عطاءالله قادري
اشاره
یکی از افراد سرشناس بهائی که در یک خانوادۀ بهائی به دنیا آمد و سالها در میان بهائیان زندگی کرد و در تشکیلات بهائی از اعضای مهم آنان شد، آقای عطاءالله قادری مهرآباد هستند. ایشان اهل روستای مهرآباد عجبشیر در آذربایجان شرقی هستند و تا سال ۱۳۷۲ که به دین اسلام مشرف شدند، از چهرههای سرشناس جامعه بهائیت در شمال غرب کشور بودند و خدمات زیادی برای آنان انجام دادند. پس از ایمان آوردن به اسلام، کتاب ارزشمند «سالهای عطا» را نوشتند که روایت داستانی سرگذشت ایشان است و انتشارات سوره مهر آن را منتشر کرده است. خوشبختانه حدود یک سال قبل، این توفیق را پیدا کردیم و توانستیم گفتوگویی با ایشان داشته باشیم و با نظرات و انتقادات ایشان بیشتر آشنا شدیم. مصاحبۀ جالبی که با ایشان انجام شد، پس از ویرایش، در فصلنامه بهائیشناسی شمارۀ ۲۹ منتشر شد.
http://bahaimag.com/?p=3374
پس از آن، ایشان لطف نموده و یادداشتهایی را برای فصلنامه ارسال کردند. در ادامه، یکی از یادداشتهای ایشان (پس از مختصری ویراستاری و افزودن عناوین فرعی) خدمت محققان و خوانندگان گرامی ارائه میشود.
از شعارهای اعلامی تا رفتارهای اعمالی
مقدمه
افتح الکلام باسم الرب المجید
با عرض سلام و ادب محضر با سعادت حضرت ولیّالله الاعظم روحی فداه و ارادتمندان آن ولیّ حیّ حاضر و ناظر و همه کسانی که نوشتههای حقیر را مطالعه میکنند، هرچند به قلمی قاصر و زبانی الکن است، اما چه کند بینوا همین دارد.
در نوشتن این مطالب نسبت به هیچکس حب و بغضی ندارم. از مولایم حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه الشریف استدعای یاری و مساعدت در رساندن ما فی الضمیرم در قالب نوشته را دارم. اگر در موضوعات مطرحشده مطلبی خوشایند بعضیها نبود، طلب عفو و معذرت دارم.
تاریخ باب
در حدود یکصد و هشتاد سال پیش و در اواخر سلطنت محمدشاه قاجار، فردی از اهالی شیراز به نام علیمحمد شیرازی ادعای بابیت و نیابت خاصه حضرت ولیّالله الاعظم روحی فداه را کرد. او ملبّس به لباس روحانیت بود و ادعای سیادت هم داشت. نامبرده در شیراز و بوشهر به فراگیری مقدمات علوم دینی متداول آن زمان پرداخت. وی که بسیار تندنویس هم بود، سپس برای تکمیل تحصیلات حوزوی رایج آن زمان عازم عتبات عالیات شد تا ضمن بهرهمندی از حریم قدسی ائمه علیهم السلام از محضر علمای آنجا خوشهچینی کند و هم دراثر معاشرت با مردم عربزبان عراق، زبان عربی خود را تکمیل کند. در آن زمان عالمی اخباریمسلک به نام شیخ احمد احسایی کلاس درس گرمی داشت و باعث پدید آمدن گروهی شد. نامبرده هم در زمرۀ آن گروه در آمد. شیخ احمد احسایی با بیان مطالب جدیدی دربارۀ اصول عقاید شیعیان، سبب تفرقه در اعتقاد مردم گردید. او معاد را نه روحانی محض میپنداشت و نه جسمانی صرف، بلکه ادعا میکرد که انسان در قیامت با جسمی لطیفتر از جسم ظاهری و فیزیکی و ضخیمتر از روح مصطلح در بین مردم، ظاهر میشود.
او عدل را هم از اصول مذهب حذف کرد و بهجای آن اصل دیگری را جایگزین کرد به نام اصل رکن رابع یا شیعه کامل. یعنی در هر زمانی از زمانها و در هر مکانی، یک شیعه در اثر تزکیۀ نفس و عمل به احکام و اطاعت محض از اوامر حق تعالی، میتواند محل حلول روح پرفتوح صاحبالامر گردد و برای همین است که گفتهاند: دنیا هرگز از حجت خدا خالی نخواهد شد. این رکن رابع و شیعۀ کامل، همان حجتهای خدا بر روی زمیناند.
