آن تحدی فرماید و آن را حجت خود قرار دهد.[۳۰]

 نقد و بررسی

چکیدۀ سخنان او این است که: ۱. دانشمندان اسلامی از سر ناچاری برای قرآن جنبۀ اعجاز بازیافته‌اند.

۲. آنان در تعیین جنبه‌های اعجاز، دچار ناسازگاری هستند.

۳. تنها جنبۀ اعجازآور قرآن، از دیدگاه اسلامی، رویکرد فصاحت و بلاغت بوده است.

عبارات نویسندۀ فرائد با مغالطه و فریب ذهن همراه است. دربارۀ نوشتۀ بالا می‌گوییم:

اول. جنبه‌های اعجاز قرآن کریم تا مرز ۱۴ مورد بیان شده است. اینکه دربارۀ این ۱۴ جنبه، اشتراکات و اختلافاتی باشد، دور از ذهن نیست. همچنان‌که زرقانی همۀ ۱۴ گزاره را به‌عنوان جنبه‌های اعجاز قرآن می‌داند، اما برای نمونه، محمد السید جبرائیل در کتاب وجوه الإعجاز، ۷ مورد و مرحوم بلاغی در آلاءالرحمن، ۶ مورد از آن جنبه‌ها را می‌پذیرند. پس این‌چنین نیست که هیچ‌کدام از جنبه‌های اعجاز قرآن کریم، مورد اشتراک اندیشمندان اسلامی نباشد و سخن نویسندۀ فرائد، مغالطه و نادرست است.

وجه مشترک اعجاز قرآن کریم

دوم. وجوه مشترک اعجاز قرآن کریم به این قرار است:

۱. نزول بر بندۀ درس‌نخوانده

بر بنده‌ای که هیچ خواندن و نوشتن نمی‌دانسته نازل شده است ــ که توضیح دادیم.

۲. محتواهای عمیق قرآنی

محتواهای عمیق در موضوعات فراوان را در قالب واژگانی ساده و آسان بیان کرده و درعین‌حال این واژگان آسان، دارای وزن و آهنگی دلنشین هستند ــ فصاحت و بلاغت که توضیح داده شد.

۳. اخبار غیب از گذشته

اخبار غیب از گذشته بیان کرده است که پس از انتشار قرآن در میان دیگر امت‌ها، آرام‌آرام نشانه‌هایی از ریشه‌دار بودن اخبار قرآنی در دیگر کُتب آسمانی یا تاریخی یافت شد ـ به‌عنوان‌مثال دربارۀ یکی از انبیای بنی‌اسرائیل، آیاتی می‌آمد که هیچ‌کس در حجاز از آن پیامبر و احوالش باخبر نبود و پس از مدت‌ها، برخی از نوشته‌های یهودیان یا مسیحیان کُهن یافت می‌شد که خبر از آن پیامبر و شرح‌حالش داده بود ـ خداوند پس از نزول آیاتی درباره امت‌های گذشته، مانند ماجرای حضرت نوح، تأکید می‌نمود که:

تِلْكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهَا إِلَیْكَ مَا كُنْتَ تَعْلَمُهَا أَنْتَ وَ لَا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هَذَا… الآیة.

این‌ها از خبرهای غیبی است که آن را به تو وحی می‌کنیم، نه تو آن‌ها را پیش‌ازاین می‌دانستی و نه قوم تو. [۳۱]

۴. اخبار غیب از آینده

۴-۱. شکست روم

در دوران حضور پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم  در مکه، روم از امپراتوری ساسانی، شکست سختی خورد، آن هنگام، طبق وعدۀ خداوند متعال، روم پس از شکست، طی چند سال نه‌تنها بار دیگر یکپارچه شده و نیروی خود را بازآفرینی خواهد کرد، بلکه آن اندازه قدرت خواهد یافت که بر ایران بتازد و امپراتوری بزرگ ایران را پذیرای شکست گرداند و فرجام این رویداد به شادی و سود مؤمنان پایان می‌پذیرد:

غُلِبَتِ ٱلرُّومُ * فِی أَدنَى ٱلأَرضِ وَ هُم مِّن بَعدِ غَلَبِهِم سَیَغلِبُونَ * فِی بِضعِ سِنِینَ لِلَّهِ ٱلأَمرُ مِن قَبلُ وَ مِن بَعدُ وَ یَومَئِذٍ یَفرَحُ ٱلمُؤمِنُونَ * بِنَصرِ ٱللَّهِ یَنصُرُ مَن یَشَاءُ وَ هُوَ ٱلعَزِیزُ ٱلرَّحِیمُ.

روم شکست پذیرفت؛ در سرزمینی نزدیک و آنان پس از شکستشان، پیروز خواهند شد؛ فقط در عرض چند سال و کار پیش ‌و پس از آن به دست خداست و آنگاه مؤمنان شادمان خواهند شد؛ به یاری پیروزبخش خداوند که هرکه را بخواهد یاری و پیروزی می‌دهد و او عزیز و بخشنده است.[۳۲]

سال پنجم بعثت و در اوج سختی‌ها، این آیات بر پیامبر نازل شد. خداوند به مؤمنان وعده داد که اندک زمانی سپری می‌شود تا ایرانیان از ارتش روم شکست خورند و این وعدۀ الهی هنگامی که تحقق یابد، سبب خشنودی مؤمنان خواهد شد. پس از مدتی روم بر ایران تاخت و ۹ سال پس از شکست تلخ از سپاه ساسانی، بر ساسانیان پیروز شد. فارغ از تحقق خبر غیبی قرآن کریم، چرا خداوند گفته بود که خبر پیروزی رومیان، سبب شادی دل مؤمنان خواهد شد؟ این خبر مدتی مانده به جنگ سرنوشت‌ساز خندق، در یثرب و حجاز پیچید. زنان و مردان باایمان هم‌آواز شدند که خداوند که وعدۀ پیروزی روم بر ساسانیان را داده بود، نوید پیروزی مؤمنان را هم داده است و در آن هنگامۀ بغرنج، دل‌هایشان استوار گردید؛ از دیگر سو مشرکان با شنیدن تحقق وعدۀ قرآن به تزلزل افتادند؛ چراکه آنان پیروزی ساسانیان بر رومیان را نویدبخش پیروزی شرک مکی بر اسلام محمدی می‌دانستند و از هر دو مهم‌تر، اینکه براثر هجوم ساسانیان به روم و سپس هجوم رومیان به لشکر ساسانی، ارتش هر دو کشور پهناور دچار گزندهای سخت گردید و نبردهای پی‌درپی این دو، اولاً آنان را سُست ساخت و حتی در ایران سبب سرنگونی پادشاه و آمدن شاه جدید شد و ثانیاً سبب تمرکز بیشتر قوای مرزبانی طرفین بر حدود رومی ـ ـ ایرانی گردید. این تحولات سبب تضعیف مرزهای بدون مناقشه، یعنی مرز هر دو کشور از سوی شبه‌جزیرۀ عربی گردید و درنهایت به برچیدن پادشاهی ساسانیان و رومیان انجامید.

۴-۲. آیه تحدی

وَ إِنْ كُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِینَ * فَإِنْ لَمْ‌تَفْعَلُوا وَ لَنْ‌تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِینَ

و اگر در آنچه بر بنده خویش نازل كرده‌ایم در تردید هستید، سوره‌اى همانند آن بیاورید و جز خداى همه حاضرانتان را فراخوانید اگر راست مى‌گویید. و اگر این کار را نکردید و هرگز نتوانید کرد پس بپرهیزید از آتشی که هیزم آن مردم بدکار و سنگ‌های خارا است که (از قهر خدا) برای کافران مهیا شده است.[۳۳]

خداوند متعال تضمین می‌دهد که پس از قرآن کریم، کتابی هم‌تراز آن نخواهد آمد. کتابی که از سوی شخصی همانند محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم  باشد، یکایک آیاتش شفا و رحمت باشد و سبب هدایت انسان‌ها شده و در شیوایی و رسایی، در جایگاهی عالی باشد. این، خبر از آینده است و پس از گذشت ۱۴ قرن، علی‌رغم اینکه بخش مهمی از مخالفان اسلام، از عرب بودند و یا آشنایی کامل با زبان عربی داشتند، اما ندیدیم که نوشتۀ مدوّنی تحت عنوان: قرآن دوم ارائه دهند که با استقبال آزاداندیشان و خبرگان و خردمندان همراه شود.[۳۴]

۴-۳. تداوم نسل پیامبر

إِنَّا أَعْطَیْنَاكَ الْكَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ

پس از وفات زودهنگام قاسم پسر پیامبر، عاص‌بن‌وائل، به انگیزۀ زخم‌زبان نزد ایشان رفت و گفت: محمد، تبارش بُریده شد! در پاسخ به این سخن، خداوند کوچک‌ترین سوره را نازل نمود و وعده داد که تبار و نژاد پیامبر را گسترش خواهد داد، آن‌گونه که فخر رازی در قرن ششم می‌نویسد:

فانظر كَمْ قتل من أهل البیت، ثمّ العالم ممتلئ منهم و لم‌یبق من بنی‌أمیّة أحد یعبأ به، ثمّ انظر كَمْ كان فیهم من الأكابر من العلماء كالباقر و الصادق و الكاظم و الرضا و النفس الزكیة و أمثالهم.

