صفحه اصلی پژوهش نقد کتاب فرائد: قسمت دوم: بررسی ادعای: «تقرير الهی بر آيين بهائيگری»

نقد کتاب فرائد: قسمت دوم: بررسی ادعای: «تقرير الهی بر آيين بهائيگری»

22 خواندن ثانیه
0
0
91

اکبر بیرامی

چکیده

دلیل تقریر، یکی از ارکان استدلالی جریان بهائیگری در جذب مخاطبان باورمند به عقاید دینی است و مبلّغان این آیین با بهره‌گیری از این شگرد استدلالی، درصدد اقناع مخاطبان خود از جوامع اسلامی هستند. این دیدگاه از نگرش‌های گوناگونی با انتقاد و بلکه تناقض روبه‌روست و نوشتۀ کنونی نگاهی به این دلیل و نقد و بررسی شیوۀ استدلالی بهائیان خواهد داشت.

کلیدواژه: نقد ادله بهائی، نقد فرائد ابوالفضل گلپایگانی، دلیل تقریر، نقد دلیل تقریر، شبهات قرآنی بهائیت.

 

پیشگفتار

آیین بهائیگری همواره از نبود دلایل برهانی و یا حتی جدلی در اثبات مرام خود، رنج برده است. نگاه استثماری این آیین به متون اصیل اسلامی، چاره‌ساز نبوده و همواره آنان را به بهره‌گیری از مغالطه‌ها و دروغ‌پردازی‌ها در بیان استدلال‌های آیینی خود واداشته است. در این میان ابداع قوانین جدید استدلالی، نقش مهمی در روند حق‌نمایی آیین بابی ‌و بهائی بازی‌ می‌کند.

یکی از راهکارهای ابوالفضل گلپایگانی، نویسندۀ فرائد، برای حق‌نمایی آیین بهائیگری، بهره‌گیری از رهنمودی به نام «تقریر» است. به این معنای ساده که: «از وقتی آیین بهائیگری آمده، به زوال و نیستی نگراییده، بلکه با پذیرش همگانی روبهرو شده و قرار و تمکین یافته است؛ این یعنی خداوند آن را پشتیبانی نموده و این آیین، بیگمان حق است»! وی بارها در کتابش به این دلیل گریز زده و بلکه برای آن یک فصل مجزا، اختصاص داده است: «فصل ثالث در چگونگی استدلال بهدلیل تقریر».

 

دلیل تقریر

گلپایگانی در سرآغاز فصل سوم از کتابش می‌نویسد:

اعلم ایّها السیّد المجید ایّدک الله و ایّانا بالبصارة الکاشفة و الرأی السّدید که دلیل تقریر اکبر دلیلی است که علمای اعلام در تفریق بین الحقّ و الباطل به آن تمسّک جسته‌اند و در کتب و مصنّفات خود به آن مبسوطاً و مفصّلاً استدلال فرموده‌اند و تقریر این دلیل بدین‌گونه است که اگر نفسی مدّعی مقام شارعیّت شود و شریعتی تشریع نماید و آن را به خداوند تبارک و تعالی نسبت دهد و آن شریعت نافذ گردد و در عالم باقی ‌مانَد، این نفوذ و بقا برهان حقّیت آن باشد، چنانکه بالعکس زهوق و عدم نفوذ دلالت بر بطلان دعوت زائله غیرباقیّه نماید.[1]

استدلال او مبتنی بر: «لزوم شارعیت»، «ارائه شریعت»، «بقا و نفوذ احکام» است. یعنی: 1) یک مدعی، ابتدا خود را دین‌گزار و آفرینندۀ شریعت نو بداند و سپس: 2) احکام و باورهایی در قالب شریعت ارائه نماید و 3) آن شریعت از سوی عموم با استقبال مواجه شده و بین ایشان رسوخ نماید و 4) سرانجام آن شریعت، دوام و بقا یابد. اینجاست که اگر شخصی با ‌چنین گزاره‌هایی پیش آمد و پیروزی و مانایی یافت، پس خداوند او را تأیید کرده و مرام او تقریر یافته ‌است.

نقد و بررسی

اینکه خداوند پیامبران خود را پشتیبانی کرده است، قابل‌تردید نیست. زمانی که همۀ قریش و احزاب غیرقریش برای نابودی دین اسلام هم‌پیمان شدند، خداوند متعال بود که با تأییدات غیبی در هر دوره‌ای از تاریخ، پیامبرش را سربلند از مخمصه‌ها بیرون می‌آورد و سرانجام در سایه‌سار همین تأیید الهی، در طی 23 سال، محمد مصطفی توانست دین خود را کامل گرداند و از جامعه پاره‌پارۀ عربی، بیش از صد هزار پیرو یابد و شبه‌جزیره عربی را ــ که پیش از آن زعامت هیچ فرد یا قبیله‌ای را نمی‌پذیرفت ــ تحت قیمومیت و رهبری خویش درآورد و اقدامات فراوانی که برای ترور او انجام گرفته بود، همگی با شکست مواجه گردد، اما اولاً اکتفا به این قرینه بدون بررسی دیگر ادله، نادرست است و ثانیاً تطبیق این قرینه با آیین بهائیگری درست نیست.

پس می‌نویسیم:

سخن اول. وجود آیینهای ضالۀ کُهن

هرکسی که از فضای ادیان و مذاهب باخبر باشد، به‌خوبی می‌داند که اغلب مسلک‌ها و ادیان کنونی که انحرافی و غیرقابل‌اعتماد هستند، ریشه در تاریخ دارند و صده‌ها و هزاره‌ها از تولد آن آیین گذشته‌ است. آیین‌های گوناگون آسمانی و غیرآسمانی همانند بودایی، برهمنی، ادیان تائویی و بت‌پرستی و… یا مسیحیت و یهودیت و… جملگی تاریخی به بلندای تاریخ تمدن بشری دارند و به‌قول نویسندۀ فرائد، تقریر یافته‌اند، اما این بقا و نفوذِ احکام و رونق دکّان، سبب نمی‌شود که آن را حقّی از سوی خداوند بپنداریم!

البته نویسندۀ فرائد خود از این ماجرا آگاه است، از این روی تلاش می‌کند که برای «دلیل تقریر»، پیش‌نیازهایی پدید آورد که بتواند میان آیین بهائیگری با دیگر ادیان، جدایی بیندازد، لذا از قید: «لزوم شارعیت» بهره گرفته است. یعنی پیشوای آن دینِ مستقر، لازم است که خود را “فرستادۀ خداوند” و “آورندۀ شریعت” و “پیامبر خدا” معرفی کند و اگر در ‌چنین شرایطی، دین نوین او تقریر یافت، باید او را تصدیق نمود:

مثلاً اهل تسنّن که مذهب شیعه را باطل می‌دانند، به بقا و دوام تشیّع ایراد می‌نمایند و بالعکس شیعه که تسنّن را باطل می‌شمارند به بقا و ثبات مذهب اهل سنّت و جماعت انتقاد می‌کنند.

جواب این ایرادات در غایت وضوح است امّا از حیثیّت مذاهب مختلفه جواب این است که از اصل، موضوعِ دلیل خارج است، زیرا موضوعِ دلیل تقریر «ادّعای مقام نبوّت و رسالت و شارعیّت شرع جدید» است و این معلوم است که رؤسای مذاهب موجوده اسلامیّه هیچ‌یک مدّعی وحی آسمانی نشدند و هیچ‌یک خود را «شارع شریعت جدیده» ندانستند،[2] گرچه این قید نیز برای او کارگر نیست. گویی نویسندۀ فرائد از مدعی همزاد علی‌محمد باب، یعنی میرزا غلام‌احمد قادیانی بی‌خبر بوده است. هنگامی که علی‌محمد باب در تبریز، اعدام شد، غلام‌احمد قادیانی در هندِ قدیم، 15 ساله بود و دروس اسلامی می‌خواند. وی پس از مدتی در هند و در سایۀ وجود همان ظرفیتی که مشابهِ آن در ایران برای امثال علی‌محمد باب و حسین‌علی بهاء ایجاد شده بود، ادعای مهدویت نمود.

غلام احمد قادیانی

 

قادیانی همانند باب، فقط به ادعای مهدویت بسنده نکرد و خود را «عیسی مسیح» و سپس «پیامبر برگزیده خداوند» و «آورندۀ شریعت احمدیه» دانست. وی دو کتاب مهم نوشت، یکی «التبلیغ» که برای اثبات ادعاهای نبوتش بود و دیگری «الکتاب المبین» که آن را برابر قرآن کریم و دارای ده هزار آیۀ جدید وحی‌شده از سوی خداوند می‌دانست. او کتابی طولانی هم با عنوان: «حقیقة الوحی» نوشت و پس از دسته‌بندی افرادی که دراثر رؤیای صادقه، مدعی مقام شده‌اند، دستۀ سوم از ایشان را کسانی دانست که: «رؤیای صادقه آنان، سبب پیوند آنان به الهامات و فرود آمدن سخنان الهی و برپایی بساط وحی و آغازیدنِ دین تازه شده‌است». قادیانی سپس شروع به ‌بیان دلایلی می‌کند که وی را از دستۀ سوم قرار می‌دهد و باب آن تحت‌ عنوان: «فی ذکر أحوالی الشخصیة و بیان النوع الذی أدخلنی الله فیه بفضله و رحمته بین الأنواع الثالثة المذکورة» در این کتاب ذکر شده‌است.[3]

حقیقة الوحی، کتاب میرزا احمد قادیانی

 

وی سپس شماری از سوره‌هایی را که به او وحی و الهام شده‌ است، تحریر می‌کند.[4] نکتۀ عبرت‌آموز اینکه در میان آیاتی که قادیانی بر خودش نازل نموده، سخن از بقا و تقریر او نیز به میان آمده است:

«برق اسمی لک و کشف العالم الروحانی علیک. فبصرک الیوم حدید. أطال الله بقاءک. تعیش ثمانین حولاً أو تزید علیه خمسة أو أربعة أو یقل کمثلها و إنی أبارکک ببرکات عظیمة حتی إن الملوک یتبرکون بثیابک. لک برق اسمی و إنی أریک خمسین أو ستین آیة سوی آیات أریتها.»

ترجمه (با دست‌درازی بر متن ضعیف عربی): نام من (خداوند) بر تو آشکار و عالم روحانی پیش رویت هویدا گشت؛ پس چشمانت امروز چونان آهن، تیز است؛ خداوند بقای تو را طولانی خواهد داشت و 80 سال یا 5 سال یا 4 سال بیشتر یا کمتر از آن خواهی زیست؛ من تو را با برکات عظیمه، برکت خواهم داد،  آن‌قدر که سران و سروران به پیراهن تو تبرّک ورزند؛ نام من برای تو افروخته است و افزون بر آیاتی که پیش‌تر هویدا نمودم، پنجاه یا شصت نشانۀ دیگر برایت رونمایی خواهم کرد.[5]

بی‌تردید اگر این نوشته‌ها به‌دست نویسندۀ فرائد می‌رسید، او را خوشحال نمی‌کرد. چراکه قادیانی نیز با تکیه‌بر وحی و تشریع، حکم خود را آن‌قدر “نافذ” و امرش را آن‌قدر “مقرّر” می‌داند که شاهان و سران و مهتران بر گوشۀ لباس قادیانی، طمع کنند و آن را به تبرک بردارند.

وانگهی، با مراجعه به آیین استعماری قادیانیه می‌بینیم که عمری به درازای بهائیگری دارد! غلام‌احمد از سال 1900 میلادی ادعاهایش را مبنی بر “گرفتن وحی از خداوند” و “نبوت جدید” در جامعه هندی آغاز کرد و در تحت‌الحمایگی بریتانیا در هند، دور از گزند شریعتمداران اسلامی و طرفداران سیکیزم هندی، به جذب پیرو پرداخت و پس از مرگش در تاریخ 1908 میلادی، جانشینان او یکی پس از دیگری در مسیر بازنشر آیین احمدی، تلاش نمودند و هم‌اکنون در جای‌جای کرۀ خاکی، دارای پیروان فراوان هستند و در آمارهای غیررسمیِ این آیین استعماری، شمار گرویدگان به قادیانی‌گری نزدیک ‌به 20 میلیون نفر است که جملگی پیرو میرزا مسرور احمد، نوۀ غلام‌احمد قادیانی و پنجمین جانشین او هستند.!

حال نویسندۀ فرائد و عموم بهائیان، در قبال این مثال نقضی کامل، چه پاسخی ارائه می‌دهند؟! گلپایگانی اگر پاسخی داشت، همان موقع ارائه می‌نمود. باید بدانیم که دوران اوج‌گیری اندیشه قادیانی‌گری در هند که پژواک آن در ایران عهد قجر نیز می‌پیچید، مصادف با دوران تحریر فرائد بوده است!

این، فارغ از مدعیان دروغین پیامبری در درازای تاریخ است که به‌قول خداوند متعال در قرآن کریم، از دروازۀ شارعیت درآمده و نوشته‌ای را منتسب به خداوند نموده و پس از جذب پیروان و تقریر امرشان، به سوداگری می‌پرداختند:

فَوَیْلٌ لِلَّذینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیْدیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا یَکْسِبُونَ

پس وای بر آنان که نوشته‌ای با دست خود می‌نویسند، سپس می‌گویند: «این، از طرف خداست» تا آن را به بهای اندکی بفروشند. پس وای بر آن‌ها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه سوداگری می‌کنند.[6]

سخن دوم. حقانیت الهی بدون تقریر و نفوذ

خداوند متعال، پیغمبران فراوانی را برگزید و آنان را تأیید کرد، اما امر ایشان نزد مردم، نفوذ و بقایی نیافت. پیامبرانی که در کمال خلوص و پاکی دستورات خداوند را به سمع اهالی قوم خویش می‌رسانیدند اما نه‌تنها از سوی ایشان پذیرشی نبود، بلکه در اغلب موارد، نتیجه واژگون شده و بر کفر و لجاجت مردمان افزوده می‌شد. همچنان‌که در قرآن آمده است:

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا وَ إِبْرَاهِیمَ وَ جَعَلْنَا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتَابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ

و همانا نوح و ابراهیم را فرستادیم و در میان فرزندان آن دو نبوت و کتاب را قرار دادیم، اگرچه برخی از ایشان راه‌یاب شدند ولی بسیاری از آنان بدکار بودند![7]

وَ مَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلَّا أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ… وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَلَکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ

و ما هیچ پیامبری را به هیچ قریه‌ای نفرستادیم مگر آنکه ساکنانش را به‌ سختی و بیماری گرفتار کردیم، باشد که تضرع کنند… اگر مردم قریه‌ها ایمان آورده و پرهیزگاری پیشه کرده‌ بودند برکات آسمان و زمین را به رویشان می‌گشودیم، ولی پیامبران را به دروغ‌گویی نسبت دادند ما نیز به کیفر کردارشان مؤاخذه‌شان کردیم![8]

سخن سوم. معیار بقا و دوام از نظر نویسندۀ فرائد

نویسندۀ فرائد باور دارد که بقای ده‌سالۀ یک شریعت، برای اثبات تقریر و تأیید الهی کافی است:

حاشا ثّم حاشا که قدرت الهیّه بگذارد که باطل غالب گردد و کلمۀ کاذبه نفوذ یابد و نه پنجاه و چهل سال بل «ده سال» در عالم باقی ‌ماند.[9]

پرسش اینجاست که آیا واقعاً بقای ده‌سالۀ یک شریعت نوپدید، به‌معنای دوام و تقریر آن است؟! این عدد از کدام مبنای عُرفی یا عقلی یا شرعی بهره‌مند است؟! اگر به کسی گفته شود که در فلان قرن، فردی مدعی پیامبری شد و پس از 13 سال، آیین‌اش به نیستی گروید، آیا کسی ادعا می‌کند که: آیین او پابرجا مانده و با تأیید خداوند متعال همراه بوده و یقیناً او حق است؟! این سخن از منظر عقلی و عُرفی بسیار بعید و از نظر نویسندۀ فرائد، مقبول است. شمار فراوانی از مدعیان پیامبری و شارعیت را می‌توان یافت که در دوره‌های بیش از ده سال، ادعا کردند و پیروانی یافتند و بساطشان رونق گرفت و سپس به نیستی گرایید.[10]

سخن چهارم. سؤال ساده!

نویسندۀ فرائد باور دارد که تقریر ده‌سالۀ بابیت و بهائیت، مهم‌ترین و بزرگ‌ترین دلیل در اثبات حقانیت این آیین است؛ اینجا پرسشی مطرح می‌شود: زمانی که بزرگان بابی و بهائی به علی‌محمد باب و حسین‌علی بهاء ایمان می‌آوردند، آیا ایشان مدعی شارعیت شده ‌بودند؟ و آیا شریعتشان در بین مردم شایع شده و با بقا و دوام همراه شده بود؟! می‌دانیم که حروف حی زمانی به باب باورمند شدند که او در عزلت و تنهایی بود و مدعی پیامبری نیز نبود و هیچ‌کس از امرش آگاه نبود! حال چگونه ممکن است که حروف حی بدون وجود مهم‌ترین و بزرگ‌ترین دلیل بر حقانیت آن‌ دو مدعی، یکباره باب را تصدیق نمودند و ایمان آنان برتر از ایمان دیگران به‌شمار آمد؟! آیا ایمانی که بدون وجود مهم‌ترین و اصلی‌ترین دلیل ایجاد شود، ایمان برتر است؟! باید بدانیم که نویسندۀ فرائد، هرگونه ایمانی بدون وجود دلیل تقریر را ناممکن می‌پندارد:

اگر از دلیل تقریر صرف‌نظر شود ابداً تفریق بین الحقّ و الباطل ممکن نباشد.[11]

سخن پنجم. بحران عدم بقا و نفوذ در بابیگری و بهائیگری

سخن نویسندۀ فرائد بیش از آنکه در خدمت آیین بهائیگری باشد، در ضدیت با آن است، چراکه پیشوایان این مرام، همواره از اینکه دکّانشان بین مردم رونق نمی‌گیرد و مسلمانان علاقه‌ای به پیروی از آیین جدید ایشان ندارند، بسیار گله‌مند بودند و بلکه برای تقویت روحیه اندک باورمندان به این آیین، سخنانی را که ما بالاتر عنوان نمودیم، بیان می‌کردند. حسین‌علی بهاء در الواح اشراقات با گلایه از عدم نفوذ آیین بهائیگری در میان مسلمانان، می‌نویسد:

انظر کیف جعل اللّه اعلاهم اسفلهم و اسفلهم اعلاهم. نفسی از اهل سنه و جماعت در جهتی از جهات ادّعای قائمیّت نموده و الی حین قریب صدهزار نفس اطاعتش نمودند و به خدمتش قیام کردند، قائم حقیقی به نور الهی در ایران قیام بر امر فرمود شهیدش نمودند و بر اطفاء نورش همّت گماشتند و عمل نمودند آنچه را که عین حقیقت گریان است.[12]

منظور از «نفسی از اهل سنه و جماعت»، همان غلام‌احمد قادیانی است که همتای علی‌محمد باب، ادعای نبوت و شارعیت نمود و به‌قول حسین‌علی بها، در دوران او صد هزار پیرو یافت؛ درحالی‌که علی‌محمد باب که در نگرش آیین بهائیگری، مهدی منتظر و لبریزکنندۀ هستی از عدل و داد و رهایی‌بخش ستم‌دیدگان بود، بی‌آنکه توبه و ناله‌اش بتواند نجاتش دهد، اعدام ‌شد! حال کدام‌یک، تقریر پذیرفته و کدام به زوال گراییده ‌است؟!

آیا اینکه: علی‌محمد باب چندی پس از ادعای نبوت، اعدام می‌شود و شریعتش توسط حسین‌علی بهاء، نسخ می‌شود و به‌قول حسین‌علی بهاء، دعوت هردوشان با عدم اقبال عموم مردم همراه می‌گردد و به تمام‌معنا از هرگونه تقریر و نفوذی، دور بوده است، خود دلیلی واضح بر بطلان و ازهاقِ باب و بهاء است یا خیر؟! حسین‌علی بهاء دراین‌باره با نویسندۀ فرائد، در تضاد کامل است. او باور دارد:

در محضر حشر اکبر بین یدی اللّه اگر از نفسی سؤال شود که چرا به جمالم مؤمن نشده و از نفسم اعراض نموده و او متمسّک شود به جمیع اهل عالم و معروض دارد که چون احدی اقبال ننمود و کلّ را معرض مشاهده نمودم لذا اقتدا به ایشان نموده از جمال ابدیّه دور مانده‌ام، هرگز این عذر مسموع نیاید و مقبول نگردد.[13]

می‌بینیم که اوضاع به‌کلی واژگونه است؛ حسین‌علی بهاء می‌گوید: «اگر کسی به این سبب به من ایمان نیاورد که ادعای من تقریر نیافته و بین مردم نفوذ و دوام و بقایی ندارد، دلیل او باطل است و در روز رستاخیز، مجازات خواهد شد!»؛ اما نویسندۀ فرائد باور دارد: «بهترین راه برای تأیید یا تکذیب مدعیان پیامبری این است که ببینیم آیا امر ایشان تقریر یافته و احکامشان نافذ و دائم شده است یا نه؟!».

لازم به ‌بیان است که برخلاف نوشته‌های نویسند فرائد، شگرد بهائیان قدیم برای جلب و جذب مخاطب، همین مظلوم‌نمایی‌ها و عدم نفوذ و دوام احکام بهائی در جامعه اسلامی بوده است. پیشوایان بهائی ضمن اینکه آیین خود را بی‌رونق می‌دانستند، آن را به‌نوعی دلیل اثبات‌ راستین بودن خود پنداشته و با تکیه‌ بر اینکه: «راه حق، رهروان کمی دارد»، برای خود حق‌تراشی می‌کردند. همچنان که حسین‌علی بهاء می‌نویسد:

یا اسمعیل در احزاب مختلفه عالم تفکّر نما که به چه مؤمنند و به کدام حجّت و برهان متمسّک. حزب شیعه وصایای الهی را نپذیرفتند، به هوی مشغول و از مولی الوری ممنوع. حضرت مقصودی را که در قرون و اعصار منتظرش بودند چون ظاهر شد بر کفرش فتوی دادند و به ظلم شهیدش نمودند.[14]

با بیان این نکات پنج‌گانه به بررسی استدلال‌های گلپایگانی بر پایه برخی از آیات قرآن می‌پردازیم:

ابوالفضل گلپایگانی

 

نقد و بررسی شبهات قرآنی دربارۀ ادعای «تقریر»

در بخش پیشین پاسخ‌های گوناگونی درباره کلیات ادعای «تقریر» نوشتیم و هم‌اکنون به سبب فراگیری پژوهش و نقد، لازم است آیاتی را که نویسندۀ فرائد به‌عنوان ادلۀ قرآنیِ موافق با تقریر آیین بهائی ارائه کرده است، بررسی کنیم. وی می‌نویسد:

در قرآن مجید تصریحاً و تمثیلاً در مواضع متعدّده این مسئله نازل گشته…[15]

آیات مدنظر او در اثبات تقریر، به این قرار است:

الف. 16 شوری

وَالَّذِینَ یُحَاجُّونَ فِی اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مَا اسْتُجِیبَ لَهُ حُجَّتُهُمْ دَاحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ عَلَیْهِمْ غَضَبٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ

و کسانی که دربارۀ خداوند بعد از استجابت او محاجّه می‌کنند، حجّتشان در نزد پروردگارشان باطل است و بر آنان غضبی است و عذابی شدید دارند.

نویسندۀ فرائد در چگونگی استدلال به این آیه می‌نویسد:

سوره شوری مکیّه است و وقتی نازل شد که اصحاب حضرت رسول جمعی قلیل بودند، معذلک می‌فرماید که پس از آنکه این جمع قبول کردند و اجابت نمودند خدا را، من بعد حجّتِ مجادِل باطل باشد و احتجاجشان سبب نزول خشم خداوند گردد.

نقد و بررسی

استناد به این آیه از بنیاد، نادرست و بیهوده است؛ هر انسان آگاهی آیه را بنگرد می‌فهمد که آیۀ شریفه به مسیری رفته است و بهائیان به مسیرِ دیگر!

بنا بر دلایل گوناگون، این آیه، در مقام استدلال نیست؛ بلکه در مقام نویدبخشی به مسلمانان است. یعنی عبارت: «بعد از استجابت او» صرفاً در مقام توصیف مؤمنان است و نه اینکه آن را دلیلی بر حقانیت اسلام نسبت به چالش‌های بیرونی بیان کند. به این معنای تفسیری که: مخالفان اسلام باور داشتند که مؤمنان به این دین، پس از آنکه آن را استجابت کردند و به آن ایمان آوردند، چنانچه اتفاقی بیفتد ـ مثلاً حضرت محمد وفات کند ـ از این دین بر خواهند گشت و عرب جاهلی زنده خواهد شد و هم یهود و نصاری خطر اسلام را از سر خواهند گذرانید و هم عرب به وضع اسف‌بار گذشته بازخواهد گشت؛ خداوند به باورمندانی که فراخوان پیامبر را پذیرفته‌اند، از آیندۀ نزدیک خبر داده و نوید می‌دهد و می‌فرماید: این چالش و احتجاج آنان حتماً با شکست مواجه خواهد شد و نه‌تنها دین اسلام برچیده نخواهد شد، بلکه همان چالشگران عاقبت بدی خواهند داشت و حُجَّتُهُمْ دَاحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ عَلَیْهِمْ غَضَبٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ. این معنا، با دلایل فراوانی تأیید می‌شود. همانند اینکه:

عَنْ مُجَاهِدٍ: وَ اَلَّذِینَ یُحَاجُّونَ فِی اَللّهِ مِنْ بَعْدِ ما اُسْتُجِیبَ لَهُ قَالَ: طَمِعَ رِجَالٌ بِأَنْ تَعُودَ الْجَاهِلِیَّةُ

مجاهد گوید: اینکه: «و کسانی که دربارۀ خداوند بعد از استجابت او محاجّه می‌کنند»، یعنی مردان ـ قریشی و یهودی ـ طمع داشتند که جاهلیت بازگردد.[16]

عن ابنعباس:… قَالَ: هُمْ أَهْلُ الْکِتَابِ کَانُوا یُجَادِلُونَ الْمُسْلِمِینَ و یصدونهم عَنِ الْهُدَی مِنْ بَعْدِ مَا اسْتَجَابُوا لِلَّهِ.

ابن‌عباس گوید:… مراد از چالش‌پردازان، اهل‌کتاب بودند که مسلمانان را پس از آنکه خداوند را استجابت کرده‌اند با چالش روبه‌رو می‌کردند و از هدایت باز می‌داشتند.[17]

پس عبارت: «بعد از آنکه استجابت شد»، در مقام دلیلیت نیست، بلکه در مقام توصیف مؤمنان است. خداوند به مؤمنانی که فراخوان پیامبر را استجابت نمودند، نوید می‌دهد که دین اسلام همچنان استوار است و طمع اهل کتابِ مُغرض و نیز سرانِ شرک در مکه، در نابودی این دین، با شکست مواجه خواهد شد. همچنان‌که آیۀ پیش از آن نیز نبی ‌خدا و مؤمنان را به تقویت روحیه دعوت می‌کند و به آنان نوید می‌دهد که نگران آینده نباشند:

فَلِذَلِکَ فدعُ وَٱستَقِم کَمَا أُمِرتَ وَ لَاتَتَّبِع أَهوَاءَهُم

ازاین‌رو، چنان که فرمان یافته‌ای، فرابخوان و پایدار باش و از خواسته‌های ایشان پیروی نکن.[18]

پس این برداشت نادرست که: «چون برخی از عرب، دعوت پیامبر خاتم را استجابت کرده‌اند، پس تمامی احتجاج‌ها و چالش‌های مخالفان، باطل است!!»، به‌کلی بی‌ربط به آیه 16 از سوره شوری است و اینجا دسیسۀ نویسندۀ فرائد برملا می‌شود. منطق دوران پس از نبی‌خدا نیز نشان می‌دهد که افراد زیادی با رویکرد انتقادی سراغ آن حضرت می‌آمدند و انتقادات و احتجاجات خود را بیان می‌کردند و رسول خدا پاسخ‌های گوناگونی به آنان می‌داد و این گفت‌وگو منتهی به گرویدن شمار زیادی از ایشان به اسلام می‌گشت و آن حضرت یک‌بار هم نمی‌فرمود که: «چون گروهی در مکه به من ایمان آوردند، پس انتقادات شما باطل است و بررسی نمیشود!». درحالی‌که برداشت بهائیان از آیه 16 شوری، در تناقض با این رفتار نبوی است.

 

می‌بینیم که مفاد آیه با آنچه نویسندۀ فرائد در نظر دارد، دارای تفاوت گوهری است.

ب. 21 شوری

أَم لَهُم شُرَکاء شَرَعُواْ لَهُم مِّنَ ٱلدِّینِ مَا لَمیَأذَن بِهِ ٱللَّهُ وَ لَولَا کَلِمَةُ ٱلفَصلِ لَقُضِیَ بَینَهُم وَ إِنَّ ٱلظَّلِمِینَ لَهُم عَذَابٌ أَلِیم

آیا آن‌ها خدایانی دارند که شریعتی از دین، بی‌اجازه پروردگار برای آنان آورده‌اند؟ و اگر حکم تأخیر عذاب نبود، حکم عذاب بین آنان صادر می‌شد که برای ستمکاران عذاب دردناکی خواهد بود.

نقد و بررسی

رابطه‌ای میان آیه 21 شوری با دلیل «تقریر» وجود ندارد و بلکه آن را از جهتی زیر سؤال می‌برد. نویسند فرائد نیز توضیحی دربارۀ قرابت معنای این آیه با دلیل تقریر بیان نکرده است و علت آن روشن است: وی ناتوان از ایجاد رابطه میان این آیه و دلیلتراشی بهائیان است. او، فقط یکی‌دو جمله پیش از آوردن این آیه، نوشته است:

هر عاقل متفرّس اگر اندکی تأمّل نماید واضح می‌شود که جز خداوند تبارک و تعالی احدی قادر بر انفاذ و ابقای شرائع نباشد و قاهریّت و احاطه قدرت الهیّه مانع است که شریعت باطلۀ کاذبه باقی ماند. این است که در همین سورۀ مبارکه نیز می‌فرماید: “أَم لَهُم شُرَکاءً…[19]

پس می‌گوییم:

این آیه، درصدد بیان این حقیقت است که فقط و فقط خداوند دین حق را توسط پیامبرانش بر مردم فرو می‌فرستد؛ پس هر دینی که از سوی غیرخدا باشد، لاجرم باطل است. این حقیقی است که هیچ پیوندی به ماجرای تقریر ندارد! بلکه سخن از بطلان تمامی ادیان ساختگی ـ همانند بت‌پرستی در گذشته و بهائیگری و قادیانی‌گری و دیگر آیین‌های نوپدید معاصر در حال ـ دارد و مشرکان را محکوم می‌کند که چون آیین شما توسط پیامبری راستین از سوی خداوند نازل نشده، پس باطل است، هرچند پیشینه‌ای چندین‌ساله در حجاز داشته باشد.

ادامۀ آیه، همان‌طور که گفتیم، علیه بهائیان و دلیل تقریرشان است؛ خداوند در ادامه می‌فرماید: «و اگر حکم تأخیر عذاب نبود، حکم عذاب بین آنان صادر میشد که برای ستمکاران عذاب دردناکی خواهد بود» این یعنی خداوند تعذیب آنی را از دروغ‌پردازان دینی برداشته است و اگر کسی دینی نوین اختراع کند و با آن شیّادی نماید و پیروانی یابد، خداوند او را فوراً به عذاب مبتلا نمی‌کند، بلکه او مهلت می‌دهد. این سخن، اصل دلیل تقریر را زیر سؤال می‌برد و عجیب است که مبلغان بهائی از این گفتار آشکار، چشم پوشیده‌اند.

ج. بخشهای آیات گوناگون

نویسندۀ فرائد به بخش‌های مختلفی از آیات گوناگون اشاره کرده و لابه‌لای آن مضامینی را نوشته است:

«الّا چگونه تصوّر توان نمود که مصداق کلمه مبارکه “وَ هُوَ القاهِرُ فَوقَ عِبادِهِ… (۱۸) کاذبی را مهلت دهد که شریعتی بدون اذن او تشریع نماید و این شرع کاذب باطل در عالم ثابت و باقی ماند. و لعمر الله اگر نبود در قرآن مجید جز آیه مبارکه “وَ اِنَّ جُندَنا لَهُمُ الغالِبونَ (۱۷۳) و آیه کریمه “… اِنَّ الباطِلَ کانَ زَهوقاً (۸۱) هرآینه حجّت بر اهل اسلام تمام بود که بدانند هرگز حقّ مغلوب نگردد و هرگز باطل باقی نماند.[20]

نقد و بررسی

عبارات او، بیهوده و بی‌ثمر است. پیش‌تر پنج سخن در نقض هرآنچه ادعا شده بود آوردیم و اینجا نیز همۀ آن پنج سخن در مقام پاسخ، وارد است. اینکه: اولاً افراد گوناگونی در کنار علی‌محمد باب، ادعای پیامبری کردند و شریعت نو آوردند و امر ایشان دوام و بقا و گسترش یافت و ظاهراً ازهاق نیافت و بلکه دکّان ایشان از همان دوران پیشین تا امروز، پررفت‌وآمدتر از دکان بهائیگری است ــ همانند قادیانی ــ و اینکه پیامبرانی بر حق بودند که امر ایشان در عُزلت ماند و به تقریری که مدنظر بهائیان است، نرسید و از نگاه ظاهری ازهاق داشتند!! و اینکه جریان بهائیگری از همان دوران تأسیس این آیین توسط حسین‌علی بهاء تا امروز برای بقا می‌جنگد و می‌بینیم که چندین دهه است به بهای بقا، طُفیلی رژیم صهیونیستی شده و در مسیر راهبردهای این رژیم کودک‌کش گام برمی‌دارد.

فارغ از نگاه کوتاه و سُست نویسندۀ فرائد، آیات فوق جملگی از این ماجرا حکایت می‌کنند که علی‌رغم کید و مکر مکاران، بالأخره سخن حق به سبب حقانیت ذاتی، همچنان بر دیگر سخن‌ها برتری داشته و خواهد داشت و غلبۀ ذاتی برای اهل حق است ولو اهل باطل بتوانند دوام و بقا داشته باشند و توسعه یابند، اما به‌هرحال سخن حق، چونان آتشی خاموشی‌ناپذیر خواهد ماند. سؤال می‌شود که آیا امام‌حسین علیه السلام  در روز عاشورا، غالب بود یا مغلوب؟! و نسبت او با ماجرای وَ اِنَّ جُندَنا لَهُمُ الغالِبونَ چیست؟! در نگاه ظاهربین نویسندۀ فرائد، با توجه به شکستِ سخت امام‌حسین علیه السلام  از لشکر روبه‌رو و شهادت آن حضرت و یارانش و اسارت خاندان او، پس به‌حکم این آیه باید لشکر عبیدالله‌بن‌زیاد را همانا جندالله (لشکر خدا) نامید، درحالی‌که این‌چنین نیست؛ بلکه همه می‌دانیم که منظور از غلبه، غلبۀ ذاتی و فطری و نظری است و نه آنچه نویسندۀ فرائد آن را «تقریر» می‌داند. وانگهی خداوند روزی این غلبۀ نظری و فطری را به‌دست حضرت صاحب‌الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف  مبدل به غلبۀ ظاهری خواهد نمود.

به‌طور خلاصه، هیچ‌کدام از آیات فوق مانع از این نمی‌شود که برخی از شیّادان روی به تجارت دینی آورده و با تأسیس دین و ادعای پیامبری، برای خود یارانی دست‌وپا کنند و برای ایشان مسلک ویژه‌ای طراحی کرده و خود را پیشوای آنان جا بزنند و کار آنان در نزد برخی از مردم دوام و بقا یابد. این رویداد مکرراً در تاریخ رخ داده و تجارت آنان در بازار جهل و خرافه‌پرستی، رونق خوبی گرفته است. در زبان منطقی می‌گوییم سالبه‌های جزئیه متعددی وجود دارد که موجبۀ کلیه مدنظر نویسندۀ فرائد را نقض می‌کند. پس کلیت آن موجبه، نقض می‌شود و از اعتبار می‌افتد.

د. آیات 24،25و26 سورۀ ابراهیم

أَلَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِی السَّمَاءِ* تُؤتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینِ بِإِذنِ رَبِّهَا وَ یَضرِبُ ٱللَّهُ ٱلأَمثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُم یَتَذَکَّرُونَ* وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَة کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ ٱجتُثَّت مِن فَوقِ ٱلأَرضِ مَا لَهَا مِن قَرَار

آیا ندیدی خدا چگونه مَثَل زده: سخنی پاک که مانند درختی پاک است، ریشه‌اش استوار و شاخه‌اش در آسمان است؟ میوه‌اش را به اجازۀ پروردگارش در هر زمانی می‌دهد و خدا مَثَل‌ها را برای مردم می‌زند تا متذکّر حقایق شوند و مَثَل سخنی ناپاک چون درختی ناپاک است که از روی زمین کنده شده و قراری ندارد.

نویسندۀ فرائد گوید:

این آیات کریمه در قرآن نزول یافت تا ارباب قلوب صافیّه فارق بین الحقّ و الباطل را دریابند و فی‌مابین کلمه طیّبه و کلمه خبیثه تمیز دهند و بر بقا و ثبات دعوت صادقه و فنا و زوال دعوت کاذبه مطمئن و امیدوار گردند و به یقین کامل بدانند که حقّ جل‌جلاله العیاذ بالله از خلق خود غافل نگشته و نوم و سنه او را اخذ ننموده و محال است که قاهر مقتدری که به یک صیحه قبائل قویّه عاد و ثمود را هلاک فرماید و به یک اراده جبابره فرس و روم را به زاویۀ عدم کشاند، بگذارد که دعوت کاذبی در عالم نافذ گردد و یا مُفتری باطلی بدون اذن او شریعتی تشریع نماید.[21]

نقد و بررسی

آیه فوق دربارۀ حقانیت ذاتی دین خدا و بطلان ذاتی سایر مسلک‌های منسوخ یا تازه‌تولید با محوریت توحید و شرک است. یعنی کلمۀ طیبه همان توحید و یکتاپرستی است و کلمۀ خبیثه همان شرک.[22] این آیات هرگز ممنوع نمی‌دارد که مدعیان دروغینی به فکر پدید آوردن دین جدید و گردآوردن پیروانی برای خود نباشند. وانگهی مکرراً گفتیم که در طول تاریخ، مدعیان پیامبری فراوانی آمده و پیروانی برای خود دست‌وپا کرده و سال‌ها بین مردم به اشاعۀ عفونت‌های دینی خود پرداخته‌اند و یکی از ایشان غلام‌احمد قادیانی مؤسس آیین احمدیه است و نمونۀ دیگر و از اقرانِ او، علی‌محمد باب. پس وقتی یک واقعیت بیرونی بزرگ و تاریخی، با برداشت ذهنیِ نویسندۀ فرائد در تناقض کامل باشد، بدیهی است که باید آن برداشت را بیهوده و نادرست دانست.

اینکه خداوند را نوم و سنه نگرفته است، ربطی به این ندارد که آیین نوپدیدی را کلاهبرداران و سوداگران تدارک نبینند و ساده‌لوحان را نفریبند! اگر ‌چنین بود باید باور می‌داشتیم که نباید در جهان گناهی و خطایی صورت پذیرد زیرا خداوند حاضر و ناظر است و به آنی که از سوی کسی گناهی سر زند، خداوند فوراً عقوبتش می‌کند و دیگر کسی سمت گناه نمی‌رود؛ اما این دیدگاه، با نظامِ هستی و اختیاری که خداوند به بشر داده است، خوانایی ندارد. خداوند متعال، خود در کتابش هشدار داده است که مدعیان دروغینی سراغ مردم می‌آیند و نوشته‌هایی از جنس اقدس و بیان را به‌عنوان کتاب خدا معرفی می‌کنند و پیروانی می‌یابند:

فَوَیْلٌ لِلَّذینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیْدیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا یَکْسِبُونَ 

پس وای بر آنان که نوشته‌ای با دست خود می‌نویسند، سپس می‌گویند: «این، از طرف خداست»، تا آن را به بهای اندکی بفروشند. پس وای بر آن‌ها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه سوداگری می‌کنند.[23]

ه. آیات 44 الی 47 سورۀ حاقة

وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ* لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ* ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ

و اگر او، گفته‌هایی بر ما بسته بود* دست راستش را سخت می‌گرفتیم* سپس رگ قلبش را پاره می‌کردیم.

نویسندۀ فرائد این آیه را نیز در بخش دیگری از کتابش به آیاتی که در نگاه او با ماجرای تقریر آیین بهائیگری تناسب دارد، ضمیمه می‌کند.

نقد و بررسی

این آیات به‌طور ویژه در حق پایان‌بخش پیامبران الهی حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم  نازل شده ‌است و خداوند پس از اینکه امر آن حضرت را با معجزاتی بزرگ و تحدی‌هایی تاریخی و تأییداتی الهی استوار نمود، خطاب به مردم تضمین داد که او هرچه ارائه می‌کند، بی‌تردید از سوی خداوند است و اگر قرار بود او پس از همۀ آن تأییدات و آیات و براهین، سُخنی نادرست بر ما ببندد، بی‌درنگ رگ حیاتش را می‌بریدیم و اجازۀ ادامۀ زندگی را به او نمی‌دادیم. این هیچ ربطی به این ندارد که مدعیان پیامبری، بازار کسب‌وکار خود را رونق ببخشند و سخنانی به خداوند نسبت داده و در میان مردم، سوداگری دینی کنند. دیدیم که خداوند متعال خود از وجود چنین افرادی در امت‌های گذشته و آینده خبر داده است:

فَوَیْلٌ لِلَّذینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیْدیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا یَکْسِبُونَ 

پس وای بر آنان که نوشته‌ای با دست خود می‌نویسند، سپس می‌گویند: «این، از طرف خداست». تا آن را به بهای اندکی بفروشند. پس وای بر آن‌ها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه سوداگری می‌کنند.[24]

اگر بهائیان بخواهند بدون هیچ برهان و دلیلی، این آیه را به‌صورت مَجاز در حق تمامی مدعیان نبوت جاری سازند، پس باید مَجازاً اعدام علی‌محمد باب در تبریز و تبعید و مرگ در غربت حسین‌علی بهاء را نیز قطع وتین بدانند؛ چراکه هر دو به ‌دست کسانی که باورمند به خدا و پیامبر بودند، انجام پذیرفت.

بیتوجهی به قانون استدراج و امهال کافران

قانون مهمی‌که نویسندۀ فرائد به آن توجّهی نکرده و در قرآن کریم و منطق اسلامی ‌بر آن پافشاری شده‌ است، قانون «استدراج و امهال کافران» است. به‌این‌معنی که دروغ‌پردازان و کافران و معاندان، همواره در سپهر قوۀ اختیار بشری، مهلت دارند که در جهان، طغیان کنند و در هر قالبی از قالب‌های کج‌روی، خودنمایی کنند. این قانون، باور به «دلیل بودن تقریر» را از بنیاد، متلاشی می‌کند.

در آیه 178 سورۀ آل‌عمران به این قانون الهی تصریح شده ‌است:

وَ لَایَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْمًا وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ

و کسانی که کافر شدند، گمان نکنند مهلتی که به آنان می‌دهیم به سودشان خواهد بود، جز این نیست که مهلتشان می‌دهیم تا بر گناه خود بیفزایند و برای آنان عذابی خوارکننده است!

این آیه به‌وضوح تمامی‌گروه‌های مبتلا به کفر را ـ که مدعیان دروغین پیامبری نیز جزوی از ایشان هستند ــ باخبر می‌کند که به آن‌ها مهلت و ظرفیت زمانی می‌دهد تا درصورتی‌که از راه نادرست خود برنگردند، همواره گناه و وبال بیشتری بر گردن نهند و در روز رستاخیز، مجازات خداوند با آنان بی‌رحمانه‌تر باشد. پس اینکه فرد سوداگری خود را پیامبری از سوی خدا بخواند و نوشته‌ای به خدا نسبت دهد و پیروانی گردآورد، از سوی خداوند مهلت خواهد داشت؛ این از نظر خداوند، عذابی است بر او و از نظر نویسندۀ فرائد، دلیل حقانیت آن مدعی خواهد بود. آیات گوناگونی نظیر 44 قلم و 182 اعراف نیز به این منطق قرآنی اشاره دارند.

اشاره به یک حدیث شریف از اهل‌‌بیت علیهم السلام

شیخ ابوجعفر صدوق؟ره؟ در کتاب علل‌الشرایع، روایتی به سند صحیح از امام صادق علیه السلام  نقل می‌کند که روشنگر ماجرای تقریر است:

عَنِ ابْنِأَبِیعُمَیْرٍ عَنْ هِشَامِبْنِالْحَکَمِ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ علیه السلام  قَالَ: کَانَ رَجُلٌ فِی الزَّمَنِ الْأَوَّلِ طَلَبَ الدُّنْیَا مِنْ حَلَالٍ فَلَمْیَقْدِرْ عَلَیْهَا وَ طَلَبَهَا مِنْ حَرَامٍ فَلَمْیَقْدِرْ عَلَیْهَا. فَأَتَاهُ الشَّیْطَانُ فَقَالَ لَهُ یَا هَذَا إِنَّکَ قَدْ طَلَبْتَ الدُّنْیَا مِنْ حَلَالٍ فَلَمْتَقْدِرْ عَلَیْهَا وَ طَلَبْتَهَا مِنْ حَرَامٍ فَلَمْتَقْدِرْ عَلَیْهَا أَ فَلَاأَدُلُّکَ عَلَی شَیْءٍ تَکْثُرُ بِهِ دُنْیَاکَ وَ یَکْثُرُ بِهِ تَبَعُکَ؟ قَالَ بَلَی. قَالَ تَبْتَدِعُ دِیناً وَ تَدْعُو إِلَیْهِ النَّاسَ. فَفَعَلَ فَاسْتَجَابَ لَهُ النَّاسُ وَ أَطَاعُوهُ وَ أَصَابَ مِنَ الدُّنْیَا ثُمَّ إِنَّهُ فَکَّرَ فَقَالَ مَا صَنَعْتُ ابْتَدَعْتُ دِیناً وَ دَعَوْتُ النَّاسَ مَا أَرَی لِی تَوْبَةً إِلَّا أَنْ آتِیَ مَنْ دَعَوْتُهُ إِلَیْهِ فَأَرُدَّهُ عَنْهُ فَجَعَلَ یَأْتِی أَصْحَابَهُ الَّذِینَ أَجَابُوهُ. فَیَقُولُ لَهُمْ إِنَّ الَّذِی دَعَوْتُکُمْ إِلَیْهِ بَاطِلٌ وَ إِنَّمَا ابْتَدَعْتُهُ. فَجَعَلُوا یَقُولُونَ کَذَبْتَ وَ هُوَ الْحَقُّ وَ لَکِنَّکَ شَکَکْتَ فِی دِینِکَ فَرَجَعْتَ عَنْهُ فَلَمَّا رَأَی ذَلِکَ عَمَدَ إِلَی سِلْسِلَةٍ فَوَتَدَ لَهَا وَتِداً ثُمَّ جَعَلَهَا فِی عُنُقِهِ وَ قَالَ لَاأَحُلُّهَا حَتَّی یَتُوبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیَّ. فَأَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی نَبِیٍّ مِنَ الْأَنْبِیَاءِ قُلْ لِفُلَانٍ وَ عِزَّتِی لَوْ دَعَوْتَنِی حَتَّی تَتَقَطَّعَ أَوْصَالُکَ مَا اسْتَجَبْتُ لَکَ حَتَّی تَرُدَّ مَنْ مَاتَ إلی [عَلَی] مَا دَعَوْتَهُ إِلَیْهِ فَیَرْجِعَ عَنْهُ.

مردی در دیربازان، در پی مال حلال بود ولی آن را نیافت و بعد دنبال مال حرام رفت و به آن نیز نرسید؛ در این‌ هنگام شیطان سراغش آمده و به او گفت: ای مرد تو دنیا را از راه حلال خواستی به‌ دست آوری و نشد و سپس از حرام خواستی‌ و باز آن را هم نیافتی! اکنون راهی پیش گام‌هایت می‌نهم که در پایانش هم مال زیاد به ‌دست می‌آوری و هم پیروانت زیاد خواهند شد،

گفت: آن چیست؟ بگو تا به کار بندم!

شیطان گفت: دین جدیدی درست کن و مردم را به آن دعوت کن!

او، فرمودۀ شیطان را به‌کار گرفت و دین جدیدی را پایه افکند و مردم را به آن فرا خواند. گروهی از مردم پیرو او شدند و دعوتش را پذیرفتند و اموالی نیز به او تعلق یافت.[25] پس از دورانی، وی روزی با خودش فکر کرد و گفت: این چه کاری بود که من کردم؟ دینی ساختم و مردم را به آن فراخواندم! چه کار زشتی! به‌گمانم خداوند توبۀ مرا قبول نکند مگر اینکه من مردم را بار دیگر فراخوانم و ماجرا را به آن‌ها بگویم و از آن‌ها بخواهم دست از این دین بردارند.

او پی‌درپی به یاران خود مراجعه می‌کرد و به آنان می‌گفت: دینی که من شما را به‌سوی آن دعوت کردم باطل است و من، خودم آن را پدید آورده‌ام![26]

مریدان او گفتند: تو دروغ می‌گویی! آن دین حق است تو، خود به شک و تردید گرفتار شده‌ای و از آن بازگشته‌ای.

او که دید این‌چنین است، زنجیری برگرفت و یک سرِ آن را بر گردنش آویخت و سر دیگرش بر میخی بر زمین کوبید و گفت: این زنجیر را از گردن بیرون نخواهم کرد تا خداوند مرا بیامرزد!

در این‌ هنگام خداوند به یکی از پیامبران وحی فرستاد و فرمود: «به آن مرد بگو، سوگند به عزت و جلال خودم اگر مرا به اندازه‌ای بخوانی تا بندبند اندامت جدا شود تو را اجابت نخواهم کرد، تا آنگاه کسانی که بر این دین مرده‌اند از آن عقیده برگردند!».[27]

 همۀ شروطی که نویسندۀ فرائد در ذهن دارد، اینجا نیز فراهم است؛ کسی با وسوسه‌های ابلیس، مدعی پیامبری می‌شود، کتاب جدید و دین جدید می‌آورد؛ یاران وفاداری می‌یابد که او را استجابت می‌کنند و شریعتش به‌خوبی نفوذ و دوام می‌یابد! از دیدگاه نویسندۀ فرائد، این شریعت، در حد کمال تقریر یافته و بی‌تردید از سوی خداست، اما حضرت صادق علیه السلام  می‌فرماید که این آیین به فرمان ابلیس لعین و به‌دست فردی دروغ‌گو و سوداگر پدید آمده‌ بود!

نتیجهگیری

می‌بینیم که “دلیل تقریر” موردنظر بهائیان، گزاره‌ای غیرقابل‌دفاع است؛ نه چنین استدلالی سبب اثبات حقانیت می‌شود (چون جامع افراد و مانع اغیار نیست) و نه با سرنوشت باب و بهاء و پیروانش خوانایی دارد و نه با ادبیات و محتواهای ارائه‌شدۀ رهبران بهائیگری ــ که بخشی از آن را ارائه نمودیم ــ  مطابقت داشته، بلکه در تناقض با آن است و همچنین با آیات قرآن کریم و احادیث اهل‌‌بیت عصمت و طهارت علیهم السلام  و اصول عقلی در تعارض است. به‌علاوه، همان طور که در مقاله نشان داده شد، آیین‌های نادرست بسیاری وجود دارد که اگر با ترازوی دلیل تقریر بخواهیم آنها را بسنجیم، باید حکم به درستی آنها نماییم. برای نمونه آیین احمدیه، پایه‌گذاری شده توسط غلام احمد قادیانی، بحث شد که تقریباً عمری به درازای بهائیت دارد و ادعاهای مشابه دارد و جمعیت آن نیز از بهائیان بیشتر است. با در نظر گرفتن معیارهای دلیل تقریر، باید آیین احمدیه نسبت به بهائیت برتری داشته باشد، و این مثال نقض، علاوه بر ناهمگونی‌های درونی دلیل تقریر، نشان از نادرستی آن دارد. در ادامه، آیات استفاده شده برای اثبات دلیل تقریر مورد مطالعه قرار گرفته و نشان داده شده که ادعای مورد نظر گلپایگانی از آن آیات به دست نمی‌آید. در انتها نیز روایتی که فردی آیینی دروغین ساخته بود آورده شده است که آن نیز با معیارهای دلیل تقریر درست می‌نماید، در صورتی که چنین نبوده است.

 

منابع

 

فرائد؛ گلپایگانی، ابوالفضل (محمد)؛ ابوالفضائل؛ مؤسسۀ ملّی مطبوعات امری آلمان.

حقیقةالوحی؛ قادیانی، غلام‌احمد؛ الشرکة الإسلامیة المحدودة، چ اول: 2010.

بهاءالله، حسین‌علی؛ لوح اشراقات (الواح مبارکه حضرت بهاءالله شامل لوح اشراقات و چند لوح دیگر)؛ نسخه خطی.

منتخباتى از آثار حضرت بهاءالله؛ وبگاه بهائی دریای نور، نسخه الکترونیکی.

طبری، محمدبن‌جریر؛ جامع البیان عن تأویل آی القرآن؛ دار هجر للطباعة و النشر و التوزیع و الإعلان، چ1.

مکارم شیرازی، ناصر؛ تفسیر نمونه؛ دار الکتب الإسلامیه، تهران: 1374 خورشیدی.

شیخ صدوق، ابوجعفر محمدبن‌علی؛ علل الشرایع؛ منشورات المكتبة الحیدریة و مطبعتها فی النجف.

[1]. فرائد؛ 64.

 

[2]. فرائد؛ ص68.

 

[3]. قادیانی، غلام‌احمد؛ حقیقةالوحی؛ ص61.

 

[4]. همان؛ ص76 به بعد.

 

[5]. همان؛ ص89.

 

[6]. بقره: 79.

 

[7]. حدید: 26.

 

[8]. اعراف: 94و96.

 

[9]. فرائد؛ ص151.

 

[10]. یکی از آنان خانم ثریا منقوش یمنی بود که تفکرات بعثی و مارکسیستی داشت و پس از تألیف کتاب‌های متعدد و جذب طرفدار، دراثر فشارهای فراوان روحی و ذهنی ناشی از گفتمان‌های سیاسی دورانش، ادعای نبوت نمود و تأکید کرد که: «نوشته‌های او زین پس وحیی از سوی خداست و محمد مصطفی، صرفا خاتم‌النبیین بوده و نه خاتم‌الأنبیاء، به همین سبب باب نبوت بر روی مردان بسته است و نه زنان! و من نخستین رسوله و نبیه هستم!»؛ او 21 سال در بین مردم به اشاعۀ افکار و نظریاتش در قالب وحی مشغول بود.

 

[11]. فرائد؛ ص72.

 

[12]. الواح اشراقات؛ ص7 و 8.

 

[13]. مجموع الواح؛ لوح: قلم اعلی لازال بر اسم احبّای خود متحرّک و جاری.

 

[14]. مجموع الواح؛ لوح:  هذا ما نزّل لجناب محمّداسمعیل صاحب علیه بهاءاللّه.

 

[15]. فرائد؛ ص 65.

 

[16]. تفسیر طبری؛ ج20، ص488.

 

[17]. همان.

 

[18]. شوری: 15.

 

[19]. فرائد؛ ص65.

 

[20]. همان.

 

[21]. فرائد؛ 67.

 

[22]. تفسیر نمونه؛ ج10، ص330.

 

[23]. بقره: 79.

 

[24]. بقره: 79.

 

[25]. به ‌قول نویسندۀ فرائد، امر او تقریر یافت!

 

[26]. همانند توبه‌ها و تلاش‌های علی‌محمد باب برای برچیدن دین نوپدیدش!

 

[27]. علل‌الشرایع؛ ج2، ص492.

 

بارگذاری بیشتر مطالب مرتبط
بارگذاری توسط سردبیر
بارگذاری در پژوهش

دیدگاهتان را بنویسید

بررسی

English Translate of Abstracts of Farsi Articles in Quarterly No. 35

A Witness in Acre: A Review of the Memoirs of Anwar Wadud and His Book Abdul-Hussein Fakha…