صفحه اصلی برگی از تاریخ استاد ابوتراب هدائي: معمار افول بهائيت در قروه کردستان (1320-1326): از مرزبانی حريم اسلام تا نابودی پروژۀ نفوذ

استاد ابوتراب هدائي: معمار افول بهائيت در قروه کردستان (1320-1326): از مرزبانی حريم اسلام تا نابودی پروژۀ نفوذ

1 دقیقه خواندن
0
0
110

محمد لطفی پور

 

چکیده

این پژوهش با هدف بررسی نقش استاد ابوتراب هدائی در مقابله با نفوذ بهائیت در قروه کردستان طی سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۶ شمسی انجام شده است. با اتکا به روش تحقیق ترکیبی شامل تحلیل محتوای آثار مکتوب (به ویژه کتاب «بهائیت دین نیست»)، اسناد اداری و گزارش‌های تاریخی، همراه با گردآوری روایات شفاهی از اهالی منطقه، این مقاله به واکاوی ابعاد مختلف فعالیت‌های فرهنگی، آموزشی و اجتماعی استاد هدائی می‌پردازد. یافته‌ها نشان می‌دهد که اقدامات او در احیای مساجد، برگزاری جلسات قرآن، تأسیس نهادهای آموزشی و مناظرات علمی، نه تنها هویت اسلامی جامعه را تقویت کرد، بلکه پایه‌های تبلیغاتی بهائیت را متزلزل ساخت. همچنین، ادعاهای جریان بهائیت مبنی بر نقش او در ایجاد تنش‌های فرقه‌ای، با استناد به اسناد تاریخی و شواهد میدانی، رد شده و به عنوان تحریفی مغرضانه ارزیابی می‌شود. بررسی توطئه‌های بهائیان برای تبعید او و تأثیر کتاب «بهائیت دین نیست» به عنوان نخستین ردیه نظام‌مند بر این فرقه، از دیگر دستاوردهای این پژوهش است. این مطالعه، گامی در راستای بازخوانی تاریخ مبارزات فرهنگی ضد انحرافی و الهام‌بخش پژوهش‌های آینده درباره نقش شخصیت‌های مذهبی در تحکیم هویت دینی جوامع محلی محسوب می‌شود.

کلیدواژه: ابوتراب هدائی، بهائیت، قروه کردستان، مبارزه فرهنگی، کتاب «بهائیت دین نیست»، تاریخ معاصر ایران.

 

  1. مقدمه

در بستر تاریخی دهه‌های پرتلاطم ایران معاصر، جریان‌های فکری و مذهبی همواره نقشی تعیین‌کننده در تحولات اجتماعی و فرهنگی ایفا کرده‌اند. در این میان، بهائیت به عنوان یکی از جریان‌های نوظهور قرن سیزدهم شمسی/ نوزدهم میلادی با ادعای تجدید دین و ارائه آموزه‌هایی مغایر با مبانی اسلام، چالش‌هایی جدی در جوامع شیعه نشین ایران ایجاد کرد. منطقه قروه کردستان، به دلیل موقعیت جغرافیایی و بافت اجتماعی خاص، از جمله مناطقی بود که بهائیت در آن نفوذ یافت و واکنش‌های گسترده‌ای از سوی جامعه مذهبی برانگیخت. در این میان، نقش شخصیت‌هایی که با رویکردی فرهنگی و مبتنی بر روشنگری دینی به مقابله با این جریان پرداختند، از اهمیت بسزایی برخوردار است.

استاد ابوتراب هدائی (1275-۱۳۷۳ ش) از چهره‌های برجسته فرهنگیِ پیشگام در کردستان، نمادی از مبارزه فکری و فرهنگی با بهائیت در منطقه قروه محسوب می‌شود. حضور شش ساله او در این منطقه (۱۳۲۰-۱۳۲۶ شمسی) نه تنها نقطه عطفی در احیای ارزش‌های اسلامی بود، بلکه الگویی از مقاومت در برابر نفوذ فرقه‌های انحرافی را ارائه داد. با این حال، علیرغم تأثیر عمیق فعالیت‌های او، پژوهش‌های اندکی به تحلیل نظام‌مند اقدامات فرهنگی، چالش‌های پیش روو واکنش‌های جریان بهائیت در قبال اقدامات استاد هدائی صورت گرفته است. این مقاله با تکیه بر اسناد تاریخی، روایات محلی و آثار مکتوب استاد هدائی، در پی پر کردن این خلأ پژوهشی است.

هدف اصلی این پژوهش، بررسی نقش استاد هدائی در فروپاشی نفوذ بهائیت در قروه از طریق اقدامات فرهنگی، آموزشی و اجتماعی است. در این راستا، پرسش‌های کلیدی زیر مطرح می‌شوند:

فعالیت‌های فرهنگی او چگونه به تقویت هویت اسلامی در منطقه انجامید؟

چه استراتژی‌هایی در مواجهه با تبلیغات بهائیان به کار گرفته شد؟

ادعاهای جریان بهائیت درباره اقدامات او تا چه اندازه مبتنی بر واقعیت‌های تاریخی است؟

روش تحقیق این مقاله، ترکیبی از تحلیل محتوای آثار استاد هدائی (به ویژه کتاب «بهائیت دین نیست»)، بررسی اسناد اداری و گزارش‌های تاریخی، و گردآوری روایات شفاهی از اهالی قروه است. این رویکرد میان‌رشته‌ای، امکان واکاوی ابعاد مختلف حضور او در کردستان را فراهم می‌سازد.

مقاله حاضر در هفت بخش تنظیم شده است: نخست، شناختنامه استاد هدائی بر پایه اسناد تاریخی ارائه می‌شود. سپس، دورنمایی از حضور دوازده ساله او در منطقه کردستان و اقدامات فرهنگی وی در قروه تحلیل می‌گردد. در ادامه، ناآرامی‌های اجتماعی قروه و نقش بهائیان در ایجاد تنش‌ها بررسی می‌شود. بخش چهارم به نقد ادعاهای غیرمستند بهائیان درباره فعالیت‌های استاد هدائی اختصاص دارد. در بخش پنجم، توطئه‌های بهائیان برای تضعیف جایگاه او واکاوی می‌شود. ششمین بخش، تأثیر کتاب «بهائیت دین نیست» را به عنوان نخستین ردّیه نظام‌مند بر این فرقه بررسی می‌کند. در نهایت، نتایج پژوهش در قالب جمع‌بندی ارائه می‌گردد.

این پژوهش نه تنها گامی در جهت بازخوانی تاریخ مبارزات فرهنگی علیه جریان‌های انحرافی است، بلکه الهام‌بخش و الگوی مطالعات آینده درباره نقش شخصیت‌های مذهبی در تقویت هویت دینی جوامع محلی خواهد بود.

تصویر مرحوم هدائی در شهریور 1320 در سن 45 سالگی

 

  1. شناختنامه استاد ابوتراب هدائی[1]

مرحوم حاج میرزا ابوتراب هدائی، در هجدهم ذو‌الحجه سال ۱۳۱۳ قمری (۱۱ خرداد ۱۲۷۵ خورشیدی)، در شهر ملایر متولد شد.[2] پدرش به دلیل ارادت ویژه به امیرالمؤمنین علی علیه السلام ، نام «ابوتراب» را برای وی برگزید. ایشان از کودکی با قرآن مأنوس شد و خواندن آن را از هفت سالگی آغاز کرد. در همین دوران، بیماری سختی گریبانگیر او شد تا جایی که خانواده و اطرافیان از بهبود و زنده ماندنش ناامید شدند. روزی که همگان بر بالینش گرد آمده و به دعا و تضرع مشغول بودند، معجزه‌ای رخ داد: کودکِ ناتوان، برخلاف انتظار همگان، از جا برخاست و با اشاره به حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام ، شفای خود را از کرامت آن حضرت دانست. او روایت کرد که از دستان مبارکِ حضرت، آبی در کاسه‌ای مخصوص (که در فرهنگ عامه به «چهل کلید» شناخته می‌شود) نوشیده و اینک کاملاً در سلامت است. شگفت‌انگیزتر آنکه از آن پس، هرگز تشنگی را حس نکرد؛ گویی آن جرعۀ آب، نه تنها تنِ خاکی‌اش را شفا بخشید، بلکه روحش را نیز سیراب کرد. سال‌ها بعد، او این تجربۀ عرفانی را در قالب شعری چنین سرود:

اکنون اگر چه راحت و آرامم

شرمنده از گذشته ایامم

آزاد کرده پسرِ حیدر

عباس، نور باطن اَعلامم

در دستِ مرگ بود گریبانم

از او رسید راحت و آرامم

نوشاند آب و زندگیم بخشید

شیرین نمود جان و دل و کامم

مُهرِ قبول زد به لبم زان آب

آموخت رسمِ خدمت و اکرامم

در دست خامه و به زبان گفتار

بنهاد و بُرد در صف خدّامم

افروخت نورِ حق و یقین در دل

برهاند از ضلالت و اوهامم

از آن بزرگواری و آن الطاف

تبدیل شد به صبحِ صفا شامم

دارم امید تا به ابد ماند

جاوید با محبت او نامم

در سیزده سالگی، پس از وفات پدر، به تحصیل مقدمات صرف و نحو و علوم اسلامی پرداخت. در حدود بیست سالگی با عالمی به نام سید علم‌الهدی نقوی آشنا شد و ده سال از محضر ایشان برخی علوم اسلامی را فرا گرفت. سپس از محضر آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری (بنیانگذار حوزه علمیه قم) در اراک بهره برد و پس از آن به ملایر بازگشت و به تدریس در مدرسه پارک ملایر مشغول شد.

در سال ۱۳۱۰ شمسی، به منظور آشنا کردن جوانان با معارف اسلامی، به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و به عنوان مدیر و معلم در مدرسه دولتی «سامن» در ملایر مشغول به کار شد. در سال 1315ش، در یکی از سفرهایش به قم، با مرحوم آیت‌الله حاج شیخ عبدالرحیم حائری صاحب الفصول آشنا شد و دوازده سال از این عالم بزرگوار بهره برد.[3] ایشان به درخواست خود و با موافقت مرحوم حائری، شرحی بر قطعه «بهاریه» صاحب الفصول نوشت و منتشر کرد.

مرحوم هدائی به دلیل حسن شهرت، در 16 شهریور ۱۳۲2 به ریاست اداره فرهنگ شهر قروه در کردستان منصوب شد. در این شهر، با بهائیت به مبارزه فرهنگی پرداخت و شروع به جمع‌آوری مدارک فرهنگی و تاریخی مهمی از کتاب‌ها و دست‌نوشته‌های بهائیان کرد. منجر به تألیف کتاب «بهائیت دین نیست» شد که از نخستین کتاب‌های ردّیه بر بهائیت است و در نوع خود کم‌نظیر و برای نشان دادن ماهیت و سوابق این فرقه گمراه، بسیار ارزشمند است. مرحوم شیخ آقا بزرگ طهرانی نیز در کتاب الذریعه[4] و نیز مرحوم علی اکبر دهخدا در لغت‌نامه خویش[5] از این کتاب نام برده‌اند.

در شهریور سال ۱۳2۶ از قروه به شهر اراک منتقل شد. وی در این شهر به فعالیت‌های فرهنگی مختلفی از جمله برگزاری جلسات قرآن و معارف اسلامی[6] و نیز تشکیل نماز جمعه در مسجد حاج حسین ساعت در محله اَلْکه اراک پرداخت. در مهرماه سال ۱۳۳۰ خورشیدی، همزمان با پذیرش مسئولیت مدیریت دبیرستان «ایراندخت»، با هدف گسترش معارف دینی، نشریه‌ای به نام «هُدی» را پایه‌گذاری کرد که به‌صورت دوهفته‌نامه و با تمرکز بر موضوعات اسلامی منتشر می‌شد. در سال ۱۳۳۲ خورشیدی، افزون بر تدریس در دبیرستان‌های شهر اراک، مسئولیت بازرسی آموزشی دبستان‌ و دبیرستان‌های دخترانه این شهر نیز به وی سپرده شد. این انتصاب، گامی مهم در مسیر گسترش فعالیت‌های حرفه‌ای او محسوب می‌شد که همزمانیِ نقش معلمی و نظارت بر کیفیت آموزش را نشان می‌داد. سپس در پنجم آبان ۱۳۳۶، با ارتقای جایگاه سازمانی، به عنوان معاون ادارۀ فرهنگ اراک منصوب گردید.[7] پس از سال‌ها فعالیت در سِمَت‌های اداری، تضاد میان تعهدات سازمانی و باورهای دینی و اصول اخلاقی فردی، زمینه‌ساز تصمیم او شد تا در سال ۱۳۳۸ خورشیدی، پیشنهاد آقای بهمن حبیبی[8] (مدیرکل وقت ادارۀ فرهنگ خراسان) را بپذیرد. [9] با انتقال رسمی او به مشهد مقدس، فصل تازه‌ای از تلاش‌های فرهنگی و مذهبی آغاز گردید که نه‌تنها تحولی در مسیر زندگی حرفه‌ای‌اش ایجاد کرد، بلکه به عنوان نقطۀ عطفی در خدمت‌گزاری به آرمان‌های آموزشی و دینی او شناخته شد. [10]

او از اردیبهشت 1338 تا سال ۱۳۴۲ خورشیدی، در مدارس و مراکز علمی مشهد به تدریس رشته‌های متنوع علوم اسلامی پرداخت و سرانجام بازنشسته شد. اما بازنشستگی برای او به‌معنای توقف نبود؛ چنانکه خود می‌فرمود: «اسلام بازنشستگی نمی‌شناسد!» و تا پایان عمر، مشعلِ تعلیم، ارشاد و تألیف را فرو ننهاد.

در همین دوره، با تکیه بر عشق عمیقش به آموزش مفاهیم ناب دینی، دست به تألیف کتابی ارزشمند زد با عنوان «درس‌هایی از قرآن» که در آن، با محوریت «تدبر در آیات و روایات»، مفاهیم قرآنی را به زبانی ساده و متناسب با سطوح مختلف تحصیلی تنظیم و منتشر کرد. این اثر، نه‌تنها نشان‌دهندۀ تسلط او بر معارف اسلامی بود، بلکه گواهی بر دغدغۀ همیشگی‌اش برای پیوند نسل جوان با سرچشمه‌های زلال وحی به شمار می‌رفت.