ببین چه اندازه از اهل‌بیت، کشته شدند؟ ولی جهان آکنده از تبار پیامبر است؛ حال احدی از خاندان امیه نمانده است که به او نگاهی شود! وانگه ببین چه دانشمندان بزرگی از تبار پیامبر آمدند؛ همانند محمد باقر و جعفر صادق و موسی کاظم و علی رضا و محمد نفس زکیه و همتایان آنان.[۳۵]

در این میان جنبه‌های دیگری است که برخی از اندیشمندان اسلامی آن را می‌پذیرند و برخی دیگر آن را قابل‌مناقشه می‌دانند. به‌عنوان‌مثال:

 

۵. متناقض نبودن قرآن

به این معنی که قرآن کریم درحالی‌که نزولش ۲۳ سال به طول انجامید و در دوران جنگ ‌و صلح و تبعید و توطین و شکست و پیروزی و تنگدستی و ثروتمندی و جوانی و پیری پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  نازل گردید، اما همچنان روح متحد و عبارات کاملاً یکپارچه و یک‌دست و غیرمتناقضی دارد، به‌گونه‌ای که می‌توان با بخشی از آن بخش دیگرش را به‌درستی شرح و تفسیر کرد؛ درحالی‌که این‌چنین چیزی محال است که به دست فرد دیگری انجام پذیرد. بی‌تردید گذران عمر از جوانی به پیری و طی‌شدن ۲۳ سال و تجربه جنگ‌های پی‌درپی و دیدار با افراد گوناگون و یافتن جایگاه‌های دنیوی و… برای هر انسانی سبب می‌شود تا در ادبیات و نحوه ارائۀ محتوا و اصل محتواهای ارائه‌شده از سوی او، دگرگونی‌هایی پدیدار شود؛ درحالی‌که به‌هنگام خواندن قرآن، هیچ نشانه‌ای از شیوۀ جمله‌بندی‌ها و نحوه پرداختن به موضوعات سراغ نداریم که به ما بفهماند این آیه مکی است یا مدنی، در جوانی پیامبر نازل شده یا در پیری او؛ هنگام خشم پیامبر نازل شده یا گاهِ مهربانی او! بلکه فقط با درک مطلب و مشاهدۀ اصل موضوعاتی که دربارۀ آن سخن گفته شده یا نحوه خطاب قراردادن مخاطبان و نیز با بهره‌گیری از روایات شأن نزول درمی‌یابیم که آیات در چه دورانی و در چه حالی نازل شده است. نخستین آیات نازله بر پیامبر از نظر زیبایی‌شناسی و میزان ژرفای محتوا از همان گزاره‌هایی پیروی می‌کند که آخرین آیات قرآن. درحالی‌که این، تجربۀ دوم یا سوم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  در نوشتن کتاب نبود و بلکه اولین و آخرین تجربه او در آوردن کتاب بود! پس اصل یکپارچگی و وحدت معنا و مبنا و ساختار قرآن، چه در مکه و چه در مدینه، چه در جوانی و چه در پیری و در هر شرایطی، خود اعجاز و حاکی از الهی بودن آیات قرآن است، اما در نظر گروهی از پژوهشگران، اصل رخ‌ دادن این‌چنین چیزی از سوی غیرپیامبر عقلاً محال نیست، هرچند مصداقی برای آن سراغ نداشته باشند.[۳۶]

۶.  معجزه لطف الهی (صرفه)

برخی از معتزلیان[۳۷] و دیگر خِرد‌گرایان اسلامی (همانند شریف مرتضی و استادش شیخ مفید)[۳۸] باور دارند که ساختار قرآن کریم از نظر شیوایی و رسایی آیات، آن‌چنان نیست که نتوان همانندش را آورد؛ بلکه واقعیت این‌ است که خداوند با یک ارادۀ درونی و نهان، هر انسانی را از تلاش فزاینده و مستمر برای آوردن چیزی همانند قرآن، دور نگاه می‌دارد و این انگیزه را در دل او می‌میراند و او را از این کار «مُنصرف» می‌کند. این انصراف از دیدگاه آنان، همان جنبۀ اصلی اعجاز قرآن است. کلامیان شیعه و سُنی به این دیدگاه نقدهای گوناگونی داشته‌اند. در دیدگاه این دو مذهب، اعجاز قرآن، امری واقعی است، نه اینکه فقط به سبب نبود انگیزه برای آوردن چیزی همانند او، در جایگاه تحدّی استوار مانده باشد.[۳۹]

نظرات دیگری هم دراین‌باره ارائه شده است. ازاین‌رو برخلاف ادعای نویسندۀ فرائد، اگرچه در جنبه‌هایی از اعجاز، اختلاف‌نظرهایی وجود دارد، اما قرآن کریم از چند دیدگاه، اعجازآفرین است و همه بر آن دیدگاه‌ها اجماع نظر دارند.

 

اعتراض چهارم. باور به اعجاز ادبی قرآن، در دوران متأخر، پدید آمد

نویسندۀ فرائد ادعا دارد که مسلمانان از اینکه قرآن کریم دارای اعجاز ادبی است، بی‌خبر بودند و در دوران متقدمین از دانشمندان اسلامی، اعجاز قرآن از این دیدگاه، مطرح نبوده است و با توجه ‌به اینکه آنان ناچار بودند برای قرآن، جنبۀ اعجازی بیاورند، در دوره‌های پسین، بر شیوا و رسا بودن قرآن پافشاری کردند. او گوید:

بر مطلعین بر حقایق علوم معلوم است که این رأی در قرون‌وسطی احداث شد و در میان صحابه و تابعین، بل و تبع تابعین ذکری از اینکه سبب حجیت قرآن فصاحت و بلاغت او است، شایع و منتشر نبود.[۴۰]

 نقد و بررسی

سخنان نویسندۀ فرائد، هم از دیدگاه “داده” و هم “تحلیل” درست نیست.

از دیدگاه “داده” او این‌چنین زمینه می‌سازد که: شیوایی و رسایی عبارات قرآن، محل دلالت بر حقانیت پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم  نبوده است. این، سخن درستی نیست. برای نمونه، طفیل‌بن‌عمر دوسی، از مخالفان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  و از سران باسواد مکه و جزو شاعران و ادیبان حجاز بود. وی می‌گوید:

فوالله ما زالوا بی حتى أجمعت أن لاأسمع منه شیئاً و لاأُكلّمه، حتى حشوت فی أُذنی حین غدوت إلى المسجد كرسفاً… فغدوت إلى المسجد، فإذا رسول الله قائم یصلّی عند الكعبة، فقمت منه قریباً فأبى الله إلّا أن یسمعنی بعض قوله فسمعت كلاماً حسناً، فقلت فی نفسی وا ثكل أُمّی، والله إنّی لرجل لبیب، شاعر، ما یخفى علیّ الحسن من القبیح، فما یمنعنی أن أسمع من هذا الرجل، فإن كان الّذی یأتی به حسناً قبلته وإن كان قبیحاً تركته، فمكثت حتى انصرف رسول الله صلى ‌الله ‌علیه ‌و آله إلى بیته، فاتبعته، حتى إذا دخل بیته دخلت علیه، فقلت: «یا محمّد إنّ قومك قد قالوا لی كذا وكذا، فوالله ما برحوا یخوّفوننی أمرك حتّى سددت أُذنی بكرسف لئلّا أسمع قولك، ثمّ أبى الله إلّا أن یسمعنی قولك فسمعته قولاً حسناً، فأعرض علیَّ أمرك.

قال: «فعرض علیَّ رسول الله صلى ‌الله ‌علیه ‌و آله الإسلام و تلا علیَّ القرآن، فلا والله ما سمعت قولاً قطّ أحسن منه و لا أمراً أعدل منه، فأسلمت و شهدت شهادة الحق».

به خدا سوگند مشرکان مکه آنقدر از من خواستند تا از محمد چیزی نشنوم که عهد کردم از پیامبر چیزی نشنوم و با او سخنی نگویم؛ حتی هنگامی که به مسجد – صحن کعبه – می‌رفتم، در گوشم پنبه می‌گذاشتم… یک بار به مسجد رفتم، دیدم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  ایستاده و کنار کعبه نماز می‌گزارد، قدری از او دوری گزیدم؛ اما خداوند نخواست که سخنانش را نشنوم؛ پس سخنانی زیبا شنیدم؛ به خود گفتم: مادرمرده! تو مردی خردمند و سُراینده هستی؛ خوب را از بد جدایی می‌دهی، پس چه شده که از شنیدن سخنان این مرد هراسانی؟ خوب بود، بپذیر! بد بود، رهایش کن! درنگ کردم تا اینکه رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و سلم  به خانه‌اش برگشت، به دنبالش رفتم و همراهش وارد خانه شدم و به او گفتم: «ای محمد! خویشانت برایم چه و چه می‌گویند! آن‌قدر مرا از کار تو هراسانیده‌اند که در گوش‌هایم پنبه گذاشته‌ام تا سخنانت را نشنوم! اما خدا خواست کمی از سخنانت را بشنوم و شنیدم و سخنان خوبی بود؛ حال امر خود را به من عرضه کن»

گوید: «پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  اسلام را به من عرضه کرد و شروع به تلاوت قرآن کرد؛ به خدا سوگند من سخنی زیباتر از قرآن نشنیده بودم و امری درست و بجاتر از آن ندانسته بودم؛ پس مسلمان شدم و بر حق گواهی دادم».[۴۱]

می‌بینیم که طفیل‌بن‌عمر دوسی که خود زبان‌شناس و شاعر و آگاه از توانمندی بیانی زبان عربی است، به هنگام شنیدن آیات قرآن که از میان لب‌های محمدبن‌عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم  درس‌ناخوانده، سرازیر می‌گشت، به اسلام باور می‌آورد و علتش را «سخنان زیبای قرآن» یاد می‌کند.

عتبةبن‌ربیعه، پدر هند و پدرزن ابوسفیان که از نامداران عرب جاهلی بود، با اینکه از مخالفان پیامبر بود و در نبرد بدر کشته شد، هنگامی که آیات قرآن کریم را از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  شنید، گفت:

 

إنّی قد سمعت قولاً والله ما سمعت مثله قط، والله ما هو بالشعر و لا بالسحر و لا بالكهانة، …فوالله لیكوننّ لقوله الّذی سمعت منه نبأ عظیم.

من سخنانی شنیدم که به خدا سوگند تاکنون نشنیده‌ام! این نه شعر است نه سحر! و نه سخن کاهنان و گوشه‌نشینان… به خدا سوگند آنچه شنیدم، در پی آوردن خبری بزرگ بود.[۴۲]

در تاریخ نقل است که شاعران و ادیبانی از مکه یا غیرمکه به‌صورت پنهانی خود را به پیامبر رسانیده و اندکی از آیاتی را که او تلاوت می‌کرد، می‌شنیدند و به هنگام بازگشت، یکدیگر را دیده و شرمنده می‌شدند و می‌گفتند:

لاتعودوا، فلو رأكم بعض سفهائكم لأوقعتم فی نفسه شیئاً، ثمّ انصرفوا.

بار دیگر این‌چنین نکنید! اگر کسی از افراد نادان عشیره‌تان، شما را اینجا ببیند، در دلش به تردید می‌افتد! [۴۳]

ماجرای اشکالات امریء القیس، بزرگ‌ترین لغت‌دان عرب و اهل یمن، بر قرآن که به دیدار او با پیامبر و سپس مسلمان شدن او انجامید نیز از ماجراهای مشهور تاریخ است. وی که خود زبان‌شناسی خبره بود، پس از آنکه هیچ اشکالی در فصاحت و بلاغت قرآن نیافت، از مسلمانان پابرجا شد و پس از درگذشت پیامبر و برگشتن اهل یمن از اسلام، از دین برنگشت و استوار ماند.

