صفحه اصلی تشکیلات بهائی و منتقدان شاهدی در عکا: مروری بر خاطرات انور ودود و کتاب او

شاهدی در عکا: مروری بر خاطرات انور ودود و کتاب او

40 خواندن ثانیه
0
0
18

عبدالحسین فخاری

چکیده

انور ودود فرزند طرازالله و او فرزند میرزا محمود کاشی است. میرزا محمود و باجناقش میرزا رضا قناد (پدربزرگ هویدا) از یاران و معتمدان بهاءالله بودند که از تهران تا عکا در رکاب او بوده و خدمات شایانی به او نمودند و تا آخر عمر هم با خانواده‌هایشان در عکا بودند و در مجلس خواندن وصیت‌نامه بهاءالله توسط عبدالبهاء هم حضور داشتند. وی با تکیه بر تجربه‌های شخصی، به نقد برخی آموزه‌ها، احکام، و رفتارهای تشکیلاتی بهائیت می‌پردازد و از محدودیت‌های ذهنی و رفتاری‌ای سخن می‌گوید که بر پیروان آن تحمیل شده است. در این پژوهش، مهم‌ترین محورهای فکری ودود شامل تحلیل الهیاتیِ ادعاهای بهاءالله و کتاب‌های او، نقد ساختار قدرت و نظارت در تشکیلات بهائی، بررسی تناقض‌های موجود در احکام اجتماعی و خانوادگی، و واکنش‌های جامعۀ بهائی به منتقدان داخلی مورد بررسی قرار گرفته است. یافته‌ها نشان می‌دهد که آثار ودود، اگرچه گاه با لحن تند و شخصی نوشته شده‌اند، اما از حیث تاریخی و جامعه‌شناختی ارزش بالایی دارند و به شناخت دقیق‌تر سازوکار درونی و تحولات فکری در آیین بهائی یاری می‌رسانند. او اطلاعات جالبی از دوران حضور خود و خانواده و جدش (میرزا محمود کاشی کلانتری) در عکا را فاش می‌کند که برای تاریخ‌نگاران و مردمی که از این رویدادها مطلع نیستند به‌عنوان شاهدی در متن وقایع بسیار مغتنم است.

کلید واژه‌ها: انور ودود، میرزا محمود کاشی، شوقی، عباس‌افندی، اقدس، عکس بهاءالله، ساخته‌های بهائیت.

مقدمه

اولین کتاب‌ها در نقد بهائیت را کسانی نوشتند که در عکا شاهد رویدادهای این جریان بودند و تناقضات آن را دیدند و کتاب نقد خود را در حیفا به چاپ رساندند. انور ودود، نویسنده کتاب «مهازل البهائیه علی مسرح السیاسة و الدین» به معنای «یاوه‌ها و لاطائلات بهائیت در حوزه دین و سیاست» است که کتابش را چنان‌که خود می‌گوید در 15/11/1947 در حیفا به زبان عربی منتشر کرد. او سپس برای استفاده فارسی‌زبانان، خودش آن را به فارسی ترجمه کرد و با نام «ساخته‌های بهائیت در صحنۀ دین و سیاست» در بهمن سال ۱۳۲۶ در تهران انتشار داد. درواقع او اولین کسی بود که در کنار رهبران بهائی و از حلقۀ نزدیکان آن‌ها در عکا، همه تحولات آن‌ها را شاهد بود و شجاعانه به نقد ایشان پرداخت.

انور ودود فرزند طرازالله و او فرزند میرزا محمود کاشی است. میرزا محمود و باجناقش میرزا رضا قناد (پدربزرگ امیرعباس هویدا) از یاران و معتمدان بهاءالله بودند. اینان از تهران تا عکا در رکاب او بوده و خدمات شایانی به او نمودند، و تا آخر عمر هم با خانواده‌هایشان در عکا بودند و در مجلسِ خواندن وصیت‌نامه بهاءالله توسط عبدالبهاء هم حضور داشتند. طرازالله نوجوان هم در آن مجلس به همراه پدرش میرزا محمود و شوهر خاله‌اش میرزا رضا قناد و خانوادۀ بهاءالله حضور داشت و هنگامی که عباس عبدالبهاء قسمتی از وصیت‌نامه را نخواند و گفت ضرورتی ندارد، اعتراض کرد که چرا بقیه را نمی‌خوانید و پدرش او را امر به سکوت کرد. آن قسمت ناخوانده مربوط به جانشینی محمدعلی بعد از عبدالبهاء بود و عبدالبهاء نمی‌خواست آن را بخواند، زیرا به‌صراحت در وصیت‌نامه آمده بود که بعد از غصن اعظم یعنی عباس، غصن اکبر یعنی محمدعلی باید جانشین باشد اما عباس، محمدعلی را ناقض خواند و کنار زد.

خود طرازالله نیز به دلیل این ماجرا و دیدن مطالب دیگر، با این مرام مخالفت نمود و جزء ناقضین قرار گرفت.

او دارای دو پسر به نام‌های شکیب و انور و چهار دختر بود که یکی از دخترانش مادر سیامک زند است که خاطراتش در ضمن گفت‌وگویی با ایشان در فصلنامه شمارۀ۳۰ آمده است.

آقای زند در آنجا گفتند: «پدر مادرم طرازالله بود. اسم ودود را انتخاب کرده بودند که بعداً هنگام شناسنامه دادن چون که از بقایای کلانتر کاشان بود، معروف به کلانتری شده بود. مادرم اسمش نازلی بود، یک اسم ترکی است. می‌دانید در آن زمان دولت عثمانی حاکم بود در آن مناطق و اسمی که مادرم داشت نازلی بود. مادر من تعریف می‌کرد خودش با چشم خودش می‌دید عباس‌افندی شب‌ها با چراغ زنبوری به کشتی‌های انگلیس در سواحل عكا و حیفا علامت می‌داد و اطلاعات قشون دولت عثمانی را در آن زمان به انگلیسی‌ها گزارش می‌داد. ایشان جاسوسی می‌کرد علیه عثمانی‌ها به نفع انگلیس. این‌طور شد که بعد از انتهای جنگ اول، دولت بریتانیا بزرگ‌ترین تقدیر را از عباس‌افندی کرد و لقب «سِر» و نشان ویکتوریا را که می‌دانید عالی‌ترین نشان دولت انگلیس است به ایشان اهدا کرد… مادر بنده تقریباً در اوایل قرن بیستم به دنیا آمد و در سال ۱۹۸۶ در انگلستان فوت می‌شود و مزار ایشان در یکی از این مقابر انگلیس که بقعۀ مسلمانان آنجا هست، دفن شده است. روی سنگ قبرشان نازلی کلانتری مکتوب است». (مصاحبه: بهائيت در نگاه سيامك زند، فصلنامه بهائی شناسی، شماره 30: تابستان1403، ص34 تا 57)

انور ودود پس از نوشتن این کتاب، مورد غضب تشکیلات بهائی قرار گرفت و در سفر حج به‌طور مشکوکی از دنیا رفت که طبق بعضی گمانه‌ها، مرگش توسط تشکیلات امری حدس زده می‌شود، زیرا حذف مخالفان و ناقضان در کارنامه این آیین، چه در زمان حضور در عراق و چه در عکا، سابقه داشته است. از انور ودود یک دختر در ایران و یک پسر که در سوئد زندگی می‌کند، باقی مانده‌اند. متأسفانه امکان گفت‌وگو با فرزندان او میسر نگردید تا اطلاعات دقیق‌تری از زندگی خصوصی او به دست آید. بعضی اطلاعات ما از آقای سیامک زند درمورد دایی خودش است که در اختیار ما گذاشته‌اند. تخمین زده می‌شود تولد انور حدود ۱۹۰۵و درگذشت او حدود۱۹۵۰-۱۹۵۵ باشد.

مقدمه‌ای از کتاب عربی

در کتاب عربی که ایشان در حیفا منتشر کردند، در معرفی خود و خانواده و پدر و پدربزرگشان توضیحاتی داده‌اند که در ادامه ترجمۀ آن آمده است.

نویسنده و پیدایش او

انور ودود فرزند طرازالله فرزند محمود کاشانی، و پسر عادله، دختر حاج آغاستا از تبریز است، و این نسب همان است که در فلسطین شناخته شده است که مرحوم پدرم پس از مهاجرت پدرش از ایران در عکا متولد شد. پدربزرگم وقتی شش ساله بودم فوت کرد. تنها چیزی که از او، که خدا رحمتش کند، به یاد دارم این است که بسیار مهربان بود و عربی را خوب صحبت نمی‌کرد. مثلاً به جای (قال) می‌گفت (غال) و به جای (بنی) می‌گفت (بنیتی) و غیره. ما دو کلمه را برایش تکرار می‌کردیم که آن (الله ابهی) بود و او در مناسبت‌های خاصش با آنها به من سلام می‌کرد. ما نمازی می‌خواندیم که معنی‌اش را نمی‌فهمیدیم. صدای مرحوم پدرم هنوز در گوشم زنگ می‌زند که آیه شریفه را تکرار می‌کرد: «پس به آنها کلمه‌ای اهانت‌آمیز نگویید و با آنها با خشونت رفتار نکنید، بلکه با آنها سخنی کریمانه بگویید و بال خود را برای آنها فرود آورید.»

… ما مانند دیگر ایرانیان به عنوان خانواده ایرانی شناخته می‌شدیم، تا اینکه در سال ۱۹۳۲ نام ودود را برای خانواده انتخاب کردم، با وجود اینکه مرحوم پدرم بارها به من گفته بود که نام خانوادگی اصلی کلانتر است، که من آن را قبول نداشتم، زیرا سنگین و تلفظ آن دشوار بود. من اهمیتی نمی‌دادم که در مورد اصل و نسب خانوادگی‌مان بپرسم، اولاً به دلیل فاصله بین دو خانه‌مان و ثانیاً به دلیل گذشت زمان. پدرم اهمیتی نمی‌داد که پدرش را در این تحقیق شرمنده کند، زیرا می‌دید که او ترجیح می‌دهد مسائل را برای مواردی که در ادامه بحث به آنها خواهیم پرداخت، مخفی نگه دارد.

با این حال، وقتی نه سال پیش در تهران زندگی می‌کردم، به شجره‌نامه نگاه کردم و فهمیدم که بنیانگذار آن مرحوم ابوذر غفاری، یکی از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  بوده است. از آن شجره‌نامه، خانواده‌های غفاری، کلانتری، شیبانی و دارابی منشعب شده‌اند که بزرگترین، قدیمی‌ترین و قدرتمندترین خانواده‌های ایران فعلی هستند. از طرف مادر، خانواده ستار در تبریز مشهور است.

پدربزرگم نمی‌خواست اصل و نسبش را برای پدرم ذکر کند، زیرا احساس می‌کرد که در حق او و خانواده و بستگانش مرتکب عمل شرم‌آوری در پیروی از بهاء و ارتکاب آن شده است و اطرافیانش در ایران او را به خاطر این کار نمی‌بخشیدند. بنابراین، او می‌ترسید که پدرم با آنها تماس بگیرد و از سرنوشت پدرش برایشان بگوید، یا کارهایی برای بازگشت به ایران انجام دهد، که پدربزرگم پس از شکستش نپذیرفت.

تحول حال

در طول سه سال پس از فوت پدربزرگم، پدرم توانست محیطی را برای ما ایجاد کند که کاملاً با محیطی که شرایط پدربزرگم ایجاد کرده بود، متفاوت بود. ما الحمدلله مسلمان شدیم و حقایقی که به خواننده محترم منتقل می‌کنم، همان‌طور که پدرم آنها را برای ما گفت، روشن شد….

خدا او را رحمت کند، گفت:

«تمام چیزی که در مورد پدرم می‌دانم این است که خدمتکارانش بهرام و جمشید مخفیانه تلاش کردند تا او را در حدود بیست سالگی به جامعه بهائی بیاورند. آنها موفق شدند و او را قادر ساختند تا از خانه‌اش در کاشان فرار کند و به میرزا حسین علی، که بهاءالله نامیده می‌شد، بپیوندد! او در آن زمان در بغداد بود و وقتی خانواده و بستگانش از تصمیم او مطلع شدند، به دنبالش فرستادند تا اینکه او را در بغداد یافتند و در آنجا او را نگه داشتند تا بتواند با آنها بازگردد، اما او دوباره موفق به فرار شد و از نظرها ناپدید شد. دو خدمتکارش، بهرام و جمشید، به او پیوستند و در معیت میرزا حسینعلی که تبعید شده بود، بغداد را ترک کردند و او را تا اردنه[1] همراهی کردند! از آنجا به عکا، جایی که همگی به طور دائم ساکن شدند…

پدرم معتقد بود که بهاءالله همان مهدی منتظر است که به عنوان راهنما و رحمتی برای بشریت بر روی زمین ظهور کرده و کتاب‌های آسمانی آورده و مردم را به اسلام دعوت می‌کند. دیر یا زود، یهودیان و مسیحیان به پرچم او خواهند پیوست.

اعتقاد پدرم چنان ریشه‌دار و محکم بود که من قادر نبودم در او تأثیری بگذارم یا او را هدایت کنم، به خصوص که بهاءالله او را به ربوبیت خود راضی کرده و تسلیم اراده خود ساخته بود و او در برابر او تسلیم بود، همانطور که نابینایی در برابر نابینایی تسلیم می‌شود، همان‌طور که پس از او در برابر پسرش عباس افندی که خود را عبد بهاء نامیده بود، تسلیم شد.

هنوز بیست ساله نشده بودم که میرزا حسینعلی بها درگذشت و این خبر در میان بهائیان پیچید که او به آسمان عروج کرد!!! در یک جلسه محرمانه پس از چهلمین روز در کاخ بهجه در عکا، عباس افندی متن وصیت‌نامه بها را قرائت کرد. وقتی بخشی از آن را تمام کرد، بقیه را تا کرد و گفت: «شرایط سیاسی اجازه قرائت بقیه را نمی‌دهد و به نفع همه است که آن را مخفی نگه دارند.» من به او اعتراض کردم، اما مرحوم پدرم مرا ساکت کرد، بنابراین با اکراه سکوت کردم.

من علیه پدرم قیام کردم و با وجود این، در احترام به او اغراق می‌کردم و به قول خداوند متعال استناد می‌کردم (پس به آنها کلمه‌ای ناپسند نگویید…) تا اینکه توانستم یک بار برای همیشه او را متقاعد کنم که بهائیت و آیین بهائی پلید و از عمل شیطان است و هر که از آن اجتناب کند، رستگار می‌شود. وقتی پدرم متقاعد شد و این مزخرفات را متوقف کرد، از ترس حیله عباس افندی و گروه تروریستی‌اش، لزوم پنهان‌کاری را به من فهماند. هرگز فراموش نمی‌کنم که او به من گفت، خدا او را رحمت کند، که سرنوشت ما مانند سرنوشت حاج آقا، پدر همسرم خواهد بود که به دلیل عدم کنترل زبانش مسموم و به دیار عدم فرستاده شد. ما به عنوان ایرانی، نباید از دیدار با آنها دست برداریم و وقتی به دیدار ما می‌آیند، به آنها احترام می‌گذاریم، به خصوص عباس افندی که بیش از آنچه باید با ما دوستانه رفتار می‌کند، زیرا من به پدرش نزدیک بودم و این بالاترین درجه احترام در نظر بهائیان است.

خلاصه، پسرم، من به خواسته پدرم عمل کردم و حتی برای تغییر فضای خانه عجله نکردم. با آرامش کامل، صبر مداوم و یک سیاست سنجیده، آیین بهائی را ترک کردیم در حالی که هنوز عباس افندی زنده بود.» (انور ودود، مهازل البهائیه علی مسرح السیاسة و الدین، مطبعة الکشاف، حیفا، 1947 م.)

بررسی کتاب فارسی

او در مقدمۀ کتاب می‌گوید: «اگر مقصود از دین، هدایت بشر بوده و وضع کردن قوانین سودمند برای جامعه می‌باشد، دین اسلام هدایت را به حد اکمل رساند و چیزی را از قوانین نگذارد که حقوق بشر را در آن حفظ نکرده باشد و چون قرآن کریم هر موضوعی را موشکافی کرد، بسیار نادانی خواهد بود کسی خویشتن را بزرگ‌تر از آن و آورندۀ آن بداند… شما را به خدا خوب فکر کنید این کتاب عظیم دربارۀ پیغمبر اکرم با زبان فصیح و ساده چه فرموده است: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل» بلی فرموده است که محمد، بیش از یک پیغمبر نیست که پیغمبران پیش از او گذشته‌اند، پیغمبر هم با آن همه عظمت مدعی نشد که از بشر بالاتر است و اگر توانستیم در این کتاب ثابت نماییم که یک شخص بی‌عقیده، خویشتن را از پیغمبر اکرم و قرآن کریم و حتی از تمام پیغمبرها و کتب مقدس بزرگ‌تر و بالاتر شمرد و به این امر اکتفا نکرد تا در پایان گفت «خدای توانا من هستم» و برای مریدانش قوانینی وضع کرد که عقل سالم هرگز آن را قبول نخواهد داشت، آیا شایسته او نیست که هرآنچه لایقش باشد به او برسانیم و از جامعه درخواست نماییم محیط را از مبادی فاسد او پاک نماید؟… خلاصه آرزوی ما این است که گمراهان آلوده‌شده به مبادی این شخص به هوش بیایند و به راه حق هدایت شوند» (انور ودود، ساخته‌های بهائیت در صحنه‌های دین و سیاست، چاپخانۀ شرکت مطبوعات، 1326، ص4 و 5).

انور ودود حدود هشتاد سال قبل دربارۀ این شبهه که نوشتن دربارۀ بهائیت موجب شهرت آنان می‌شود [که معلوم است در آن زمان هم مطرح بوده]، می‌گوید: «بعضی عقیده دارند که نباید در اطراف بهائیت چیزی نوشت زیرا این عمل باعث شهرت و انتشار آن خواهد شد… ما نمی‌دانیم چرا این آقایان اشتباه می‌روند؛ مگر هر شهرت دلیل بر خوبی می‌شود؟ شهرت داریم تا شهرت، یکی در فضیلت نامدار می‌شود و یکی در رذیلت، هر دو نامدارند، اما این کجا و آن کجا؟ ما عقیده داریم که مروجین رذیلت باید مشهور شوند و مبادی آن‌ها آشکار گردد تا مردم حقایق را بدانند و به دام بدبختی نیفتند. البته سخن هم باید با دلیل و مدرک باشد نه مجرد حرف و غرض‌ورزی. ما ساخته‌های بهائیت را آشکار می‌کنیم و بیهوده سخن نمی‌رانیم و با شخص بهائی دشمنی نداریم بلکه دوست هم بین آن‌ها داریم و اگر توانستیم ثابت کنیم راه کج می‌روند، باید از ما ممنون باشند» (کتاب، فصل اول، ص6).

انور ودود در توصیف شرایط اختناق بهائیت در زمان خود و انگیزۀ تألیف کتاب، می‌گوید: «در ده سال پیش در منزل خودم در عکا، کتاب اقدس خطی و کتاب هیکل و یا مبین را که از زمان جدّم [میرزا محمود کلانتری کاشی] نزد ما مانده بود، مورد مطالعه دقیق قرار دادم. مفاد این دو کتاب به اندازه‌ای شرم‌آور و متکی به فساد است که من یقین حاصل کردم عقل سالم به این‌گونه مهملات و اراجیف، ترتیب اثر نخواهد داد. باری آن هفتاد هشتاد نفر بهائی نیز که در فلسطین بودند، کاری ازشان ساخته نبود و اگر می‌توانستند هر یک قرنی یک نفر را بهائی کنند، هنر کرده بودند(!) تا امروز هم اعلام نمی‌کنند که یک دین جداگانه‌ای دارند. ما را هم همه می‌دانند که دیگر بهائی نیستیم و حتی جدم در اواخر عمرش، با اینکه سخت به بهاء عقیده داشت، دراثر تلقین پدرم [طرازالله]، هدایت شد منتهی چون از نیرنگ عباس‌افندی بیم داشت و می‌دانست که افراد خانواده را تک‌تک با زهر از بین خواهد برد (پدرِ مادرم را همین‌طور با زهر در عکا کشتند) و با در نظر گرفتن وضع سیاسی و دینی، به پدرم گفت مبادا اظهار کنی ما [از بهائیت] رو برگرداندیم تا [زمانی که] موقع مقتضی به دست آید و در سی سال قبل، پدرم علنی از آن‌ها منفصل شد. این [اختناق]‌ها همه باعث شد که من به فکر آشکار کردن ساخته‌های بهائیت نیفتم، اما… موقعی که ساکن تهران شدم و دیدم مبلغین در هر گوشه و کناری مشغول فعالیت‌اند و به هر نحوی بوده مردم را اغفال می‌کنند، تصمیم گرفتم و تصمیم خود را به موقع اجرا گزاردم…» (ص7-8)

نامه به شوقی

«پنج ماه پیش در عکا مهمان برادرم بودم، رفقا برای دیدن من که نه سال از آن‌ها دور بودم، مرتب به منزل می‌آمدند. البته سخن طبق مقتضیات صورت می‌گرفت تا بحث در اطراف شوقی‌افندی به میان کشیده شد. رجال دین گفتند ما نمی‌دانیم این شخص دیگر چه می‌گوید؟ گفتم: هیچ، خودش که منطق ندارد چیزی بگوید، اجدادش هم خیال می‌کردند منطق دارند و چیزهایی گفته‌اند که فساد اخلاق را به منتهی درجه رساندند. اگر باور نمی‌کنید من در همین نزدیکی کتابی در اطراف ساخته‌های بهائیت منتشر خواهم کرد و تا دو ماه دیگر در دسترس همگان خواهد بود» (کتاب، صص۷-۸).

«با کمال احترام، طی یک نامه سفارشی با اطلاع قبلی رجال دین، از شوقی‌افندی درخواست کردم بعضی گفته‌های بهاء را تفسیر کند زیرا خود بهاء فقط در یک مورد گفته است «این آیه را تفسیر و تأویل نباید کرد و همان است که در ظاهر نازل شده»؛ ولی متأسفانه شوقی پاسخ نداد و ثابت کرد که تفسیری ندارد و خودش بیچاره در حیرت می‌باشد؛ البته تا ابد هم او را ساکت کردم…» (ص8 و 9)

داستان عکس بهاء

ودود سپس داستان چاپ عکس بهاء را این‌گونه تعریف می‌کند: «شنیده بودم شوقی طی بخشنامه‌ای دستور داده بود گراور [عکس] بهاء را بسوزانند به بهانه اینکه بهاء اصلاً عکس نداشته است! خواستم برای بهائی‌ها ثابت کنم که ایشان دروغ گفته است تا مِن بعد گوش و چشمشان را باز کنند. از این لحاظ عکسی را که از شصت سال پیش [نزد خود] داشتیم را در شماره ۳۷۵۴ روزنامه الدفاع مورخ ۱۴ سپتامبر ۱۹۴۷ چاپ یافا تحت عنوان مسابقه منتشر [نموده] و زیر آن عین این عبارات را چاپ کردم: او کیست؟ منظور از این مسابقه و سؤال، این است که توضیح کامل راجع به این گراور به ما برسد. به برندۀ جایزه به‌طور قرعه سه لیره فلسطینی داده خواهد شد. پاسخ به نام انور ودود – عکا – ارسال شود. منظور من تأمین شد؛ یعنی بهائی و غیربهائی تصدیق کرد که این عکس بهاء می‌باشد و پاسخ‌ها را با نام و نشان در کتاب عربی خود منتشر نمودم».

انور ودود در ادامه می‌گوید پاسخ‌ها از سوی بهائیان در فلسطین (از سمخ و طبریا) تهدید به قتل و دشنام به من بود که چند نمونه را چاپ کردم. بعد می‌گوید: «اگر به این نامه‌های وارده دقت کنیم، پی خواهیم برد که بهائیت را چگونه به مردم تلقین کرده‌اند؛ هریک چیزهایی شنیده و کسی حقیقت را ندانسته است. البته این رفتار، خوب می‌رساند که حقیقت بهائیت از مردم مکتوم می‌باشد والّا چرا یکی باید بگوید بهاء صاحب‌الزمان است و دیگری بنویسد حضرت بهاءالله است و کسی نگوید او گفته است خدا هستم و ما او را خدا می‌دانیم»؟! (ص9 – ۱۲).

علت چاپ کتاب در حیفا

انور ادامه می‌دهد: «بهائی‌ها عقیده دارند که هرکسی بر علیه بهائیت خارج منطقه عکا – حیفا چیزی بنویسد دروغ‌گو و مزدور است، زیرا روشنایی با شوقی در حیفا تجلی کرده و هرکه جرئت به زبان‌درازی دارد در همان میدان باید مبارزه نماید. چون این عقیده تا اندازه‌ای در اشخاص ساده‌لوح مؤثر بوده و از منطق این اشخاص دور نمی‌باشد و از طرف دیگر باید مردم را طبق قوای عقلی خویشتن مخاطب قرارداد و ما می‌دانیم اغلب بهائی‌ها ساده هستند، کتاب را [به عربی] در حیفا چاپ کردیم که دیگر بهانه در دست نداشته باشند و بدانند روشنایی را در مقر خود، خاموش کرده‌ایم.

این کلیشه کتابی است [به نام مهازل البهائیة علی مسرح السیاسة و الدین] که در پانزدهم نوامبر ۱۹۴۷ در شهر حیفا منتشر و یکایک اسرار و ساخته‌های بهائیت را آشکار نمودم. بی دلیل و مدرک سخنی نراندم؛ هرچند عرب‌ها به بهائیت اهمیت نمی‌دهند و بسیار خرسند شدند که بدانند این مسلک، چه مسلکی است و بنده را مصلح کبیر نامیدند و خیلی تشکر کرده‌اند که عقاید فاسد این طایفه را هویدا نمودم. روزنامه‌ها نوشته‌اند که کتاب من پرده‌ها را درید و اصلاً نمی‌توان در مقابل آن عرض اندام کرد. کتاب معمولی که از کاغذ روزنامه تهیه شده بود به نیم لیره و کتاب خصوصی به یک لیره فلسطینی خریداری شد.» (صص۱۳-۱۴).

باب و بهاء و سیاست

انور در اوایل کتابش می‌نویسد: «به‌طوری‌که بعداً ثابت خواهیم کرد، میرزا علی‌محمد باب، زاییدۀ سیاست روس‌ها بود. ما نیازمند به ذکر تاریخ و عملیات او نیستیم زیرا ایرانیان کم‌وبیش از اوضاعی که در ایران ایجاد کرده بود، مسبوقند و می‌دانند که باب، میرزا یحیی ازل برادر میرزا حسین‌علی را جانشین خود گماشت. در کتاب عربی بسیار مختصر راجع به او نوشتیم و گفتیم که این مختصر تاریخ از لحاظ بدوی بابیت با بهائیت است والا سخن در اطراف باب و ازل بیهوده می‌باشد زیرا او (باب) توبه‌نامه نزد ناصرالدین شاه فرستاد و با بطلان اصل، باطل بودن فرع، ثابت است.

میرزا حسین‌علی از پیروان باب بود، برادرش را چندان باهوش نمی‌دید که از عهدۀ جانشینی باب برآید، بابی‌ها را هم که دید از باب، بابی‌ترند و پول را از هر سو دودستی تقدیم می‌نمایند، پی برد که از این مشت مردم، احمق‌تر گیر نخواهد آورد… ازاین‌رو بنای تحریک را گزارد و برای قتل ناصرالدین‌شاه کمر همت بست، اما متأسفانه یا خوشبختانه تیرش به سنگ خورد و دولت ایران چهار ماه تقریباً او را در زندان تهران نگاه داشت و اضطراراً به بغداد تبعید کرد. ما نمی‌خواهیم بگوییم روس‌ها او را درآوردند؛ ما نمی‌خواهیم قزاق‌های روسی را که از او تا مرز نگهداری کردند، دلیل بر کمک سفارت روس بدانیم؛ ما می‌خواهیم از دهان میرزا حسین‌علی بشنویم که روس‌ها او را نجات دادند، بفرمایید بخوانید در صفحه ۷۸ سطر ۲-۹ کتاب مبین چه گفته است: (یا ملک الروس… قد نصرنی احد سفرائک اذ کنت فی السجن تحت السلاسل و الاغلال). می‌گوید ای پادشاه روس… یکی از سفیران تو مرا نجات داد هنگامی که در زندان، زنجیر به دست و پا و گردن داشتم.» (صص۱۸-۲۰).

«دوازده سال تمام میرزا حسین‌علی و میرزا یحیی ازل در بغداد اقامت داشتند؛ هر دو برادر برای یکدیگر پاپوش درست می‌کردند، از هم بد می‌گفتند و پی‌درپی به ایران نیش می‌زدند تا دولت عثمانی ناچار شد هر دو را با پیروانشان به ادرنه تبعید نماید. آنجا هم آرام نگرفتند، بازهم کثافتکاری کردند و نیرنگ به هم زدند. میرزا حسین‌علی زبردست‌تر از برادرش بود. او توانست پنجاه نفر را سخت مرید خود سازد ولی میرزا یحیی نتوانست بیش از سی نفر به چنگ بیاورد… دولت عثمانی چاره ندید جز اینکه دو برادر و دو دسته را از هم دور سازد و از نقاط نزدیک مرز به جاهای دوردست بفرستد که کاری دیگر از آن‌ها ساخته نباشد. این بود که در ۲۰ ربیع الاول ۱۲۸۵ میرزا یحیی و اتباعش را به جزیرۀ قبرس تبعید کرد و میرزا حسین‌علی و یارانش را به زندان معروف عکا افکند ولی در اواخر عمرش تحت‌نظر بود تا اینکه در سال ۱۳۰۹ هجری مرد و او را در بهجه، دوکیلومتری شمال عکا، خاک کردند. او چهار زن گرفته بود و پنج پسر و سه دختر داشت. پسرانش عباس (که غصن اعظم لقب داد) و مهدی (ملقب به غصن اطهر که از بالای بام سقوط کرد و مرد) و محمدعلی (ملقب به غصن اکبر)، ضیاءالله و بدیع الله که لقب ندارند و این آخری را در عکا دیدم که هنوز به اسلام تظاهر می‌کند. دختران او بهیه، فروغیه و خانمی بودند. زنان او بی بی (اولادش عباس و مهدی و بهیه) و بی بی جان (اولادش محمدعلی، ضیاءالله، بدیع الله و خانمی) و گوهر (دخترش فروغیه) و جمالیه که فرزند نداشت.» (صص۲۲-۲۳).

لوح عبدالبهاء برای انور

اهمیت خاطرات انور ودود از آن جهت است که او به‌عنوان یک شاهد تاریخی از همۀ وقایع رهبران بهائی در عکا از نزدیک مطلع بوده و گزارش‌های دقیقی را ارائه داده است. مثلاً می‌گوید، موقعی که متولد شده، عبدالبهاء برای تولدش لوحی صادر کرده بود:

«می‌دانید لوح چیست؟ لوح هر سخنی است که از دهان میرزا حسین‌علی و جانشینان او جاری شده و می‌شود، اعم از اینکه خوب و یا بد باشد. من هم یک لوحی دارم آیا خبر دارید که چگونه و چطور؟ موقعی که به دنیا آمدم، عباس‌افندی لوح بلندبالایی به مناسبت تولدم برای جدّم [میرزا محمود کلانتری کاشی] فرستاد و مرا علی‌اکبر نامید. پدر و مادرم بسیار عصبانی شدند و این عمل را از عباس‌افندی فضولی دانستند. ازاین‌رو مرا انور نامیدند و لوح او را نادیده پنداشتند. این روش، عباس را بسیار عصبانی کرد اما چه فایده، کار از پیش نبرد… من هرگز یادم نمی‌رود موقعی که عباس‌افندی به منزل ما می‌آمد و مرا به دامان می‌گرفت، چه می‌گفت؛ دست به سرم می‌برد و می‌گفت ماشاءالله، ماشاءالله علی‌اکبر خدا نگهدارت باد، جناب میرزا طرازالله این کلۀ علی‌اکبر، کلۀ مغزداری است، این علی‌اکبر هنگامه خواهد کرد. پدرم بی‌درنگ می‌گفت: این انور باهوش است اما خیلی شیطان! انور، راست می‌گویم یا نه؟!… او می‌خواست حق پدر و مادرم را در نام نهادن به من سلب نماید و خود ذی‌حق باشد…» (صص۱۰۷-۱۰۸).

یا این گزارش: «اینجا عین حرف‌های پدرم [طرازالله] را نقل می‌کنم: تا آنجا که عباس‌افندی وصیت‌نامه را ناتمام گزارد، آن را به دست مجدالدین افندی (پسر میرزا موسی برادر بهاء که او را در این سفر در عکا دیدم) و گفت این را برای احباب بخوانید. چند روز از این موضوع گذشته بود که عباس‌افندی ناگهان جلسه‌ای تشکیل داد و گفت: مقتضیات وقت ایجاب می‌کند از کوچک‌ترین عمل احباب آگاه باشم، زیرا بدانید همه در خطر هستیم و ممکن است یک لغزش ناچیز ما را یکایک به کشتن دهد. من از همین دقیقه می‌گویم احدی از احباب نباید به مسافرت اقدام نماید مگر با اجازۀ من و همچنین هر نامه‌ای را که خواستید حتی برای نزدیک‌ترین اشخاص بفرستید باید آن را قبلاً بخوانم و بفرستم که مبادا در امری اشتباه کرده باشید. این دستور شامل حال شما فقط نخواهد بود، بلکه برادرانم و همه قوم و خویشانم ناچارند از آن اطاعت نمایند و بالطبع کسی نماند که از این عمل پیروی نکند جز پدرت… من چقدر دلتنگ می‌شدم موقعی که می‌دیدم پدرم [میرزا محمود] حتی نامه‌های تجارتی را دودستی و با کمال میل برای کنترل خدازاده [عباس‌افندی] می‌برد… او پدرم را وادار کرد مرا به اسکندریه (مصر) بفرستد. او درک کرده بود من خاری در راه هستم و ازاین‌رو میل داشت از آن محیط دور باشم. هرچه به پدرم از اسکندریه می‌نوشتم که می‌خواهم به عکا برگردم جواب دوپهلو می‌داد تا بالاخره پوست‌کنده نوشت ای فرزند عزیز سرکار آقا اجازه نمی‌دهد. شما باید تأمل کنی تا اجازه فرمایند بیایی…» (صص۹۴-۹۵).

همچنین او گزارش می‌کند: «این سفر که در حیفا بودم افسر ترک بازنشسته عالی‌رتبه که در لشکر۱۴ احمد جمال پاشا [والی فلسطین از سوی دولت عثمانی] بسیار قدرت داشت و از آن زمان با پدرم دوست بود، به دیدن من آمد. این افسر، اظهاراتی کرد که مرا به حیرت انداخت. او گفت: [وقتی جاسوسی عبدالبهاء برای انگلیسی‌ها و خیانت به فلسطین آشکار شد] عباس‌افندی را محرمانه در عکا دستگیر کردیم و او را با بیست سرباز مسلح، شب هنگام به عالیه (لبنان) نزد احمد جمال پاشا آوردیم. بازپرس او من بودم و هنگامی که او را با مدارک جاسوسی روبه‌رو کردیم چاره جز سکوت نداشت و ما بی‌درنگ حکم اعدامش را صادر و در همان جا به او ابلاغ نمودیم، اما چون می‌خواستیم از اعتماد انگلیسی‌ها نسبت به او استفاده و آن‌ها را گمراه نماییم، با این شرط از اعدامش صرف‌نظر کردیم که طبق دستور ما اطلاعات دروغ به نیروی انگلیس برساند. او هم تعهد کتبی سپرد و سه سال به این عمل ادامه داد که ما توانستیم جبهۀ مصر را در آن مدت اداره کنیم و پیشرفت نیروی انگلیس را سه سال عقب بیندازیم. باور کردن اظهارات این افسر برای من بسیار مشکل بود و به او صراحتاً گفتم که اینتلیجنت سرویس انگلیس‌ها در آن مدت کجا بود؟! آیا هیچ عقل سالم می‌تواند قبول کند که دستگاه شرب‌الیهود جاسوسی عثمانی‌ها با اینتلیجنت سرویس برابری می‌کرد؟! سه سال عباس‌افندی به انگلیس‌ها آن هم در امور لشکرکشی خیانت کند و آن‌ها نفهمند، بعد هم بیایند به او مدال بدهند؟! من که نمی‌توانم باور کنم. من در یک مورد می‌توانم باور کنم و آن این است که عباس‌افندی به جای یک دفعه، دو دفعه شما را فریب داد. یعنی اگر راستی او را دستگیر کرده بودید و تعهدی برای فریب دادن انگلیس‌ها به دست شما سپرده بود که اعدام نشود، عین جریان را به انگلیس‌ها رساند و به جاسوسی خود ادامه داد…» (صص۱۱۳-۱۱۴).

در ادامه می‌گوید: «عباس‌افندی کاملاً ثابت کرد که به هیچ‌چیز و به هیچ‌کس، حتی به پدرش عقیده نداشت، زیرا برخلاف دستور پدر رفتار کرد (و چون پسر نداشت) نوادۀ خود را نسلاً بعد نسل، بکراً بعد بکر خلیفه قرار داد، درصورتی‌که محمدعلی افندی را بهاء بعد از او معرفی کرده بود. حال برای کسانی که به آن خدای قلابی عقیده دارند ثابت می‌شود که خلافت شوقی نامشروع می‌باشد یا خیر؟ و نمی‌دانیم این شوقی خلافت را به دست کی خواهد سپرد زیرا بیچاره بچه‌دار نمی‌شود و سالی نمی‌گذرد که به اطباء مشهور اروپا مراجعه نکند، بلکه عباس آقا که گفته بود بکراً بعد بکر، دروغ‌گو در نیاید. نقض احکام بهاء و مشروع نبودن خلافت شوقی را از لحاظ آشکار کردن وقایع ذکر کردیم نه از نقطه نظر بحث در ماهیت آن؛ چون هر دو مسلماً باطلند و بیشتر می‌خواهیم برسانیم که اگر عباس در نام نهادن ناقض به برادرانش حق داشت، باید شخص او را پیشوای ناقضین بدانند و پی ببرند که او در زندگی هدفی جز کلاهبرداری نداشته است» (صص۱۱۴-۱۱۵).

ویژگی‌های شوقی

گزارش‌های او از شوقی را می‌خوانیم:

«شوقی یا ولی امرالله، معلوم نیست لقب ولی امرالله را عبدالبهاء به او داده یا خود انتخاب کرده است. این آقا در حیفا اقامت دارد، کمتر کسی را می‌بیند و کمتر کسی از او دیدن می‌نماید. بیش از سه ماه را همه‌ساله در سوئیس خوش می‌گذراند که خستگی در کند، زیرا نه ماه در حیفا به حالت انزوا و فشردن مغز در نازل کردن الواح و مکاتبه با بندگان او را ناراحت می‌کند. پنجاه و سه سال بیشتر ندارد و اگر خدا به او اولاد بدهد، آرزوی دیگری ندارد… او در سال ۱۹۳۶ از سرکنسولگری ایران در بیت‌المقدس کتبی درخواست نمود گذرنامه ایرانی برای خانمش (که امریکایی است) بدهند… آقا گواهی‌نامه طبق دین بهائی فرستاد و آن را مدرک قرار داد. البته سرکنسول در جواب به او اظهار تأسف کرد از اینکه دولت ایران نمی‌تواند این زناشوئی را به رسمیت بشناسد. انگلیس‌ها هم آن را به رسمیت نشناختند تا آقا ناچار شد از راه ازدواج مدنی [اسلامی] گواهی‌نامه رسمی از حکومت فلسطین بگیرد و آن را برای سرکنسولگری ایران بفرستد… او می‌خواست سرکنسول را اغفال نماید که دولت ایران به زناشویی بهائی معترف است، خیر، این‌طور نیست… سرکنسول، نه طفل است و نه بی‌سواد که بتوان سر او کلاه گذارد و بهائیت هم حقیقت نیست که کسی به آن معترف شود…» (صص۱۱۶-۱۲۰).

داستان جواد آشچی

ودود سپس داستان جواد آشچی (پسر حسین آشچی که یک عمر آشپز میرزا حسین‌علی و پسرش بود و به آن‌ها خدمت کرده و در شکم آن‌ها پول ریختند) را نقل می‌کند. وقتی که شوقی به همۀ بهائیان مقیم فلسطین امر کرد که باید از آن کشور مهاجرت کنند و کسی هم نباید به فلسطین باز گردد، بعضی از امر او سرپیچی کردند و فلسطین را ترک نکردند. صادق خرده‌پز پسر جواد خواست به فلسطین برود ولی محفل روحانی اجازه نداد، از شوقی پرسیدند او هم گفت نه، اما فهمید که صادق به هر نحوی که هست به فلسطین خواهد رفت، لذا تلگرافی به پدر او زدند و اخطار کردند. صادق به فلسطین رفت و پس از بازگشت به تهران رفت و روزی رنگ‌ورورفته نزد من آمد و نامه‌ای را که به پدرش نوشته بودند نشان داد و گریه می‌کرد. در نامه به پدرش نوشته بودند که او را از خانه بیرون کند. پدرش بیچاره شب نخوابید و پی‌درپی گریه می‌کرد. گفتم نامه را در روزنامه‌ها منتشر کنم؟ گفت تو را به خدا کاری نکن. «صادق رفت و من یک دنیا افسوس خوردم… داستان اینجا تمام نشد. پدر را که بیرون کردند هیچ، زن و فرزندان او را هم از او گرفتند و دستور دادند که با این پیرمرد ملعون اصلاً نباید صحبت کنند. همین‌طور هم شد. بیچاره جواد حالا هی کاغذ می‌نویسد، هی معذرت می‌خواهد، هی دست و پا می‌بوسد که نتیجه به دست آورَد، زیرا می‌ترسد آن شغل انبارداری راه آهن را در تهران، رؤسای بهائی او از دستش بگیرند و آن وقت از گرسنگی بمیرد… ما نمی‌دانیم آن دوستی، محبت، انسانیت، رحمت و نوع‌پرستی را که می‌گویند اساس بهائیت است، کجاست؟ آیا جدایی را بین پدر و پسر، زن و شوهر و برادر و خواهر، مردانگی می‌شمارند؟ آیا منع کردن یک مادر را از دیدن فرزندش آن هم در حال مرگ، رحمت می‌دانند؟ و آیا روش میرزاحسین‌علی و عباس را در نابود کردن برادران خود، پسندیده تلقی می‌کنند؟ و آیا شوقی را که هر دو برادرش حسین و ریاض و حتی مادرش را در چند ماه پیش بیرون کرد، آدم می‌نامند…؟» (صص۱۲۰-۱۲۴).

روان‌شناسی میرزا

«هرکه گفته‌های میرزا حسین‌علی را خوب مورد مداقّه قرار دهد به روحیۀ او کاملاً پی خواهد برد. او را از نقطه‌نظر روان‌شناسی، می‌توان این‌طور شناخت که چند ادعایی کرد تا رسید به خدایی و هنگامی که دید باورش می‌کنند، به خودش مشتبه شد که حقیقةً خداست و به خویشتن ایمان آورد. شما خیلی دور نروید، به یک نماینده قلابی در مجلس نگاه کنید… می‌خواهید ظرف یک ساعت به خودش مشتبه شود که شاه شده؟! کاری ندارد، همۀ نمایندگان هنگام ورود او به مجلس برخیزند، دست به سینه بایستند، سر خم کنند و برای چند ثانیه در همان حالت بمانند… خیال‌هایی در مغزش می‌پیچد که لابد خبری هست نکند مرا به سلطنت انتخاب کرده باشند؟ باید همین‌طور باشد. هرچه به او بفهمانند که بابا ما شوخی کردیم تو خودت باید شعور داشته باشی، بی‌فایده است! میرزا حسین‌علی هم همین‌طور شد. منتهی شوخی را خودش شروع کرد. خیلی دوپهلو سخن راند که نتوانند از او ایراد بگیرند، اما در بعضی سخنانش عنان از دستش رفت و به ما مدرک داد. اینک چهل مدرک از کتاب «مبین» می‌آوریم تا برسیم به کتاب اقدس.» (صص۲۳-۲۴).

کتاب مبین

این کتاب، یک سلسله گفتارهای بی‌معنا با عربی شکسته نوشته شده است. گاه‌گاهی هم چند جملۀ فارسی رکیک در آن دیده می‌شود. عدم استقرار، تردد، نادانی، بی‌سوادی، کفر و هرچه را بخواهید در این مبین می‌خوانید. به‌طوری که خواهید دید خودش نفهمیده است چه می‌گوید: پیغمبر است، مسیح است یا خدا؟! از خدایی به پیغمبری برمی‌گردد، نوکر ناصرالدین‌شاه می‌شود، به مردم ذلت نشان می‌دهد، یک بار دیگر خدا می‌شود و همین‌طور بالا و پایین می‌رود. باور ندارید؟ پس بخوانید:

[انور ودود سپس چهل نمونه از عبارت‌های مبین را تیتر می‌زند و عین عبارت عربی را می‌آورد و به فارسی ترجمه می‌کند که ما به لحاظ طولانی نشدن این مقاله، فقط تعدادی از آن‌ها را نقل می‌کنیم. شماره‌ها، شماره‌های کتاب است و اعداد داخل پرانتز صفحات کتاب مبین]:

۱. بنده خداست (ص۳س۹-۱۱): «تبارک الذی نزّل علی عبده من سحاب القضاء سهام البلاء و یرانی فی صبر جمیل» یعنی تبارک و تعالی آن که از ابر قضاء تیرهای بلا به بنده‌اش نازل کرد و مرا بردبار می‌بیند.

۳. از حوریه ماده به او وحی می‌شود (ص۴س۵-۱۴):

«فلما رأیت نفسی علی قطب البلاء سمعت الصوت الابدع الاحلی من فوق رأسی فلما توجهت شاهدت حوریة ذکر اسم ربی معلقة فی الهواء امام الرأس و رأیت أنها مستبشرة فی نفسها… یعنی هنگامی که خویشتن را در بحبوحۀ مصیبت دیدم، صدای شیرین و خوش‌آهنگ را از بالاسر خود شنیدم، به آن که توجه کردم حوریه‌ای به نام خداوندم را دیدم در هوا آویخته و مقابل سرم قرار گرفته است. او را دیدم شاد است؛ انگار که کان رضایت در صورتش می‌درخشد و رنگ فام خداوند از گونه‌اش پخش می‌گردد. او بین آسمان و زمین با صدایی که دل‌ها را می‌ربود و عقل را به حیرت می‌انداخت، سخن می‌راند و نویدی به ظاهر و باطن من و بندگان معظم و مکرم رساند سپس با انگشت به سر من اشاره کرد و به موجودات زمین و آسمان گفت خدا گواه است که این محبوب جهانیان است اما شما پی نمی‌برید [و نمی‌فهمید].

۶. بدگویی از برادر (صص۱۳و۱۴): «ان اخی لما وجد الامر… مقربون» برادرم که دید پیش می‌برم، خودنمایی کرد، مغرور گشت، از پس پرده خارج شد و با من به نبرد پرداخت. او در آیات من [خدا] مجادله کرد، برهان مرا تکذیب نمود و آثار مرا منکر شد. شکم این حریص پر نشد تا اینکه خواست گوشت مرا بخورد و خون مرا بیاشامد.

۸. ادعای صریح خدایی (ص۲۱س۵-۸): «قل لایری فی هیکلی الا هیکل الله و لا فی جمالی الا جماله و لا فی کینونتی الا کینونیته و لا فی ذاتی الا ذاته ولا فی حرکتی الا حرکته ولا فی سکونی الا سکونه و لا فی قلمی الا قلمه العزیز المحمود» بگو که در هیکل من جز هیکل خدا و در زیبایی من جز زیبایی او و در کیان من جز کیان او و در ذات من جز ذات او و در حرکت من جز حرکت او و در سکون من جز سکون او و در قلم من جز قلم عزیز مبارک او دیده نمی‌شود!

۹. من مسیحم که دوباره آمده‌ام (ص۴۹س۶-۱۱): «ای پاپ، پرده‌ها را بشکاف، خدای خدایان در سایۀ ابر آمد… یک بار دیگر از آسمان آمد همان‌طوری که دفعه اول آمده بود مبادا به او اعتراض نمایی…)

۱۳. خطاب به ملکۀ لندن (ص۸٠س۱۲-۱۵): «یا ایتها الملکة فی لندن… انه قد أتی فی العالم بمجده الاعظم و کل ما ذکر فی الانجیل…) ای ملکۀ لندن… اینک [مسیح یا خدا] به دنیا آمد با شکوه و مجد اعظمش و هرآنچه در انجیل ذکر شده است».

۱۴. خدای ذلیل (ص۷۴س۳-۷): «… کان فی کل الاحیان بین ایادی اهل الطغیان مرة حبسوه و طوراً اخرجوه و طارة اداروا به البلاد» دائم درگیر ستمکاران بود، گاهی حبسش کردند و گاهی بیرونش آوردند و برخی او را در شهرها گرداندند…).

۱۵. درس نخوانده‌ام (ص۸۹ س ۱۴-۱۵): «ما قرأت ما عندالناس من العلوم و ما دخلت المدارس» من نزد مردم تحصیل نکردم و در مدارس داخل نشدم. درصورتی‌که دروغ گفته است زیرا وصیت‌نامه‌اش را به‌طوری‌که عباس‌افندی جلو جدم و پدرم گفت به خط خودش نوشته است وانگهی جدم و پدرم بارها او را دیدند که می‌خواند و می‌نوشت [خواهرش عزیه خانم هم شهادت داد که او در بغداد از روی کتاب‌های باب، تمرین آیه نویسی می‌کرد و وقتی می‌دید خوب نشده به داخل شط می‌ریخت].

۱۷. اظهار ذلت نزد شاه (صص۹۷-۱۰۳): «… الامر بیدک و أنا حاضر تلقاء سریر سلطنتک فاحکم لی یا علیّ…» ای سلطان، امر، امر توست و من جلو تخت سلطنت تو حاضرم، حکم بر له یا علیه من صادر کن.

۱۸. تهدید سلطان عبدالعزیز عثمانی (ص۱۲۹س۸-۱۴): «یا رئیس قد ارتکبت…» ای رئیس… طوری مظاهر دنیوی تو را فریب داد که از این چهره نورانی که ملأ اعلی از آن روشنی گرفته‌اند (یعنی من میرزا حسین‌علی) رو برگرداندی. روزی رسد که خودت بفهمی باخته‌ای. من پس از اینکه پیامی از مقر عظمت برای شما آورده‌ام با رئیس عجم (ناصرالدین‌شاه) در آزار دادن من همدست شدی…

۲۰. شطحیات و لاف‌زنی (ص۱۳۵س۱۰-۱۱): «هذا یوم لو ادرکه رسول الله لقال قد عرفناک یا مقصود المرسلین و لو ادرکه الکلیم لیقول لک الحمد بما اریتنی من جمالک و جعلتنی من الزائرین» یعنی این روزی است که هرگاه رسول الله آن را دیده بود حتماً می‌گفت تو را شناختیم ای مقصود پیامبران! موسی هم یقیناً می‌گفت از تو تشکر می‌نمایم که زیبایی خویشتن را به من نشان داده‌ای و مرا به حضورت پذیرفتی!».

واقعاً ما هم افسوس می‌خوریم که پیغمبر در زمان این نادان وجود نداشت زیرا خدا می‌داند با او چه معامله می‌کرد… او چرا این چرندها را در عکا به اعراب نمی‌گفت؟ چرا او و فرزندانش در عکا با تسبیح و لا اله الا الله گفتن در مسجد جامع الپاشا نماز می‌خواندند، روزه می‌گرفتند، همه تشریفات دین اسلام را به جا می‌آوردند و از مسلمان، مسلمان‌تر بودند… این‌ها چیزهایی است که به چشم دیدیم. این‌ها را در کتاب عربی هم نوشتیم که اگر دروغ گفته باشیم اهل عکا و حیفا ما را تکذیب کنند.

۲۲. علم بی علم (ص۱۵۳س۱۱-۱۲): «قل یا معشر العلماء دعوا العلوم قد أتی المعلوم برایات الایات…» بگو ای دانشمندان، علم را رها کنید زیرا علم منم که با پرچم‌های آیات و حجت آمدم!

۲۶. من، آخرین ظهورم (قد انتهت الظهورات الی هذا الظهور الاعظم و من یدعی بعد هذا انه مفتر کذاب» همه ظهورات به ظهور اعظم من پایان یافت و دیگر ظهوری نخواهد بود و هرکس بعد از من ادعایی بکند، مفتری و دروغ‌گوست.

۳۱. خدای زندانی (ص۲۸۶س۴-۶): «اسمع ما یوحی من شطر البلاء علی بقعة المحنة و الابتلاء من سدرة القضاء انه لا اله الا انا المسجون الفرید» گوش کن که از مصدر بلا بر زمین نکبت و آزمایش، چه وحیی نازل شده است زیرا که خدایی جز من خدای زندانی نیست.

سه ماه پیش در قاهره، فرد گمنامی ادعای خدایی کرد، او را به معاینه بردند و هرچه گفتند برادر نکن از این کارها، دست برنداشت بلکه جار زد شما همه بندگان من هستید! گفتند بسیار خوب، حالا که این‌طور است و می‌خواهی نان مفت بخوری، دارالمجانین بهترین جاهاست!

۳۲. بهشت و دوزخ (ص۲۸۹س۷-۸): «قال أین الجنة و النار قل الاولی لقائی و الاخری نفسک ایها المشرک المرتاب» گفت بهشت و دوزخ کجاست؟ بگو که بهشت، دیدن من است و دوزخ تویی ای بدگمان مشرک!

۳۳. منع از ملاقات (ص۲۹۲س۱-۳): «ان الذی خلق العالم لنفسه، منعوه ان ینظر الی احد من احبائه ان هذا لظلم مبین» واقعاً چه ظلمی است، این‌ها نمی‌گذارند کسی که جهان را برای خود آفریده، با احدی از دوستدارانش ملاقات نماید.

۳۶. زندان پرافتخار خدا: «قد افتخر هواء السجن بما صعد الیه نفس الله لو کنتم من العارفین و تفتخر ارضه علی بقاع الارض کلها» یعنی اگر شعور داشته باشید می‌فهمید که هوای زندان به‌خاطر پخش شدن نفس خدا در آن، افتخار کرده و زمین زندان به همه زمین‌های جهان، افتخار می‌کند! ما نمی‌دانیم حالا که این زمین زندان طاهرتر از هر زمینی است پس چرا آن را قبله بندگانش قرار نداد و کعبه را در نقطه دیگر معین کرد؟!

۳۷. انتخاب ذلت و زندان (ص۳۱۴س۳-۴): «و قبل الذلة لعز من علی الارض و اختار السجن لنجاة العالمین» خودش ذلت را انتخاب کرد در راه عزت جهانیان و زندان را پسندید که عالم را نجات دهد! واقعاً چه خدای دلسوزی بود به میل خودش به زندان رفت، ذلیل همه کس گشت که بشر را از دست خودش راحت کرده باشد.

۳۹. تجلی خدا از افق زندان (ص۳۴۰س۱٠-۱۱): «قد تجلی الله من افق السجن علیک ایها المقبل الی الله فالق الاصباح» ای که به سوی خدا شکافنده صبح می‌آیی، خدای توانا از افق زندان بر تو تجلی می‌کند!

۴٠. تاریخ نگارش مبین: «کذلک امرک ربک اذ کان مسجوناً فی اخرب البلاد» همین‌طور خدا به تو امر کرد هنگامی که در ویران‌ترین شهرها زندانی بود. اینجا معلوم می‌گردد که کتاب مبین را پس از آزاد شدن به پایان رسانده است (صفحات ۲۵ تا ۵۷ کتاب انور ودود).

کتاب اقدس

این کتاب که نزد من می‌باشد خطی و در ۲۰ ذی القعده ۱۳۱۰ یعنی سال اول مرگ زین‌المقربین نوشته شده است. لنگه این کتاب را مرحوم عین‌الملک هویدا خاله‌زاده پدرم، به موزه انگلستان هدیه داد. از بعضی رفقا شنیدم که کتاب اقدس را چاپ کرده‌اند، اما خیال نمی‌کنم عین این اقدس را چاپ کرده باشند، زیرا محال است کسی آن را بپذیرد و یا طبق احکام آن عمل نماید. احکام و شرایع را این میرزا خدا برای اغنام نازل کرده است و این لقب اغنام (گوسفندان) را خودش در چند جای مبین و اقدس اعطا نموده و ما تقصیری نداریم و اگر هم تقصیر هست، از اوست.

کتاب اقدس، سه ضمیمه دارد:

۱. کتاب عهدی یا وصیت‌نامۀ شخص آقا خدا.

۲. چگونگی نماز به زبان عربی مخصوص او.

۳. قسمت تفسیر احکام و قوانین.

اینک قسمت‌های برجسته آن را عکس‌برداری کرده و از نظر خوانندگان می‌گذرانیم (صص۵۸-۵۹) [نویسنده در هر نقل قول، عکس آن قسمت را از کتاب خطی اقدس که به خط زین‌المقربین کاتب بهاءالله بوده، با شمارۀ صفحه و سطر آورده است تا سخنش را کاملاً مستند نماید]

نماز (ص۴س۴-۶)

«قد کتب الله علیکم الصلوة تسع رکعات…»

می گوید باید برای خدای فرستندۀ آیات، صبح و ظهر و عصر هر دفعه نه رکعت نماز بخوانید، شما را از چند نماز دیگر معاف کردیم.

وضو (ص۷س۳-۴)

«من لم‌یجد الماء یذکر عشر مرات بسم الله الاطهر الاطهر» می‌گوید: آب که نباشد ده بار بگویید بسم الله الاطهر الاطهر.

نماز جماعت (ص۸ س۱-۲)

«کتب علیکم الصلوة فرادی…» یعنی باید تک‌تک نماز بخوانید، زیرا به نماز جماعت قائل نیستیم جز درمورد مرده… اینجا ملاحظه می‌فرمایید نماز جماعت را قدغن کرده است، زیرا اگر این‌طور نمی‌کرد حقیقت او فاش می‌گردید و بساطش جمع می‌شد. از چگونگی نماز مرده در اقدس اصلاً اظهاری ننموده است فقط در ص۱۸۱ س۷ قسمت تفسیر می‌گوید قبله را هرجا معین کردید خدا در آنجا می‌باشد، یعنی تابع اکثریت باشید و هرچه را دیدید کرده‌اند برخلاف آن نکنید!

روزه (ص۱۲س۱-۳)

«کفوا انفسکم عن الاکل و الشرب من الطلوع الی الافول». می‌گوید از شروق تا غروب از خوردن و آشامیدن خودداری نمایید.

مبادا آقایان عربی‌دان از ما ایراد بگیرند و بگویند که او نگفته است از شروق تا غروب… او گفته است طلوع و افول و این در لغت برای آفتاب استعمال نمی‌شود، ترجمه تو غلط است… آقایان محترم، این اغلاط را اگر با اغلاط دیگر این فیلسوف مدعی مقابله نمایید، بسیار ناچیز است، پس چشم بپوشید و ما را وادار نکنید که یک جلد کتاب به نام تصحیح اغلاط خدا منتشر کنیم. والله بالله اگر این‌گونه کتاب، فراخور حال جامعه بود از تألیف آن خودداری نمی‌کردم.

ارث (ص۱۳س۱-۱۰)

آقا می‌فرماید ارث را طبق عدد (ز) تقسیم کرده‌ایم یعنی آقا فلسفه بافته قلمبه گفته و می‌خواسته است بفهماند که تا چه اندازه در علم واسع الاطلاع می‌باشد، ابجد هوز حطی را خوب می‌داند و اگر بگوید هفت قسمت، همه آن لغت را شنیده‌اند اما با گفتن (عدد الزاء) اغنام پی خواهند برد که خدا مثل بندگان حرف نمی‌زند. بقیه چرندها را خودتان بخوانید و بخندید و اگر هم مضحک‌تر می‌خواهید، بفرمایید:

«انا لما سمعنا ضجیج الذریات فی الاصلاب، زدنا ضعف ما لهم و نقصنا عن الاخری»

می‌گوید: ما وقتی غرغر کردن نسل‌ها را در صلب انسان‌ها شنیدیم، سهم آن‌ها را در ارث، دوبرابر کردیم و از سهم دیگران کاستیم!

زیارت [حج] (ص۱۸س۶-۷)

 

«قد حکم الله لمن استطاع منکم حج البیت دون النساء عفا الله منهن رحمة من عندالله»

می گوید: خداوند به هرکه استطاعت داده به غیر از زن، امر می‌کند به زیارت کعبه برود، ما زن را از روی ترحم از حج معاف کردیم.

مدت دین من هزار سال:

به یاد دارید که در ص۱۷۶س۱۴-۱۵۰ کتاب مبین این بی‌حافظه چه گفته بود؟ مگر نگفته بود هرکه بعد از من ادعایی کند مفتری و دروغ‌گوست، حال ببینید اینجا چه می‌گوید:

«من یدعی امراً قبل اتمام الف سنة کاملة انه کذّاب مفتر. من یأول هذه الایة او یفسرها بغیر ما نزل فی الظاهر انه محروم من روح الله و رحمته»

می‌گوید هرکه تا یک‌هزار سال تمام ادعای امری کند، مفتری و دروغ‌گو می‌باشد. هرکه این آیه را به غیر از صورت ظاهر تفسیر و یا تأویل نماید از روح و رحمت خدا محروم خواهد بود!

زنا (ص۳۱س۱-۴)

در اوائل کتاب اقدس می‌گوید زنا حرام است ولی بعداً آن را حلال می‌کند. شما به این جریمه‌ای که در اینجا تعیین نموده است، نگاه نکنید. این جریمه فقط برای اغفال اغنام می‌باشد. به موقع برای شما ثابت خواهیم کرد که زنا و لواط را بدون قیدوشرط آزاد گذارده است. می‌گوید: «خدا حکم می‌کند که زانی، مرد باشد یا زن، ۹ مثقال طلا به بیت‌العدل بدهد و اگر این عمل تکرار شد، شما هم جریمه را دو برابر کنید…

سوزاندن مجرم (ص۷س۳):

«من أحرق بیتاً متعمداً فأحرقوه»

می گوید: هرکه خانه‌ای را به‌طور تعمد بسوزاند، او را بسوزانید.

زناشویی (ص۳۷س۶-۹):

«قد کتب الله علیکم النکاح ایاکم ان تجاوزوا عن الاثنین…» آنچه ثابت است میرزا حسین‌علی، چهار زن داشت و برخلاف دستوری که داد رفتار کرد. در اینجا می‌گوید بیش از دو زن نگیرید و اگر یک زن داشته باشید هر دو راحت خواهید بود. مانعی هم ندارد از هر دختری که برای خدمت بگمارید، ازاله بکارت کنید.

مهریه (ص۳۹)

راجع به مهر می‌گوید در شهرها ۱۹ مثقال طلا و در دهات، ۱۹مثقال نقره می‌باشد ولی هرگز از ۹۹ مثقال نباید تجاوز کند.

خطاب به پادشاهان (ص۵۰س۱۰-۱۲):

 

«یا معشر الملوک، انتم الممالیک قد ظهر المالک باحسن الطراز و یدعوکن الی نفسه المهیمن القیوم»

می‌گوید ای پادشاهان، شما همه بندگان هستید، همانا مالک و خدا با پسندیده‌ترین وضع، ظاهر گشت و همه را به خود دعوت می‌نماید.

خطاب به پادشاه اطریش (ص۵۲س۹-۱۳):

«یا ملک النمسة…»

ای پادشاه اتریش، روشنایی احدیت از زندان عکا تابید. تو که به‌سوی مسجد اقصی رفتی و از آنجا گذشتی از او سؤال نکردی؟! درصورتی‌که هر خانه و هر دری به نام او ساخته و گشوده شد. خیلی دل‌شکسته گشتیم هنگامی که دیدیم نام ما را [خدا را] سراغ می‌گیری ولی شخص ما را روبه‌رویت نمی‌بینی. چشمان را باز کن که این منظرۀ کریم را ببینی.

خطاب به امپراطور آلمان (ص۵۳):

امپراطور آلمان را مخاطب قرار می‌دهد و او را پادشاه برلین می‌نامد. چون منطق به ما اجازه نمی‌دهد فرض کنیم میرزا حسین‌علی نام امپراطوری انگلیس و آلمان را نشنیده باشد و از طرف دیگر به روحیۀ او کاملاً آشنا شده‌ایم باید این لهجه را حمل بر تحکم نماییم، مگر نه اینکه او خداوند یفعل ما یشاء است؟! پس حق دارد به امپراطور آلمان بگوید ای پادشاه برلین، خیلی هم باتربیت بود که نگفت ای نوکر من! گرچه [این خطاب‌ها را] خود او گفت و خود او فقط شنید!

مالیات بر درآمد یا پول حرام اندر حرام (ص۶۰ س۱-۷): «هرکه یکصد مثقال طلا دارد، نوزده مثقال آن به خدای آفرینندۀ آسمان و زمین تعلق می‌گیرد…» این مالیات بر درآمد، به‌طوری‌که خودش در دنبالۀ سخن می‌گوید فقط برای تطهیر اموال مالیات‌دهنده می‌باشد. بیچاره جدّم [میرزا محمود کاشی] پنجاه سال گرفتار این مالیات بود، بیچاره‌تر اغنامی که حالا هم گرفتارند.

همخوابی با همه مگر زن‌پدر (ص۶۵س۹-۱۱):

«با زن پدر نزدیکی نکنید، زن‌پدر حرام است. کیفر بچه‌بازی را نمی‌گوئیم چیست، زیرا شرم داریم».

او می‌گوید با مادر، خواهر، دختر و هرکه خواستید همخواب شوید، زیرا تحریم را فقط به زن پدر منحصر می‌کند. ما اگر بخواهیم تفسیر دیگری برای آن بتراشیم قابل‌قبول نخواهد بود زیرا تخصیص در تحریم بروبرگرد ندارد و آنچه حرام است، همان است و بس. مگر آقاخدا نمی‌توانست زحمت بکشد آنچه را حرام است یک یک ذکر کند؟ چرا نکرد؟ مگر در دین‌های دیگر زن‌پدر حلال است که او را در اینجا حرام می‌کند؟ اگر منظوری غیر از این داشت چرا تا روز تشکیل بیت‌العدل این موضوع را راکد گذاشت؟ حالا برویم سر لواط ؛ این را هم آزاد گذارد تا موقعی که بیت‌العدل تأسیس شود. باور ندارید؟ پس بخوانید در ص۱۶۴باب تفسیر اقدس در این دو موضوع چه گفته است:

 

(ص۱۶۴س۵-۶): سؤال از حد زنا و لواط و سارق و مقادیر آن. جواب: تعیین مقادیر حد، به بیت‌العدل راجع است. (ص۱۶۴س۷-۸): سؤال از حلیت و حرمت نکاح اقارب. جواب: این امور هم به امنای بیت‌العدل راجع است.

حالا دیدید بی‌تردید او چه منظوری داشته است؟ من برای شما می‌گویم. رل که دست خودش بود اطمینان داشت، عباس و محمدعلی نیز مورد اعتمادش بودند و می‌دانست که از عهدۀ بازی کردن این رل، خوب برمی‌آیند، یعنی طبق زمان و مکان رفتار خواهند کرد. اختیار را به دست بیت‌العدل سپرد که هرگونه صلاح باشد عمل نماید تا موقعی که بتوانند این امر را آشکار سازند، یعنی تا موقعی که بهائی‌ها بتوانند یک دولت مستقل تشکیل دهند، مجلس داشته باشند و در قانونگذاری آزاد گردند. البته آن وقت کسی حق اعتراض نخواهد داشت و هرکه هرکه را دلش خواست می‌گیرد مگر زن‌پدر. حالا اگر این موضوع را مخفیانه می‌کنند و یا اصلاً نمی‌کنند روی اصل قانون مجازات عمومی و فشار محیط می‌باشد. باری من یک نکته را اینجا گوشزد کردم که مدرک نداشت و با اینکه قرائن داشت، آن را کافی نمی‌دانم. من باید مدرک به دست شما بدهم و ثابت کنم که میرزا حسین‌علی انتظار داشت یک دولت بهائی تشکیل دهد و بهائی‌ها هم همین آرزو را دارند. این را داشته باشید تا به‌موقع برای شما ثابت نمایم.

کتمان و تقیه

او که بیم داشت رسوا و خانه‌خراب شود، فوری این آیه را نازل فرمود و بهانه تراشید: «لیس لاحد ان یحرک لسانه امام الناس اذ یمشی فی الطرق والاسواق بل ینبغی لمن اراد الذکر ان یذکر فی مقام بنی لذکر الله و فی بیته…». می‌گوید: کسی حق ندارد هنگام عبور در خیابان و بازار، زبانش را در جلو مردم بجنباند. باید فقط در جایی که برای ذکر خدا ساخته شده و یا در منزل به این‌گونه کارها بپردازید.

آزادی، ممنوع

دربارۀ بدی آزادی سخن می‌راند. گویا بعضی کاسه‌های داغ‌تر از آش به او اصرار کرده بودند که باید این دین حق را آشکار نماید و او بی‌درنگ گفت: «انا نری بعض الناس ارادوا الحریة و یفتخرون بها. اولئک فی جهل مبین. ان الحریة تنتهی فی عواقبها الی الفتنة التی لاتخمد نارها» یعنی ما می‌بینیم بعضی اشخاص آزادی می‌خواهند و به این عمل افتخار می‌کنند. این‌ها واقعاً در جهل مرکب هستند. آزادی عواقب بدی دارد که آتش آن فرو نخواهد نشست…

ماه و سال

او سال را به نوزده ماه و ماه را به نوزده روز تقسیم کرده است. این عمل هم از فکر بکر بسیار بکر باب بود نه ابتکار خودش! او سال را ۳۶۱ روز تعیین نمود و در ص۱۵۷س۸-۱۱ قسمت تفسیر اقدس دربارۀ نوروز چنین می‌نویسد: سؤال در باب نوروز. جواب: «هر روز که شمس تحویل به حمل شود، همان یوم، عید است اگر یک دقیقه به غروب مانده باشد». آخر ببینید ای مردم این شخص چه می‌گوید؟ سال را به ۳۶۱ روز تقسیم کرده و می‌گوید روز تحویل را نوروز بدانید اما پی نبرد که روی این قاعده در هر هفتاد و دو و یا هفتاد و سه سال، یک نوروز حسابی خواهد داشت و پس از سه ربع قرن، روز اول سال او با اول فروردین مطابقت خواهد کرد و موقعی که پایان سال او با اول سال شمسی تصادف کند، سال بعد اصلاً نوروز نخواهد داشت! اگر هم یک روز مخصوصی را از روزهای خود به نام نوروز معین می‌کرد البته نوروز در فصل‌های مختلف واقع می‌شد.

کفن و دفن

او برای مرده عظمت و ابهت قائل شده است. او اصرار دارد مثلاً کفن از ابریشم باشد، عطر گوناگون استعمال کنند، انگشتر گران‌بها و از این قبیل چیزها با مرده به خاک سپارند. تابوت از بلور ساخته شود و اخیراً دفن را بیش از یک ساعت مسافت به هر وسیله‌ای بوده، قدغن می‌نماید و می‌گوید حرام است. حال چطور می‌شود باور کرد که استخوان‌های باب را از ایران حمل نمود و در حیفا خاک کرد؟ پیروانش اصرار دارند که استخوان‌های باب در آنجا دفن شده است. پس دراین‌صورت حمل مرده را بیش از یک ساعت راه، حرام نمی‌دانند، یعنی به حرف او ترتیب اثر نمی‌دهند والا باید اذعان کنند که میرزا حسین‌علی این را هم دروغ گفته است.

صدای خدا از زندانی (ص۷۷س۵-۸)

«یا ملأ النشاء اسمعوا نداء مالک الاسماء انه ینادیکم من شطر سجنه الاعظم انه لا اله الا انا المقتدر المتکبر…» بشنوید صدای خدا را که از زندان اعظم خود به شما پیام می‌فرستد و جز من، خدایی توانا و متکبر و خودپسند نیست!

حاکم بر غافل و عاقل (ص۹۲ س۵-۷):

«کم من غافل اقبل بالخلوص اقعدناه علی سریر القبول و کم عاقل رجعناه الی النار عدلاً من عندنا انّا کنّا حاکمین»، چقدر اشخاص غافل و نادان که با کمال اخلاص به ما روی آوردند و آن‌ها را پذیرفتیم و چقدر اشخاص عاقل و دانا را از روی عدالت به آتش برگرداندیم، زیرا ما حاکم بر همه چیز هستیم.

مرسِل رُسُل و کتب ماییم:

«هو الذی ارسل الرسل و انزل الکتب علی انه لا اله الا انا العزیز الحکیم» می‌گوید اوست که پیغمبران را فرستاد و کتب را نازل کرد ولی خدایی جز من عزیز دانا، خدا نیست.

خطاب به علما (ص۹۸ س۶-۷):

«استعیذوا بالله یا معشر العلماء و لاتجعلوا انفسکم حجاباً بینی و بین خلقی» می‌گوید: ای علما اگر روزی که خدا ظاهر شد به او ایمان می‌آوردید، مردم از او رو برنمی‌گرداندند. از خدا بترسید ای علما و خویشتن را بین من و بندگانم، حجاب قرار ندهید.

غیرت مانع شما نشود (ص۱۰۹س۴-۵):

«ایاک ان تمنعک الحمیة عن شطره الاحدیة» می‌گوید مبادا غیرت مانعت گردد که به‌سوی من بیایی.

اول پیروان خود را اغنام و نادان و غافل خواند حالا هم می‌گوید غیرت ندارید.

(ساخته های بهائیت، ص58 تا 78)

ضمائم کتاب اقدس

انور ودود سپس به ضمائم کتاب اقدس می‌پردازد. ضمیمه اول وصیت‌نامه است. در ص۷۹ می‌گوید: این وصیت‌نامه داستانی دارد و آن را به‌طوری‌که از مرحوم پدرم شنیده بودم برای شما نقل می‌کنم. پدرم گفت: ده نفر بیش نبودیم که عباس‌افندی نامه‌ای را به دست گرفت و با چشمان اشک‌آلود گفت این وصیت‌نامۀ حضرت بهاءالله است، این وصیت‌نامۀ جمال مبارک است… نرسیده به پایان وصیت‌نامه، چند ثانیه سکوت اختیار کرد و سپس گفت مصلحت وقت اقتضا نمی‌کند این قسمت را بخوانیم. برادرانش تعظیم کردند، بقیه هم که پدرم یکی از آن‌ها بود تعظیم کردند. من با اینکه نوزده سال بیش نداشتم فوری به عباس‌افندی گفتم: بخوانید، ادامه دهید اینجا کسی غریبه نیست… حرفم را به پایان نرساندم که پدرم سخت در گوش من زد و گفت مگر تو فضولی؟! البته من به پاس احترام پدرم ساکت شدم تا از مجلس بیرون رفتیم. این داستان را پیش آوردم که خواننده از ناتمام بودن وصیت‌نامۀ میرزا حسین‌علی، آگاه باشد. خلاصۀ این وصیت‌نامه که کتاب عهدی نام دارد، روی‌هم‌رفته به هشتصد کلمه نمی‌رسد، مردم را به دوستی و همکاری و نوع‌پرستی دعوت می‌نماید، تماماً برعکس آنچه وصیت‌کننده در حیاتش عمل کرد. مطلب اول در این وصیت‌نامه تعیین جانشین اوست. او گفته است پس از من غصن اعظم [عباس] و سپس غصن اکبر [محمدعلی] و بعد از آن‌ها بیت‌العدل جانشین من خواهد بود. به بندگانش هم تأکید می‌کند که به اغصان و افنان و زن‌های خدا و نزدیکان او باید احترام بگذارند.

ضمیمۀ دوم کتاب اقدس درمورد نمار نه‌رکعتی است که عین عبارت او را از ص۱۷۰ س ۹-۱۲و ص ۱۷۱ س۱-۶ ضمیمۀ سوم اقدس که باب تفسیر است در اینجا درج می‌کنیم:

سؤال: در کتاب اقدس صلوة نه‌رکعت نازل که در زوال و بکور و اصیل، معمول رود و این لوح صلوة مخالف آن به نظر آمده. جواب: آنچه در کتاب اقدس نازل، صلوة دیگر است ولکن نظر به حکمت در سنین قبل بعض احکام کتاب اقدس که ازجملۀ آن، صلوة است در ورقۀ اخری مرقوم و آن ورقه مع آثار مبارکه به جهت حفظ و ابقای آن به جهتی از جهات ارسال شده بود و بعد این صلوة ثلث نازل شد.

ضمیمۀ سوم کتاب اقدس، باب تفسیر است (ص۸۲-۸۸) درمورد بعضی احکام مثلاً درمورد مالیات بر درآمد می‌گوید: هر شخصی که به سن بلوغ رسید مالیات به او تعلق می‌گیرد و سن بلوغ پانزده سال است. به هر چیزی جز اثاث خانه مالیات تعلق خواهد گرفت. اگر صاحب اموال، اموالش را بفروشد و یا ببخشد، یک بار دیگر باید مالیات بدهد و پرداخت مالیات روی اصل نوزده مثقال طلا دارایی می‌باشد و از اجزاء نوزده مثقال دوم مالیات گرفته نخواهد شد مگر اینکه به نوزده مثقال تمام برسد…

درمورد زنا هم می‌گوید: زانی باید دفعه اول ۹ مثقال، دفعه دوم ۱۸مثقال، سوم ۳۶ مثقال، چهارم ۷۲ مثقال، پنجم، ششم، هفتم، همین‌طور جریمه مضاعف می‌شود. ما نمی‌دانیم این میرزاخدا هیچ فکر کرد که جریمه اگر به دفعه چهلم برسد، پول دنیا را باید زانی بپردازد و از طرف دیگر آقا به تعیین جریمه اکتفا نکرد و نگفت در صورت عدم پرداخت آن با زانی چه معامله کنند، جریمه را داد که داد، نداد هم که هیچ… عیناً مثل این است که بگوییم قاتل باید ده‌هزار ریال جریمه بدهد و در صورت تکرار قتل جریمه دوبرابر شود. حالا آمدیم و قاتل یک قاز نداشت و هر روز یکی را کشت و گفت المفلس فی امان الله. ما هم باید به او بگوییم برو قربان در پناه خدا. حالا برای شما آشکار شد که فحشاء آزاد شده و هر زنی را خواستند و او بی‌میل نبود، ببرید… بنیاد خانواده چیست و این قیودات چه معنی دارد؟

زیارت حج بیت

آقا می‌فرماید منظور از بیت، بیت اعظم است که در بغداد اقامت داشت و بیت النقطه در شیراز که میرزا علی‌محمد باب در آن متولد شد.

بکارت کلفت‌ها

دراین‌مورد می‌گوید بکارت کلفت را که گرفتید نمی‌توانید مانع ازدواج او شوید زیرا این عمل بردگی به شمار می‌رود و من آن را حرام کرده‌ام. انسان درواقع شاخ درمی‌آورد. بردگی حرام است اما بدبخت کردن یک دختر، حلال می‌باشد. ای خاک بر سر این منطق…

کافر، ارث نمی‌برد

کافر هرکسی است که بهائی نیست. کافر ارث نمی‌برد، معلم هم اگر کافر باشد ارث نخواهد برد.

زناشویی

می‌گوید اگر یکی را به شرط دختری گرفتید و معلوم شد که باکره نیست یا قضیه به هم می‌خورد و خسارت مادی جبران می‌گردد و یا باید چشم‌پوشی کرد که نزد بهاء ثواب خواهد داشت…البته با احکام و قوانینی که او وضع کرده کدام دختر باکره می‌ماند؟ ما نمی‌دانیم چطور شد که زن‌پدر را حرام کرد؟ لابد اگر زن‌های متعدد نداشت، آن را هم حلال می‌کرد. راجع به زناشویی با کافر یعنی دختر گرفتن و زن دادن می‌گوید کاملاً جایز است، اما نمی‌گوید زناشویی دو عقیدۀ مختلف چگونه باید رخ دهد؟

طلاق

می‌گوید طلاق را نمی‌پسندم و باید یک سال صبر کرد بلکه زن و شوهر آشتی کنند. یعنی اگر شوهری زنش را با مردی همخواب دید حق نخواهد داشت او را طلاق دهد جز پس از یک سال و در چگونگی ثبت طلاق می‌گوید در دفتر حاکم شرع شهر که از طرف اعضای بیت‌العدل به این سمت گماشته شده است، باید ثبت گردد. نگفتم آقا خیال داشت یک دولت بهائی تشکیل دهد که مقرر کرده ثبت طلاق باید در دفتر حاکم شرع شهر باشد که او را اعضای بیت‌العدل انتخاب کنند؟ این را در ص ۱۸۸ س ۱-۱۰ گفته: «… طلاق باید توسط حاکم شرعی بلد که از جانب امنای بیت‌العدل است، در دفتر ثبت نماید، ملاحظه این فقره لازم است لئلا یحزن ربه افئدة اولی الالباب».

انور ودود مطالب دیگری را درمورد عبدالبهاء و شوقی می‌آورد که به‌خاطر گریز از تفصیل از آن‌ها می‌گذریم. او با این جملات کتاب خود را به پایان می‌برد:

ای رجال دین… باید انجمن‌های دینی خصوصاً اسلامی، مردم را هدایت کنند و اتکاءبه‌نفس داشته باشند نه به دول، چون ممکن است جریان سیاسی جهان یک دولتی را تحت‌تأثیر بگیرد و نگذارد در این باب اقدام نماید و هرچند من یقین دارم این کتاب، هر گمراهی را هدایت خواهد کرد ولی باور نمی‌کنم که بتواند به‌تنهایی این بار سنگین را به دوش بگیرد چون بیشتر مردم اهل مطالعه نیستند و وسائل تطمیع و اغراء بی‌شمار می‌باشد.

بعد خطاب به رجال مجلس و دولت می‌گوید: ای رجال مجلس و دولت… ما نمی‌گوییم مردم را به یک عقیده مقید کنید زیرا اشخاص آزادند و این‌گونه آزادی را نمی‌توانید از آن‌ها سلب کنید. آری اگر کسی عقیده داشته باشد که باید با دخترش همخواب شود کاملاً آزاد است، اما اگر این عمل را مرتکب شود و یا این عقیده را ترویج دهد، چه بلایی سر او می‌آورید؟ پس ما می‌گوییم از ترویج عقیدۀ فاسد باید جلوگیری نمایید و ترویج‌دهنده آن را به سخت‌ترین مجازات برسانید زیرا این عقاید فاسد، ویران‌کننده اجتماع می‌باشد (صص۱۴٠-۱۴۱).

نتیجه‌گیری

مطالعۀ زندگی و نوشته‌های انور ودود نشان می‌دهد که او نه‌تنها در جایگاه یک راوی تاریخی، بلکه به‌عنوان منتقدی درون‌ساختی نسبت به سنت بهائی، نقش قابل‌توجهی در روشن ساختن جنبه‌های پنهان تاریخ این آیین دارد. نوشته‌های او در عین برخورداری از بار عاطفی و انتقادی، از منظر تاریخی و الهیاتی نیز حائز اهمیت‌اند، زیرا اطلاعات دست‌اولی از روابط شخصی، دیدگاه‌های دینی، و تحولات فکری در میان نسل‌های نخستین پیروان بهائیت ارائه می‌دهند.

انور ودود در آثارش کوشیده است میان آموزه‌های رسمی و تجربیات زیستۀ خود و خانواده‌اش تطبیق برقرار کند، اما نتیجۀ این تلاش، آشکار شدن شکاف میان آموزه‌های آرمانی و عملکرد واقعی نهادهای بهائی است. او در خلال روایت‌ها و تحلیل‌های خود، از نظام کنترلی و انضباطی در جامعۀ بهائی، محدودیت‌های فکری و شخصی مبلغان، و تضاد میان ادعاهای روحانی و واقعیت‌های اجتماعی پرده برمی‌دارد.

از سوی دیگر، هرچند دیدگاه‌های او خالی از داوری شخصی نیست و گاه لحن انتقادی‌اش بر جنبه‌های تحلیلی غلبه می‌کند، اما همین امر سبب شده تا آثارش جنبه‌ای شهادت‌گونه و صادقانه بیابد. بررسی آثار و خاطرات او می‌تواند دریچه‌ای تازه برای شناخت واقعیت‌های درونی بهائیت، چگونگی شکل‌گیری اقتدار روحانی در آن، و نوع مواجهۀ پیروان با تعارض میان ایمان و تجربه بگشاید.

در مجموع، نوشته‌های انور ودود نه‌تنها در بازسازی تاریخ اجتماعی و اعتقادی بهائیت ارزشمند است، بلکه الگویی برای تحلیل انتقادی جنبش‌های دینی نوپدید به شمار می‌آید؛ زیرا از خلال روایت‌های شخصی او می‌توان سازوکارهای قدرت، سانسور، و تفسیر دینی را در ساختار درونی این جنبش‌ها به‌روشنی بازشناخت.

منابع

انور ودود، ساخته‌های بهائیت در صحنه‌های دین و سیاست، چاپخانۀ شرکت مطبوعات، 1326 ش.

مصاحبه: بهائيت در نگاه سيامك زند، فصلنامه بهائی شناسی، شماره 30: تابستان1403، ص34 تا 57.

انور ودود، مهازل البهائیه علی مسرح السیاسة و الدین، مطبعة الکشاف، حیفا، 1947 م.

[1]. در ترکیه

 

  • مـرابطه با امام

    نیمه شعبان زادروز منجی جهانیان بر همه خلق‌های منتظر موعود و  بر مستضعفان و محرومان و مظلوم…
  • سخن سردبیر

    ماه‌ها و سال‌ها در حافظۀ جمعی ملت‌ها، تنها با گذر زمان معنا نمی‌یابند، بلکه با رخدادهایی ک…
  • English Translate of Abstracts of Farsi Articles in Quarterly No. 35

    A Witness in Acre: A Review of the Memoirs of Anwar Wadud and His Book Abdul-Hussein Fakha…
بارگذاری بیشتر مطالب مرتبط
  • مـرابطه با امام

    نیمه شعبان زادروز منجی جهانیان بر همه خلق‌های منتظر موعود و  بر مستضعفان و محرومان و مظلوم…
  • سخن سردبیر

    ماه‌ها و سال‌ها در حافظۀ جمعی ملت‌ها، تنها با گذر زمان معنا نمی‌یابند، بلکه با رخدادهایی ک…
  • English Translate of Abstracts of Farsi Articles in Quarterly No. 35

    A Witness in Acre: A Review of the Memoirs of Anwar Wadud and His Book Abdul-Hussein Fakha…
بارگذاری توسط سردبیر
بارگذاری در تشکیلات بهائی و منتقدان

دیدگاهتان را بنویسید

بررسی

مـرابطه با امام

نیمه شعبان زادروز منجی جهانیان بر همه خلق‌های منتظر موعود و  بر مستضعفان و محرومان و مظلوم…