او ادعا کرد طبق آیات قرآن و احادیث شریف، ارواح همۀ انبیا قبل از تولد و خلقت عنصری و فیزیکی توسط حقتعالی خلق شدهاند و حتی ارواح ائمه علیهم السلام و شیعههای کامل و رکن رابع هم سالها قبل از خلق ظاهری آنان، خلق شده و در دنیا موجود بودهاند و به اقتضای حکمت بالغه پروردگار، در زمان امت خاصی، پیامبر آنان نیز با قالب عنصری خلق شده و روح از قبل خلقشدۀ آن پیامبر، در جسم او حلول میکند.
او ادعا میکند چون خداوند قادر مطلق است، لزومی به خلق فیزیکی و عنصری انبیا و اولیا و ائمه و رکن رابع و شیعۀ کامل قبل از نیاز عالم به وجود مقدّس آن بزرگواران نیست. او از این ادعا نتیجه گرفت که روح پرفتوح حضرت صاحبالامر روحی له الفدا هم از سالها قبل خلق شده و هروقت خداوند مصلحت بداند و اراده کند و زمان اقتضا نماید، ایشان از پدر و مادری معلوم زاده خواهد شد تا روح ولیّالله الاعظم در آن جسمِ خلقشده حلول کند. البته بسیاری از برادران اهل سنت نیز دربارۀ ظهور حضرت مهدی موعود در آخرالزمان به همین مطلب اعتقاد دارند. وقتی این عقاید از زبان شیخ احمد احسائی گفته میشد، مردم ایران که سالها بر زنده بودن حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف و اینکه ایشان فرزند امام حسن عسکری هستند ایمان داشتند، علیه او شوریدند و اهالی یزد او را از شهر خود بیرون کردند. در قزوین هم مردم همین رفتار را با او داشتند و او مجبور به ترک ایران شد. با توجه به این عقاید، علی محمد شیرازی ادعای مظهریت تامه حضرت صاحبالامر را کرد.
اوضاع و احوال سیاسی و اقتصادی مردم ایران دراثر ظلم پادشاهان و حکام ولایات بسیار وخیم بود و همواره در پی یک منجی و فریادرس بودند. به دلیل شایع بودن انواع بیماریها، قحطی و گرسنگی و نبود امنیت و عدم احساس مسئولیت حکام، مردم ایران بهدنبال یک تغییر اساسی و بنیادی در وضع خود بودند. آنها مانند غریقی به هر دستاویز و هر تکیهگاه بیبنیانی به چشم ناجی خود مینگریستند. آنان به هر ندایی که رنگ و بوی دفاع از مظلوم و مستضعف داشت، لبیک میگفتند. آنها میخواستند به هر شیوه و روش ممکن، از وضع موجود خلاص شوند؛ به چه قیمتی و به چه شیوه و وسیلهای، برای ایشان زیاد فرقی نمیکرد. میگفتند این وضع نباشد، هر وضع دیگری باشد، اشکالی ندارد؛ حتی اگر به بهای اندک تغییر در اعتقادات مذهبی رایج جامعه باشد!
در این اوضاع و احوال، هرکس به فکر خود بود. سیدعلیمحمد شیرازی (معروف به باب) با تکیه بر لزوم تساوی و مساوات اقتصادی و اجتماعی و ضرورت تعدیل ثروت به نفع فقرا و به استناد تأویل و تفسیربهرأی احادیث و آیات قرآن، مدعی نیابت خاصه حضرت ولیّالله الاعظم روحی فداه شد. این ادعا را ابتدا هجده نفر قبول کردند. این هجده نفر معمولاً ملبّس به کسوت روحانیت بوده و نزد عامه مردم وجهۀ اجتماعی داشتند. مردم بسیاری بدون اینکه این فرد را ببینند و گفتههای خود او را بشنوند، بهوسیلۀ همین افراد، به او گرویدند. مبلّغان باب هم به مردم نمیگفتند که سیدعلیمحمد هر چند ماه ادعای جدیدی میکند! بیچاره مردم تصور میکردند ظهور نزدیک شده و امام زمان، سیدعلیمحمد را بهعنوان نایب خاص جدید خود برگزیده است. در کلیه نوشتههای اولیۀ باب هم، او بهکرّات به وجود نازنین حضرت حجتبنالحسن اقرار کرده است.