پس اینکه شیوایی و رسایی قرآن، در دوران صدر اسلام، محل توجه نبوده و وجه امتیاز قرآن از دیگر آثار شمرده نمی‌شده، سخنی دروغ است. هرکس نهج‌البلاغه را بخواند، می‌بیند که شهباز واژگان امام علی علیه السلام  در بُلندای کوهسار شیواسُخنی پرواز می‌کند؛ ولی هرگاه در دل خطبه‌های امیرالمؤمنین علیه السلام  به آیه‌ای اشاره می‌شود، فوراً تمایز میان ساختار ادبی خطبه با آیه دانسته می‌شود و شیوۀ بیان، دگرگون می‌شود.

از دیدگاه “تحلیل و استنتاج” نیز نویسندۀ فرائد در خطا به سر برده است. حتی اگر جنبۀ فصاحت و بلاغت قرآن در ادوار پسین موردتوجه قرار گرفته باشد، باید دید که آیا اصل این جنبه، موردپذیرش است یا نه؟ ممکن است برخی از جنبه‌های اعجازین قرآن در سده‌های بعدی کشف شود؛ آیا به این سبب که آن جنبه در دوران دیگر کشف شده، پس قابل‌استناد و پذیرش نیست؟! ازاین‌رو شیوۀ نگاه او نیز به‌کلی نادرست است.

اعتراض پنجم. رد درخواستهای معجزه

به گفتۀ نویسندۀ فرائد، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  هرگاه در معرض طلب معجزه قرار می‌گرفت، آن را رد می‌کرد و حاضر به آوردن معجزه نمی‌شد.

او می‌نویسد:

و اگر نفسی در جمیع قرآن تفحّص نماید موضعی را نتواند یافت که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم  برای اثبات رسالت خود به معجزات احتجاج فرموده باشد، بل در مواضع کثیره به‌صراحت دلیلیّت معجزات را ردّ فرموده و در هر موضع که از آن حضرت معجزه‌ای می‌طلبیدند و “… لَولایَأتِینَا بآیَةٍ من رَبِّهِ… (۱۳۳)”[۴۴] می‌گفتند، ایشان را به کفایت کتاب و کافی نبودن معجزات و مهلک بودن خوارق عادات اسکات نموده و انّا نتلو علیک من آیات القرآن و انباء الرحمن ما فیه مزدجر للخائفین و کفایة للمتبصّرین و ذکری و موعظة للمتّقین. منها فی سورة بنی‌اسرائیل[۴۵]: “وَ مَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیَاتِ إِلَّا أَن كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَ آتَیْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا وَ مَانُرْسِلُ بِالْآیَاتِ إِلَّا تَخْوِیفاً (۵۹).” یعنی باز نداشت ما را از فرستادن معجزات الّا به سبب اینکه پیشینیان تکذیب کردند آن را چنانکه ناقه را به ثمود آشکار دادیم و به او ظلم کردند و ما نمی‌فرستیم معجزات را الّا برای تخویف و انذار.

 نقد و بررسی

عبارات او ترکیبی از گزاره‌های درست و نتیجه‌های غلط است. گزیده‌وار می‌گوییم:

اول. نقض ادعای نویسندۀ فرائد

این ادعا که رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و سلم  همۀ درخواست معجزات از سوی مخالفان و غیرمسلمانان را پس می‌زد، سخن درستی نیست؛ بلکه در مواقع لازم این درخواست را می‌پذیرفت. گواه آن، سخن علی‌ابن‌ابی‌طالب علیه السلام  است که گوید:

 

وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَهُ صلی الله علیه و آله لَمَّا أَتَاهُ الْمَلَأُ مِنْ قُرَیْشٍ، فَقَالُوا لَهُ یَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ قَدِ ادَّعَیْتَ عَظِیماً لَمْ‌یَدَّعِهِ آبَاؤُكَ وَ لَا أَحَدٌ مِنْ بَیْتِكَ وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَیْهِ وَ أَرَیْتَنَاهُ، عَلِمْنَا أَنَّكَ نَبِیٌّ وَ رَسُولٌ وَ إِنْ لَمْ‌تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّكَ سَاحِرٌ كَذَّابٌ. فَقَالَ صلی الله علیه و آله وَ مَا تَسْأَلُونَ؟ قَالُوا تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّى تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا وَ تَقِفَ بَیْنَ یَدَیْكَ. فَقَالَ صلی الله علیه و آله إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ، فَإِنْ فَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ ذَلِكَ أَ تُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ؟ قَالُوا نَعَمْ. قَالَ فَإِنِّی سَأُرِیكُمْ مَا تَطْلُبُونَ وَ إِنِّی لَأَعْلَمُ أَنَّكُمْ لَاتَفِیئُونَ إِلَى خَیْرٍ وَ [أَنَ‏] إِنَّ فِیكُمْ مَنْ یُطْرَحُ فِی الْقَلِیبِ وَ مَنْ یُحَزِّبُ الْأَحْزَابَ. ثُمَّ قَالَ صلی الله علیه و آله یَا أَیَّتُهَا الشَّجَرَةُ إِنْ كُنْتِ تُؤْمِنِینَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ تَعْلَمِینَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ فَانْقَلِعِی بِعُرُوقِكِ حَتَّى تَقِفِی بَیْنَ یَدَیَّ بِإِذْنِ اللَّهِ. [وَ الَّذِی‏] فَوَالَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَانْقَلَعَتْ‏ بِعُرُوقِهَا وَ جَاءَتْ وَ لَهَا دَوِیٌّ شَدِیدٌ وَ قَصْفٌ كَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّیْرِ، حَتَّى وَقَفَتْ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مُرَفْرِفَةً وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الْأَعْلَى عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَى مَنْكِبِی وَ كُنْتُ عَنْ یَمِینِهِ صلی الله علیه وآله. فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَى ذَلِكَ قَالُوا عُلُوّاً وَ اسْتِكْبَاراً فَمُرْهَا فَلْیَأْتِكَ نِصْفُهَا وَ یَبْقَى نِصْفُهَا، فَأَمَرَهَا بِذَلِكَ فَأَقْبَلَ إِلَیْهِ نِصْفُهَا كَأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِیّاً فَكَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله. فَقَالُوا كُفْراً وَ عُتُوّاً فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ فَلْیَرْجِعْ إِلَى نِصْفِهِ كَمَا كَانَ، فَأَمَرَهُ صلی الله علیه و آله فَرَجَعَ. فَقُلْتُ أَنَا: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، إِنِّی أَوَّلُ مُؤْمِنٍ بِكَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ أَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى تَصْدِیقاً بِنُبُوَّتِكَ وَ إِجْلَالاً لِكَلِمَتِكَ. فَقَالَ الْقَوْمُ كُلُّهُمْ: بَلْ ساحِرٌ كَذَّابٌ، عَجِیبُ السِّحْرِ، خَفِیفٌ فِیهِ وَ هَلْ یُصَدِّقُكَ فِی أَمْرِكَ إِلَّا مِثْلُ هَذَا؟ یَعْنُونَنِی.

من با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  بودم آنگاه كه سران قریش نزد او آمدند و گفتند: «اى محمد! تو ادعاى بزرگى كردى، كه هیچ‌یك از پدران و خاندانت نكردند، ما از تو معجزه‌اى مى‌خواهیم، اگر پاسخ مثبت داده و انجام دهى، مى‌دانیم كه تو پیامبر و فرستاده خدایى و اگر از انجام آن سر باز زنى، خواهیم دانست كه ساحر و دروغ‌گویى».

 

پیامبر فرمود «شما چه مى‌خواهید؟» گفتند: «این درخت را بخوان تا از ریشه كنده شود و در پیش تو بایستد.» پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  فرمود: خداوند بر همه چیز تواناست. حال اگر خداوند این كار را بكند آیا ایمان می‌آورید و به حق شهادت می‌دهید؟ گفتند: آرى، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  فرمود: من به‌زودی نشانتان می‌دهم آنچه را كه درخواست كردید و همانا بهتر از هركس می‌دانم كه شما به خیر و نیكى باز نخواهید گشت، زیرا در میان شما كسى است كه كشته می‌شود و در چاه «بدر» دفن خواهد شد و كسى است كه جنگ احزاب را تدارك خواهد كرد. سپس به درخت اشاره كرد و فرمود: «اى درخت اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارى و مى‌دانى من پیامبر خدایم، با ریشه‌هایت از زمین در آى و به فرمان خدا پیش روى من قرار گیر».

سوگند به پیامبرى كه خدا او را به حق مبعوث كرد، درخت با ریشه‌هایش از زمین كنده شد و پیش آمد، با صداى شدید چونان به‌هم‌خوردن بال پرندگان، یا به‌هم‌خوردن شاخه‌های درختان، جلو آمد و در پیش روى پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  ایستاد و برخى از شاخه‌های بلند خود را بر روى پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  و بعضى دیگر را روى من انداخت و من در طرف راست پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  ایستاده بودم. وقتى سران قریش این منظره را مشاهده كردند، با كبر و غرور گفتند: «به درخت فرمان ده، نصفش جلوتر آید و نصف دیگر در جاى خود بماند» پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  فرمان داد. نیمى از درخت با وضعى شگفت‌آور و صدایى سخت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  نزدیك شد، گویا می‌خواست دور آن حضرت بپیچد، امّا سران قریش از روى كفر و سركشى گفتند: «فرمان ده این نصف باز گردد و به نیم دیگر ملحق شود و به‌صورت اول در آید» پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  دستور داد و چنان شد.