بر اساس شواهد و قرائن، ایشان فردی متواضع و مراقب رفتار و حالات خود بود و در هر مجلسی که حضور داشت، شمع هدایت و روشنگر دل‌ها بود. گفتارش آکنده از آیات و روایات بود و چون از دلی پاک و معتقد بیان می‌شد، در دل شنوندگان اثر مطلوبی بر جای می‌گذاشت.[11]

آن را که فضل و دانش و تقوا مسلّم است                    هر جا قدم نهد، قدمش خیر مقدم است[12]

ایشان مطالب را با بیانی شیرین و شیوا همراه با اشعار حکمت‌آمیز خود، طراوت می‌بخشید و در نگارش نیز به همین سبک عمل می‌کرد. علاقه وافر ایشان به نشر معارف اسلامی موجب نگارش بیش از بیست و هشت جلد کتاب شد. آثار این اندیشمند را می‌توان در یک دسته‌بندی جامع، ذیل چهار گروه اصلی جای داد:

الف. شرح و تحلیل متون دینی

شرح خطبه امیرالمؤمنین علیه السلام  به همام در وصف متقین

شرح دعای کمیل

شرح منظوم بهاریه مرحوم حائری (صاحب فصول)

قرآن و عترت: شرحی درباره حدیث ثقلین

نجوم لامعه (شرح زیارت جامعه کبیره)

نامه‌های بزرگان (شرح و تبیین نامه‌های بزرگان)

یوسف و قرآن

ب. تبیین نظام‌مند مفاهیم اسلامی

اسلام و نظام

پیامبر را بشناسیم: پیرامون آیات مشورت

تربیت کودکان، پایه اصلاح جهان

چرا گناه می‌کنیم؟ (۲ جلد) (درباره بازگشت اثر گناه در این دنیا)

درس‌هایی از قرآن

دستور سخنرانی و نگارش از نظر دینی

راز بعثت

راه بیداری یا قدمی به سوی اصلاح

راه سعادت (مجموعه اشعار)

راهنمای روان در لزوم آموختن قرآن

سفرنامه بشر از خاک به افلاک

نماز، شاهراه کمال

ج. مطالعات انتقادی-تحلیلی

ارمغان خرد (ردّ شبهات کتاب ریش‌تراشی دکتر حسن صفوی)

آیا ترک ازدواج، حلال است؟ (نقد قائلان به حلیت عزوبت (مجرد بودن) در آخرالزمان)

بهائیت دین نیست

پاسخ اسلام شناس ناآگاه (نقد کتاب اسلام شناسی از دیدگاه فلسفه علمی، تالیف بابک دوستدار)

پیام در آرامش، ناله بی‌هنگام (پاسخ به مطالب شیخ محمد مردوخ کردستانی)

ترازوی داد در سنجش ندای اتحاد (پاسخ به مطالب شیخ محمد مردوخ کردستانی)

د. ترجمۀ آثار عالمان برجسته دینی

ترجمه کتاب نور ساطع مرحوم شیخ حر عاملی

ترجمه کتاب نفحات اللاهوت فی لعن الجبت و الطاغوت، مرحوم محقق کرکی

ترجمه کتاب بطلة کربلا دکتر عایشه بنت الشاطی با نام «دلیر کربلا، زینب کبری»

هر یک از این آثار، نه‌تنها دانشی ناب را منتقل می‌کنند، بلکه آیینۀ روح پاک مؤلفی هستند که عمر خود را وقف خدمت به دین و تربیت انسان‌ها کرد.امیدواریم که این آثار و دیگر آثار منتشر نشده ایشان احیاء شده و در اختیار اهل علم و معرفت قرار گیرد.

مرحوم هدائی پس از ادای فریضه عشای جمعه در 29 جُمادی الاولی ۱۴۱۵ هجری قمری (13 آبان ۱۳۷۳ شمسی) در مشهدالرضا علیه السلام  به جوار رحمت حق پیوست و در آرامستان بهشت رضا، قطعه 15، مدفون گردید.[13] سروده زیر از استاد دکتر غلام‌حسین رضانژاد با تخلص «نوشین» بر سنگ مزار او نقش بسته است:

اینکه در خاکِ تیره، پنهان است

مردِ علم است و شخص ایمان است

بوتراب هدائی آنکه خداش

ضامن عفو و رحم و غفران است

آنکه پیش کلام شیرینش

جان اهل یقین گروگان است

دوستدار کتاب و عترت بود

که در آن علم و عقل حیران است

در جهان، میزبان قرآن بود

حالیا میهمان قرآن است

جای این نفس مطمئنه به خلد

شاخ طوبی و قصر رضوان است

این جهان جز خدا نداشت به دل

وان جهان در پناه یزدان است

تا بلی گفت او ز عهد ألست

همچنان در وفای پیمان است

هر مسلمان که چون هدائی زیست

تلو عمار و کفو سلمان است

سال فوتش هزار و سیصد دان

هم به هفتاد و سه ز آبان است

سیزده روز رفته از آبان

که به خلد برین پرافشان است

اجر او با خدا بود که ز لطف

در خور رحمت فراوان است

  1. دورنمایی از حضور دوازده ساله استاد هدائی در منطقه کردستان (1326-1314)

استاد ابوتراب هدائی، از پیشگامان عرصه فرهنگ و آموزش در ایران، فعالیت‌های خود را از سال ۱۳۱۰ شمسی با پیوستن به اداره فرهنگ ملایر به گونه رسمی آغاز کرد. پس از مدتی تدریس در شهرستان تویسرکان -استان همدان-، در سال ۱۳۱۴ به منطقه کردستان منتقل شد و مدیریت مدرسه روستای دزلی -از توابع اورامان و شهرستان سروآباد کردستان- را برعهده گرفت و نام «مولوی» را بر آن نهاد.[14] او شرایط سخت این دوران را چنین روایت می‌کند:

«در سال ۱۳۱۴ش [به عنوان] مدیر مدرسه دزلی اورامان اعزام شدم. عملاً هم مدیر و معلم و مستخدم بودم. طویله‌ای را [که پیشتر محل نگهداری دام بود] به کمک اهالی آبادی پاک کرده و جارو زدیم و چند گلیم پهن کردیم و بچه‌های آبادی را به کمک پدر و مادر[ها] و همکاری افراد پادگان نظامی به کلاس آوردیم. در هوای سرد زمستان، هر روز ساج بزرگی را از هیزم پُر کرده و یکی دو تپاله [=فضولات خشک شده دامی] بر روی آن گذارده، آتش می‌زدیم تا بتوانیم خود را گرم کنیم. بر اثر دود هیزم نیمه‌خشک و تپاله، چشمانمان پرآب می‌شد و نفسمان به تنگی می‌افتاد. من و امثال من بدین طریق کلاس‌داری می‌کردیم [و] دم برنمی‌آوردیم و ناراضی هم نبودیم؛ زیرا در شرایط آن روز، بهتر از آن را انتظار نداشتیم.»[15]

در سال ۱۳۱۷ هجری شمسی، با ارتقای شغلی به سِمَت مدیر اداره فرهنگ شهر نوسود (که امروزه در استان کرمانشاه قرار دارد) منصوب شد و در کنار این سمت، مسئولیت مدیریت و تدریس در مدرسه غزالی نوسود را نیز بر عهده گرفت.[16]

گفتنی است بر پایه اسناد تاریخی موجود، مرحوم استاد هدائی به همراه همسر آموزگار خود -خانم فاطمه میرابیان-، در فاصلۀ سال‌های ۱۳۱۵ تا ۱۳۲۰ خورشیدی، در دو دبستان زیر به عنوان مدیر و آموزگار فعالیت داشته‌اند. هرچند جزئیات دقیق‌تر این فعالیت‌ها همچنان در دست تحقیق است:

دبستان انوری در روستای رَمَشت، از توابع بخش موچش شهرستان کامیاران در استان کردستان.[17]

دبستان سنائی در منطقه اوباتو، روستای باشماق (ایران خواه). [18]

همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در شهریور ۱۳۲۰، زندگی استاد هدائی در شهر نوسود دست‌خوش بحران شد. در ۱۶ شهریور این سال (۱۴ شعبان ۱۳۶۰ قمری)، اموال و دستنوشته‌هایش توسط افراد محلی غارت گردید. مرحوم هدائی در نامه‌ای خطاب به استاد خویش، آیت‌الله حاج شیخ عبدالرحیم حائری (صاحب الفصولی)، در دوم آبان ۱۳۲0ش. (سوم شوال ۱۳۶۰ ق)، این واقعه را با بیانی آمیخته به درد چنین شرح می‌دهد:

«بزرگوارا، گویا چنین تقدیر رفته که به حکم کریمۀ وَمَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ[19]، هر دمی [که] از پرتگاهی هولناک رَسته، به گودالی پُرخطرتر اُفتادم. در روز چهاردهم ماه شعبان، تمام آن‌چه گرد آورده شده بود، به یکبار[ه] به یغما رفت، به طوری که کاسه‌ای [که] در آن آب توان خورد، نماند. از طرفی، خرسندم که رنگ‌های مشغول‌کننده، کُرهاً گرفته شد و درجه‌ای از مرگ را مشاهده کردم و از طرف دیگر، گرفتاری به زن و بچه و احتیاج آن‌ها به لوازم زندگی، در فشارم می‌دارد. فعلاً حال عجیبی دارم؛ هر ساعتی رنگی است. بسیار نیازمندم [که] توجهی فرموده، [و] از خدای سبحانه ثباتم را بخواهید.»

گفتنی است که وی، رویداد غارت اموال را مهم‌ترین رخ‌داد سرنوشت‌ساز زندگی خویش قلمداد می‌کرد و همواره در خطابه‌ها و تألیفاتش به آن پرداخته و پیامدهای عمیق آن را تحلیل می‌نمود. در یکی از یادداشت‌های شخصی خویش چنین آورده است:

«… بسیاری از نظم و نثری که در دوران جوانی با ذوق آماده کرده بودم، در سال ۱۳۲۰ شمسی ضمن غارت اموالم که در یکی از مرزهای کردستان (که مدیریت فرهنگ آن‌جا را داشتم) دستخوش تاراج گشت و به حدّی آشفتگی بر ما چیره شد که حتی نتوانستیم جزوۀ منظومی را که داشتم بردارم. از آن پس، با سختی‌هایی مواجه شدم که ذوق سرشارم گرفتار جمود و خمود گردید، اما گاهی اقدام به سرودن اشعاری می‌نمودم…»

 

استاد هدائی با انتقال به قروه  در مهر ۱۳۲۰، دو سال مدیریت مدرسه خاقانی در سریش آباد -از توابع شهرستان قروه-را برعهده گرفت و در 16 شهریور ۱۳۲۲ش به ریاست اداره فرهنگ قروه کردستان رسید. شش سال فعالیت او در این شهر (1320 تا ۱۳۲۶) نه‌تنها دورانی پُرثمر در عرصۀ خدمات فرهنگی و فکری او محسوب می‌شود، بلکه نقطۀ عطفی تاریخی در مبارزه فکری با جریان بهائیت در سطح قروه و حتی گسترۀ استان کردستان به‌شمار می‌رود. تأثیر این اقدامات چنان عمیق بود که تا امروز نیز بازتاب آن در منطقه احساس می‌شود.

مرحوم استاد هدائی در مقدمۀ کتاب «بهائیت دین نیست» به‌روشنی به چالش‌های اقامت خود در قروه و رنج‌های ناشی از مقابله با این فرقه اشاره کرده است:

«این کتاب که از نظر شما می‌گذرد، در سال ۱۳۲۵ شمسی، هنگامی که در کردستان به خدمت اداری و فرهنگی می‌پرداختم، تألیف شد. وقت نوشتن این کتاب، حوادث چندی خاطر مرا پریشان کرده بود:

۱- در سال ۱۳۲۰، زمان ورود متفقین به ایران، ماحصل رنج زندگی‌ام -که به صورت اثاث و خانه و کتاب درآمده بود- دستخوش تاراج و غارت گردید.

۲- در سال ۱۳۲۴، همسرم که معاون دانایی برای من بود، درگذشت و سه بچه (تازه‌واردی سه‌ساعته، پنج‌ساله و هفت‌ساله) در دامنم ماند.[20]

3- پس از تغییر محل مأموریتم، مواجه با وضع پریشان دینی محل شدم که جمعیتی به نام بهائی، به راهنمایی مردی یهودی پدید آمده، و در اثر سهل‌انگاری محلی‌ها و معاضدت بعضی رؤسای ادارات، تقویت شده و موجب سستی مسلمین و زیان اجتماعی شده بود. برحسب تکلیف، مرا واجب شد برای شکستن بت‌های مصنوعی موهوم قیام نمایم. برای این کار، از جاهایی که امید می‌رفت، استمداد کردم که عالمی برای راهنمایی مسلمین آن‌جا بفرستند؛ لکن با یأس مواجه شدم و ناچار، خود به نصیحت و راهنمایی آنان -ضمن انجام خدمت اداری- بی‌آنکه نام فردی یا جمعی را به زشتی ببرم، پرداختم…»[21]

استاد هدائی، با وجود فرازونشیب‌های شخصی و تاریخی، با تعهدی کم‌مانند به تعلیم و مبارزه فرهنگی پرداخت. تلاش‌های او در قروه، علاوه بر تقویت هویت دینی منطقه، الگویی از مقاومت در برابر جریان‌های انحرافی را به‌جا گذاشت که تا دهه‌ها پس از او، الهام‌بخش فعالان فرهنگی باقی‌ماند.

  1. حضور استاد هدائی در سریش آباد و قروه؛ روایت تاریخی سال 1320ش

در نخستین سال‌های دهۀ ۱۳۲۰، مقاله‌ای با عنوان «قروه در کنار پرتگاه بی‌دینی» -که توسط هیئت قرآنیان قروه نوشته شده بود- در مجلۀ آئین اسلام منتشر گردید. این نوشتار که امروز به عنوان سندی تاریخی در دسترس قراردارد، تصویری روشن از وضعیت نابسامان فرهنگی قروه در دوران پیش از حضور استاد هدائی را چنین روایت می‌کند:

«قروه یکی از قراء شهرستان کردستان و حدِّ وسط میان همدان و سنندج، و مرکز سه بلوک مهمِّ اسفندآباد و تیلاق و چهاردُولی است. گرچه خانوار آن به چهارصد نمی‌رسد، ولی از نظر اهمیت موقع، قصبه شناخته شده و مرکز ادارات گردیده. قریب سی‌سال قبل، بواسطۀ مردی فاسد، نام بهائیگری در این محل آمد، و به‌علت نبودن سرپرست و راهنمای دینی ــ خاصه در زمان سلطنت پهلوی اول که آزمایشی بزرگ برای بروز مکنونات اشخاص بود ــ نمو کرد. علاوه از آن‌که در حدود بیست خانوار از راه راستِ اسلام منحرف گردیدند، ضعف شدیدی بر مسلمین مستولی شد که منجر به ترکِ شعائر اسلامی و تعطیلِ مسجد و نماز و روزه و اذان گردید. و اگر هم گاهی مسلمین می‌خواستند قدمی برای انجام تکالیف دینی خود بردارند، فوراً آلوده به‌سیاست نموده و انواع پیرایه به آن بسته، به وسائل ممکنه جلوگیری و تهدید می‌شدند. بدیهی است با چنین وضعی، نه‌تنها پیرانِ مسلمین مرعوب و از آدابِ اسلامی بازماندند، بلکه جوانان هم نادان و بی‌اطلاع از احکام دینی بازماندند. در حالی که ناامیدی پردۀ تاریکی برابر چشمِ مسلمین کشیده و باطل را مغرور و بر آن‌ها چیره کرده بود، خداوندِ مهربان فرج و گشایش عطا فرمود و آقای حاج میرزا ابوتراب هدائی را ــ که یکی از کارمندان فرهنگ است ــ به اینجا فرستاد.»[22]

مرحوم استاد هدائی در سال‌های پایانی عمر پربار خویش، در گفتگوی مکتوبی، جزئیات ناگفته و حقایقی از دوران حضورش در کردستان و مجاهدت‌های فکری‌اش در برابر جریان بهائیت در قروه را آشکار ساخت. این نوشتار که امروز به‌عنوان «میراثی ارزشمند» از آن سال‌های پرفرازونشیب است، نه‌تنها «روایتی زنده و پویا»[23] از تاریخ مبارزات دینی در این منطقه ارائه می‌دهد، بلکه نشان‌دهندۀ تلاش‌های خستگی‌ناپذیر او برای احیای ارزش‌های اسلامی در میانۀ تهدیدها و بی‌مهری‌های زمانه است. متن پیش‌رو، بازتابی صادقانه از خاطرات و تجربیات وی است که بدون دخل و تصرف آورده می‌شود:

«… در سال ۱۳۲۰ [خورشیدی] متصدی امور فرهنگی نوسود بودم. چون متفقین به ایران آمدند و آن انقلاب زیان‌بار [اشغال ایران در جنگ جهانی دوم] را به وجود آوردند، ماحصل زندگیم را محلی‌ها غارت کردند. پس از آن مرا به سریش‌آباد انتقال دادند. چون متوجه آن گروه مخالف که در قروه هستند و رسماً خودشان را معرفی کرده‌اند [شدم]، جمعه‌ها از سریش‌آباد به قروه می‌رفتم و در مسجد، اصول اعتقاد و آداب و راه ایجاد وحدت را برای آن‌ها شرح می‌دادم. به سال ۱۳۲۳ مرا برای تأسیس ادارۀ آموزش به قروه انتقال دادند و پس از تنظیم [برنامه]، برای این که مجمعی تهیه شود و رسماً مطالبی اعلام به عموم شود، به آقایان رؤسا مراجعه کردم؛ موافقت نکردند. خودم وسیله فراهم [کردم] که جمعه مسجد آماده می‌شد و رؤسا و عده‌ای از افراد می‌آمدند و مطالبی بیان می‌شد…

استاد هدائی در ادامۀ روایت خود چنین می‌آورد:

«… پس از مدتی تدریجاً رؤسا از آمدن خودداری کردند. تحقیق کردم، معلوم شد از سنندج آن‌ها را منع کرده و کم‌کم از افراد هم کاسته می‌شد. چون مخالفین در کار دفاع بودند و محرمانه کار می‌کردند، مسجد را تعطیل کردم و جلسۀ قرائت قرآنی هفتگی سیار -دو شب در هفته- تأسیس کردم و جوان‌ها را به سخنرانی وامی‌داشتم. عالم مورد علاقه[24]، فوت شده بود و یک نفر هم بود که به او اعتماد نداشتند. برای تذکر مطالب و برای ادای نماز مغرب و عشاء به مسجد می‌رفتم و گروهی می‌آمدند. برحسب وظیفه، خود امامت جماعت را پذیرفته بودم و میان نماز مغرب و عشاء، در آن فاصله، مطالبی القاء می‌شد. این کار ادامه داشت و تدریجاً بعضی از محلی‌ها در حد درک و حسن اعتقاد به کار افتادند و آن گروه هم از ناحیه خودشان به کار افتادند. من پیش از آمدن به منطقۀ کردستان با زعمای بهائی‌ها و مبلغین‌شان زیاد برخورد داشتم و طوری بود که به واسطۀ محکوم شدنشان، حاضر نبودند با من به سخن گفتن بپردازند. تدریجاً بعضی از محلی‌های موافق مانند رؤسای غافل از وظایف و تکالیف دینی، به سهل‌انگاری پرداختند و من بر خود واجب می‌دانستم همچنان که نخست در اقدام تنها بودم، باز هم اگر تنها بمانم، از انجام وظایف غافل نمانم…»[25]

  1. فعالیت‌های فرهنگی استاد هدائی در سریش آباد و قروه: روایت تاریخی سال 26-1320 شمسی

در آستانۀ سال ۱۳۲۰ خورشیدی، حدود چهل خانوار بهائی در شهر قروه سکونت داشتند.[26] در این دوران، میرزا فرج عبدی -که نمایندگی سرهنگ جعفرخان آصف وزیری[27] (مالک بانفوذ منطقه) را برعهده داشت- با بهره‌گیری از نفوذ سیاسی و اجتماعی، فعالیت‌های تبلیغی گسترده‌ای برای جذب جوانان قروه به جریان بهائیت آغاز کرد.[28] این اقدامات، زمینه‌ساز نگرانی‌هایی دربارۀ تضعیف مبانی دینی در منطقه شد.

در همین زمان، مرحوم استاد هدائی که دو سال در سریش‌آباد به عنوان مدیر مدرسه خاقانی به خدمت فرهنگی مشغول بود، روزهای تعطیل را به قروه می‌آمد تا با رویکردی آرام و برنامه‌ریزی‌شده، همراه با تقویت اعتقادات دینی مردم، تبلیغات بهائیان را خنثی کند. با انتصاب او به سمت اولین نماینده فرهنگ قروه در سال ۱۳۲۲ش،  این تلاش‌ها شکل نظام‌مندی به خود گرفت.

استاد هدائی برای اجرای طرح جامع و نظام‌مند فرهنگی خود، از یکسو همفکران خویش را فراخواند؛ از جمله آقای عزت‌الله قنبری -همکار و یار خستگی ناپذیر در مدرسۀ خاقانی سریش‌آباد- را به قروه منتقل کرد و از دانش و تجربه وی برای بهبود طرح بهره برد. از سوی دیگر، از نهادهای فرهنگی سراسر کشور درخواست حمایت برای پیش بُرد عملی طرح کرد. با این حال، تنها آیت‌الله بروجری به درخواست او پاسخ مثبت داد و عالمی را برای یاری به قروه اعزام کرد. وی در مقاله‌ای که در مجلۀ آئین اسلام منتشر شد، ضمن تشکر از آیت‌الله بروجردی، تأثر خود را از بی‌تفاوتی دیگر نهادها این‌گونه روایت کرده است:

«بدیهی است هر کس وارد جماعتی گردیده [و] بخواهد به آداب آن‌ها متأدب گردد، طبعاً در ترقی آن گروه خواهد کوشید؛ خاصةً اگر معتقد باشد که آن جماعت شایسته‌اند بر دسته‌های دیگر، مقدم و راهنمای آنان باشند. من که یکی از افراد مسلمین و معتقدم که مسلمان‌ها باید راهنمای سایر ملل باشند، به حکم این غریزه، ضمن مأموریت اداری که در قروه کردستان داشتم، برای توحید کلمه و دفع تفرقه و نشر دستور اسلامی، از هرگونه فداکاری دریغ نکردم. یکی از کارهایم این بود که دست به همه‌جا (شفاهاً و کتباً) نزد آقایان علماء و حجج اسلام و مسلمان‌های مقدس‌منش مال‌دار، دراز کرده و اوضاع قروه و حوزه‌اش را خاطرنشان کردم که به عالمی راهنما و دلسوز نیازمند است. مع‌الاسف از همه‌جا ناامید گردیده، «فَارْجِعِ الْبَصَرَ… خَاسِئًا وَهُوَ حَسِیرٌ»[29]؛ مگر اینکه حضرت حجت‌الاسلام و ملاذالمسلمین، آقای حاج‌آقا حسین طباطبائی بروجردی رئیس حوزه علمیه قم ــ که بیان و بنان من الکن از آن است که بتواند پیرامون معرفی و مقام ارجمندش صحبت کند ــ دست پدری بر سر مردمان بی‌سامان اینجا کشید و در سال ۱۳۶۴ و ۱۳۶۵ ماه شعبان و رمضان، [تیر و مردادماه سال‌های ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ شمسی]، یکنفر عالم توانا، جناب آقای شیخ محمد همدانی یاسینی را به این محل اعزام داشتند. ایشان تا حدود امکان، به قدر الوسع و الطاقه و مقتضیات محل، کوششی شایان تقدیر فرمودند که زبان من همیشه سپاسگزار مراحم آمر و مأمور خواهد بود. یکی از مزایای این کار این بود که این واعظ به خرج حوزه علمیه اعزام شده و دیناری از کسی درخواست نفرمود.

اما جای تأثر است که این اندازه تذکر برای مردمی که یک عمر به نادانی و وحشت از آداب دین انس گرفته‌اند، کافی نیست؛ زیرا این‌ها مانند غربالی هستند که در آب فروترند: مادامی که در آب است پر و چون برون آرند، جز سستی و رخوت از آب زلال بهره ندارند؛ خاصةً که در اطرافشان کسانی باشند که آن‌ها را با تهدید و تطمیع از کار بازدارند. خاتمه با تشکر از حضرت حجة‌الاسلام طباطبائی نظر عموم علما و ثروتمندان را به بدبختی این حوزه … متوجه نموده [و] می‌گویم: «مَنْ أَصْبَحَ ولَم یَهْتَمَّ بِأُمورِ الْمُسْلمینَ فَلَیْسَ مِنهُم». خادم علم و دین، ابوتراب هدائی»[30]

اما باید گفت که این مسیر هموار نبود. مخالفان -از بهائیان تا برخی صاحبان نفوذ- با استفاده از ابزارهای سیاسی و اجتماعی، مانع‌تراشی می‌کردند. تعطیلی مکرر مساجد، فشار بر نمازگزاران، و ایجاد اختلافات ساختگی، تنها بخشی از این چالش‌ها بود. در اوج این نابسامانی، انتصاب آقای احمد معین وزیری به عنوان بخشدار جدید قروه -که فردی بی‌غرض و دغدغه‌مند در احیای ارزش‌های دینی شناخته می‌شد- نقطۀ عطفی در روند مبارزه فکری با بهائیان شد. همکاری این دو چهرۀ تأثیرگذار،-آقایان هدائی و معین وزیری- زمینه‌ساز تشکیل جلسات قرآنی منظمی شد که نه‌تنها به تقویت بنیۀ اعتقادی مردم پرداخت، بلکه با مشارکت برخی جوانان متعهد، به روستاهای اطراف گسترش یافت.

نشریۀ آئین اسلام در آغاز دهۀ ۱۳۲۰ خورشیدی، با انتشار گزارشی مفصل، نقش هیئت قرآنیان قروه را در احیای ارزش‌های دینی و مقابله با نفوذ جریان انحرافی بهائیت برجسته ساخت. این گزارش که بازتابی از شرایط پرفرازونشیب فعالیت‌های فرهنگی استاد هدائی در قروه است، چنین روایت می‌کند:

«…این شخص [آقای ابوتراب هدائی] در حالی که ریاست فرهنگ این حوزه را عهده‌دار بود، ضمن انجام وظایف اداری، به‌انجام خدمات دینی قیام و با روحی خستگی‌ناپذیر، مسلمین را به‌یاد گرفتن احکام اسلام و اجراء نماز و روزه و اذان تشویق کرد. چون این عمل طبعاً مخالف مرام راهزنان دینی بود، باز به‌وسائل ممکنه بنای مخالفت و ضدیت را با ایشان و مسلمین قروه نهاده، مدتی آن‌ها را دچار زحمت و کشمکش نمودند و مسجد دوباره تعطیل گردید. چون خدا نخواست که ما بیچارگان بیش از این اسباب‌بازی هوس‌بازان بوده و از انجام وظایف دینی محروم باشیم، آقای احمد معین وزیری ــ که شخصی است بی‌غرض و پاک‌طینت و علاقه‌مند به‌دیانت ــ بخشدار قروه گردید و در رفع غائله و اختلافات اقدام نموده، و در ماه محرم ۱۳۶۴، عدّه قلیلی مجلس قرائت قرآنی برای تصحیح لهجه و اطلاع بر معانی کتاب دینی خود، تحت سرپرستی آقای هدائی تشکیل دادند. و برای اینکه راه بر هوچی‌ها و مخالفین بسته شود، از آقای بخشدار کتباً تقاضا شد که برای نظارت در این جلسه خیریه ــ که [در] هفته دو شب تشکیل می‌شود ــ حضور یابند. اکنون این مجلس پرفیض دایر و عده آن رو بازدیاد است. به‌علاوه، این عمل نیک به دهات همجوار سرایت کرده، در سریش‌آباد نیز ــ که دهی است در یک فرسنگ و نیمی اینجا ــ مجلس قرائت قرآن تحت سرپرستی یکی از جوانان متدین [به‌نام] آقای عزت‌الله قنبری تشکیل شده [است]…» [31]

فعالیت‌های فرهنگی مرحوم هدائی، که هر یک از آن‌ها در جای خود به عنوان سرفصلی مستقل قابل بررسی و تحلیل است، در ادامه به تفصیل مورد مطالعه قرار خواهند گرفت.

5ــ 1.  بازسازی مسجد و تقویت کارکرد مذهبی ــ اجتماعی آن.

در مناطق سنی‌نشین کردستان که شیعیان به‌عنوان اقلیتی مذهبی در شرایط فقر فرهنگی به‌سر می‌بردند، برخی مساجد آنان به انبار غله یا محل نگهداری خوراک دام تبدیل شده بود. مرحوم هدائی با هدف احیای هویت دینی شیعیان، نخستین گام را با بازسازی مسجد محلۀ بالای قروه برداشت؛ بنایی که پیشتر انبار غله بود، به فضایی برای عبادت، برگزاری جلسات مذهبی و اقامۀ نماز جماعت تبدیل شد. او همچنین با آموزش کودکان برای اذان‌گویی بر بام خانه‌ها و نیز مأموریت‌دادن به «کربلایی باقر حنیفی» به‌عنوان مؤذن برای اقامۀ اذان در سه‌وعده در روز، نشانه‌های عبادی را تقویت کرد. در ادامه، با آماده‌سازی مسجد برای برگزاری جلسات جمعه، رؤسای محلی و گروهی از مردم گرد هم می‌آمدند و جلسات سخنرانی تشکیل می‌شد. اما با گذشت زمان، حضور آنان به‌دلیل فشارهای پنهانی مخالفان و دستور مستقیم مقامات بالادستی در سنندج، کاهش یافت. درنهایت، ادامۀ مخالفت‌ها و کارشکنی‌های پنهان، منجر به تعطیلی مسجد شد. استاد هدائی برای حفظ پیوند دینی جامعه، جلسات هفتگی قرائت قرآن را به‌صورت سیار راه‌اندازی کرد.

5ــ 2.  تاسیس و برگزاری منظم جلسات آموزش قرآن و معارف اسلامی

مرحوم استاد هدائی، علیرغم فشارها و تهدیدهای گسترده از سوی عوامل دولتی، خوانین، و قدرتمندان محلی، با همکاری اهالی مسلمان قروه، جلسات آموزش قرآن و معارف اسلامی را رونقی چشمگیر بخشید و از طریق برنامه‌های فرهنگی – تبلیغی، جنبشی مذهبی در منطقه پدید آورد. در این میان، علی‌محمد ملکی معروف به «عَلمَمَد نان‌نخور»[32] -از چهره‌های برجسته مذهبی و رهبران مبارزه فرهنگی با بهائیت در قروه- منزل خود را به کانون اصلی برگزاری جلسات آموزش قرآن و اصول عقاید اسلامی زیر نظر استاد هدائی تبدیل کرد. این خانه که اکنون به پاساژ تبدیل شده، در گذشته حیاطی قدیمی با ساختمانی فرسوده داشت؛ بنایی بدون حیاط پشتی که در آن آسیابی قرار گرفته بود و اتاقی جلویی که محل اصلی تشکیل جلسات بود. با سکونت آقای هدائی در منزل آقای ملکی، این جلسات به‌طور منظم در آن‌جا برگزار می‌شد و گاهی نیز به‌صورت سیار در خانه‌های دیگر ادامه می‌یافت. [33] در آن دوران که سطح سواد عمومی در قروه پایین بود و حتی قرائت قرآن رواج چندانی نداشت، مرحوم هدائی با شور و تعهد ویژه، جلسات مذهبی و آموزش قرآن را احیا کرد.