درنتیجۀ این حرکت، انقلاب بسیار بزرگی در ارکان تشکیلات اجتماعی و اعتقادی مردم به وجود آمد. نمیخواهم تاریخ بنویسم، اما طبق روال و عادت بعضی از مردم، خوارق عادتها و معجزات فراوانی از او در میان مردم عوام رشد کرد و سبب طغیان بعضی از مردم شهرها علیه حکومت شد، از آن جمله در نیریز فارس، زنجان و قلعه شیخ طبرسی مازندران که صد البته و متأسفانه سرکردگان همه این شورشها ملبّس به کسوت روحانیت بودند و افراد زیرمجموعه آنان در جنگ با قوای دولتی فریاد یا مهدی ادرکنی سر میدادند و خیال میکردند در رکاب حضرت مهدی جنگ میکنند. نهایتاً امیرکبیر (به همین دلایل)، بعد از (چندین بار) مواجهۀ حضوری باب با علما و شکست باب در این مناظرهها، دستور اعدام او را صادر کرد و مردم را از دیدن تلوّن[۱] اعتقادات و بنیان سستِ ارادۀ نامبرده محروم ساخت.
انسان وقتی بصیرت کافی نداشته باشد، به همین اشتباهات دچار میشود. اکثر گروندگان به باب به واقعیت نیت او پی نبرده بودند تا قضیه قریه بَدَشت بهوجود آمد. طاهرة قرةالعین دختر یکی از علمای بزرگ قزوین که عروس عموی خود (شهید ثالث) بود، بهعنوان یکی از هجده نفر گروندگان به باب در آنجا، نسخ شریعت اسلام را اعلام کرد و گفت چون احکام و شرایع دین جدید هم فعلاً تشریع نشده است، از امروز تا استقرار دیانت جدید، دورۀ فترت است و خداوند هیچ گناهی را به حساب بندگانش نمیگذارد. هرکس آزاد است در این مدت هر کاری کند. در این حالت بعضی از گروندگان باب از آن مهلکه گریختند و پشت سر خود را هم نگاه نکردند. بیچاره ملا عبدالخالق یزدی که پسرش در واقعه نیریز کشته شده بود، فریاد زد وای بر من! پسرم به ناحق کشته شد. البته خیلی از افراد در آن جمع ماندند، چون اهل نان و آب و مسائل دیگری بودند و میگفتند این بابیان مانند مسلمانان همه چیز را به آخرت حواله نمیکنند! اینجا همه چیز نقد است! در سایه نسخ احکام اسلام و عدم تشریع احکام دین جدید، هر کاری میشد انجام داد. سازندگان این سناریوی ماهرانه، به نداشتهها و آرزوها و آمال و امیال تلمبارشده در ذهن حضّار واقف بودند و رگ خواب آنها را خوب شناخته بودند. هزاران رحمت حق بر روان پاک مسلمانانی که توانستند با غلبه بر نفس خود از آن مهلکه بگریزند. البته ناگفته نماند در آن زمان بسیاری از دانشمندان دینی ما هم فرمایش حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را فراموش کرده بودند که وقتی در دین بدعتها شروع شود و عالم دینی به مبارزه با آن بر نخیزد، خداوند آنها را لعنت کند.
یکی از علل گرایش مردم به باب، ملبّس بودن او به کسوت روحانیت، سید بودن و ادعای نیابت خاصۀ او بود که قُبح عمل آنان را کم جلوه میداد. آنان میگفتند در قیامت اگر دیدیم راه را کج رفتهایم، گناهمان را به گردن این سید میاندازیم و خود را از گناه مبرّا میکنیم! جزئی از تنه اصلی بوده و به حکم قانون ریاضی که دو خط یک زاویه، رفته رفته از هم فاصله میگیرند و از یکدیگر دور میشوند، در این نوع هم، با فاصله گرفتن از اصل، مقداری از خلق و خوی اصلی خود را به اقتضای زمان و بر حسب هدف و نیاز خود از دست داده و دارای صفات جدیدی میشود که با صفات اولیه در شروع بدعت و انحراف، بهکلی فرق و تمایز پیدا میکند. این موضوع در احزاب صرفاً سیاسی و مادی و هر پدیده اجتماعی غیردینی هم جاری و ساری است و انتخابات درونگروهی احزاب سیاسی کاملاً از این قاعده پیروی میکند.

ادعای بهاءالله
طبق ادعای سید باب، در پایان دوره بابیت ظهور دیگری در قالب “من یظهره الله” به وقوع میپیوندد. البته باب زمان آن را حداقل هزار و پانصد یا دوهزار اعلام کرده است، اما یکی از مریدان درجه یک او به نام میرزا حسینعلی نوری بعد از نوزده سال که از دعوت باب گذشته بود، خود را موعود باب خواند و با نسخ کتاب بیان، شریعت تازهتشریعشدۀ بهائیت را به وجود آورد. از دستورهای مهم باب این است که همۀ کتابها به غیر از بیان و آنچه را راجع به بابیت نوشته شده، بسوزانید، غیر از ایمانآوردهها (بابیان) همه را از جامعه طرد کنید، اجازه ندهید در پنج استان آذربایجان، مازندران، فارس، خراسان و اصفهان غیربابی ساکن شود و … . علاقهمندان به این موضوعات به کتابهای تاریخ بابیان و بهائیان مراجعه کنند.