من گفتم: لا اله الا اللّه، اى رسول‌خدا من نخستین كسى هستم كه به تو ایمان آوردم و نخستین فردى هستم که اقرار می‌کنم درخت با فرمان خدا براى تصدیق نبوّت و بزرگداشت دعوت رسالت، آنچه را خواستى انجام داد، امّا سران قریش همگى گفتند: «او ساحرى است دروغ‌گو، كه سحرى شگفت‌آور دارد و سخت بامهارت است» و خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  گفتند: «آیا نبوّت تو را كسى جز امثال على علیه السلام  باور مى‌كند؟»[۴۶]

دوم. ارادۀ خداوندی

خداوند متعال ارائه کرده بود تا زمانی که رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و سلم  در میان جامعۀ اسلامی باشد و همواره در بین ایشان افرادی اهل استغفار و طلب رحمت از خداوند باشند، عذاب بر ایشان نازل نکند:

وَ إِذْ قَالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنَا حِجَارَةً مِنَ السَّمَاءِ أَوِ ائْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِیمٍ * وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ مَا كَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ * وَ مَا لَهُمْ أَلَّایُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ یَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ مَا كَانُوا أَوْلِیَاءَهُ… الآیة.

و آنگاه که گفتند: خدایا اگر این قرآن به‌راستی برحق و از جانب توست پس یا بر سرمان سنگ‌هایی از آسمان ببار یا ما را به عذابی دردناک گرفتار ساز! و خدا بر آن نیست که آنان را درحالی‌که تو در میان آنان به سر می‌بری، عذاب کند و تا ایشان طلب آمرزش می‌کنند، خدا عذاب‌کنندۀ آنان نخواهد بود وگرنه چرا خدا عذابشان نكند، حال‌آنکه مردم را از مسجدالحرام باز مى‌دارند و صاحبان آن نیستند؟… [۴۷]

می‌بینیم که خداوند می‌فرماید: “معجزاتی را که سبب هلاکت قوم تو می‌شود، از آنان دور نگاه می‌داریم”. از این آیه میزان فهم جامعۀ گریبان‌گیر پیامبر به‌خوبی درک می‌شود؛ مشرکان آمده و می‌گفتند: «خدایا اگر این قرآن به‌راستی برحق و از جانب توست پس یا بر سرمان سنگ‌هایی از آسمان ببار یا ما را به عذابی دردناک گرفتار ساز!»؛ این‌چنین می‌گفتند؛ ولی نمی‌گفتند که: «خدایا اگر این قرآن حقی از سوی توست، دل‌های ما را برای پذیرفتن این حق، آماده ساز و ما را از اهل حقیقت قرار ده!»؛ معلوم است که معجزات درخواستی از ‌چنین افرادی، جز به هلاکتشان نمی‌انجامید و خداوند برای جلوگیری از هلاکت امت پیامبر، آن‌چنان نمی‌نمود.

اعتراض ششم. معجزه سبب ایمان نمیشود!

نویسندۀ فرائد باور دارد که معجزه سبب ایمان نمی‌شود. او می‌نویسد:

نمی‌دانم قلب مُدرکی هست که در مضمون این آیات کریمۀ تفکّر نماید که حقّ جلّ جلاله به‌صراحت می‌فرماید که معجزات سبب ایمان نمی‌شود و اگر معجزه‌ای هم ظاهر شود، خداوند قلوب و ابصارشان را مقلوب می‌فرماید و ایشان را در حالت شکّ و تردید وا می‌گذارد و نیز می‌فرماید که اگر آیات عظیمه مانند نزول ملائکه و تکلّم اموات و حشر جمیع اشیاء هم ظاهر شود، سبب ایمان نفسی نخواهد شد مگر آنکه ارادۀ الهیّه تعلّق به ایمان نفسی گیرد و مشیّت حقّ جلّ جلاله سبب هدایت او شود، دراین‌صورت چه فائده بر طلب معجزه مترتّب می‌شود و چه حجّیتی در خوارق عادات باقی می‌ماند؟

 نقد و بررسی

عبارات نویسندۀ فرائد، آغشته به عوام‌فریبی و مغالطۀ استدلالات بی‌ربط است. کسی تردیدی ندارد که معجزات جز با «ارادۀ الهی و مشیت خداوند» سبب ایمان نمی‌شود؛ اما آیا چیز دیگری بدون اراده الهی و مشیت خداوند متعال، سبب هدایت و ایمان مردم می‌شود؟! با همین استدلال آیا نمی‌توان گفت: “این‌همه نزول پیامبران ذره‌ای سبب هدایت و ایمان مردم نمی‌شود؛ مگر آنکه اراده الهیه تعلق به ایمان نفسی گیرد و مشیت حق جل ‌جلاله سبب هدایت شود، دراین‌صورت چه فایده بر پیامبر مترتب می‌شود؟!” می‌بینیم که سخنان نویسندۀ فرائد سُست و عوام‌فریبانه است. نزول پیامبران و ظهور معجزات، همگی برای تحقق بخشیدن به ارادۀ خداوند متعال است و خداوندی که معجزه‌ای بر پیامبرش ظاهر می‌کند، در دل‌های انسان‌های نیک‌سرشت، مقدمات باور قلبی به حجت‌های راستین الهی را نیز فراهم می‌کند.

اعتراض هفتم. طلب معجزه، از سوی منکران حقیقت

نویسندۀ فرائد باور دارد که طلب معجزه، یکی از عادات همیشگی منکران پیامبران ‌خدا بوده است. او می‌نویسد:

حضرت خاتم الانبیاء علیه و آله آلاف التحیّة و الثّناء را از کثرت اقتراحات اهل هوی و شدّت اعراض اعدا احزان شدیده احاطه نموده بود. چه قرآن مجید را بر شعر و افترا حمل می‌نمودند و از قبول اعظم دلیل الهی گردن می‌پیچیدند و به کلام سخت “…أَئِنَّا لَتَارِكُو آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَّجْنُونٍ (٣٦)” دل مبارکش را می‌خراشیدند و هر روز آیتی اقتراح می‌کردند و معجزه‌ای می‌طلبیدند، چندان‌که آثار احزان از وجه مبارکش ظاهر گشت و روائح اندوه از وجنات حالش متضوّع شد که ناگاه ورقای روح الامین از غصون سدرۀ علیّین نزول فرمود و به این لحن قدسی و نغمۀ ملکوتی تغنی نمود و حضرتش را بر تجلّد و اصطبار و تحمّل و استقرار مأمور داشت.

نقد و بررسی

نویسندۀ فرائد، بار دیگر عوام‌فریبانه سخن گفته است. نکته‌ای که او از آن چشم پوشیده و بر مخاطبان خود آشکار نساخته این است که: معجزات پیامبران الهی، بر دو دسته بودند؛ اول معجزات ابتدایی و دوم معجزات اقتراحی.

معجزات ابتدایی، یعنی آن دسته از خوارق عادتی که پیامبران ‌خدا علیهم السلام  حین ادعای پیامبری و از سوی خداوند متعال بر مردم هویدا می‌کردند. این معجزات سبب باور آوردن دل‌های پاک و پدیدار شدن باورمندان راستین می‌شد.

معجزات اقتراحی، یعنی مجموعه‌ای از پیشنهادهای شگفت‌آوری که تبار یک پیامبر به او داده و از او می‌خواستند آن چیزی را که می‌خواهند، بیاورد. این دومی، در بیشتر موارد پس از دیدن معجزات ابتدایی، رخ می‌داد.

تفاوت معجزۀ ابتدایی با اقتراحی در این بود که ایمان‌ نیاوردن پس از دیدن معجزات ابتدایی، سبب نزول فوری هلاکت نمی‌شد؛ اما در معجزۀ اقتراحی، درصورت نپذیرفتن، خداوند نشانه‌های هلاکت را نمایان می‌ساخت و با عذابی الیم بر منکران می‌تاخت. بنا بر روایتِ قرآن، در امت‌های پیش از پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم ، گروه‌های بسیاری دراثر معجزات اقتراحی، دچار هلاکت شده بودند؛ اما خداوند اراده کرده بود که امت آخرین پیامبر، دچار هلاکت نشود و بلکه تا زمانی که پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم  در میان آنان زنده است، به ارشاد و گسترش دین خدا مشغول باشد و جامعۀ او فرصت بیشتری برای گرویدن به دین حق داشته باشند. به همین سبب فرموده بود: «وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ» (خداوند بر آن نیست که تا زمانی که تو در میان آنانی، ایشان را به عذاب گرفتار آورد!) و اجازۀ تحقق معجزات پیشنهادی از سوی کافران بددل را نمی‌داد. همچنان که آیۀ بالایی را در پاسخ به این سخن، نازل کرد: «إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنَا حِجَارَةً مِنَ السَّمَاءِ». پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  پیش‌از معجزات اقتراحی، همواره معجزات ابتدایی را هویدا کرده بود و برای آوردن چیزی همانند آن، تحدّی کرده بود. پس نویسندۀ فرائد با چشم‌پوشی از معجزات ابتدایی پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم  که سبب ایمان انسان‌های درستکار می‌گردید، روی «مقترحات» پافشاری نموده و ادعا می‌کند که فقط منکران حقیقت و اهل هوی‌وهوس از پیامبران الهی طلب معجزه می‌کردند.

اعتراض هشتم. مخالفت خداوند با باورمندان به معجزه

و منها فی سورة آل عمران: “الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللَّـهَ عَهِدَ إِلَیْنَا أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّى یَأْتِیَنَا بِقُرْبَانٍ تَأْكُلُهُ النَّارُ قُلْ قَدْ جَاءَكُمْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِی بِالْبَیِّنَاتِ وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِینَ (١٨٣) فَإِن كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِّن قَبْلِكَ جَاءُوا بِالْبَیِّنَاتِ وَ الزُّبُرِ وَ الْكِتَابِ الْمُنِیرِ (١٨٤)” و شأن نزول این آیۀ مبارکه چنین است که قوم یهود خدمت حضرت خاتم‌الانبیاء علیه و آله اطیب التحیّة و الثّناء مشرّف شدند و معروض داشتند که خداوند به ما عهد فرموده است که ایمان نیاوریم به پیغمبری مگر اینکه قربانی کند و آتشی فرود آید و آن را بسوزاند و این معجزه دلیل قبول قربانی و صدق نبوّت او گردد و این اقتراح یهود نظر به حکایت قربانی ‌هابیل فرزند حضرت آدم و حادثۀ محاکمۀ ایلیای نبی یعنی الیاس با انبیای وثنی بود. چنان‌که در فصل ۱۸ از کتاب اوّل ملوک از کتب تورات مذکور است که ایلیا علیه السلام  در حضور أَحاب ملک با انبیای بعل که از اوثان مدینۀ شومرون بود بر این معاهده کردند که هریک ذبیحه‌ای ذبح کنند و بر مذبح نهند و از خداوند مسئلت نمایند تا آنکه صادق است آتشی از غیب بیاید و قربانی او را بسوزاند و بالاخره چنان‌که در کتاب مذکور است قربانی ایلیای نبی مقبول شد و قربانی پیغمبران بعل رد شد و کذب ایشان ظاهر گشت و بالجمله چون یهود این معجزه را از حضرت رسول  صلی الله علیه و آله و سلم  طلبیدند، خداوند تبارک و تعالی در جواب ایشان فرمود: بگو که پیغمبران پیش از من با بیّنات و با همین معجزه آمدند، اگر راست می‌گویید که به ظهور این معجزه ایمان می‌آورید، چرا ایشان را کشتید.

 نقد و بررسی

همۀ این عبارات با همان پاسخ پیشین، مهار می‌شود. گفتیم که پیامبران ‌خدا با معجزات ابتدایی سراغ امت‌ها می‌آمدند. همان‌طور که این آیه از قرآن نیز بر آن پافشاری می‌کند: «قَدْ جَاءَكُمْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِی بِالْبَیِّنَاتِ» و سپس در معرض معجزات اقتراحی قرار می‌گرفتند. از آنان درخواست معجزات ویژه می‌شد؛ خداوند نیز به این شرط آن امر شگفت‌آور را محقق می‌ساخت که ایمان بیاورند و اگر بازهم نمی‌پذیرفتند، آنان را هلاک می‌ساخت: «وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ». پس خداوند با کسانی که معجزه را معیار ارزشمندی برای راست‌گو یا دروغ‌گو بودن مدعی پیامبری می‌دانند، مخالفتی ندارد، بلکه تأکید می‌کند که پیامبرانش را همواره با بیّنات فرستاده است. بلکه امر وارونه است: خداوند با کسانی که آن معجزات ابتدایی را فاقد ارزش می‌دانند، مشکل دارد؛ آنانی که خود معجزاتی پیشنهاد می‌دهند و پس از تحقق آن، امر الهی را نمی‌پذیرند و هلاکت را بهتر از پذیرفتن حق می‌دانند!

نویسندۀ فرائد هرگز ذهن مخاطبانش را به این‌سو نمی‌آورد که خداوند چرا همۀ پیامبرانش را با بیّنات به نزد قوم خود فرستاده است؟! مگر نفرمود: «ذَلِكَ بِأَنَّهُم كَانَت تَّأتِیهِم رُسُلُهُم بِالبَیِّنَتِ فَكَفَرُواْ فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ إِنَّهُۥ قَوِیّ شَدِیدُ ٱلعِقَابِ »؟[۴۸] چرا پس از نپذیرفتن بیّنات پیامبر و کفر به او، خداوند ایشان را به عذاب برگرفت؟! و مگر نفرمود: «كانَت تَأتیهِم رُسُلُهُم بِالبَیِّناتِ»[۴۹] و نفرمود: «وَ لَقَد جاءَهُم موسى بِالبَیِّناتِ»[۵۰] و نفرمود: «وَ لَمّا جاءَ عِیسى بِالْبَیِّناتِ»[۵۱] و آیات گوناگون دیگر؟ اما نویسندۀ فرائد ضمن پذیرفتن این واقعیت که مراد از “بیّنات” در این آیات، یعنی معجزۀ خارق‌العاده، حاضر به تبیین جایگاه معجزه در هدایت بشری نیست.

اعتراض نهم. نکوهش معجزهخواهان در قرآن

این سخنان، همانند گفته‌های پیشین است و هیچ تفاوتی ندارد؛ اما حاوی یک نکته است و به این سبب بازنشر می‌دهیم:

و منها فی سورة القصص: “فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا قَالُوا لَوْلَا أُوتِیَ مِثْلَ مَا أُوتِیَ مُوسَى أَوَلَمْ‌یَكْفُرُوا بِمَا أُوتِیَ مُوسَى مِن قَبْل قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا وَ قَالُوا إِنَّا بِكُلٍّ كَافِرُونَ (٤٨) قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِّنْ عِندِاللَّـهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن كُنتُمْ صَادِقِینَ (٤٩). خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید که چون حقّ یعنی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم  از نزد ما برای ایشان آمد گفتند که چرا به او داده نشد آنچه به موسی داده شد؟ یعنی کفّار می‌گفتند اگر محمّد پیغمبری از جانب خداوند است چرا معجزاتی که به موسی داده شد از قبیل قطع بحر و قلب عصا به حیّه و ید بیضا و ستون دخان و اهلاک فرعون و غیرها هیچ به او داده نشد؟ چنان‌که یهود و سایر فرق که معتقد به حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم  نیستند همین مزخرفات را می‌گویند و لکن خداوند در جواب ایشان می‌فرماید: آیا کافر نشدند و انکار نکردند به معجزات موسی که پیش از تو به او داده شد و گفتند دو باطلند معاون یکدیگر و بعد به حضرت رسول امر می‌فرماید که به ایشان بگو: کتابی بیاورید هدایت‌کننده‌تر از کتاب موسی و کتاب محمّد، تا من آن را متابعت کنم اگر راست می‌گویید و این آیۀ مبارکه صریح است که به حضرت رسول اعتراض می‌کردند که اگر پیغمبر است چرا چون موسی به او معجزاتی داده نشد و آن حضرت در جواب می‌فرمایند که چون شما به معجزات موسی کافر شدید حقّ طلبیدن معجزه‌ای دیگر از من ندارید و ایشان را از طلب معجزه منع می‌فرماید و به کتاب که هدایت‌کننده است دلالت می‌نماید.

 نقد و بررسی

پاسخ، همان است که گفتیم. معجزات ابتدایی همراه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  آمده و خداوند آن را با عبارت: “بیّنات” در قرآن توصیف نموده است، اما نکتۀ مهم در آیه این است که خداوند متعال در برابر معجزات بزرگ حضرت موسی علیه السلام  همانند دست سپید و روشن و چوب‌دستی که به اژدها بدل می‌شد، از معجزۀ جاودان پیامبر یاد می‌کند و می‌فرماید: «قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِّنْ عِندِ اللَّـهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن كُنتُمْ صَادِقِینَ» (بگو پس شما ــ اگر منکر پیامبریِ محمد صلی الله علیه و آله و سلم  هستید ــ کتابی از سوی خداوند که هدایت‌کننده‌تر از قرآن و تورات باشد فرا آورید تا من از آن پیروی کنم، اگر راست‌گو هستید!)؛ آری خداوند متعال، کتاب قرآن را معجزۀ جاویدان پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم  قرار داده بود و بار دیگر در مقام تحدّی از بنی‌اسرائیل می‌خواهد که اگر توانمند هستند، چیزی همانند قرآن را از کسی همانند محمد صلی الله علیه و آله و سلم  فرا آورند، اما نویسندۀ فرائد به این آیه نگاه بیشتری نکرده و معنای آن را برای مخاطبانش بیان ننموده است.

اعترافات کتاب فرائد به حجیّت معجزه در شناخت حجتهای خداوند

شاید شگفت‌آور باشد که نویسندۀ فرائد با اینکه تاروپود باور به جایگاه تعیین‌کنندۀ اعجاز را با شبهات فراوان هدف قرار داده و تا توانسته در تخریب آن کوشیده، اما بارها زبان به اعتراف گشوده و معجزه را راهی درست برای شناخت پیامبران راستین الهی شناسانده است.

برای نمونه، او می‌نویسد:

در ازمان غابره حکمت الهیّه اقتضا فرمود که اگر امّتی تصدیق رسول مبعوث را موقوف به آیتی آسمانی نمایند و ایمان خود را مشروط به ظهور آن آیت گردانند، رؤسای آن امّت مجتمع شوند و یک آیت از آیاتِ عظیمه را اختیار کنند و روزی را میعاد نهند و امّت را اخبار دهند، آن وقت آن رسول آیت مطلوبه را در حضور جمع اظهار می‌فرمود و حجّت بر جمیع خلق بالغ می‌شد.

آنچه او می‌گوید، درست است و این همان سُنت الهی بود که برای پذیرفتن امر یک پیامبر الهی، معجزاتی نازل می‌شد و افرادی که می‌دانستند صدور اعجازی بزرگ از سوی یک مدعی پیامبری، دلیلی آشکار بر راست‌گویی اوست، به وی باور می‌آوردند؛ سُنَّةَ اللَّهِ الَّتی قَد خَلَت مِن قَبلُ وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبدیلاً.

وی در جای دیگر می‌نویسد:

اهل بهاء را عقیدت این است که انبیاء و مرسلین، صلوات الله علیهم اجمعین مظاهر قدرت الهیّه‌اند، بل مطالع جمیع صفات و اسماء حضرت احدیّه. بر هر چیز به اذن الله قادرند و بر عوالم تکوین به ارادة الله توانا و مقتدر. جمیع افعال و اطوارشان فوق طاقت بشریّه است و تمام حرکات و سکناتشان مظهر قدرت و سلطنت و حکمت الهیّه.

او به این پرسش پاسخ نداده که وقتی پیامبران‌ خدا علیهم السلام  توانایی لازم برای ظهور معجزات هدایتگر را داشتند، چرا آن‌قدر که اقتضای جبر نباشد، از آن بهره نگرفتند تا به‌واسطۀ ظهور قدرت اعجازآور الهی، افراد مستعد را از ورطۀ کفر به سرای ایمان درآورند؟!

نگاهی به تناقض میان ادعاهای بهائیان دربارۀ معجزه

نخست. معجزه، حجت است یا نیست؟!

مشاهده کردیم که نویسندۀ فرائد بر عدم بهره‌گیری از اعجاز در اثبات حجیت الهی و اینکه: «دلیل دست‌دوم و غیرمرتبط است!» پافشاری نمود. او باور داشت که:

 

چون دلالت معجزات و خوارق عادات از قبیل ادلّۀ ثانویّه و مؤیّدات است که بالذّات دلالتی بر صدق مدّعی ندارد، به خلاف کتاب که دلالت آن بر صدق ادّعا دلالت اصلیّه اوّلیۀ مرتبطه است.

بااین‌وجود، پس چرا شوقی‌افندی، جانشین عبدالبهاء، ادعا می‌کند که یکی از شخصیت‌های مهم آیین بهائیت، یعنی «یحیی دارابی» لقب یافته به: «وحید»، پس از دیدن معجزۀ علی‌محمد باب، به او باور آورد؟! او می‌نویسد:

باری این همهمه و انقلاب و دمدمه و التهاب اوج گرفت و کار اهمیت حاصل نمود، به قسمی که محمدشاه درصدد تحقیق برآمد و جناب آقا سیدیحیی دارایی یکی از اجلۀ علماء را که در فصاحت و بلاغت سرآمد  افران و مورد ثقه و اطمینان بود و بعداً به لقب وحید ملقب گردید تعیین نمود و وی را مأمور ساخت که بنفسه فحص این حقیقت نماید و مراتب را به مقام سلطنت معروض دارد. جناب وحید که شخص محقق و صاحب‌نظر و در اخبار و احادیث اسلامیه وارد و متبحر بود و سی‌هزار حدیث در ذهن داشت، عازم شیراز شد و طی سه جلسه که به محضر مبارک تشرف حاصل نمود به‌كلى مجذوب و مسحور عظمت و نورانیت حضرت  گردید. مجلس اول به مذاکره در اصول معرفت و توحید و بیان آیات متشابهه قرآن و اخبار و بشارات ائمۀ  اطهار برگزار شد. در مجلس ثانی ملاحظه نمود مسائلی را که می‌خواست از محضر مبارک سؤال نماید، از مد نظر دور و از خاطرش محو و زائل گردیده، لکن حضرت باب ضمن بیانات خویش جمیع مسائلی را که فراموش نموده بود توضیح فرمودند و آقا سیدیحیى پاسخ جمیع مشکلات خود را دریافت و از مشاهده این معنی متحیر گردید و حالت غریبی به وی دست داد. در جلسۀ ثالث خواهش تفسیر سوره کوثر نمود و نزول این تفسیر منیع که از دوهزار بیت مرتب بود، چنان آقا سیدیحیی را شیفته و آشفته ساخت که بی‌اختیار قیام کرد و گزارش مختصری به‌وسیله پیشخدمت دربار به حضور پادشاه فرستاد و بقیه حیات را وقف اعلاء امرالله و انتشار كلمةالله نمود و عاقبت در این سبیل در حادثه نی‌ریز گرفتار شد و به تاج وهاج شهادت مفتخر  گردید.[۵۲]

خلاصۀ سخن او این است که: یحیی دارابی پس از مشاهدۀ سه رویداد، به باب ایمان آورد و در ماجرای آشوب نی‌ریز جان خود را در راه این آیین فدا نمود؛ نخست تفسیر برخی از آیات متشابه؛ دوم ظهور علم غیب باب؛ سوم تفسیر معجزه‌وار سورۀ کوثر.

او تأکید می‌کند که دگرگونی حال یحیی دارابی زمانی بود که علم غیب علی‌محمد باب را دریافت:

در مجلس ثانی ملاحظه نمود مسائلی را که می‌خواست از محضر مبارک سؤال نماید از مد نظر دور و از خاطرش محو و زائل گردیده، لکن حضرت باب ضمن بیانات خویش جمیع مسائلی را که فراموش نموده بود توضیح فرمودند و آقا سیدیحیى پاسخ جمیع مشکلات خود را دریافت و از مشاهده این معنی متحیر گردید و حالت غریبی به وی دست داد.

شوقی و دارابی، علم غیب باب را اهرم ایمان‌آور دانسته و گلپایگانی از پذیرفتن چنین باوری، گریزان است. نکته جالب این است که جلسۀ سوم نیز با ظهور علم غیب باب همراه بوده است. ادعای بابیان این‌چنین است که در جلسۀ سوم نیز دارابی مطلب دل خود را آشکار نکرد و باب با علم غیبش دانسته که او علاقه‌مند به شنیدن تفسیری دربارۀ سورۀ کوثر است:

جلسه سوم که به حضور مبارک رفتم تصمیم گرفتم که قلباً رجا کنم از قلم  مبارک تفسیری بر سوره کوثر مرقوم فرمایند و در نظر گرفتم که این سؤال را قلباً بخواهم و شفاهاً چیزی دراین‌خصوص به محضر مبارک عرض نکنم. اگر از نیت قلبی من مطلع شدند و تفسیر مزبور را مرقوم فرمودند به‌طوری‌که بیانات مبارکه در تفسیر سورۀ مزبوره با سایر کتب تفسیر فرق داشته باشد، بی‌درنگ صحت رسالتش را تصدیق نمایم و به امر  مبارک اذعان کنم و گرنه راه خود پیش گیرم و خاطر از تشویش بپردازم.

پیش از اینکه دارابی لب به سخن گُشاید، علی‌محمد باب به او گفته است:

اگر سورۀ کوثر را برای تو تفسیر کنم، دیگر نخواهی گفت سحر است و به صحت رسالت من اعتراف خواهی کرد؟

این عبارات اگرچه سراسر دروغ است؛ چراکه می‌دانیم علی‌محمد باب در آن دوران، ادعای پیامبری نکرده بود و میان ادعای رُکنیت تا ادعای رسالت او، نزدیک به ۶ سال فاصله بود؛ اما سراسر نوشته‌های نویسندۀ فرائد را با تناقضی صریح روبه‌رو می‌کند. از سویی نویسندۀ فرائد در دفاع از علی‌محمد باب، “تصدیق پیامبران طبق راهکار معجزه” را با ابهامات جدی روبه‌رو می‌کند و از دیگر سو مهم‌ترین باورمندان به باب، ادعا می‌کنند که دراثر معجزات ظاهرشده از او، به وی گرویده‌اند.

باید دانست که در باور بهائیان، اصل نزول تفسیر سورۀ کوثر به علی‌محمد باب نیز، یک معجزۀ غیرکتابی است. آن‌چنان که نصرت‌الله محمدحسینی می‌نویسد:

این تفسیر مبارک، که شامل حدود دوهزار بیت است، ظرف چند ساعت از قلم حضرتشان نازل گشته است. پس از اتمام نزول تفسیر مذکور جناب وحید به اوج ایمان فائز و در جرگۀ عشاق جانباز حضرت باب داخل گشت!

یعنی فارغ از اهمیتِ “محتوای کتاب”، علی‌محمد باب  طی چند ساعت، دوهزار بیت با قلم خویش نگاشته است و به ادعای یحیی دارابی، او حین نگاشتن این تفسیر، با صدایی آهنگین، نوشته‌های خود را نیز تلاوت می‌نمود! این عبارات، یعنی «چگونگی» نزول این تفسیر، سبب ایمان یحیی دارابی شده است و نه «محتوا»ی آن. نیازی به توضیح نیست که این سخنان، جملگی تلاش‌های درون‌فرقه‌ای است و نادرستی‌اش با اندکی تفکر خودنمایی می‌کند. همانند اینکه بپرسیم: به فرض پذیرش نزول سیل‌وار آیات بر باب و دستِ تیزچنگ او در نگاشتن دوهزار بیت تفسیر سورۀ کوثر و هم‌زمان تلاوت آهنگین او؛ یحیی دارابی که هنوز به علی‌محمد باب نگرویده بود، چطور توانسته آن دوهزار بیتی را که با سرعت مافوق توان بشر از دهان علی‌محمد باب پرتاب می‌شود، بشنود و دریابد و محتواهایش را بررسی و تصدیق کند؟! آیا او نیز دارای اعجاز بوده و توانسته دوهزار جمله را در طی زمانی کوتاه شنیده و درک نموده و تحلیل کند؟!

عبد البهاء نیز باور داشت که حسین‌علی بهاء، دارای معجزه است ولی مشکل اینجاست که مخاطبان، ابراز معجزه از سوی بهاء را چیزی همانند نمایش شعبده‌بازی بدانند و با درخواست‌های مکرر معجزه، بهاء را ابزار خنده و تفریح گردانند. همچنانکه در کتاب “گفتگو بر سر ناهار” یا همان “مفاوضات”، می نویسد:

جمال مبارک فرمودند هر چند حقّ ندارند زیرا حقّ باید خلق را امتحان نماید نه خلق حقّ را ولی حال این قول مرغوب و مقبول امّا امراللّه دستگاه تیاتر نیست که هر ساعت یک بازی در بیاورند و هر روزی یکی چیزی بطلبد در این صورت امراللّه بازیچه صبیان شود.[۵۳]

دوم. قرآن معجزه است یا نیست؟

دیدیم که نویسندۀ فرائد، مدام در تلاش است تا قرآن را از جنبۀ اعجازآور خود خارج سازد. می‌دانیم که قرآن بر فردی درس‌نخوانده نازل شد و دربرگیرندۀ اخبار پیامبران پیشین بود و مسائل کلامی و عقیدتی تاریخی همانند ادعای الوهیت در حق عیسی را حل‌وفصل نمود، مبانی فقهی دین اسلام را پایه‌گذاری کرد و در خودِ آیات، خاصیت‌های ماورایی همانند شفای بیماری‌های روحی و حتی جسمی است و نیز اخباری از آینده دور و نزدیک داد که تحقق پذیرفت. صدور همۀ این معارف و محتواها از سوی فردی درس‌نخوانده، اگر منصف باشیم، شگفت‌آور است. بااین‌همه نویسندۀ فرائد هیچ تصریح راسخی بر معجزه بودن قرآن و اصل نزول آن ندارد و بلکه جنبه‌های اعجازآور قرآن را با ابهام روبه‌رو می‌کند ــ که بالاتر دیدیم ــ بااین‌وجود، عبدالبهاء دربارۀ اعجاز قرآن می‌نویسد:

از جمله برهان حضرت محمّد قرآن است که به شخص امّی وحی شده و یک معجزه از معجزات قرآن این است که قرآن حکمت بالغه است، شریعتی در نهایت اتقان که روح آن عصر بود، تأسیس می‌فرماید و از این گذشته مسائل تاریخیه و مسائل ریاضیه بیان می‌نماید که مخالف قواعد فلکیه آن زمان بود؛ بعد ثابت شد که مَنطوقِ قرآن حق بود. در آن زمان قواعد فَلکیۀ بَطلمیوس مُسَلّم آفاق بود و کتاب مجسطی اساس قواعد ریاضیه بین جمیع فلاسفه، ولی منطوقات قرآن مخالف آن قواعد مسلّمۀ ریاضیه. لهذا جمیع اعتراض کردند که این آیات قرآن دلیل بر عدم اطلاع است، امّا بعد از هزار سال تحقیق و تدقیق ریاضیون اخیر، واضح و مشهود شد که صریح قرآن مطابق واقع و قواعد بَطلمیوس که نتیجۀ افکار هزاران ریاضی و فلاسفه یونان و رومان و ایران بود باطل. مثلاً یک مسئله از مسائل ریاضیۀ قرآن این است که تصریح به حرکت ارض نموده ولی در قواعد بطلمیوس ارض ساکن است. ریاضیون قدیم آفتاب را حرکت فلکیه قائل ولی قرآن حرکت شمس را مِحوَریّه بیان فرموده و جمیع اجسام فلکیه و ارضیه را متحرّک دانسته. لهذا چون ریاضیون اخیر نهایت تحقیق و تدقیق در مسائل فلکیه نمودند و آلات و ادوات اختراع کردند و کشف اسرار نمودند، ثابت و محقق شد که منطوق صریح قرآن صحیح است و جمیع فلاسفه و ریاضیون سَلَف بر خطا رفته بودند.[۵۴]

سوم. پیامبر اسلام و خاندانش معجزه داشتند یا نه؟!