 

این جلسات که عمدتاً با هدف مبارزه فرهنگی با بهائیت شکل گرفته بود، هفتگی در دو نوبت (دوشنبه و جمعه بعد از اذان مغرب) بدون تشریفات خاص برگزار می‌شد. در هر جلسه، یک تا سه آیه از قرآن به ترتیب حضور اعضا قرائت می‌گردید. حتی شرکت‌کنندگان کم‌تجربه یا کم‌سواد که در تلاوت اشتباه می‌کردند، با تشویق و تحسین‌های صمیمانه استاد هدائی روبه‌رو می‌شدند. این شیوۀ مهربانانه موجب ایجاد شور و اشتیاق در افراد برای شرکت در این جلسات شده بود.[34] فعالیت‌های او در طول اقامتش در قروه، نه‌تنها به احیای شعائر اسلامی انجامید، بلکه به روشنگری دینی و تقویت هویت مذهبی جامعه کمک شایانی نمود.

5ــ3.  ایجاد و توسعه نهاد آموزشی برای تربیت نسل نوجوان بر پایه معارف اسلامی.

بخش ایجاد نهاد آموزشی برای تربیت نسل نوجوان قروه را می‌توان در سه محور اصلی زیر بررسی و تحلیل کرد:

5ــ3ــ1.  تأسیس دبستان دخترانه ناهید

مرحوم هدائی در سال ۱۳۲۲ شمسی، نخستین دبستان دخترانه در قروه را با نام «ناهید» تأسیس کرد که این اقدام با مخالفت گروهی از سنتی‌ها روبه‌رو شد. محل این مدرسه، باغ و عمارت بزرگی بود که آقای علی‌محمد ملکی (معروف به نان‌نخور) آن را در اختیار مرحوم هدائی قرار داده بود. وی این ملک را به سه بخش تقسیم کرده بود: بخشی برای سکونت شخصی، قسمتی برای برگزاری جلسات قرآن، و بخش سوم را به فضای آموزشی اختصاص داد. مدیریت مدرسه به همسرش، خانم فاطمه میرابیان، سپرده شد. این مدرسه چهار کلاس ابتدایی داشت که کلاس‌های اول و دوم توسط خانم نصرت میرابیان[35] و کلاس های سوم و چهارم توسط خانم حق‌اندیش اداره می‌شد. از جمله نخستین دانش‌آموختگان این مدرسه، افرادی مانند مهین هدائی، زهرا هدائی، حدیقه ملکی و تعداد اندکی از دختران شهر قروه بودند.[36]

5ــ3ــ2.  مدیریت و توسعه دبستان پسرانه حافظ

مرحوم هدائی در گام دومِ فعالیت‌های آموزشی خود، همزمان با تصدی مسئولیت نمایندگی فرهنگ قروه، مسئولیت مدیریت مدرسۀ حافظ[37] را نیز در سال ۱۳۲۳ خورشیدی بر عهده گرفت.[38] او در این نقش، محور اصلی توسعه و تحول این مدرسۀ پسرانه بود؛ به گونه‌ای که با افزایش تعداد دانش‌آموزان، افزودن پایه‌های تحصیلی جدید، چهرۀ این نهاد آموزشی را دگرگون ساخت. این تحولات در شرایطی رخ می‌داد که اکثر خانواده‌های قروه، به دلیل وابستگی معیشتی به کشاورزی، اولویت را به کار فرزندان در مزارع می‌دادند و رغبتی به تحصیل آنان نشان نمی‌دادند. [39]

در برابر این چالش، مرحوم هدائی با ابتکاراتی چون تبلیغات محلی برای آگاهی‌بخشی به خانواده‌ها، ایجاد کلاس‌های معارف دینی جذاب، و حتی تنظیم ساعات آموزشی متناسب با فصل‌های کاری کشاورزی، موفق شد جوانان را به ادامۀ تحصیل ترغیب کند. این رویکردِ تطبیقی، نه تنها موجب رونق مدرسۀ حافظ شد، بلکه گامی مؤثر در نهادینه کردن آموزش به عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی اجتماعی قروه بود.

از چهره‌های شاخص این مدرسه، مرحوم عزت الله قنبری بود که به شیوه‌های آموزشیِ منحصربه‌فردش شهرت داشت. او با رویکردی سخت‌گیرانه و تأکید ویژه بر آموزش دروس شرعی، اولویت آموزش مفاهیم دینی را در کنار برنامه‌های متداولی مانند ورزش و سرود در دستور کار خود قرار داد. برنامۀ تحصیلی این مدرسه تا پیش از نوروز به‌صورت متمرکز دنبال می‌شد، اما با فرارسیدن سال جدید، دانش‌آموزان به کارهای کشاورزی می‌پرداختند. مرحوم قنبری در این دوره نیز نقش خود را به‌عنوان معلمی دغدغه‌مند ادامه می‌داد و هر صبح با گردآوری دانش‌آموزان، آیاتی از قرآن را تلاوت و تفسیر می‌کرد. او از آنان تعهد می‌گرفت تا پس از صرف ناهار در مسجد حاضر شوند و در آن‌جا علاوه بر آموزش آداب وضو و نماز، گاه خود به امامت جماعت می‌ایستاد.

5ــ3ــ3.  تأسیس انجمن اولیاء و مربیان در قروه

نگاه پیشرو مرحوم هدائی به مقولۀ آموزش، تنها به فضای مدرسه محدود نمی‌شد. باور عمیق او به این اصل که «تربیت دانش آموزان به تنهایی در مدرسه ممکن نیست و مشارکت اولیاء را می‌طلبد»، باعث شد در مقام ریاست فرهنگ وقت، دستور تخلیه، نظافت و تجهیز یکی از مساجد را برای برگزاری جلسات شبانه با اولیاء صادر کند. این ابتکار عمل که همسو با تأکید بر نقش خانواده در فرایند یادگیری بود، او را به‌عنوان پیشگام شکل‌گیری «انجمن اولیاء و مربیان» در نظام آموزشی ایران مطرح می‌کند.

5ــ4.  گفت‌وگوهای انتقادی با جریان بهائیت و عالمان اهل سنت

مرحوم استاد هدائی در طول دوران فعالیت‌های فکری خویش، همواره با چهره‌های شاخص بهائیت به مباحثه و مناظره می‌پرداخت. پیش از اقامت در قروه، هنگام خدمت در مناطق مختلفی مانند بانه، دزلی، نوسود و سنندج، با مبلغان طراز اول بهائی که به این مناطق اعزام می‌شدند، مناظراتی جدی داشت. یکی از برجسته‌ترین این موارد، مناظرۀ مفصلی بود که در سال ۱۳۲۰ شمسی در سنندج با «میرزاحسن نوش‌آبادی» -از مبلغان سرشناس بهائی و نویسندۀ کتاب بیان حقیقت- در حضور جمعی از اهالی منطقه انجام شد.[40]

پس از انتقال به قروه، این مبارزات فکری با شدت بیشتری ادامه یافت. میرزا فرج عبدی -از سران بهائیت در منطقه- معمولاً مبلغان ارشد این فرقه را از دیگر نقاط به قروه می‌آورد تا با استاد هدائی به مناظره و مباحثه بپردازند. این مناظرات نه‌تنها برای افشای تناقضات عقیدتی بهائیت، بلکه برای روشنگری عموم جامعه صورت می‌گرفت.

فعالیت‌های استاد هدائی محدود به مقابله با بهائیت نبود. در دوران دوازده سالۀ حضورش در مناطق کُردنشین -که شش سال نخست آن در بانه، دزلی و نوسود، و شش سال پسین در سریش‌آباد و قروه سپری شد- او تلاش‌هایی مؤثر برای تقریب مذاهب اسلامی و تبیین مبانی وحدت میان شیعیان و اهل سنت انجام داد. حضور فعال او در جلسات مناظره با علمای برجستۀ اهل سنت کردستان، مانند شیخ محمد مردوخ کردستانی[41]، گواه این ادعاست. دو اثر مکتوب استاد هدائی در سال 1324ش با عناوین «ترازوی داد در سنجش ندای اتحاد» و «پیام در آرامش؛ نالۀ بی‌هنگام» مستقیماً به نقد و بررسی آراء مردوخ دربارۀ وحدت اسلامی اختصاص دارند و نشان‌دهندۀ عمق تعهد او به همبستگی امت اسلامی است.

5ـــ 5.  مهاجرت مرحوم هدائی به اراک و اندوه بیپایان مردم قروه

مردم قروه در دوران حضور استاد هدائی، از یک سو آگاه بودند که خدمات فرهنگی او با اتمام مأموریتش به‌زودی پایان خواهد یافت و از سوی دیگر، تجربۀ تحول فکری و ارتقای توانمندی‌های خود را در پرتو آموزه‌های ناب و شیوه‌های تربیتی بی‌نظیر او چشیده بودند. همین امر سبب شد تا به فکر چاره‌ای باشند تا چراغ معرفتی را که آن مرحوم برافروخته بود، پایدار نگه دارند. بر همین اساس، تصمیم گرفتند که از مراجع علمی و دینی شیعه درخواست کنند که عالمی آگاه را برای هدایت جامعه به قروه اعزام کنند تا مانع از خاموشی آن نور هدایتگر شوند. در روایتی تاریخی از هیئت قرآنیان قروه که در همان دوران در نشریه «آئین اسلام» ثبت شده، چنین آمده است:

«ضمناً چون آقای هدائی مأمور دولتی است و بالاخره از اینجا منتقل خواهد شد، از پیشوایان دینی خود تمنا داریم برای ما سرپرست و پیشوائی معین فرمایند که دوباره تفرقه و پراکندگی در ما مسلمان‌ها راه نیابد. در خاتمه، توفیق خود و تمام برادران دینی را در انجام تکالیف اسلامی ــ در سایه قرآن مجید ــ از خداوند توانا مسئلت می‌نمائیم.»[42]

 

سرانجام در تابستان سال ۱۳۲۶ شمسی، روزی فرارسید که مردم قروه می‌بایست از استاد هدائی جدا شوند؛ چراکه مأموریت دولتی او در جایگاه «ریاست فرهنگ» به پایان رسیده بود. این رویداد، انتقال او به شهر اراک را در پی داشت. استاد هدائی در بازگویی این واقعه، در یادداشتی چنین نوشته است: «…اجمالاً درباره انتقالم از آن‌جا [قروه] خود اقدامی نکردم، بلکه بعضی از بزرگانی[43] که به من محبت داشتند، اقدام کردند و به اراک منتقل شدم و پس از مدتی به عنوان معاون اداره تعیین شدم…» [44]

مردم قروه در همان زمان، در یادداشتی با عنوان «هر کجا هست، خدایا به‌سلامت دارش» -که با امضای «عموم مسلمین بخش قروه» در نشریه آئین اسلام منتشر شد- فراق از استادشان را در قالب چنین واژگانی به تصویر کشیده‌اند:

«سال‌ها بر بخش قروه گذشت. هر روز، تاریکی جهل و ظلمت بی‌دینی در آن افزود؛ تا کار به آن‌جا کشیده بود که کم‌کم آداب دینی اسلام و تعظیم شعائر الله از میان می‌رفت. خداوند بر مردم ستمدیده این حوزه منّت گذاشت و مردی خدمتگذار اسلام را به نام آقای حاج میرزا ابوتراب هدائی برای ریاست فرهنگ اینجا انتخاب فرمود. این شخص در مدت شش سال توقف، با دیدن مصیبت‌ها و صدمه‌های طاقت‌فرسا، از هیچ‌گونه فداکاری و بذل مال و راحت درباره مبارزه با باطل و بی‌دینی و نشر کلمه حق کوتاهی نکرد. شب و روز کوشش کرد تا در اینجا عده‌ای تربیت نمود که امروز هر یک، خود نسبت به استعدادشان در خدمت دینی می‌کوشند. درس قرآن و اقامه جماعت و نشر نماز و روزه و آداب دینی، مورد انس جوانان با استعداد و پیران خسته‌خاطر گردید. بازوی گمراهان و راهزنان درهم شکست. عده‌ای از کسانی که به نام بهائیگری سرگردان شده بودند، برگردانید. اکنون در اثر تقاضای خود ایشان [به] اداره فرهنگ شهرستان اراک انتقال یافتند و همه این سامان را به واسطه دوری خود، قرین رنجش و دلتنگی نمودند. چون نمی‌توانیم شرح خدمت‌ها و جانفشانی‌های این شخص را چنان‌که باید و شاید بگوییم یا از زحماتی که تحمل کرده‌اند تشکر کنیم، یک‌دل و یک‌زبان از طرف عموم مسلمین این سامان می‌گوییم:

«آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست    هرکجا هست، خدایا به‌سلامت دارش».

به‌مردمان اراک حسرت می‌بریم و به‌مسلمین آن سامان، که برادران عزیز ما هستند، سفارش می‌کنیم که از وجود این خدمتگزار دینی استفاده کنند و از یاری او در راه این خدمت بزرگ دریغ نکنند. به حکم آن‌که گفته‌اند: «مشک آن است که خود ببوید، نه آن‌که عطار بگوید»، ما می‌دانیم این شخصِ خدمتگزار دینی، عملاً خود را معرفی خواهد کرد. پس حاجت به سخن بیشتری نیست. ای مرد خدمتگزار دینی! تربیت‌شدگانت چشم در راهند که دست از سر آن‌ها برنداری. از طرف عموم مسلمین بخش قروه ــ عزت‌الله قنبری»[45]

 

  1. ناآرامی‌های گسترده و فروپاشی امنیت اجتماعی در قروه: روایت تاریخی سال 23-1322 شمسی

فعالیت‌های فکری، آموزشی و تبلیغی مرحوم استاد هدائی در قروه، فضای مذهبی منطقه را عمیقاً تحت تأثیر آموزه‌های اسلامی قرار داد. با این حال، تحریکات جریان بهائیان و واکنش‌های تند برخی جوانان مسلمان به این تحریکات، به درگیری‌های خشونت‌آمیزی انجامید که امنیت اجتماعی را مختل کرد. در آن دوران، بهائیان به عنوان اقلیتی کوچک در برابر اکثریت مسلمانان قرار داشتند. جوانان با محدودسازی روابط بهائیان با جامعه مسلمانان، و اقدامات پنهانی نظیر تخریب اموال، آتش‌زدن انبارهای کاه و نیز انبارهای محصولات کشاورزی، آسیب به دام‌های آنان، و قطع درختان باغ‌های بهائیان، فضایی ملتهب و ناآرام پدید آوردند. اما باید گفت که خوشبختانه اختلافات میان دو گروه به مرحله کشتار نرسید.[46] این تشنجات در تاریخ 26 بهمن 1322 آغاز گردید و تا اوایل سال 1323 شمسی ادامه داشت. در این بازه زمانی، سروان مدنی -فرمانده ژاندارمری قروه که نسبتی هم با بهائیان داشت- با اعمال مقررات امنیتی سختگیرانه و برقرار کردن حکومتی شبه نظامی در منطقه، تلاش کرد تا کنترل اوضاع را به دست گیرد.

روایت تاریخی زیر توسط پاسیار تیموری – کفیل فرمانداری کردستان- در تاریخ 12/1/1323، شماره: 111 به اداره سیاسی وزارت کشور ارسال شده است. در این گزارش، به خوبی درگیری بین گروهی از مسلمانان و بهائیان در قروه و نگرانی خود از گسترش احتمالی این بحران به سایر مناطق را چنین به تصویر کشیده است:

«محترماً معروض می‌دارد: در تاریخ ۲۸ بهمن ۱۳۲۲، بخشدار قروه تلگرافاً گزارش می‌دهد که در تاریخ ۲۶ ماه جاری، نزاعی بین یک عدّه از اهالی مسلمان و بهائی قروه واقع شده. فوراً به ژاندارمری دستور داده شد که در اطراف موضوع رسیدگی و چگونگی را اعلام دارند.

هنگ ژاندارمری سنندج جواباً طیّ شمارۀ ۱۴۶۱۸/ج ــ ۱۳ اسفند ۱۳۲۲، به استناد گزارش شمارۀ ۶۱۹۵ـ ۳ اسفند ۱۳۲۲ گروهان ژاندارمری قروه، اعلام می‌دارد: آقای هدائی نمایندۀ فرهنگ قروه که از چندی قبل شروع به تبلیغات اسلامی نموده، موضوع تبلیغ از صورت واقعی و حقیقی خارج شده و به صورت نزاع و کدورت بین بهائی و مسلمانان قروه گردیده است.

از ادارۀ فرمانداری، طبق گزارش ادارۀ ژاندارمری، شرحی به شمارۀ ۴۱۶۵ به ادارۀ فرهنگ نوشته که آقای هدائی رئیس فرهنگ را از قروه تغییر دهند. ادارۀ فرهنگ در پاسخ طیّ شمارۀ ۱۵۳، آقای هدائی را بی‌تقصیر معرّفی و موضوع ناامنی آن‌جا را از ناحیۀ مأمورین تأمینیّه و قضایی معرّفی می‌کند.

حال چون ممکن است موضوع کشمکش بهائی و مسلمان در قروه به جاهای دیگر نیز سرایت کرده، برای دولت تولید زحمت نماید، با ارسال رونوشت نامه‌های ردّ و بدل شده و شکایات واصله از اهالی قروه و گزارش‌های بخشدار محلّ، منتظر دستور شایسته است. کفیل فرمانداری کردستان، پاسیار تیموری»[47]

دو نکته محوری از این گزارش به دست می‌آید:

اول: بهائیان با رخنه و نفوذ در دستگاه دولتی تلاش می‌کردند تا مرحوم هدائی را به عنوان عامل آشوب و ناآرامی در قروه معرفی کنند. برای نمونه جهت تائید این ادعا می‌توان به ذیل نامه علی‌اکبر فروتن، -منشی محفل روحانی ملّی بهائیان ایران- که در تاریخ ١٣ فرودین ۱۳۲۳ به شماره ۳۹۸۶ جهت مظلوم‌نمایی جامعه بهائیان به نخست‌وزیر وقت نوشته است، اشاره کرد:

«در قروۀ کردستان، درب منزل آقای فرج عبدی را آتش زده و اشرار محلّ به ایشان و عائله‌شان هجوم نموده‌اند و به تحریک آقای هدائی، نمایندۀ معارف، استاد غلام‌حسین خیّاط را زیاده از حدّ می‌زنند و اجناس و اثاثۀ او را می‌برند. در اثر این شرارت، عیال بیچاره‌اش سخت متوحّش می‌شود و بعد از چند روز صعود می‌کند.»

دوم: این گزارش نشان می‌دهد که نهادهای حکومتی در شناسایی عامل بحران دچار اختلاف نظر بودند. ژاندارمری و فرمانداری، برپایه تأثیرپذیری از بهائیان، استاد هدائی را مقصر اصلی می‌دانند و خواستار انتقال او هستند. در مقابل، ادارۀ فرهنگ با رد اتهامات، او را بی‌گناه معرفی کرده و مشکلات امنیتی را نتیجۀ عملکرد ضعیف مأمورین انتظامی و قضایی می‌داند. این اختلاف‌نظر، شکاف بین نهادهای اداری و نظامی در مدیریتِ این بحران اجتماعی را به خوبی نشان می‌دهد.

بر پایه روایت‌های محلی، این درگیری‌ها عمدتاً تلاشی برای القای جنبه مذهبی به اختلافات اجتماعی بود. با مقاومت مردم و روشنگری‌های علما، آتش فتنه به‌تدریج خاموش شد و حتی شمار قابل توجهی از بهائیان به اسلام گرویدند. امروزه نیز ردپای این فرقه در قروه کمرنگ شده است.[48]

این رویداد عبرت آموز تاریخی از دو منظر حائز اهمیت است: نخست، نشان می‌دهد دخالت و تحریک جریان‌های انحرافی در اختلافات اجتماعی تا چه اندازه می‌تواند امنیت و آرامش عمومی را تهدید کند. دوم، ثابت می‌کند که وحدت جامعه و خرد جمعی مردم چگونه می‌تواند نقشه‌های تفرقه‌افکنانه را بی‌اثر کند. پایداری مردم قروه در حفظ همبستگی و ارزش‌های اسلامی، نه تنها توطئه‌های تفرقه‌آفرین را شکست داد، بلکه به عنوان نمونه‌ای درخشان از پیروزی حق بر باطل در تاریخ این منطقه ثبت شد.

  1. واکاوی و نقد علمیِ ادعاهای غیرمستندِ جریان بهائیت درباره فعالیت‌های استاد هدائی

دوران حضور و فعالیت‌های فکری و فرهنگی مرحوم استاد هدائی در قروه، در روایات بهائیان با عنوان «ضوضاء دوم»[49] توصیف شده است. بهائیان در روایت‌پردازی تحریف‌شده و غرض‌آلود خود، هرچند کوشیده‌اند چهره‌ای مخدوش و مبهم از سیمای تابناک و خدمات روشنگرانه استاد هدائی ترسیم کنند، اما نتوانسته‌اند منکر فضایل اخلاقی و نقش بی‌بدیل وی به عنوان اولین رئیس فرهنگ قروه شوند. حتی به شکل تلویحی به تأثیرگذاری عمیق او در بیداری افکار عمومی، تقویت یکپارچگی مسلمانان و دفاع از مبانی تشیع در برابر تبلیغات گمراه‌کننده بهائیت اعتراف کرده‌اند. با این حال، در راستای اهداف خود، می‌کوشند استاد هدائی را عامل اصلی درگیری‌های فرقه‌ای معرفی کنند و در مقابل، میرزا فرج عبدی را به عنوان نماد صلح‌طلبی و مدارا تقدیس نمایند.

این قضاوت‌های یکسویه و گزاره‌های ناعادلانه از سوی بهائیان، در بستر تاریخیِ افولِ نفوذ آنان در قروه قابل درک است؛ چراکه فعالیتهای روشنگرانه و مبارزات فکری استاد هدائی، سرآغاز روندِ روبه افول بهائیت در این منطقه به شمار می‌رود. روایت‌های جانبدارانه و نادرستِ بهائیان، افزون بر نمایش کینه‌توزی نسبت به شخصیت علمی و فرهنگی ایشان، تلاشی است برای بی‌اعتبارسازی اقدامات بیدارسازانه‌ای که بنیان‌های تبلیغاتی این فرقه را در قروه متزلزل کرد. در ادامه، به دو گزارش و تحلیل نادرستِ ارائه‌شده از سوی بهائیان اشاره می‌شود و سپس با استناد به قرینه‌های تاریخی، تلاش خواهد شد تا به این ادعاها پاسخ داده شده و مورد نقد جدی قرار گیرد.

7ــ ـ1.  گزارش اول

در پایان‌نامه‌ای با عنوان «تاریخ نفوذ و انتشار امر در قروه کردستان»، واقعیت‌های تاریخی قروه به شکلی وارونه و تحریف‌شده چنین بازتاب یافته است:

«… در سال ۱۳۲۰ ه.ش، برای اولین بار اداره فرهنگ (آموزش و پرورش فعلی) در قروه تأسیس شد. مدیر آن فردی به نام ابوتراب هدائی که اهل ملایر بود، با مدرک تحصیلی علوم حوزوی به این منطقه آمد و به استخدام فرهنگ درآمده بود. ایشان ابتدا در بانه و سنندج معلم بود، سپس به عنوان اولین رئیس فرهنگ به قروه آمد. هدائی سعی کرد با بهائی‌ها ارتباط برقرار کند. پیش میرزا فرج رفت و اظهار دوستی کرد [؟!] سپس گفت: بیایید با هم مدرسه‌ای را بنا کنیم؛ کلاس اول و دوم مال من و کلاس سوم و چهارم برای تو. میرزا فرج به جهت مسئولیتهای زیادی که داشت، قبول نکرد [؟!] …هدائی وقتی دید از درِ دوستی نتوانست در بین احبا نفوذ کند، شروع به توطئه و اغتشاش کرد. در قروه یک مسجد خرابه‌ای بود و او یک روز مردم را دور خود جمع کرد و گفت: «آیا این مسلمانی است که شما دارید؟ ببینید این جای مقدس را به چه شکلی درآورده‌اید؟ شما گول بهائیان را خورده‌اید و دست از دین اصلی خود برداشته‌اید؟! تا کی می‌خواهید بهائی‌ها بر شما حکومت کنند؟»

با این حرف‌های تحریک‌آمیز، کم کم مردم را جذب خود کرد و عده‌ای را نیز در مقاصد شومش علیه بهائیانِ مظلوم این دیار همراه خود کرد… همین قضیه باعث می‌شود که هدائی تحریکاتش را زیاد کند، رگ تعصبات مردم را به جوش آورد و با عده‌ای از جمله آقای حسین ملکی، علی محمد ملکی و پسر او کربلایی رضا که جزو فداییان اسلام بود همدست شود و مسبب بزرگترین ضوضاها و بلایا در این خطه گردد…ابتدا او به تدریج شروع به سمپاشی علیه احبای این دیار کرد و در کلاس قرائت قرآنی که تشکیل داده بود، ضمن درس، توطئه‌هایی هم علیه بهائیان مظلوم طرح می‌کرد. به مردم می‌گفت: «ما مسئول هستیم که اسلام را از دست این گروهِ خارج از دین نجات دهیم! اسلام با خطر جدی مواجه شده! به خدا سوگند، هدف من فقط آگاهی شما و احیای معتقدات شما می‌باشد، وگرنه من که دشمن همولایتی‌های شما نیستم.» به مردم می‌گفت: «هر کاری که می‌توانید انجام دهید، فقط نگذارید بهائیت در اینجا رشد کند! مطمئن باشید خدا شما را به بهشت خواهد برد و اجر عظیمی نصیبتان خواهد کرد؛ چون شما با این کار اسلام را از نابودی حتمی خواهید رهانید.» این چنین او با تظاهر به همدلی و دلسوزی و ایجاد هیجان، عده‌ای را با خود همراه و هم‌صدا کرد. به آن‌ها می‌گفت: «سعی کنید با خود آن‌ها کاری نداشته باشید، اما تا آن‌جا که ممکن است از نظر مالی آن‌ها را تحت فشار قرار دهید»…»[50]

7ــ2 .  گزارش دوم

در مقاله‌ای با عنوان «روابط اجتماعی بهائیان و مسلمانان ایران» (بدون ذکر نام نویسنده) که در پایگاه اینترنتی بهائیان منتشر شده است، به نظر می‌رسد این متن، از نظر ساختار و محتوا، نسخه‌ای ویرایش‌شده از پایان‌نامه پیشین‌گفته باشد. این مقاله با تحریف واقعیت‌های تاریخی، روایتی یکسویه را این‌گونه ارائه می‌کند:

«…علی‌ای‌حال، روابط و همکاری متقابل و معمول بین دو جامعه بهائی و مسلمان برقرار بود، اما مواقعی می‌شد که افراد غیربومی به قروه می‌آمدند و این آرامش را بر هم زده، عرصه را برای بهائیان تنگ می‌کردند. از جمله در سال ۱۳۲۰ شمسی، فردی به نام «ابوتراب هدائی» از اهالی ملایر با مدرک تحصیل علوم حوزوی، به عنوان اولین رئیس اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) مشغول به کار شد. ابتدا با دایر نمودن کلاس قرآن در مسجد و سخنرانی علیه بهائیان، آرامش را بر هم زد. ولی سپس مجموعه سخنرانی‌هایش را به صورت جزوه و سپس تحت عنوان کتابی با نام «بهائیت دین نیست» منتشر کرد و در مقدمه کتابش به این پیوند و ارتباط نزدیک بهائیان و مسلمانان اشاره کرده و آن را مایه انحراف مسلمانان دانسته است. تحریکات متعدد «هدائی» در همراه نمودن مردم با خود، حدود دو سال طول کشید تا اینکه موفق شد با ابراز دلسوزی و نجات اسلام و احیای آن و همچنین وعده بهشت و اجر عظیم در آخرت، بعضی مردم غافل و جاهل را با خود همراه ساخته، با از بین بردن و آتش زدن محصولات کشاورزی احباء، حمله به منازل، اذیت و آزار در مدارس، کتک‌کاری در معابر، کشتن و در مواردی زنده به گور کردن احشام و گوسفندان، جدا کردن احشام مسلمانان از احشام بهائیان، حکم بر طلاق اجباری زنان بهائی از شوهرانشان و غیره، فجایع بسیاری را باعث شد. در پی آن، به مدت حدود ۷ سال، مسلمانان کاری را به بهائیان رجوع نمی‌کردند و بهائیان نیز به ناچار کارهای همدیگر را انجام می‌دادند. بر اثر تظلم بهائیان از دست «هدائی» به حکومت و اقدامات برخی از اهالی، هدائی از قروه بیرون رفت و به تدریج روابط نسبتاً خوبی برقرار شد.»[51]

7ــ3.  پاسخ به ادعاهای تاریخی جریان بهائیت در دو گزارش پیش‌گفته

اول: بر پایۀ گزارش اول، مرحوم هدائی از میرزا فرج عبدی (از سرشناسان بهائیان و مبلغان فعال این مبلغان فعال این فرقه) برای تدریس کلاس‌های سوم و چهارم دعوت به همکاری کرده است. این ادعا با واقعیت‌های تاریخی و رویکردِ شناخته‌شدۀ ایشان در مبارزۀ جدی با نفوذ فکری بهائیت در تناقض آشکار است. پرسش‌های کلیدی زیر، بنیان این ادعای غیرمنطقی را به چالش می‌کشد:

۱. آیا معقول است فردی که تمام عمر خود را وقف احیای قرآن، ترویج معارف اسلامی و مقابلۀ همه‌جانبه با تبلیغات بهائیت کرد، پس از پذیرش مدیریت مدرسه حافظ در قروه، از یک مبلغ سرشناس بهائی برای آموزش فرزندان مسلمانان دعوت کند؟! آیا این تناقض‌گوییِ تاریخی، نشان‌دهندۀ تحریف عمدی روایات نیست؟

۲. آیا بهائیان، که همواره مدعی مدارا و گفتگوی بینافرهنگی هستند، حاضرند در مراکز آموزشی خود از معلمی مسلمان، و باورمند به اصول اسلام و تشیع، برای تدریس دعوت کنند؟ اگر پاسخ منفی است، این دوگانگیِ معیار چه معنایی دارد؟

این تناقضات نه‌تنها سست بودن ادعاهای بهائیان را آشکار می‌کند، بلکه نشان می‌دهد چگونه برای تخریب چهرۀ مدافعان اسلام، به جعل تاریخی و دگرگونی واقعیت‌ها متوسل می‌شوند. آیا پذیرش چنین ادعاهایی، می‌تواند غیر از ساده‌لوحیِ مخاطب باشد؟!

دوم: توصیف مرحوم استاد هدائی به عنوان «عامل آشوب و ناآرامی» در قروه و محرک درگیری‌های فرقه‌ای با بهائیان، با توجه به سوابق درخشانِ ایشان، امری کاملاً غیرمنطقی و ناعادلانه است. شخصیت فکری و فرهنگی برجسته، روشِ مبتنی بر اخلاق و مدارا، و خدمات آموزشی ارزشمندی که وی در طول سال‌های حضورش در منطقه به مردم قروه ارائه داد، به‌وضوح گواهی می‌دهد که چنین اتهاماتی نه‌تنها از پایه بی‌اساس است، بلکه با هیچ معیار انصاف و منطقی سازگار نیست. چگونه می‌توان پذیرفت که فردی با چنین پیشینه درخشان در تعلیم و تربیت نسل‌ها و تقویت بنیان‌های فرهنگی منطقه، همزمان به ایجاد اختلاف و تنش متهم شود؟ وی در کتاب خویش با تأکید بر اهمیت وحدت و پرهیز از اختلافات فرقه‌ای، در تقابلی صریح با روایت‌های تحریف شدۀ بهائیان، چنین هشدار می‌دهد:

«عزیزانی که این کتاب را می‌خوانند، بدانند که دشمنان دین اسلام هیچ راهی را بهتر از تفرقه و جدایی انداختن بین مسلمین نیافته‌اند و نزدیک‌ترین و مؤثرترین راه را «پوشاندن لباس دین بر تن منظورهایی که دارند» تشخیص داده‌اند. شما هوش‌یار باشید؛ می‌خواهند با دین، با وطن، با آسایش، با وحدت، با راحتی شما بازی کنند! تنها سدّ سدید و استوارِ خلل‌ناپذیر، پیروی از تعلیمات قرآن و عترت پیغمبر (صلوات الله علیهم) است. بیدار باشید! تا بیش از این، تفرقه به عناوین مختلف در جمعیت شما راه نیابد.»[52]

گفتنی است، این ادعاهای بهائیان از یک سو، با واقعیت‌های تاریخی ــ که در بخش فعالیت‌های فرهنگی وی در قروه گذشت ــ در تضاد است، و از سوی دیگر، نشان‌دهنده کوشش‌های مغرضانه برای مخدوش کردن چهره مردی است که عمر خود را وقف پیشرفت فکری و اجتماعی مردم این دیار کرد.

سوم: بر پایه گزارش‌های محلی، در جریان مبارزه فکری با جریان بهائیت، برخی از مردم خواستار برخورد خشن و قهری با بهائیان بودند؛ اما مرحوم هدائی با قاطعیت مخالفت می‌کرد و همواره تأکید داشت: «شما [اگر] نور باشید، ظلمت خودبه‌خود از بین می‌رود.» او به‌هیچ‌وجه اجازه اعمال خشونت یا رفتارهای تند علیه بهائیان را نمی‌داد و پیوسته به مسلمانان یادآوری می‌کرد: «پیامبر اکرم ( صلی الله علیه و آله و سلم ) حسن خُلق داشت، شما نیز باید با حسن خُلق، دیگران را به سوی اسلام دعوت کنید…»[53]

چهارم: برخلاف ادعای مطرح شده در دو گزارش پیش‌گفته از بهائیان، مرحوم استاد هدائی هرگز به شخصیت یا باورهایِ فردیِ بهائیان حمله نمی‌کرد و از ذکر نام افراد یا گروه خاص با لحنی توهین‌آمیز پرهیز داشت. رویکرد او صرفاً مبتنی بر روشنگری فکری و افشای تناقضات ایدئولوژیک بهائیت بود تا مخاطبان با اختیار و آگاهی، راه حق را برگزینند. وی در کتاب خود با صراحت به این شیوۀ اشاره می‌کند:

«… برای این کار [تبلیغ معارف دین]، از جاهایی که امید می‌رفت، استمداد کردم که عالمی برای راهنمایی مسلمین آن‌جا بفرستند؛ لکن با یأس مواجه شدم و ناچار، خود به نصیحت و راهنمایی آنان -ضمن انجام خدمت اداری- بی‌آنکه نام فردی یا جمعی را به زشتی ببرم، پرداختم.»[54]

کتاب «بهائیت دین نیست» نیز بازتابی از همین رویکرد منصفانه و علمی است. در این اثر، تمرکز اصلی بر نقد بنیان‌های فکری بهائیت، بررسی ادعاهای فرقه و آشکارسازی تناقض‌های تاریخی و کلامی آنان است، بدون آن‌که وارد مجادلات سیاسی یا حواشی تاریخی شود. نویسنده با مهارت تمام، مرز میان بحث علمیِ مستند و غرض‌ورزی‌های کینه‌محور را حفظ کرده و اثری ارائه داده که حتی مخالفان فکری نیز نمی‌توانند صداقت و استواریِ روش‌شناختی آن را نادیده بگیرند.

پنجم: بهائیانی که با رویکردی کینه‌توزانه در متون خود به تحریف تاریخ می‌پردازند، پاسخ قاطعشان را باید در سند تاریخی زیر جستجو کنند. همانگونه که پیشتر اشاره شد، پاسیار تیموری، کفیل فرمانداری کردستان، در گزارش رسمی خود به وزارت کشور، با استناد به مکاتبات اداری، چنین می‌نویسد:

«از ادارۀ فرمانداری، طبق گزارش ادارۀ ژاندارمری، شرحی به شمارۀ ۴۱۶۵ به ادارۀ فرهنگ نوشته که آقای هدائی رئیس فرهنگ را از قروه تغییر دهند. ادارۀ فرهنگ در پاسخ طیّ شمارۀ ۱۵۳، آقای هدائی را بی‌تقصیر معرّفی و موضوع ناامنی آن‌جا را از ناحیۀ مأمورین تأمینیّه و قضایی معرّفی می‌کند.»

ششم: استاد هدائی، با استناد به اسناد و مدارک تاریخی که در اختیار داشت، بر این باور بود که بهائیان با پیروی از دستورات تشکیلاتی صادره از سوی شوقی افندی (رهبر وقت بهائیت)، نقش محوری در تشدید درگیری‌های فرقه‌ای ایفا کرده‌اند. وی در بخش پایانی کتاب «بهائیت دین نیست»، هنگام نقد تعالیم دوازده‌گانۀ این فرقه، ادعای صلح طلبی بهائیان را به چالش می‌کشد و با استناد به وقایع تاریخی می‌نویسد:

«اگر شما خواهان صلح عمومی هستید، پس آن دستورهای آتشین را چرا برای کشتن و غارت اموال مردم داده‌اید؟! در سال ۱۳۲۲ش، دستوری از طرف شوقی (دخترزادۀ میرزا عباس) که به ناحق و برخلاف گفتۀ پدرش، او را به جای میرزا محمدعلی غصن اکبر (به قول آقای میرزا حسین‌علی) به جای خود گذاشت، صادر شد. دستورِ اغتشاش و تظاهر و به قول خودشان «اظهار امر» داده شد و در بسیاری از جاهای ایران، سر و صدا راه انداختند و بعضی را کشتند.»

وی در ادامه با اشاره به تجربۀ شخصی خود در دوران مأموریتش در قروه می‌افزاید:

«من هم در محل مأموریتم (چنانکه در مقدمه اشاره‌ای کرده‌ام)، گرفتار این سر و صدا و اغتشاش شدم؛ لکن به یاری خدا و حسن تدبیری که عنایت فرمود، من مصون و آنان منکوب شدند.» [55]

زندگینامۀ خودنوشت مرحوم هدائی برای مدیر وقت کتابخانۀ آستان قدس رضوی

 

نامۀ کفیل فرمانداری کردستان (پاسیار تیموری)

 

  1. بررسی تاریخیِ اقدامات بهائیان علیه استاد هدائی و ناکامی آنان: روایت تاریخی سال 24- ۱۳۲3شمسی

با گسترش فعالیت‌های فرهنگی و دینی مرحوم استاد هدائی در قروه، از جمله برگزاری جلسات قرآن، اقامه نماز جماعت و سخنرانی‌های مذهبی، هویت اسلامی مردمِ این منطقه تقویت شد. این برنامه‌ها که مبتنی بر استدلال‌های منطقی و آموزه‌های اصیل دینی بود، نه‌تنها روحیه غیرت مذهبی جامعه را برانگیخت، بلکه پایه‌های فکری بهائیان را به چالش کشید و موجی از بیداری اسلامی را ایجاد کرد. در برابر این تحولات، میرزا فرج عبدی -رهبر بهائیان منطقه-، که ادامه نفوذ فرقه خود را در خطر می‌دید، با همدستی سرهنگ جعفرخان آصف وزیری (حاکم اسفندآباد و رئیس کلانتری تهران)، توطئه‌ای برای توقف برنامه‌های هدفمند استاد هدائی و نیز حذف وی طراحی کرد.

از این رو، در سال ۱۳۲3 شمسی، بهائیان با جعل نامه‌ای به نام مدیرکل فرهنگ، زمینه انتقال اجباری استاد هدائی به سنندج را فراهم ساختند. این اقدام که در پوششِ «انتقال اداری» انجام شد، در واقع تبعیدی برنامه‌ریزی‌شده بود تا صدای این عالم مبارز و روشنگر را خاموش کند. میرزا فرج عبدی با آگاهی از نقش کلیدی مالکان و خوانین در تعیین رؤسای ادارات، از نفوذ سرهنگ جعفرخان استفاده کرد تا با دستکاری در سازوکارهای اداری، استاد هدائی را از صحنه فعالیت‌های فرهنگی قروه دور سازد.[56]

مرحوم هدائی در کتاب خود دربارۀ این توطئه چنین می‌نویسد:

«بر این کار، کم کم رنگ سیاست زدند و مرا سخت تحت فشار قرار دادند، تا آن‌جایی که کار منجر به تبعیدم از محل گردید و در حدود سه ماه و نیم اجازه آمدن به محل مأموریتم را نداشتم. لکن دست عنایت پروردگار و اولیای او، «بیضه را در کلاه همه شکست»[57] و دست بداندیشان را بست و مرا موفق به جای خود برگرداند.» [58]

در پانوشت همین صفحه از کتاب خویش، برخی ریزه‌کاری‌های این رویداد را چنین آورده است:

«تلگرافی به نام مرحوم رهنما که مدیرکل فرهنگ مرکز بود، به من رسید که خود را به فرهنگ سنندج معرفی کنم. پس از سه ماه، معلوم شد این تلگراف را جعل کرده بودند و اساساً دروغ به مدیرکل بسته بودند. این عمل هم نظم داخلی وزارت را نشان داد و هم روح و ریحان[59] و راستگویی بهائی‌ها را که می‌گویند: «ما دروغ نمی‌گوییم».[60]

استاد هدائی در یادداشتی، با زبانی پویا و تأثیرگذار، لایه‌های پنهان این توطئه را به شکلی زنده و روشنگرانه چنین به تصویر کشیده است:

«… در این خلال، سرهنگی که نمی‌خواهم او را معرفی کنم، از خانواده‌ای که در منطقۀ کردستان نافذ و مالک بعضی از آبادی‌ها بودند، به عنوان طرفداری از آن گروه در مرکز تهران اقدامی کرده بودند و تلگرافی به امضای مدیرکل آموزش [و پرورش] به من و تلگرافی به رئیس آموزش [و پرورش] سنندج اعلام شد که من به سنندج برای کسب دستور بروم و به رئیس آموزش گفته بودند که مرا در سنندج نگاه دارد. من به سنندج رفتم. رئیس فرهنگ که نسبت به من محبتی داشت، گفت: «شما باید در سنندج طبق این تلگراف بمانید و علت این تلگراف اقدام از طرف فرماندار است…»

ایشان در ادامه، با روایت‌گری خویش، این رخداد را چنین بازمی‌گشاید:

«… در همان سالی که این جریان پیش آمد، با تلگراف جعلی سه ماه از محل، تبعید بودم. بخشدار قروه که از اهل سنت بود و نه متعصب، نسبت به من زیاد اظهار علاقه می‌کرد. در فروردین اصرار زیادی می‌کرد که من تبریک عید برای آن فرماندار بنویسم. من گفتم با فرماندار سروکاری ندارم. او اصرار می‌کرد. برحسب تقاضای ایشان، نامه منظومی به عنوان «بهاریه» و تبریک به ایشان نوشتم. جواب پرمهری داد، با اعتذار این که: «شاعر نیستم تا به شعر پاسخ دهم.»[61]

پس از این موضوع، حدود سه ماه بعد از آن، تلگراف رسید و من به سنندج رفتم. رئیس فرهنگ گفتند: «این اقدام از ناحیه فرماندار است، برویم نزد فرماندار». وقتی رفتیم، ایشان گفتند: «شما بیرون باشید تا اجازه ورود شما را بگیرم.» وقتی ایشان به داخل رفتند، صدای فرماندار بلند شد: «بفرمائید ادیب محترم!» وقتی وارد اتاق شدم، همان سرهنگ مخالف آن‌جا بود. به واسطۀ اکرام فرماندار، ناچار شد به اکرام من بپردازد. سپس سخنانی بر اثر پرسش فرماندار پیش آمد که به واسطۀ طولانی شدن مکتوب، صرف نظر می‌شود. آن سرهنگ احتمال نمی‌داد مرا اجازه ورود بدهند تا آن‌جا که مرا مقدم بر او بنشانند. و عصر همان روز، یکی از افراد دفتر فرماندار مرا ملاقات کرد و گفت: «تو چه کردی که فرماندار برخلاف اقدام پیشین، نامه نوشته؟» این مقدار را به عنوان سپاسگزاری تذکر دادم که صریح آیه قرآن است: «إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ کُلَّ خَوَّانٍ کَفُورٍ» (حج: ۳۸)؛ خداوند از مؤمنین دفاع می‌کند و آنان را که زیاد خائن و ناسپاسند، دوست ندارد. (الحمد لله رب العالمین). حدود سه ماه سنندج ماندم که گاهی هم قروه می‌آمدم. در مدت بودن در سنندج، با علمای محل برخورد و انس و بحث‌هایی داشتم که تدریجاً مورد مهرشان قرار گرفته بودم. پس از مدتی که نوشته شد، نامه‌ای رسید که امضای مدیرکل را جعل کرد‌ه‌اند و چنین تلگرافی به امضای ایشان نشده. پس از آن، من به حمدالله موفق برگشتم و به کارم به یاری خدا و ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف  ادامه دادم.[62] پس از مدتی، آن سرهنگ به دهی که نزدیک سریش‌آباد داشت، آمده؛ رؤسا برای دیدنش خواستند بروند. بخشدار گفت: «تو می‌آیی؟» من موافقتم را اعلام کردم و آمدم. پس از برخورد با آقایان و اکرام آن‌ها، به من رو کرد و با بیان سَبُکی گفت: «می‌خواهی خودت را به کشتن بدهی؟» گفتم: «شما هدائی را می‌بینی و دستی را که از پشت گریبان او را گرفته، نمی‌بینی! اگر من کشته شوم، فخر خاندان من است و شهید رفته‌ام؛ لکن از شما می‌پرسم: با نفوذی که دارید، آیا یک عالمی را مأموریت داده‌اید که در آبادی‌های شما به مردم احکام اسلام بیاموزد؟ اما با من که با مخالفین اسلام برابر ایستاده‌ام و سدّ راه آن‌ها شده‌ام، مخالفت می‌کنید؟» وقتی خواستیم به قروه برگردیم، دست مرا گرفت و گفت: «کار را به من مشتبه کرده بودند. فعلاً می‌روم تهران. وقتی برگردم، هر چه شما بفرمائید اطاعت می‌کنم.» که پس از مدتی جنازه‌اش را آوردند…» [63]

این توطئه، نمونه روشنی از نبرد میان حق و باطل در دفاع از ارزش‌های دینی بود. با این حال، نه‌تنها نتوانست استاد هدائی را ساکت کند، بلکه اهمیت فعالیت‌های فرهنگیِ منطقی و اتحاد مردم را بیش از پیش آشکار ساخت. وی پس از سه ماه و نیم اقامت اجباری در سنندج، با مقاومت و پشتیبانی مردم قروه به این شهر بازگشت؛ سپس فعالیت‌هایش را برای مقابله با بهائیت و تقویت ایمان مردم، با قدرت بیشتری ادامه داد. این ماجرا نشان داد که حق همیشه با استقامت و پشتیبانی مردم پیروز می‌شود.

استاد هدائی در همین بازه زمانی، شعر زیر را سرودند که در صدر آن چنین نوشته‌اند: «سال ۱۳۲۴ شمسی که مسئول فرهنگ قروه کردستان بودم به واسطۀ مخالفت با بهائیانی که در آن‌جا با تلگرافی جعلی سه ماه به سنندج تبعید بودم، این شعر آن وقت سروده شد.»

گرچه مرا رنج و اندُه است فراوان
سنگ زنندم ز شش جهت اگر اعدا
ان مع العسر يسر است بشارت
آن که گریبان من گرفت به ناحق
مرد مسلمان ز مرگ تن نگریزد
عاری از ایمان بود جبان و منافق
آن که بود تن برش عزیزتر از دین
خانه دین را چسان توان کند آباد
ذلت و خواری است نصب آن را
جمع نگردند ملتی که بخواهند
مذهب تفریق و کین، نه دین رسولست
وای بر آن قوم کز جدایی و تفریق
خوار گروهی است کز نبی نپذیرد
وای از این مردگان زنده وش آوخ
در عجبم کاین گروه کور دل گول
نه دل و نه گوش و نه بصیرت و نه حس
همچو نعامه نه یار بار، نه پرواز
در ره خدمت به خلق سست و مذبذب
ما چه کسانیم ای خدای توانا
گر ز پی احمد است راه، چراییم
ور نه از اوییم از چه راه شماریم
زنده و این گونه پست لا سمع الله
دین خدا جز یکی نباشد حاشا
دین خدای یگانه نیست جز اسلام
منشأ این اختلاف از چه نجویید
گر دو مسلمان برادرند چرایند
تابع یک دین و یک کتاب شگفتا
عالم هر مذهبی مباح شمارد
چند سران، این تنور تفرقه تابند
از چه نترسند این سران ستمگر
درس محمد مگر نه وحدت فکر است
مر نه مواسات بود شعار محمد
ای که سواری، پیاده شو نفسی چند
آه فقیر گرسنه‌ات، زند از پی
سفره تو پر غذا و جامه ملون
درد فزون، علاج منحصر اینست
نیست نیازی کنون علی و عمر را
کاسه ببین گرم تر از آش که هم باز
عایشه مُرد و جمل گذشت و علی رفت
لیک پس از یک هزار و سیصد و اندی
دین نه و تقوی نه و عمل نه و لکن
کار در این کشمکش رسید به جایی
خانه به تاراج رفت و ما به کشاکش
وا عجبا جای حکم احمد مرسل
بدعت چندان نهاده اند در این دین
کز سر نفرت گریختند گروهی
ای گُره پیشوای ناس بترسید
نان ز ره دیگری خورید و بکوشید
درد و دوا روشن است در بر منصف
این روش ای قوم گر به کار نبندید
لیک نباشم ز درد و رنج، هراسان
باک ندارم، سپر چو دارم از ایمان
که عاقبت این شام راست، صبح فروزان
دست خدایش نمود چاک، گریبان
مرده به آن تن، که نیستش غم اخوان
مرد مخوانش آنکه شد ز زحف، گریزان
نیست ز دینش نشان، مگوش مسلمان
آن که کنندش سرا به مسخره، ویران
کز دو دلی بگذرد از مکتب قرآن
دین خدا را از اختلاف، پریشان
دین خدا وحدتست و روشنی جان
منتظر حوریند و طالب غلمان
در ره مجد و علو قدرت، فرمان
آه از این تیره روز قوم هوسران
کی به خود آیند و کی شوند پشیمان
ای عجب اینست خوی و دَیدَن حیوان
همچو بهایم، به کوی و برزن ویلان
وقت تمنا، همه ابوذر و سلمان
ما چه گروهیم ای مهیمن رحمان
بنده آز و اسیر قرص جوی نان
منحصراً ملک خویش جنت رضوان
مرده و این ادعا، پناه به یزدان
کاین همه مذهب بود ز ایزد منان
نیست خود اسلام جز یکی ره آسان
ای علما، تا رهند توده نادان
خیره گروهی از آن گروه گریزان
این یکی آن را کشد به قربت یزدان
کشتن اتباع مذهبی دگر این سان
تا بَرّه بریانشان بپاید در خوان
از شرر قلب و سوز سینه بریان
ای که تو بر احمدی هماره ثناخوان
ای که کنی پر ز مبل رهرو و ایوان
ور نه به خاکت کشد دعای گدایان
ناله مظلوم بگسلدت شریان
طفل رعیت برای نانی گریان
ترک نفاق و جدل به نیروی قرآن
تا که نماییم ما دفاع، از ایشان
گاه کند جستجوی قاتل عثمان
قصه آن ماجرا رسید به پایان
جنگ جمل تازه می‌شود ز پی نان
بر سر نام ایستاده خیره و حیران
تا که بسازند دین تازه رقیبان
سنگ به خادم زنیم و لطمه به دربان
با دف و ضربند بس به معبد رقصان
دامن چندان زدند آتش سوزان
از ره جنت سوی جحیم شتابان
از غضب کردگار قادر سبحان
تا مگر این گله جمع گردد یکسان
درد جدایی و اتفاقش درمان
از پی این ماجراست ذلت و خذلان

 

  1. انتشار کتاب «بهائیت دین نیست»: روایت تاریخی سال ۱۳۲5 شمسی

کتاب «بهائیت دین نیست» از مهم‌ترین آثار پژوهشی در نقد جریان بهائیت است که روش تحلیلیِ منسجم مرحوم استاد هدائی را در مواجهه فکری با پیروان این جریان در شهر قُروه نشان می‌دهد. این اثر که با استدلال‌های استوار و تکیه بر مبانی عقلی و خردورزانه نگاشته شده، سندی تاریخی از شیوه گفتگومحور و انتقادی استاد هدائی در دهه ۱۳۲۰ خورشیدی به شمار می‌رود. محتوای کتاب، حاصل گردآوری مناظره‌های علمی، گفتگوهای انتقادی و سخنرانی‌های روشنگرانه او در جلسات مذهبی قروه است که با دو هدف اصلی تدوین شده است: بررسی نظامِ فکری جریان بهائیت و نقد ساختاریِ آموزه‌های آن.

این کتاب نه‌تنها آینه‌ای از تعاملات دینی-پژوهشی ایران در دوره‌ای خاص است، بلکه الگویی ماندگار از مناظره‌های مسالمت‌آمیز و رویکردهای عقلانی در مواجهه با آموزه‌های فرقه‌ای را به مخاطب عرضه می‌کند. در ادامه، ابعاد گوناگون این اثر را در شش بخش واکاوی خواهیم کرد.

9ــ1.  شیوه تدوین و نسخه پژوهی کتاب

شیوه تدوین این کتاب بدین صورت بود که استاد هدائی، مطالب خود در نقد آموزه‌های بهائیت را ــ که در جلسات آموزش قرآن و معارف اهل‌بیت علیهم السلام  در قروه تبیین می‌کرد ــ به‌صورت شفاهی برای یکی از شاگردان خویش به نام حسن‌پاشا امانی، املا می‌نمود. امانی که در آن زمان از روزنامه‌نگاران فعال در مبارزه فکری با بهائیت در قروه محسوب می‌شد، این مطالب را با دقت ثبت و تنظیم می‌کرد تا اینکه نسخه دست‌نویس کتاب در ۱۱۷ صفحه با عنوان «راهنمای گمشدگان» در سال ۱۳۲۳ خورشیدی تکمیل شد. [64]

در آن دوران، حسن‌پاشا امانی که در اداره ژاندارمری نهاوند خدمت می‌کرد، نسخه دست‌نویس خویش را برای تایپ به یک ماشین‌نویس در همان شهر سپرد. پس از تایپ، عنوان کتاب به «راهنمای گمشدگان در ریگزار بیان و ایقان» تغییر یافت و برای بازبینی نهایی در اختیار استاد هدائی قرار گرفت.[65] پس از اعمال اصلاحات، کتاب با نام «بهائیت دین نیست» در سال ۱۳۲۵ خورشیدی با هزینه شخصی آقای امانی توسط چاپخانه تابان منتشر شد؛ هرچند که نام مؤلف به‌دلایلی روی جلد درج نگردید.[66]

در چاپ دوم (۱۳۳۹، انتشارات نیک‌پو)، مؤلف افزوده‌هایی به متن اصلی اضافه کرد. شاخص‌ترین اقدام او در این ویرایش، مقایسه نسخه خطی کتاب ایقان با نسخه چاپی آن بود که منجر به شناسایی بیش از ۴۰۰ مورد اختلاف شد. این بررسی نشان داد که ناشران پیشین، اشتباهات زبانی، ادبی و تاریخیِ میرزاحسینعلی بهاء (بنیانگذار بهائیت) را اصلاح کرده‌اند.

چاپ سوم (۱۳۴۸، نشر فراهانی) با بازبینی مجدد متن، افزودن اسناد جدید، تصاویر مرتبط و مقدمه‌ای با عنوان «نصیحت برادرانه» همراه بود. چاپ‌های چهارم و پنجم (۱۳۵۰ و ۱۳۵۲) نیز توسط همین ناشر ــ که از ناشران سرشناس مذهبی آن دوران بود ــ منتشر شدند. در این ویرایش‌ها، تحلیل‌هایی درباره «رکن رابع شیخیه» و نهاد «بیت‌العدل بهائیت» به کتاب افزوده گردید.

چاپ ششم کتاب (۱۳۹۳، انتشارات امیرکبیر)، تمامی ویژگی‌های چاپ‌های پیشین را حفظ کرده و با پانوشت‌های توضیحی و تصاویر جدید غنی‌تر شده است. این نسخه تحقیق شده، تاکنون سه بار توسط همین ناشر تجدیدچاپ گردیده و به‌عنوان مرجعی معتبر در نقد بهائیت شناخته می‌شود.

9ــ2.  چراییِ انتخاب عنوان کتاب

انتخاب عنوان «بهائیت دین نیست» برای این کتاب، بازتابی از رویکرد تحلیلیِ صریح و مستند مرحوم استاد هدائی در نقد ماهیت جریان بهائیت است. این عنوان نه تنها چکیدۀ محتوای کتاب را تشکیل می‌دهد، بلکه در دو بخش کلیدی اثر، با استناد به مستندات تاریخی و تناقضات درونیِ این جریان، به روشنی تبیین شده است.

نخست: در پانوشت صفحه 145 کتاب، مؤلف با اشاره به تناقض بنیادین میان آموزه‌های بابیت و بهائیت، دلیل این نامگذاری را تشریح می‌کند. او توضیح می‌دهد که پیروان میرزاحسینعلی بهاء (مؤسس بهائیت)، اگرچه ادعا می‌کنند آموزه‌های سیدعلی‌محمد باب (بنیانگذار بابیت) پایه‌گذار بهائیت است، اما از سویی دیگر، نقض آشکارِ آموزه‌های باب را نادیده می‌گیرند. باب در آثار خود، لقب «مَن یُظهره الله» را به فردی غیر از بهاءالله نسبت داده است، حال آن‌که بهائیان این لقب را برای بهاءالله به کار می‌برند. این ناسازگاریِ تاریخی-کلامی، بنیان ادعای دینی بهائیت را متزلزل می‌سازد:

«…البته

دوم: در بخش خاتمه، مؤلف با تأکید بر ماهیت غیردینیِ بهائیت، آن را جریانی سیاسی می‌خواند که در تقابل با هویت ملی و مذهبی ایران قرار دارد. او با رد پیشنهاد نقد بهائیت با بحث خاتمیت در اسلام، تصریح می‌کند که قراردادن این جریان در ردیف ادیان آسمانی، تحریف حقیقت تاریخی و کلامی است:

« بعضی از دوستان پیشنهاد کردند که راجع به خاتمیت هم مطالبی بنویسم، چون در این کتاب کاملاً واضح شده است که «بهائیت دین نیست»، بلکه حزبی سیاسی و دشمن این کشور است؛ آن را در ردیف دین اسلام و مقام نبوت و رسالت گذاشتن روا ندیدم، علاوه بر آن که در این زمینه جداگانه نوشته اند.»[67]

این دو استدلال مکمل، نشان می‌دهند که عنوان کتاب از دو منظر برگزیده شده است:

۱. نقد الهیاتی: ناهماهنگیِ آموزه‌های بهائیت با مبانی پیشینیانش (بابیت) که ادعای دینیِ آن را بی‌پایه می‌سازد.

۲. نقد جامعه‌شناختی: جایگاه بهائیت به عنوان جریانی سیاسی که در پیوند با منافع بیگانه، هویت ملی ایران را تهدید می‌کند و به عنوان یک نظام دینی شناخته نمی‌شود.

به این ترتیب، نام «بهائیت دین نیست» نه یک گزارۀ احساسی و شعارگونه، بلکه فرجامِ پژوهشِ مستندِ تاریخی و کلامی استاد هدائی است که همچون سندی معتبر، ماهیت این جریان را آشکار می‌سازد.

9ــ3. هدف از تالیف کتاب

استاد هدائی در این کتاب، هدفی راهنماگرانه را دنبال می‌کند. از یک سو، احساس مسئولیتی که او را واداشت تا به دنبال آگاه‌سازی جامعه از خطرات نرم و پنهان جریان بهائیت باشد. از سوی دیگر، نگرانی از گسترش شبهات در نسل حاضر و آینده، او را بر آن داشت تا پاسخی مستند و روشنگرانه به پرسش‌های بنیادین ارائه دهد.

او در مقدمه کتاب با تواضعی ستودنی، انگیزه و هدف خویش را از نگارش این اثر چنین بیان می‌کند:

«… بدون آن‌که کتب لازمه را در اختیار داشته باشم، این کتاب نوشته و منتشر شد و در آن غرضی جز راهنمایی نداشتم. …ناگفته نماند من بر سر آن نبوده و نیستم که خود را در ردیف مؤلفین و نویسندگان قرار داده باشم، لکن گاهی تکلیف ایجاب می‌کند که آدمی دست به کاری زند؛ در این چنین حال، سهل‌انگاری جایز نیست. و در عین حال، متأسف و شرمنده‌ام که در روزگاری که دیگران به شکافتن اتم و تسخیر سیارات آسمانی و کشف راز وحدت دستگاه خلقت و عظمت مغز بشر مشغولند، ما در پیرامون دین‌سازان و دروغ‌پردازان، قلم به دست گرفته، کاغذ سیاه و وقت تباه می‌کنیم…»[68]

استاد هدائی در این اثر، نه در قامت یک پژوهشگر آکادمیک، بلکه در نقش معلمی دلسوز ظاهر می‌شود که قلم را نه برای نام آوری و شهرت، بلکه برای ادای تکلیف به دست می‌گیرد. این اثر، فراتر از یک پژوهش دانشگاهی، ندای وجدان بیداری است که در دورانی پرآشوب، سکوت در برابر انحرافات را نه تنها جایز نمی‌دانست بلکه آن را خیانت به حقیقت قلمداد می‌کرد.

9ــ4. شیوه و سبک استدلالی کتاب

استاد هدائی در نقد بهائیت، از روش استدلالیِ مبتنی بر خودتناقض‌گویی در متون بهائی بهره می‌گیرد؛ شیوه‌ای که ریشه در منطق قرآنی و سنت پیامبران دارد. او با تکیه بر متون اصلی بهائیان (مانند کتاب ایقان و اقدس) و مقایسه آن با آموزه‌های پیشینیانشان (بابیت)، نشان می‌دهد که ادعاهای این جریان، فاقد انسجام درونی است. هدف او نه مجادله‌ای احساسی، بلکه بستن راه هرگونه توجیه و تکیه‌گاه کلامی برای بهائیان است.

ایشان در تشریح روش خود می‌نویسد:

«…منظور من این است که حقیقت را به طور اختصار ــ تا حدودی که مقتضی است ــ در دسترس برادرانم بگذارم و از این راه خدمتی کرده باشم. برای آن که طول کلام، راه سخن‌های دیگری باز نکند و زبان‌آوری و تاریخ‌گوییِ راهزنان، اسباب سرگرمی شنوندگان نشود، فقط از کتاب‌ها و حرف‌های خود آن‌ها استدلال خواهم کرد تا زبانشان کوتاه گردد؛ همچنان که حضرت ابراهیم خلیل‌الله علیه السلام  برای بستن راه استدلال نمرود، از راهی وارد شد که زبان او به ناچار بسته شد و عذر آنان که گول خورده بودند، منقطع گردید. در سوره بقره، جریان آن موضوع بدین‌گونه نقل شد: «إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَیُمِیتُ» (ابراهیم گفت: پروردگار من زنده می‌کند و می‌میراند). نمرود گفت: «أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ» (من هم زنده می‌کنم و می‌میرانم!). سپس یک تن را که محکوم به کشتن بود رها کرد و بی‌گناهی را بکشت! چون حضرت خلیل علیه السلام  دید ممکن است بعضی مردم نادان با عمل او از راه بلغزند، فوراً فرمود: «فَإِنَّ اللَّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی كَفَرَ»[69] (خدا آفتاب را از شرق می‌آورد، تو آن را از مغرب بازگردان!). نمرود فوراً مبهوت گردید و زبانش بسته شد؛ زیرا نتوانست ــ ولو به غلط ــ جوابی بگوید. فقط این است راه استدلال با دغل‌بازان و بس.»»[70]

این شیوه، سه ویژگی کلیدی دارد:

۱. اتکا به منابع داخلی و درون فرقه‌ای: استخراج تناقضات از دلِ متون خود بهائیان، نه مراجعه به منابع بیرونی و خارجی.

۲. ایجاز و اختصار بی‌حاشیه: پرهیز از اطناب برای جلوگیری از انحراف موضوع به حاشیه‌پردازی‌های کلامی.

۳. الگوبرداری از منطق قرآنی: بهره‌گیری از روش ابراهیم علیه السلام  در مواجهه با نمرود، به عنوان الگویی برای نقدِ منطقی.

استاد هدائی با این چارچوب و روش استدلالی، خواننده را به نتیجه‌گیری نهایی می‌رساند که سخن بهائیان، با خودشان در جنگ و تضاد است و ادعای دینی بودنشان، بی‌پایه است.

9ــ ـ5. تاثیر کتاب در مقابله با جریان بهائیت

انتشار کتاب «بهائیت دین نیست» موجی از واکنش‌ها را میان بهائیان قروه و مناطق اطراف برانگیخت. این اثر، با ارائه استدلال‌های مستدلِ مرحوم استاد هدائی و نقد بنیان‌های اعتقادی بهائیت، چنان تأثیری بر باورهای پیروان این فرقه گذاشت که گویی سپرهای فکریشان در برابر امواجِ حقایقِ آشکارشده، فرو افتاد و آن‌ها را در میدان نبرد عقاید بی‌پناه کرد. این رویداد، سران بهائیت را وادار به چاره‌اندیشی و واکنش جدی در برابر این کتاب نمود.

روایت مرحوم استاد قنبری از یک رویارویی تاریخی

مرحوم استاد عزت‌الله قنبری، همکار و همرزم فکری مرحوم استاد هدائی، در مصاحبه‌های خویش با اشاره به رویدادی جالب از مواجهه بهائیان قروه با این کتاب چنین روایت می‌کند که در اوج مناقشات فکری با بهائیان، «میرزا فرج عبدی» ـ از اعضای سرشناس این فرقه ـ به او مراجعه کرده و ادعا نمود محتوای کتاب «بهائیت دین نیست» با متون اصلی بهائیت همخوانی ندارد. استاد قنبری در پاسخ پیشنهاد داد که بایسته است متون بهائیت به‌گونه دقیق با استنادهای کتاب استاد هدائی مقایسه شود. این پیشنهاد پذیرفته شد و قرار بر تشکیل جلسه‌ای در منزل «حبیب‌الله ملکی» گذاشته شد.

جلسه بررسی أسناد و منابع: پیروزیِ استناد بر انکار

در روز مقرر، استاد قنبری با همراهی دو تن از یارانش در جلسه حاضر شدند. میرزا فرج عبدی نیز با پوششی غیرمعمول (پوشیدن لباس‌های متعدد) در محل حاضر شد. با بررسی کتاب‌های بهائیان، مشخص شد تمامی ارجاعاتِ دقیقِ مرحوم هدائی ــ شامل شماره صفحه و سطرها ــ عیناً در متون این فرقه موجود است. این تطابقِ انکارناپذیر، چنان تأثیری بر عبدی گذاشت که از شدت ناراحتی بیمار شد و از دادن کتاب‌ها به پیروانش خودداری کرد.

واکنش جوانان بهائی و هشدار استاد قنبری

به گفته استاد قنبری، با تأیید هر مورد در جلسه، آشفتگی وجدانی در جوانان بهائی حاضر، آشکار می‌شد. او خطاب به آن‌ها تأکید کرد: «تا جوان و سالم هستید، فرصت بازگشت دارید.

تا جوانی و تندرستی هست

آید اسباب هر مراد به دست[71]

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  فرموده‌اند: اگر کسی از چهل سالگی گذشت و گناهش بر نیکی‌هایش پیشی گرفت، باید خود را برای جهنم آماده کند. شما هنوز فرصت دارید که از این باورهای نادرست فاصله بگیرید.» وی افزود که در این جلسه بر ما آشکار شد که بهائیان پیش از این، متون خود را به‌درستی مطالعه نکرده بودند.

لرزشِ عبدی: نمادِ زوالِ عقیده؟

میرزا فرج عبدی در حالی که از لرزش بدنش شکایت می‌کرد، گفت: «با اینکه لباس‌های زیادی پوشیده‌ام، می‌لرزم! شاید سرما خورده‌ام یا از پیری است.» استاد قنبری در پاسخ می‌گوید: «این لرزه، اثر عظمت و ابهت قرآن و اسلام است که وجودت را فراگرفته و تو را به لرزه انداخته است…»[72]

این جلسه نه تنها سستی ادعاهای بهائیان را آشکار کرد، بلکه موجی از تردید را در میان جوانان این فرقه برانگیخت. حتی پیروان قدیمی‌تر نیز در برابر استدلال‌های مستند کتاب استاد هدائی درمانده شدند و ناتوانی خود در دفاع از باورهایشان را نشان دادند.

  1. جمع بندی

فعالیت‌های استاد ابوتراب هدائی در قروه کردستان طی سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۶ شمسی، نمادی بارز از مبارزه فرهنگیِ نظام‌مند در برابر نفوذ فرقه‌های انحرافی است. پژوهش حاضر با بررسی اسناد تاریخی، روایات محلی و آثار مکتوب، نشان می‌دهد که رویکرد او مبتنی بر سه محور اصلی بود: نخست، تقویت هویت اسلامی از طریق احیای شعائر دینی مانند اقامه نماز جماعت، بازسازی مساجد و برگزاری جلسات قرآن؛ دوم، ترویج آموزش‌های دینی با تأسیس مدارس و نهادهای فرهنگی؛ و سوم، افشای تناقضات ایدئولوژیک بهائیت در قالب مناظرات علمی و تألیف کتاب «بهائیت دین نیست». این سه گانه استراتژیک، نه تنها پایه‌های تبلیغاتی بهائیان را در قروه فرو ریخت، بلکه الگویی برای مقابله فکری با جریان‌های شبه‌دینی ارائه داد.

برخلاف ادعاهای جریان بهائیت مبنی بر نقش هدائی در ایجاد تنش‌های فرقه‌ای، اسناد اداری و گزارش‌های میدانی گواهی می‌دهند که او همواره بر روشنگریِ مسالمت‌آمیز و پرهیز از خشونت تأکید داشت. تحلیل نامه‌های رسمیِ دوران فعالیت او، از جمله مکاتبات فرمانداری کردستان و وزارت فرهنگ، نشان می‌دهد که اتهامات وارده از سوی بهائیان، بیشتر محصول نفوذ آنان در ساختارهای اداری و تلاش برای حذف چهره‌های اثرگذار شیعه بود. کتاب «بهائیت دین نیست» نیز به عنوان سندی تاریخی، نه تنها ماهیت غیردینی این فرقه را آشکار کرد، بلکه الهام‌بخش نسل‌های بعدی در نقد نظام‌مند جریان‌های انحرافی شد.

سنگ مزار استاد هدائی

سنگ مزار همسر استاد هدائی در قروۀ کردستان

 

  1. دستاورد و پیشنهاد

دستاورد این پژوهش، فراتر از بازخوانی یک روایت تاریخی، بر سه نکته کلیدی تأکید دارد:

الف. کارآمدی مبارزه فرهنگی: موفقیت استاد هدائی ثابت کرد که تقویت هویت دینی و آموزش‌های اصیل اسلامی، مؤثرترین سلاح در برابر نفوذ فرقه‌هاست.

ب. اهمیت اسناد تاریخی: رد ادعاهای بهائیان تنها با استناد به مدارک مکتوب و روایات محلی ممکن شد که لزوم ثبت دقیق وقایع را گوشزد می‌کند.

ج. الهامبخشی به نسل حاضر: تجربه استاد هدائی نشان می‌دهد که مقاومت در برابر تهاجم فرهنگی، نیازمند ترکیبی از خردورزی، اخلاق‌مداری و مشارکت جامعه محلی است.

در نهایت، به فصلنامه بهائی شناسی پیشنهاد می‌گردد که نقش دیگر شخصیت‌های گمنام در تاریخ معاصر ایران، به ویژه مبارزین فکری جریان بهائیت در شهرهای گوناگون، با همین روشِ ترکیبی (تاریخ شفاهی، اسناد آرشیوی و تحلیل محتوا) واکاوی شود. چنین مطالعاتی نه تنها گنجینه‌ای از تجارب مبارزات فرهنگی را حفظ می‌کند، بلکه چراغ راهی برای مواجهه با چالش‌های عقیدتی در دنیای معاصر خواهد بود.[73]

منابع

 

«روابط اجتماعی بهائیان و مسلمانان ایران»، پایگاه اینترنتی نقطه نظر، 23/3/1385.

ابوتراب هدائی، «تشکر و تاثر (به قلم نماینده فرهنگ قروه)»، نشریه آئین اسلام، 1 آذر 1325، شماره 139، ص11 و 12.

ابوتراب هدائی، بهائیت دین نیست، تحقیق و تنظیم: محمد لطفی‌پور، انتشارات امیرکبیر، تهران:1393ش.

ابوتراب هدائی، راه سعادت، بنیا‌د پژوهشها‌ی اسلامی‌، مشهد: 1374ش.

اخبار امری، (نشریه محفل روحانی ملی بهائیان ایران)، شماره 1-2-3، تاریخ فروردین ــ اردیبهشت – خرداد 1338.

با‌با‌ مردوخ‌ روحا‌نی‌ (شیوا)، تاریخ مشاهیر کُرد، جلد سوم، بکوشش‌ ما‌جد مردوخ‌ روحا‌نی‌، انتشارات سروش، تهران: 1382ش

حسین بن محمد راغب اصفهانی، ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ القرآن، ترجمه و تحقیق: سید غلامرضا خسروی حسینی، المکتبة المرتضویة لاحیاء الآثار الجعفریة، قم: 1378ش.

 

عبدالحمید حیرت سجادی، پیشینه آموزش و پرورش کردستان، (3جلد)، سازمان آموزش و پرورش کردستان، انتشارات عابد، تهران:1380ش.

عزت الله قنبری، «هر کجا هست خدایا سلامت دارش»، نشریه آئین اسلام، 17 مهر 1326، شماره 178، ص7.

علی اکبر دهخدا، لغت‌نامه، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، تهران: 1377ش.

لیلا صالحی، «تاریخ نفوذ و انتشار امر در قروه کردستان»، دانشگاه مجازی بهائیان ایران، 1383ش.

محمد ‌بن ‌یعقوب‏ كلینى، الكافی، تحقیق: على اكبر غفارى و محمد آخوندى، دار الكتب الإسلامیة، تهران‏: 1407‌ق.

محمد محسن آقا بزرگ طهرانی، الذریعة الی تصانیف الشیعة، جلد دهم، دارالاضواء، بیروت:1403ق.

هیئت قرآنیان قروه، «قروه در کنار پرتگاه بی دینی»، نشریه آئین اسلام، 3 تیر 1325، شماره 117، ص31.

 

[1]. آقای ابراهیم هدائی -فرزند استاد- درباره نخستین دیدار چنین تشریح کرد: سوگوارانه باید گفت که این فرهیختۀ فرزانه کمتر از اقدامات خویش سخن می‌گفت. هرگاه پرسشی درباره فعالیت‌هایش مطرح می‌شد، با فروتنی مثال‌زدنی از توضیح دادن اجتناب می‌کرد و پاسخ می‌داد: «هر آن‌چه انجام داده‌ام، بیننده‌ای که باید ببیند، دیده است؛ بازگفتنش ضرورتی ندارد.» این رویکرد، کنکاش در زندگی او را به کاوشی دشوار در تاریخ بدل کرده است؛ مانند آن‌که در گذرگاه‌های پیچیده و تاریک‌راه‌های تاریخ، با نور کم فروغ شمعی به دنبال ردّپا و نشانه‌های گمشده بگردیم. اما در این روزها، گویا روح پاک و روشنگر آن مرحوم، یاور و راهنمایِ نویسنده این مقاله شده است. اسناد تاریخی و اطلاعاتی ناشناخته، از ژرفای تاریکِ زمان سر برکشیده‌اند تا با بهره‌گیری از آن‌ها، چهره‌ای هرچند محو از زندگی پرتلاش او ترسیم شود. آن‌چه در این مقاله می‌آید، روایتی است از این یافته‌ها که سیمایی درخشان از همت والای آن استاد فرزانه را بر صفحه روزگار نقش می‌زند.

 

[2]. استاد هدائی در زندگینامۀ خودنوشت که در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۳۵ خورشیدی برای مدیر کتابخانۀ آستان قدس رضوی ارسال کرد، تاریخ ولادت خود را ۱۸ ذی‌الحجۀ ۱۳۱۳ قمری (۱۱ خرداد ۱۲۷۵ش) ثبت کرده است. اما در یادداشت‌های خود -در قالب شعر زیر- تاریخ دیگری به چشم می‌خورد: ۱۷ ربیع‌الاول ