صفحه اصلی طلیعه خاطرۀ سعيد

خاطرۀ سعيد

0 خواندن ثانیه
0
0
870

یک: ثبت نام دبیرستان

سال‌‌ها قبل، دانش‌آموزی نوجوان داشتم که بسیار باهوش و درعین‌حال بسیار بازیگوش بود. کلاس سوم راهنمایی و تقریباً چهارده‌ساله بود. معلم‌‌ها و والدینی که با نوجوانان در این سن‌وسال کار کرده‌اند، از حساسیت‌‌های این دورۀ زندگی پسرها، مطلعند. سن بلوغ است و سرکشی‌‌هایی که معمولاً در این سن، بین نوجوانان وجود دارد.

این دانش آموز که سعید نام داشت، ارتباط خوبی در کلاس درس با من برقرار کرده بود و حتی پدرش یک بار تماس گرفته بود تا از این تعامل تشکر کند و ضمناً  از من خواسته بود که نسبت به برخی از رفتار‌های او در خانه و به‌ویژه با مادرش به او تذکر دهم.

سال تحصیلی روبه‌پایان بود و آقا سعید برای ثبت‌نام در یکی از دبیرستان‌‌های خیلی خوب شهر، برگ درخواست پر کرده و امتحان ورودی داده بود. پدر او، می‌دانست که من با دبیرستان مذکور نیز همکاری داشته‌ام، بنابراین در برگ درخواست، نام من را به‌عنوان معرف نوشته بود و با من هم تماس گرفته و اطلاع داده بود.

چند روزی از تماس پدر سعید نگذشته بود که مسؤول گزینش دانش‌آموزان در آن دبیرستان، که اتفاقاً یکی از اقوام دور ما هم بود، با من تماس گرفت و سؤالاتی دربارۀ سعید پرسید و من هم پاسخ دادم و از هوش بالا و خانوادۀ خوب او تعریف کردم. مسؤول گزینش به من گفت که ما در مصاحبه، احساس کردیم که سعید دانش‌آموز شلوغی است و یکی دوبار هم مصاحبه‌کننده را دست انداخت؛ اما به روی خودمان نیاوردیم. به همین دلیل تصمیم گرفته بودیم که او را رد کنیم؛ اما وقتی فرم مربوط به او را بایگانی می‌کردم، ناگهان نام شما را به‌عنوان معرف در این فرم دیدم. فکر کردم با شما به‌عنوان آخرین مشورت تماس بگیرم. حالا با کمال تعجب می‌بینم که خیلی از او تعریف می‌کنید. به‌نظر شما علت این شیطنت چیست و آیا می‌شود با چنین دانش‌آموزی کنار آمد؟ من نگرانم که فضای کلاس درس را به سمت لودگی و مسخره کردن معلمان پیش ببرد و مجبور شوم آخر سال او را اخراج کنم.

فکری کردم و گفتم: واقعیت این است که او شیطنت‌‌های خاص خودش را دارد و گاهی هم از حد می‌گذرانَد. اما اگر با او رفاقت کنید و شیطنت‌‌ها را نادیده بگیرید، می‌شود او را هدایت کرد و از آن مسیری که شما نگران آن هستید، دور کرد. من اگر جای شما باشم، این دانش‌آموز را حتماً ثبت‌نام می‌کنم. من ضمانت می‌کنم که رفتار نامناسبی از او سر نزند. به تجربۀ من اعتماد کنید. امتیاز‌های این نوجوان، خیلی بیشتر از اشکالات اوست و اصلاً مگر کسی هست که بدون اشکال باشد. کار با نوجوان‌‌ها همیشه سخت بوده و سعید هم یک نوجوان است. من مطمئن هستم که در برخورد با او، اگر مسائل تربیتی را درست رعایت کنید، به مشکلی برخورد نمی‌کنید. من هم در خدمت شما هستم، او رابطۀ خوبی با من دارد. اگر در بین سال احساس کردید که مشکلی پیش آمده، من حاضرم هرطور که دستور بفرمایید، با او صحبت کنم.

گفت‌وگوی من با مسؤول گزینش تمام شد و حرف‌هایم نتیجه داد و او راضی شد و قول داد برای ثبت‌نام سعید مساعدت کند.

 

دو: سوء تفاهم سعید

تلفن همراهم زنگ خورد و شمارۀ منزل آقا سعید را پشت خط نشان داد. گوشی را برداشتم و سلام کردم. ناگهان به‌جای سلام، از آن طرف خط، صدای فریاد سعید بلند شد. شروع کرد به دادوفریاد و انواع و اقسام ناسزا‌ها را نثار من کرد. حدود سه دقیقه بدوبیراه گفت. یکسره پشت تلفن فریاد کشید و اصلاً فرصت نداد من حرف بزنم. از حرف‌‌هایش فهمیدم که او را به دبیرستان فراخوانده‌اند و دوباره مصاحبه کرده‌اند و با کنایه به او فهمانده‌اند که درموردش تحقیق کرده‌اند و می‌دانند که شیطنت‌‌هایی دارد.

سعید گمان کرده بود که چون نام من را به‌عنوان معرف در فرم ثبت‌نام نوشته است، از طرف دبیرستان با من تماس گرفته‌اند و من هم پشت سر او بدگویی کرده‌ام و همین باعث شده که او را ثبت‌نام نکنند. قسمت اول فکر او درست بود؛ اما قسمت دوم تصورش کاملاً اشتباه بود و ماجرا کاملاً برعکس بود. من تلاش کرده بودم که او را ثبت‌نام کنند و شیطنت‌‌هایش را در برابر امتیاز‌هایش کم‌رنگ نشان دهم.

هرچه خواستم او را آرام کنم، فایده نکرد. بعد از دو سه دقیقه دادوفریاد و فحش و ناسزا، تلفن را قطع کرد. من خیلی تعجب کردم و درعین‌حال ناگهان قلبم از درد تیر کشید. خودم را به هوای آزاد رساندم و چند نفس عمیق کشیدم. برخی از همکاران که متوجه حال بد من شده بودند، برایم آب ‌قند آوردند و کمی طول کشید تا به حالت اول بازگردم.

وقتی حالم بهتر شد، با مسؤول گزینش آن مدرسه تماس گرفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است؟ او توضیح داد که به‌خاطر حرف‌‌های من، بار دیگر سعید را به مدرسه دعوت کرده‌اند و دوباره مصاحبه کرده‌اند و به او گفته‌اند که اگر می‌خواهد در مدرسه ثبت‌نام شود، باید نظم و ادب و نزاکت را رعایت کند و خنده و شوخی را از حد نگذراند. اتفاقاً چند دقیقه قبل، پدرش به مدرسه آمده و کار ثبت نام او انجام شده است.

فهمیدم که برای سعید سوءتفاهم پیش آمده است و هنوز نمی‌داند که کار ثبت‌نام انجام شده است و به‌اشتباه گمان کرده که او را رد کرده‌اند. 

نمی‌دانستم چه بگویم؟ آیا به مسؤول گزینش بگویم که همین چند دقیقۀ پیش چه بلایی سر من آورده و چه حرف‌‌هایی به من زده است؟ آیا از او بخواهم که ثبت‌نام را لغو کند و برای این بی‌ادبی، او را تنبیه کنم؟ یا چیزی نگویم و اجازه دهم تا زمان مسأله را حل کند؟

هرچه فکر کردم، دیدم نمی‌توانم با آیندۀ یک نوجوان این‌گونه بازی کنم. من به او خوبی کرده بودم و او با بدی، جواب خوبی‌‌های من را داده بود. اگر الان حقیقت را به مسؤول گزینش می‌گفتم، شاید دلم خنک می‌شد، اما معلوم نبود که چه بلایی سر سعید می‌آمد؛ وانگهی، با تمام شیطنت‌‌ها و سرکشی‌ها، سعید را خیلی دوست داشتم. خودم او را در کلاس تربیت کرده بودم و دلم نمی‌آمد، کاری کنم که به او آسیبی برسد. درعین‌حال من معلمی باتجربه و جاافتاده بودم و سعید ، نوجوانی کم‌تجربه و چموش. من نمی‌توانستم خودم را با او مقایسه کنم و مانند او رفتار کنم، درآن‌صورت تفاوت میان من و او چه بود؟ بالأخره تصمیم گرفتم چیزی نگویم. از مسؤول گزینش تشکر کردم و گوشی را قطع کردم.

سه: بازگشت سعید

تازه به خانه رسیده بودم. پاسی از شب گذشته بود. دست و صورت را شسته بودم و آمادۀ خوردن شام می‌شدم که ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. تعجب کردم، منتظر کسی نبودیم. گوشی را برداشتم و از نمایشگر آن پدر سعید را دیدم. سلام کردم، جواب داد، دعوت کردم که داخل بیاید. قبول نکرد و گفت: اگر می‌شود شما چند دقیقه بیایید دم در.

به همسرم گفتم چند دقیقه‌ای صبر کند تا برگردم. از پله‌‌ها پایین رفتم، از حیاط مجتمع محل سکونتمان گذشتم و به در کوچه رسیدم. در را باز کردم. سعید با یک دسته‌گل یک طرف ایستاده و سرش را پایین انداخته بود و خجالت می‌کشید به چشمان من نگاه کند. به پدرش سلام کردم. پدرش گفت:

آقا معلم! سعید دچار سوءتفاهم بزرگی شده بود؛ فکر کرده بود که مدرسه ثبت‌نامش نکرده‌اند. وقتی من عصر به خانه رفتم و به او اطلاع دادم که کار ثبت‌نام انجام شده و مسؤول گزینش گفته که فقط به‌خاطر توصیۀ شما این کار را کرده، خیلی پشیمان و ناراحت شد. ماجرای تماس امروزش با شما را به من گفت. من هم به او گفتم باید به منزل شما بیاییم و عذرخواهی کنیم. گفت که با شما کمی تند صحبت کرده است. تو را به خدا، ماجرای تماس سعید با خودتان را به مسؤول گزینش اطلاع ندهید که حتماً ثبت نام سعید را لغو می‌کنند.

در این لحظه سعید جلو آمد و گل را به من داد و درحالی‌که چشمانش از شدت اضطراب دودو می‌زد، گفت:

آقا معلم ببخشید. من اشتباه کردم. تو را به خدا آبروی مرا نبرید.

سرم را پایین انداختم و کمی فکر کردم. فهمیدم که آقا سعید ماجرا را برای پدرش هم درست تعریف نکرده است. سعید فقط کمی تند با من صحبت نکرده بود؛ از اول تا آخر بر سر من فریاد کشیده بود و کلی ناسزا گفته بود. فهمیدم که ترسیده مسأله را با پدرش هم مطرح کند و فقط روی بخشش من حساب باز کرده و به در خانه‌ام آمده است. طفلکی داشت قالب تهی می‌کرد. دلم برای قلب مالامال از اضطرابش سوخت. حالا که برای عذرخواهی آمده بود، باید قبول می‌کردم. ناسلامتی من معلمش بودم.

سرم را بلند کردم و به پدر سعید گفتم: بعد از تماس امروز آقا سعید ، من با مسؤول گزینش دبیرستان تماس گرفتم. ایشان به من گفت که ثبت‌نام سعید انجام شده و دراین‌مورد نگران نباشم. من هم دربارۀ تماس آقا سعید چیزی نگفتم. فهمیدم که دیر یا زود متوجه اشتباهش می‌شود. خیلی خوشحالم که توصیه‌ام کارساز بوده و ثبت نام سعید انجام شده است. واقعاً لازم نبود زحمت بکشید و تا اینجا تشریف بیاورید. یک پیامک یا تلفن کوتاه هم کافی بود. مسألۀ مهمی نبود. چقدر هم که به زحمت افتادید! چه گل زیبایی! سلیقۀ شماست یا آقا سعید ؟

سعی کردم بحث را به زیبایی گل بکشانم تا سعید بیشتر شرمنده نشود؛ اما او دوباره جلو آمد. خم شد؛ خواست دستم را ببوسد. ممانعت کردم و او را در آغوش گرفتم. بغض سعید در آغوشم ترکید. نمی‌دانم بیشتر به‌خاطر اینکه دربرابر مسؤول گزینش، او را ضایع نکرده بودم خوشحال و شرمنده بود یا به‌خاطر آبروداری در برابر پدرش. پیشانی‌اش را بوسیدم و اشک‌‌هایش را پاک کردم.

چهار: خاتمه

با دسته‌گل رفتم بالا. همسرم با تعجب به‌دسته‌گل نگاه کرد. معنی نگاهش این بود که چه کسی با تو کار داشت و چرا گل آورده بود؟ چرا این وقت شب؟ چرا داخل نیامد؟ اما من نمی‌خواستم ماجرا را حتی برای او تعریف کنم. لزومی نمی‌دیدم آبروی سعید  را جلوی او ببرم، هرچند که او سعید را اصلاً نمی‌شناخت.

گفتم: یکی از دانش‌آموزان با پدرش آمده بودند برای تشکر. اصرار کردم که داخل بیایند، اما قبول نکردند، گل را دادند و رفتند.

آخر شب موقع خواب، سرم را که روی بالش گذاشتم، تمام اتفاقات و حوادث آن روز جلوی چشمم آمد. خیلی خوشحال بودم که عجله نکرده بودم. خوشحال بودم که سرکشی و بی‌ادبی را با پاسخ کوبنده همراه نکرده بودم. خوشحال بودم که آیندۀ این نوجوان خراب نشده بود. اگر من به مسؤول گزینش یا به پدر سعید ماجرا را می‌گفتم، کسی نمی‌توانست مرا سرزنش کند، واقعیت را گفته بودم؛ اما حالا صبوری کرده بودم، درنتیجه، هم آبروی سعید حفظ شده بود، هم ثبت‌نام شده بود و هم درس بزرگی گرفته بود. از کردۀ خود خیلی شادمان بودم و خدا را شکر می‌کردم که ناگهان فکری مثل آوار، روی سرم خراب شد. با خودم اندیشیدم:

آقا معلم! یک بار آبروی یک نفر را نبردی و بدی را با خوبی جواب دادی و آن فرد خطاکار را با این کار تربیت کردی و حالا این‌قدر خوشحالی! اما در برابر خدای مهربانی که هر روز و هر ساعت، خطا‌های تو را می‌بیند و درعین‌حال، نعمت‌‌های بی‌کرانش را از تو سلب نمی‌کند، کرنش نمی‌کنی؟

آقا معلم! خیلی خدای خوبی داریم. هر روز و هر ساعت، با نعمت‌‌هایش به ما خوبی می‌کند و اصلاً به روی ما نمی‌آورد که ما، هر روز و هر ساعت، با اشتباهات و سرکشی‌هایمان، با رفتار‌های زشت و نابجایمان، با ناشکری‌‌ها و ناسپاسی‌هایمان، با او درمی‌افتیم و برخلاف رضایت او، حرکت می‌کنیم. هیچ وقت آبرویمان را جلوی دیگران نمی‌برد. هیچ وقت ضایعمان نمی‌کند.

آقا معلم! نمی‌خواهی به در خانۀ خدا بروی و برایش دسته‌گل ببری؟ نمی‌خواهی به خدا بگویی که شرمند‌ه‌ای؟ نمی‌خواهی به اشتباهاتت اعتراف کنی؟ وقتش نرسیده است بگویی که خدایا، تو بسیار صبور و بردباری که دربرابر این همه ناسپاسی، مرا عقوبت نمی‌کنی و با تکرار نعمت‌هایت، بازهم دست دوستی به‌سوی من دراز می‌کنی.

آقا معلم! وقتش نرسیده است بگویی که خدای من! رفتار‌های زشت و بد من کجا و کرامت و بردباری تو کجا؟ مگر می‌توان خوبی‌‌های تو را با بدی‌‌های من مقایسه کرد؟ من بند‌ه‌ای جاهل و ناسپاسم و تو آقایی بخشاینده و مهربان. خدای من، عذرخواهی و پوزش‌خواهی مرا بپذیر و از خطاهایم درگذر و بر آن‌‌ها قلم عفو بکش.

آقا معلم! خجالت می‌کشی به در خانهٔ خدا بروی؟ رویت نمی‌شود با خدا حرف بزنی؟ به پدرت بگو تو را تا خانۀ خدا همراهی کند. لازم هم نیست سیر تا پیاز قضیه را برای پدرت تعریف کنی. فقط بگو همراهت بیاید. پدر دسته‌گل را هم می‌خرد. پدر بلد است چگونه سر صحبت را با خدا باز کند تا خداوند، زودتر و راحت‌تر از تو بگذرد. پدرت را در دل صدا کن و بگو: ای امام زمان، ای پدر امت! سنگینی بار گناهان، کمرم را خم کرده است. می‌دانم که خدای مهربان، شما را دوست دارد و وساطت شما را رد نمی‌کند. آیا می‌شود مرا تا در خانۀ خدا همراهی کنید و از خدای مهربان بخواهید، خطا‌های من را به رویم نیاورد و همه را باهم ببخشاید؟

 

بخشی از دعای ابوحمزه ثمالی:

تَتَحَبَّبُ إِلَیْنَا بِالنِّعَمِ وَ نُعَارِضُكَ بِالذُّنُوبِ. خَیْرُكَ‏ إِلَیْنَا نَازِلٌ‏ وَ شَرُّنَا إِلَیْكَ صَاعِدٌ وَ لَمْ‌یَزَلْ وَ لَایَزَالُ مَلَكٌ كَرِیمُ یَأْتِیكَ عَنَّا بِعَمَلٍ قَبِیحٍ فَلَایَمْنَعُك‏ ذَلِكَ أَنْ‏ تَحُوطَنَا بِنِعَمِكَ‏ وَ تَتَفَضَّلَ عَلَیْنَا بِآلَائِكَ؛ فَسُبْحَانَكَ مَا أَحْلَمَكَ وَ أَعْظَمَكَ وَ أَكْرَمَكَ مُبْدِئاً وَ مُعِیداً؛ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُكَ وَ جَلَّ ثَنَاؤُكَ وَ أَكْرَمَ‏ صَنَائِعَكَ وَ فِعَالَكَ. أَنْتَ إِلَهِی أَوْسَعُ فَضْلًا وَ أَعْظَمُ حِلْماً مِنْ أَنْ تُقَایِسَنِی بِفِعْلِی‏ وَ خَطِیئَتِی؛ فَالْعَفْوَ الْعَفْوَ الْعَفْوَ سَیِّدِی سَیِّدِی سَیِّدِی… .‏

بارگذاری بیشتر مطالب مرتبط
بارگذاری توسط سردبیر
بارگذاری در طلیعه

دیدگاهتان را بنویسید

بررسی

English Translate of Abstracts of Farsi Articles in Quarterly No. 37

Book Review of Fara’id, Part Six:  Specific Views Presented in the Book Akbar Birami  …