نویسندۀ فرائد پافشاری می‌کند که ماجرای گسترش امر نبوت در دوران حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نسبت به دوران پیامبران پیشین تفاوت داشت و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  معجزاتی از خود نشان نمی‌داد. البته او این‌چنین محتوایی را با حذف «معجزات ابتدایی» و تأکید بر «عدم ارائه معجزات اقتراحی» بیان می‌داشت. بااین‌وجود دیگر بهائیان باور دارند که در تاریخ اسلام معجزات از سوی حجت‌های خدا صادر می‌شد ولی به ایمان‌آوردن دیگران منتهی نمی‌شد:

در خود قرآن مجید و تاریخ اسلام شواهد قاطعی وجود دارد كه منكران پیامبران، حتی در صورت مشاهدۀ معجزۀ ظاهری نیز مؤمن نمی‌شدند و پیامبران را ساحر و جادوگر می‌گفتند. نمونۀ بارز آن ادعای شقّ القمر كردن حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم  است.[۵۵]

این سخن نیز درصدد تخریب جایگاه معجزه است و «ایمان نیاوردن» کافران را دلیل مناسبی برای عبور از معجزه می‌داند! اما تأکید می‌کند که در تاریخ اسلام و بلکه در قرآن، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  با معجزاتی پیش آمده است؛ او به این نکته ساده اشاره نکرده است که برای انسان باورمند و غیرمتعصب، اصل آن چیزی است که حجت خدا انجام داده ـ یعنی پیامبر خاتم ـ و نه آنکه افراد لج‌باز و ستیزه‌جو انجام داده‌اند.

چهارم. پیامبران پیشین معجزه داشتند یا نه؟!

دیدیم که نویسندۀ فرائد پافشاری می‌نمود که برخلاف پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم ، پیامبران دوره‌های پیشین همگی دارای معجزات بزرگ بودند، همچنان که می‌نویسد:

خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید که چون حقّ یعنی حضرت رسول  صلی الله علیه و آله و سلم  از نزد ما برای ایشان آمد، گفتند که چرا به او داده نشد آنچه به موسی داده شد. یعنی کفّار می‌گفتند اگر محمّد پیغمبری از جانب خداوند است، چرا معجزاتی که به موسی داده شد از قبیل قطع بحر و قلب عصا به حیّه و ید بیضا و ستون دخان و اهلاک فرعون و غیرها هیچ به او داده نشد.

و اینکه می‌نویسد:

هرآینه بر تو روشن است که دلالت قرآن بر نبوّت حضرت رسول نیست مثل دلالت انقلاب عصا به مار بر نبوّت موسی و دلالت احیاء اموات و شفای اکمه و ابرص بر نبوّت عیسی.

این در حالی است که حسین‌علی بهاء، در برخی نوشته‌ها، پیامبران گذشته را نیز بدون معجزه پنداشته و باور داشت که آیات مربوط به از میان برداشتن نیل و تبدیل چوب‌دستی به ماری بزرگ و دست سپید، همگی استعاره و چگالی‌بخشی به گزاره‌های معرفتی است و به‌عنوان‌مثال مراد از دست بیضاء، همان دست هدایتگر موسی علیه السلام  بوده است، نه اینکه واقعاً درخشان و سپید باشد:

و بعد زمان او منقضی شد تا نوبت به موسی رسید و آن حضرت به عصای امر و بیضای معرفت از فاران محبّت الهیّه با ثعبان قدرت و شوکت صمدانیّه از سینای نور به عرصۀ ظهور ظاهر شد.[۵۶]

پنجم. اختلافنظر گلپایگانی و حسینعلی بهاء دربارۀ معجزۀ غیرکتابی

نویسندۀ فرائد پافشاری می‌کند که اگر منتقدان آیین بابی گرد هم آمده و یک‌صدا، یک معجزۀ بزرگ از علی‌محمد باب می‌خواستند، وی آن معجزه را به رخ می‌کشید:

 

در ازمان غابره حکمت الهیّه اقتضا فرمود که اگر امّتی تصدیق رسول مبعوث را موقوف به آیتی آسمانی نمایند و ایمان خود را مشروط به ظهور آن آیت گردانند، رؤسای آن امّت مجتمع شوند و یک آیت از آیات عظیمه را اختیار کنند و روزی را میعاد نهند و امّت را اخبار دهند. آن وقت آن رسول آیت مطلوبه را در حضور جمع اظهار می‌فرمود و حجّت بر جمیع خلق بالغ می‌شد… و علی هذا در مجالس مذکوره، مکررّ پس از مناظرات طویله و مناقشات مفصّله، اخیراً به طلب معجزات منتهی شد و اکابر احباب متفقاً در جواب معروض داشتند که نعم المطلوب. اینک سبیل مفتوح و وسائل مسئلت به سبب پُسته و تلگراف در غایت سهولت است تا شمس حقیقت مشرق است و وجود اقدس مظهر امرالله ظاهر چه نیکو است که امنای دولت و علمای ملّت متّفق شوند و یک معجزه‌ای از معجزات و آیتی از آیات عظیمه را اختیار نمایند و روزی را میعاد نهند و به اهل طهران اطّلاع دهند و بعد به توسّط تلگراف از حضور مبارک طلب نمایند تا حقّ واضح شود و اختلاف از میان امّت زایل گردد.

گزیدۀ سخن او این است که: “اگر منتقدان آیین باب، گردهمایی نموده و یک رویداد را به‌عنوان معجزه تعیین کنند، باب یا بهاء آن را هویدا می‌کنند!”

این درحالی است که حسین‌علی بها، نسبت به کسانی که فراتر از «نوشته‌های باب یا بهاء» خواستار معجزات عینی هستند، این‌چنین می‌نویسد:

نوشته كه: صاحب این ظهور غیر از آیات اگر چیزی دارد بیاورد و این تصریحاً مخالف است به آنچه نقطه بیان ــ روح ما سواه فداه ــ در كلّ بیان نازل فرموده و مَن تكلّم بهذه الكلمة أو یتكلّم لعن و یلعنه كلّ الذّرّات و مَن فی ملكوت الأمر و الخلق. بلی، والله ناس را احمق دانسته‌اید، چه كه اگر ناس احمق نبودند تو و نفس معرض قادر نبودید بر اینکه جهراً به غیر ما تكلّم به الله تكلّم نمایید. نقطه بیان در كلّ بیان تصریحاً فرموده كه حجّت ظهور بعد غیر آیات نبوده و نخواهد بود و تو تصریحاً نوشته كه اگر حجّتی غیر از آیات دارد اتیان نماید و تقول ما لاتشعر.[۵۷]

می‌بینیم که او از میرزا مهدی گیلانی ناخرسند است که از باب یا بهاء، معجزه‌ای غیرکتابی خواسته است. توهین‌های پی‌درپی او همانند اینکه میرزا مهدی را: «احمق»، «ملعون» و «بدون شعور» دانسته نشانگر خشم اوست؛ ولی دیدیم که نویسندۀ فرائد گفته بود اگر منتقدان آیین بهائی گرد هم آمده و با هم هر معجزه‌ای بخواهند، باب یا بها، آن را هویدا می‌کنند!! این تناقضی بنیادین است. ناگفته نماند که سخنان حسین‌علی بهاء، با ماجرای ایمان یحیی دارابی نیز به تناقض برمی‌خورد.

می‌بینیم که میان دیدگاه نویسندۀ فرائد دربارۀ معجزه با آنچه دیگر طلایه‌داران اندیشه بهائی گفته‌اند، تا چه میزان تناقض و دوگانگی وجود دارد. باید بدانیم که در این بخش، فقط به تناقض‌های میان نویسندۀ فرائد با دیگر بهائیان پرداختیم وگرنه دامنۀ تناقض‌ها و ناسازگاری‌ها میان دیگر مبلغان بهائی و سردمداران این آیین، بیش از این‌هاست.

نتیجهگیری

معجزه، یکی از راهکارهای همیشگی حجت‌های خدا برای اثبات سریع خود به جامعه و آغاز تربیت آنان بوده است که فقط از سوی ایشان صادر شده و دیگران از آوردن چیزی همانند آن، عاجز بودند. عدم ارائه معجزۀ آشکار از سوی سران بهائی، نویسندۀ فرائد را واداشته تا علیه باور به اعجاز شبهاتی مطرح کند که جملگی نادرست بود و با سایر مستندات بهائی نیز در تضاد قرار داشت.

منابع

 

قرآن کریم.

نهج البلاغه.

ابن‌اسحاق؛ السیره (کتاب السیرة و المغازی)؛ مكتب دراسات التاریخ و المعارف الإسلامیة.

الخباز القطیفی، سیدضیاء؛ المهدویة الخاتمة، فوق زیف الدعاوى و تضلیل الأدعیاء؛ بقلم: عبدالله سعد معرفی، باقیات، قم.

خویی، سیدابوالقاسم؛ البیان فی تفسیر القرآن؛ دارالزهراء.

سبحانی، جعفر؛ محاضرات فی الالهیات؛ انتشارات امام صادق.

شوقی‌افندی؛ قرن بدیع؛ ترجمۀ نصرالله مودّت، چاپ دوم با تجدیدنظر، مؤسّسۀ معارف بهائی بلسان فارسی، کانادا، ١٤٩ بدیع -١٩٩٢ میلادی.

صدوق قمی، ابوجعفر محمدبن‌علی؛ علل الشرایع؛ منشورات المكتبة الحیدریة، نجف.

طبرسی، أبی‌منصور أحمدبن‌علی بن‌أبی‌طالب؛ إعلام الوری بأعلام الهدی؛ آل‌البیت، قم، ۱۴۱۷ ق.

ــــــــ ؛ الاحتجاج؛ مطابع النعمان، النجف الأشرف؛ ۱۹۶۶٫

طبری، عمادالدین؛ اسرار الإمامة؛ آستان قدس رضوی.

طوسی، ابوجعفر محمدبن‌حسن؛ الغیبه؛ دارالمعارف الإسلامیة، قم.

عباس‌افندی؛ خطابات؛ نسخه الکترونیکی، وبگاه ولوله در شهر.

علم‌الهدی، سید رضی؛ نهج‌البلاغه.

قزوینی، علاءالدین؛ عقائد الشیخیه؛ دارالتوحید، لبنان.

لاهیجی، عبدالرزاق؛ گوهر مراد؛ نسخه الکترونیکی، کتابخانه نور.

مطهری، مرتضی؛ نبوت؛ انتشارات صدرا.

مکارم شیرازی، ناصر؛ تفسیر نمونه؛ دارالکتب الإسلامیه، تهران.

نوری، حسین‌علی؛ بدیع؛ وبگاه دریای نور.

ــــــــ ؛ ایقان؛ نسخه الکترونیکی، وبگاه دریای نور.

وبگاه معرفی دیانت بهائی؛ مقاله: معجزۀ دیانت بهائی چیست؟

 

[۱]. دیگر مدعیان نیز در زمینۀ ارائه معجزه، همواره به مشکل برخورده و اصلِ “اعجاز” را زیر سؤال می‌بردند. نمونۀ بارز آن احمدبن‌اسماعیل (موسوم به احمد الحسن) است که به علت ناتوانی در ارائه معجزه، “باور به معجزه” را همانا “باور به ظواهر” دانسته و ادعا دارد که معجزه راه شناخت حجت خداوند نیست. همچنین مدعی دیگر حیدر مشتت المنشداوی (هردو از عراق) نیز معجزه را راهی درست برای شناخت نمایندۀ خدا بر روی زمین نمی‌دانست.

 

[۲]. احتجاج؛ ج۲، ص۲۹۶٫

 

[۳]. إعلام الوری؛ ج۲، ص۲۵۹٫

 

[۴]. اسرار الإمامه؛ ص۸۸٫

 

[۵]. گوهر مراد؛ ص۵۸۲٫

 

[۶]. راغب اصفهانی در المفردات می نویسد: العجز أصله التأخر عن الشیء و حصوله عند عجُز الأمر، أی مؤخرة.

 

[۷]. المهدویه الخاتمه، سید ضیاء الخباز، باب المعجزه. سیوطی نیز می گوید: «أمر خارق للعادة، مقرون بالتحدی، سالم عن المعارضة.»؛ بلاغی مفسر می‌گوید: «المعجز: هو الذی یأتی به مدعی النبوة بعنایة الله الخاصة خارقاً للعادة و خارجاً عن حدود القدرة البشریة و قوانین العلم و التعلم، لیكون بذلك دلیلاً على صدق النبی و حجته فی دعواه النبوة و دعوته.» و … .

 

[۸]. علل الشرایع؛ ص۱۲۲٫

 

[۹]. البیان فی تفسیر القرآن؛ ص۳۵٫

 

[۱۰]. با این رویکرد، روایاتی از اهل‌سنت که دجّال آخرالزمان را دارای معجزه می‌دانند، در آستانۀ بطلان قرار می‌گیرد.

 

[۱۱]. ابراهیم: ۱۱٫

 

[۱۲]. ص: ۶۹ و۷۰٫

 

[۱۳]. کهف:۱۱۰٫

 

[۱۴]. نیاز به دانستن است که در نقد و بررسی اعتراض‌های ابوالفضل گلپایگانی به باور معجزه، از پاسخ‌های نقضی بهره نگرفته و به‌جای آن، در پایان این بخش، شماری از تناقض‌های میان گلپایگانی و دیگر سردمداران بهائی‌گری دربارۀ معجزه را آورده‌ایم.

 

[۱۵]. آنچه شیخ طوسی می‌گوید، برای آنانی که در آیین بهائیت پژوهش می‌کنند و سِیر ادعاهای علی‌محمد باب و حسین‌علی بها را آگاه‌اند، آشنا است.

 

[۱۶]. غیبت، طوسی، ۴۰۱٫

 

[۱۷]. شعراء: ۳۰-۳۳٫

 

[۱۸]. آل‌عمران: ۴۹٫

 

[۱۹]. عقائد الشیخیه؛ ص۱۰۵٫

 

[۲۰]. وَ یَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی. اسراء: ۸۵٫

 

[۲۱]. هود: ۴۹٫

 

[۲۲]. تفسیر نمونه؛ ج۹، ص۱۲۴٫

 

[۲۳]. بقره: ۲۳٫

 

[۲۴]. عنکبوت: ۴۸٫

 

[۲۵]. نحل: ۱۰۳٫

 

[۲۶]. مدثر: ۱۸-۲۷٫

 

[۲۷]. وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ. دخان: ۱۴٫

 

[۲۸]. مطهری، مرتضی؛ نبوت؛ ص۲۲۳٫

 

[۲۹]. اگرچه نویسندۀ فرائد این شبهه را در مقاله دوم آورده، اما چون در تناسب محتوایی با صفحات پیشین است، به این سبب در این بخش آورده‌ایم.

 

[۳۰]. فرائد، ص۲۸۰٫

 

[۳۱]. هود: ۴۹٫

 

[۳۲]. روم: ۲-۴٫

 

[۳۳]. بقره: ۲۳و۲۴٫

 

[۳۴]. با درنگ در آیۀ تحدی دانسته می‌شود که این آیه هرگونه ادعای پیامبری را در دوران پس از پیامبر خاتم، از بنیاد، بر می‌اندازد، چراکه پیامبر جدید، باید کتابی ارائه دهد که همانند قرآن و بلکه برتر از قرآن باشد؛ حال آنکه بنا بر گواهی خداوند متعال، ‌چنین چیزی رخ نخواهد داد. برای سنجیدن این ماجرا نیز کافی است به ایقان و بدیع نگاهی بیندازیم و آن را با کتابی چون قرآن کریم مقایسه کنیم.

 

[۳۵]. تفسیر کبیر رازی، ج۸، ص۴۹۸٫

 

[۳۶]. اگر به انصاف نگاه کنیم، کافی است سیر زندگی علی‌محمد باب را بررسی کنیم که علی‌رغم اینکه فرد درس‌خوانده‌ای بود، از شاگردان مکتب شیخی‌گری بود، پیش از آغاز ادعا، همۀ فکرهایش را کرده بود و پس از ادعا مهم‌ترین طلبه‌های شیخی به‌خوبی از او پشتیبانی کرده بودند و در پی آن از پشتیبانی روس نیز بهره گرفته بود، با این همه، دراثر تجربۀ رویدادهای مختلف و تحمل سختی‌ها و نیز استقبال برخی از دوستانش، تا چه میزان دچار تغییر و تحول در تولید محتواهای نوشتاری گردید و در سِیر ادعاهای خود تا چه میزان متناقض رفتار نمود.

 

[۳۷]. شیخ مفید در اوائل المقالات تأکید دارد که فقط برخی از معتزلیان یعنی نظّام و پیروان فکری او، باورمند به صرفه هستند: “و هو مذهب النظام و خالف فیه جمهور أهل الاعتزال”. خود نیز این نظر را تلویحاً می‌پسندد.

 

[۳۸]. ان وجه دلالة القران على النبوة أن الله تعالى صرف العرب عن معارضته و سلبهم العلم الذی به یتمكنون من مماثلته فی نظمه و فصاحته، و لولا هذا الصرف لعارضوا. و الى هذا الوجه أذهب: همانا وجه دلالت قرآن بر راست بودن پیامبری حضرت محمد مصطفی این است که خداوند عرب را از آوردن معارضی برای قرآن، منصرف می‌سازد و علمی را که بتوانند چیزی همتای قرآن آفریده و با آن نظم و فصاحت پیش آورند، از آنان می‌ستاند؛ من بر این باور هستم. شیخ مفید؛  مقالات.

 

[۳۹]. از دیدگاه نگارنده، طرح مبحث «صرفه» به سبب پافشاری زیاد بر اعجاز قرآن از دیدگاه «فصاحت و بلاغت» بوده است. هنگامی که دیگر جنبه‌های مهم شگفتی‌زای قرآن کریم به کناری رانده شده و فقط مسئلۀ شیوا و رسا بودن جملات موجود در قرآن پیش کشیده می‌شود، تجربه نشان داده است که نظرات دراین‌باره پراکنده باشند.

 

[۴۰]. فرائد.

 

[۴۱]. سیره ابن‌اسحاق؛ ج۱، ص۳۸۲٫

 

[۴۲]. سبحانی، جعفر؛ محاضرات فی الإلهیات؛ ص۲۹۱٫

 

[۴۳]. همان، ص۲۹۲٫

 

[۴۴]. سورۀ طه.

 

[۴۵]. سورۀ اسرا.

 

[۴۶]. نهج البلاغه: خ ۱۹۲٫

 

[۴۷]. انفال: ۳۲ الی۳۴٫

 

[۴۸]. غافر:۲۲٫

 

[۴۹]. تغابن:۶٫

 

[۵۰]. عنکبوت: ۳۹٫

 

[۵۱]. زخرف: ۶۳٫

 

[۵۲]. قرن بدیع، ص۵۵٫

 

[۵۳]. مفاوضات، ص۲۲٫

 

[۵۴]. خطابات؛ ج۱، صص ۸۵-۸۷؛ برگرفته از وبگاه ولوله در شهر.

 

[۵۵]. مقاله: معجزه دیانت بهائی چیست؟ وبگاه: معرفی دیانت بهائی.

 

[۵۶]. ایقان.

 

[۵۷]. بهاءالله، حسین‌علی نوری؛ بدیع؛ وبگاه: دریای نور.

 

بارگذاری بیشتر مطالب مرتبط
بارگذاری توسط سردبیر
بارگذاری در پژوهش

دیدگاهتان را بنویسید

بررسی

English Translate of Abstracts of Farsi Articles in Quarterly No. 34

Deviation of S‌tandards in the Book Divinity and Manifes‌tation  Part 2: Value Assessment …