میرزا حسینعلی نوری ملقب به بهاءالله، با نسخ بابیت، بدعت جدیدی به نام بهائیت بنا نمود و اظهار الوهیت کرد و با تأویل و تفسیر آیات قرآن که آن را نسخ کرده بود، خود را خداوند و خالق کل کائنات معرفی کرد که در سایۀ ابرهای آسمان به زمین آمده است. بهائیت برعکس ادیان الهی احکام و دستورهای بسیار کمی دارد که تماماً در کتاب اقدس جمع شده است. البته تشریع احکام جدید بر اساس نیاز جامعه را بر عهدۀ گردانندگان بهائیت هر دوره و زمان گذاشته است. مبنای دعوت بهائیت اصول دوازدهگانه است.
از بهائیان عزیز سؤال میکنم کدامیک از این تعالیم در جامعه بهائی اجرا شده است؟ البته در گذشته و حال همواره انسانهایی بودهاند که برای تحقق روابط انسانها بر اساس عدالت و مهربانی، تلاش کردهاند. مسلمانان در طول تاریخ همواره کوشیدهاند انسانها را به وظایف انسانی خود آگاه کنند و این موضوع هیچ ربطی به بهائیت ندارد و امر بدیع و جدیدی نیست.
تشکیلات بهائی، تبلیغ بهائیت در جوامع مختلف را همواره وظیفۀ هر فرد بهائی میداند و او در این راه نباید از هیچ کوششی فروگذار کند. به علت غیر مدون بودن قوانین بهائی، بهائیتی که امروز در ایران تبلیغ می شود با بهائیتی که در آمریکا و اروپا و هندوستان و چین تبلیغ میشود، زمین تا آسمان فرق دارد. در ایران تطبیق تاریخی، تأویل و تفسیر آیات قرآنی رواج دارد، ولی در اروپا بهائیان خود را صلحجو، مخالف جنگ و دارای محسنات اخلاقی بسیار خوب معرفی میکنند، تا جایی که میگویند فرد هم میتواند مسیحی باشد و هم بهائی شود! چون بنا بر اختیار است.
تحری حقیقت
از میان اصول دوازدهگانه بهائیت ــ که همواره آن را نشانۀ مدنیت اعضای جامعه بهائی میدانند ــ به اصل تحری حقیقت اشاره و آن را تجزیه و تحلیل میکنم. بهائیان عزیز! اگر در نوشتهام خلاف واقع یافتید لطفاً آن را گوشزد فرمایید که مزید امتنان خواهد شد.
در پایان پانزدهسالگی ورقۀ چاپشدهای را در اختیار جوانان دختر و پسر قرار میدهند تا آن را رونویسی و امضا کرده به نمایندۀ تشکیلات برگردانند. در سراسر ایران و حتی دنیا این متن یکسان است. یعنی فرد مجبور است از روی متن واحدی رونویسی کرده و آن را امضا کند. او در آن نوشته اقرار میکند که من با تحری حقیقت و مطالعه و کسب آگاهی، به حقانیت بهائیت پی برده و در کمال اختیار از تشکیلات درخواست ثبتنام اینجانب در دفاتر سجلی بهائیت را دارم.
لطفاً در مفهوم تحری حقیقت دقت فرمایید. در پایان بیستویکسالگی عین همین کار تکرار میشود و فرد رسماً و به درخواست خود و مثلاً با تحری حقیقت به حقانیت بهائیت پی میبرد و عضو رسمی جامعه بهائی میشود. این مفهوم تحری حقیقت در بهائیت است، اما اگر کسی مانند بنده و سایر افراد تحری حقیقت کرده و به نتیجهای غیر از قبول بهائیت رسیده باشد، طبق دستور بهاءالله باید از مادر خود دربارۀ اصالت نسبش پرسوجو نماید که آیا نطفهاش از پشت و صلب پدرش بسته شده یا شیطان با او آمیزش کرده است؟! وقتی همه مجبورند بهائیت را بهعنوان تنها نتیجۀ تحری حقیقت پیدا کنند، انصاف دهید آیا واقعاً تحری حقیقت معنی و مفهوم خود را از دست نمیدهد؟
بهائیان عزیز! لطفاً متن امضاشده در دوران جوانی خود را به یاد آورید و آنگاه درباره عرایض حقیر قضاوت کنید. بنده و خانوادهام بعد از تحری حقیقت به بطلان بهائیت پی بردیم. تشکیلات از ما سلب نسبت کردند؛ یعنی خانوادۀ بهائی من و همسرم را از معاشرت و کلام و سلام با ما منع کردند. شما که ادعای دوست داشتن اهل عالم را دارید، شمایی که ادعای معاشرت با اعضای همه ادیان، با مهر و محبت را دارید، چرا من و خانوادهام را از شرکت در کفن و دفن پدر و مادر خودم و همسرم منع کردید، کاری که درمورد سایر افراد جداشده از بهائیت هم انجام میدهید؟ آیا این روشها در ذهن مردم این موضوع را تداعی نمیکند که سیاستهای اعمالی و روشهای اعلامی از زمین تا آسمان تفاوت دارد؟ این گفتۀ جناب بهاءالله که: هرکس این امر را واگذاشته و به ادیان دیگری رجوع کند، باید احوال خود را از مادرش بپرسد، چگونه با شعار دهنپرکن تحری حقیقت و سایر شعارهای ادعایی بهائیت در یک مقوله میگنجد؟
اینجانب طی سالها سکونت در تهران و شهرهای استان مرکزی، بهائیت را بهعنوان دین برتر و سازگار با مقتضیات زمان تبلیغ میکردم. در حسینیه ارشاد یکی از مستمعین این تناقض آشکار را بیان کرد و من در جواب درماندم. ایشان بسیاری از کتب بهائیت را خوانده و به امور رایج در بهائیت واقف بود. البته ناگفته نماند که بنده خودم را بهائی معرفی نمیکردم و میگفتم یکی از دوستانم که بهائی است، بهائیت را اینگونه تبلیغ میکند. بنده همواره خودم را مانند جناب عبدالبهاء که در عکا و حیفا تا آخر عمر، خود را مسلمان جا میزد، رفتار میکردم و این البته از شگردهای خاص مبلّغان بهائی است که در مرحله اول خود را معرفی نمیکنند و با ایجاد شبهه و تشکیک در اعتقادات اسلامی مسلمانان، آنها را وادار میکنند تا خود صید دنبال صیّاد برود.
در کتاب خاطراتم به این موضوع اشاره کردهام که پدربزرگ همسر بنده که سالها تعزیهگردان روستا بود، براثر اِعمال این روش توسط یک بقال بهائی، جذب بهائیت شد. سالها پیش متنی بهدستم رسید که یک مسلمان در اثر تبلیغات مبلّغان بهائی، گرایشی ابتدایی به بهائیت پیدا میکند، اما بعدها آتشش تندتر شده و به منزل یکی از بهائیان میرود و پای یک بچه بهائی را میبوسد. او در بیرون آن جمع این موضوع را در میان جامعه اسلامی مطرح کرده و ادعا کرده که من به این بوسه افتخار میکنم و میگوید در حضور خانوادۀ آن کودک بهائی، روزۀ خود را هم شکستم. وقتی بعضی از افراد بهخاطر یک لبخند رضایت و آفرین و احسنت با پا روی اعتقاد خود میروند، باید به ساحت مقدس ولیّالله الاعظم روحی فداه پناه برد و لا غیر.
کدام دین الهی و حتی حزب سیاسی غیرحاکم بر یک کشور، دارای هیئت صیانت است که رفتار و کردار اعضای خود را کتباً گزارش نماید؟ وظیفه هیئت صیانت بهائیت مانند متولیان امور امنیتی کشور است. اینان همواره معاشرت بهائیان را رصد میکنند و هیچگونه دگراندیشی حتی دربارۀ یک موضوع ساده را بر نمیتابند. این کدام آزادی است؟!
برادران من! تشکیلات کاری کرده است که بهائیان از یکدیگر در هراساند و در جلسات، همواره بهخاطر این ترس خود را عاملتر و دوآتشهتر نشان میدهند.
بد نیست این حکایت را نقل کنم. در زمان حاکمیت شوروی سابق در چکاسلواکی، دو نفر در خیابان پراگ قدم میزدند. در این موقع یک ماشین شیک و قشنگ آمریکایی از کنار آنها عبور میکند. اولی میگوید: عجب ماشین قشنگی! ساخت روسیه است. دومی میگوید مگر تو ماشینها را نمیشناسی؟ او میگوید: میشناسم ولی تو را نمیشناسم (کنایه از اینکه من باید از روسیه در هر حالی تعریف کنم تا برایم مشکلی پیش نیاید، شاید تو جاسوس باشی!). این وضعیت جلسات بهائی است.
بهائیان عزیز! لطفاً کمی به عرایض حقیر دربارۀ جلسات توجه و فکر کنید و بعد قضاوت کنید. آیا با حضور در جلسات و شنیدن ادعیه و اذکار مخصوص و انتخابشده توسط تشکیلات، واقعاً احساسات روحانی به شما دست میدهد یا، با عرض معذرت از محضرتان، تظاهر به درک مفاهیم نوشتهها میکنید؟ اصولاً چند درصد حاضران در جلسه، مفاهیم و مضامین نیمهفارسی و نیمهعربی و معمولاً بدون فعل را متوجه میشوند؟ آیا این نوشتهها تبشیر روح و انبساط خاطر ایجاد میکند؟ با مراجعه به وجدان خود قضاوت کنید.
وحدت عالم انسانی
اصل دیگر از اصول دوازدهگانه این است: “دین باید سبب انس و الفت باشد.” بهائیت ادعا میکند پیروان جناب بهاءالله در کمال صدق و صفا و روح و ریحان زندگی میکنند. خانوادهای که پیرو تعالیم اوست، در کمال آرامش و محبت زندگی میکند. از بهائیان عزیز عاجزانه تقاضا دارم این ادعا را دربارۀ اعضای خانواده و اطرافیان خود بررسی کنند و صدق و کذب عرایض حقیر را بسنجند. آمار طلاقهای رسمی بهائیان در ایران را در شهرها و روستاها و اطراف خود نگاه کنید. خانوادههایی را که از ایران مهاجرت کردهاند، مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید. چه تعداد خانواده از هم جدا شدهاند. کاری به طلاقهای عاطفی ندارم که شوهر چه میکند و همسر کجاست. شرح این امور بگذار تا وقت دیگر. چند نفر از خویشاوندان شما از هم طلاق گرفتهاند یا دچار طلاق عاطفی شدهاند؟ پس آن معنویت بهائیت و تعالیم روحبخش و دلنواز آن چرا در این خانوادهها اثر نکرده است؟ کو تأثیر تعالیم و احکام روحانی موردادعای عبدالبهاء در زندگی زناشویی بهائیان؟ شاید موجود است و من متوجه نیستم، اما آمار طلاقها که تشکیلات ثبت کرده، خلاف این موضوع را ثابت میکند.
بنده زمانی که در ردههای بالای تشکیلات بودم، طرحی نو در انداختم تا کمی از کسالتهای روحی حاکم بر جلسات نوزدهروزه بکاهم و بهائیان با رغبت بیشتری در جلسات حضور پیدا کنند. طرحی نوشتم و بعد از تصویب محفل ملی و بیتالعدل، مدت یک هفته کارگروه آموزشی برای همۀ شهرها و روستاهای تهران و کرج و فردیس برگزار کردم. نحوه اجرای آن را به نمایندگان شهرستانها آموزش دادم و آن را “حیات عائله بهائی” نامگذاری کردم. هدفم از تشکیل چنین جلسهای، جلوگیری از پاشیدن خانوادههای بهائی، ترغیب و تشویق جوانان به ازدواج، دعوت از زوجهای جوان و بیان خوشبختی آنان توسط خودشان بود. البته طبق معمول، برای تثبیت مبانی بهائیت، از متقدمین قبول بهائیت دعوت میشد و با ذکر خاطرات آنها برای تقویت بنیه وابستگی به بهائیت استفاده میشد. ساز و آواز و رقص و گفتن جوکهای خندهدار هم جزء برنامه بود. این جلسات بسیار موردپسند بهائیان واقع شد که هنوز هم دایر است. در برنامههای نوشتهشده برای برگزاری این جلسه، متنی مهم از گفتههای رهبران بهائیان آمده بود که به خط درشت در صفحه اول به چاپ میرسید. یادم میآید اولین جملهای که انتخاب کردم این جملۀ عبدالبهاء بود: «احباء قطعاً نباید در امور سیاسیه دخالت نمایند» که صد البته این جمله هم نتوانست به اهداف اولیه آن طرح که جلوگیری از طلاق و ایجاد انگیزه در جوانان برای ازدواج بود، موفق شود. در این برنامه، جوانان تازهازدواجکرده مطالب خوشایند اما کلیشهای و از قبل حفظشده را در احساس خوشبختی خودشان بیان میکردند که البته خودشان هم به آنچه میگفتند، اعتقادی نداشتند.
موضوع دیگری که توجه به آن جالب است، ادعای صلحجویی و عدم توسل به خشونت در بهائیت است. درحالیکه تاریخ نوشتهشده توسط بهائیان و موردوثوق بهائیت، سرشار از خشونت بهائیان مدعیِ «عاشروا مع الادیان بالروح و الریحان» است. یک نمونۀ آن، کشتار در عتبات عالیات است که مردم کربلا میگفتند ما تا حالا فقط از مظلومیت حسینبنعلی علیه السلام شنیده بودیم. این حسینعلی که خود را مظهر رجعت حسینی میخواند، از شمر بدتر است و این شعر را میخواندند: اگر حسینعلی مظهر حسینِ علی علیه السلام است / هزار رحمت حق بر روان پاک یزید.
تاریخ بهائیت سرشار از جنایات پنهانی و آشکار آنان است. بهائیان از سالها پیش بعضی از مسلمانان را در مغازه یا شرکت خودشان به کار میگرفتند و از آنها بهعنوان چماقبهدستان خود استفاده میکردند و در مواقع لازم، با مخالفان خود بهمبارزه میپرداختند. در طول زمان بهائیت از این گروه چماقبهدست حامی خود در مواجهه با چنین گروههایی استفاده میکرد. هنوز هم این گروهها در خدمت بهائیت هستند و اهداف آنها را اجرا میکنند. جدیداً نام گروه را “محبین جامعه بهائی” گذاشتهاند که بهصورت نامحسوس مخصوصاً افراد مسلمانشده را مورد آزار و اذیت قرار میدهند. شما کتابهای خاطرات بازگشتگان از بهائیت را بخوانید و به صدق عرایض حقیر واقف شوید.
یکی از آن موارد، بلایایی بود که بر سر من و خانوادهام آوردند. آنها پسرم را لجنمال کردند، در مجلس عروسی دخترم با جوراب زنانه نجاست پرتاب کردند، در لوله بخاری شن ریختند، پشت بام خانه را سوراخ کردند و دو لنگۀ در خانه را از بیرون جوش دادند و … سایر تضییقات جسمی و روحی که بر خانوادۀ ما وارد کردند. البته بنده خود نیز (در آن زمان که بهائی بودم) در تبریز، خیابان طالقانی (شاه سابق) که محل سکونت بسیاری از خانوادههای بهائی بود، بر ضد گروه مسلمانی که میخواستند در کار تجمع بهائیان در یک خانه دخالت کنند، از وجود چنین چماقبهدستانی استفاده کردهام؛ از ماست که بر ماست.
این افراد از هر صنفی انتخاب میشوند، حتی در بعضی ادارات مشغولاند و مشکلات اداری بهائیان را بهمراتب زودتر از مسلمانان حل میکنند. آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم / تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال.
این چه دینی است که نماز تشریعی آن در دست اعقاب میرزا محمدعلی پسر بهاءالله و برادر عبدالبهاء زندانی است؟ چه شریعتی است که اعضای خانوادۀ بانیان آن به انواع و اقسام الفاظ شنیع و رکیک همدیگر را ملقب میکنند و بعد به بهائیان توصیه میکنند که همدیگر را به صفت زشت موصوف نکنید!
به بهائیان گوشزد میکنند که در امور سیاسی دخالت نکنید، ولی سیدعلیمحمد باب تحت حمایت روس میرود. این موضوع در گفته شیخ محمدعلی حجت زنجانی رهبر شورش زنجان که به افراد زیرمجموعۀ خود نوید حمایت دولت فخیمه روس را میداد کاملاً مشهود است. البته تا زمانی که زنده ماندن سید باب به نفع روس بود، حمایت میکرد، بعد هم متوجه شد که مردۀ او سبب تحریک بابیان و ایجاد شورش و فتنه علیه حاکمیت وقت ایران میشود و روسیه میتواند از این ناامنی بهرهبرداری کند. بهاءالله هم تحت حمایت ویژۀ روس بود و از تاریخ نبیل میتوان این موضوع را کاملاً متوجه شد و نیازی به توضیح اضافی نیست. عبدالبهاء هم زمان برپایی ساختمان مشرقالاذکار عشقآباد از روسیه تعریف و تمجید کرد، اما با تخریب آن و اتهام جاسوسی دولت روسیه به بهائیان بهنفع انگلستان، سبب دوری او از روسیه و حمایت بیدریغش از انگلستان شد که بهخاطر خدماتش، نهایتاً به لقب “سر” فائز گردید. در تشکیل دولت غاصب و کودککش اسرائیل و قیمومیت انگلیس بر فلسطین، نقش بسزایی داشت. نهایتاً شوقیافندی بههمکاری صمیمانه با دولت صهیونیستی پرداخت و همین خوشخدمتیها سبب شد کلیه اماکن بهائی از پرداخت مالیات معاف شوند.
به بهائیان
چند جملهای هم بهعامه بهائیان عزیز بنویسم. آیا تابهحال از خود پرسیدهاید که مقام و منزلت سیدعلیمحمد باب چه بوده و نامبرده چه ادعایی داشته است؟ میدانم که نمیدانیم ولی میخواهم کمی فکر کنید. در بسیاری از نوشتههای او که موجود ولی از دسترس عموم خارج است، او بارها به وجود مقدس حضرت حجتبنالحسن العسکری اعتراف کرده است. از بزرگان و مبلغان خود بپرسید. آیا مقام سید باب نیابت عامه است، نیابت خاصه است، خلیفه است، امام است، قائم است، دارای مقام نبوت است یا رسالت یا ربوبیت؟ شهامت داشته باشید. میدانم که در دل خود آرزوی رهایی از این اسارت فکری را دارید که دامنگیرتان شده است، ولی از قوم و قبیله و ایل و تبار خجالت میکشید که برگردید، اما بدانید که بسیاری از آنها هم مثل شما احساس نوعی شرمندگی میکنند. آخر چگونه باور میکنید که انسان ادعای خدایی و خالقیت کلی هستی کند، آن وقت در قلعه ماکو و چهریق زندانی باشد؟ چگونه ممکن است انسانی دعوی خدایی کند، ولی در عکا ــ که افتخار میکند که نفس خدا در آن فضا دمیده میشود ــ زندانی باشد و برای دفن دو نفر از همراهان خود، فرش زیر پای خود را به نگهبانان زندان رشوه بدهد تا اجازه دفن آنها را بدهند؟ این چه خدایی است که در لوح سلطان مانند یک خدمتکار دونپایه و غلام زرخرید به ناصرالدینشاه قاجار التماس میکند و خود را ذلیل و گرفتار خطاب میکند؟ کمی فکر کنید. میدانم که تجربۀ زندگی مستقل و خارج از سیطرۀ تشکیلات را ندارید، اما با توکل بر خدا و ائمه علیهم السلام مخصوصاً حضرت ولیالله الأعظم روحی فداه که ناظر اعمال مردم است، زندگی جدید توأم با ایمان واقعی را تجربه کنید و وجود نازنین آن بزرگوار را در لحظه به لحظۀ زندگی خود احساس کنید و حمایت بیدریغ معتقدان واقعی آن حضرت را در زندگی خود احساس کنید. مبادا تشکیلات سرنوشت مادی مرا گوشزد نماید که هرکس که از بهائیت برگردد، دچار چنین مشکلات فراوان و شدیدی میشود و شما را بترساند و برحذر دارد. زندگی فقط همین چند صباح این دنیا نیست، استقامت در شداید زندگی شرط ایمان واقعی است.
حضرت سیدالشهدا در دشت کربلا به انواع مصائب گرفتار آمد، اما به یزید نه گفت. یزید از او فقط یک رأی مثبت میخواست. حرّبنیزید ریاحی در آخرین لحظات از آن موقعیت و منصب گذشت تا لایق شهادتِ در آغوش امام معصوم شود که این افتخار نصیب هیچکدام از شهدا نشد. مسلمبنعوسجه در لحظات آخر شهادت خود، به حبیببنمظاهر حمایت از امام را توصیه و گوشزد میکرد.
عرایضم را خاتمه میدهم. انشاءالله اگر عمری باقی بود، بقیه آن را در زمان مناسب دیگری عرض میکنم. هدف و غرضم نفرتافکنی نیست، هیچکدام از شما موقعیت ممتاز مرا در تشکیلات نداشتید، اما هیچکدام از آن احترامات و جلسات و وعده و وعیدهای بیتالعدل و پیشگوییهای عبدالبهاء و محبتهای ریاکارانۀ مسئولان تشکیلات مرا اقناع نکرد، چون واقعی نبودند.
از روزی که مسلمان شدهام، احدی را ناراحت نکردهام و با همه ارتباط دارم. هیچ بیادبی از من در حق هیچکس سر نزده است، اهالی شهرم گواه این موضوع هستند، اما سیطرۀ تشکیلات در این سیویک سال، اجازه نزدیک شدن و یا بحث و صحبت با بنده را به هیچ بهائی نداده است؛ گویا من خوره دارم! خداوند انشاءالله عاقبت مؤمنان را ختم به خیر کند.
والسلام على من اتبع الهدى
عطاءالله قادری مهرآباد
تقدیم به محضر ودیعه یزدان، موعود ادیان و منجی انسان که به صلاحدید حق رخ در نقاب غیبت دارد، یعنی حضرت ولیعصر حجةبنالحسن العسكری عجل الله تعالی فرجه الشریف
«اللهم عجّل لولیک الفرج»
کوتاهترین دعا برای بزرگترین تحول تاریخ
با سپاس عطاءالله قادری مهرآباد
[۱]. رنگبهرنگ شدن.
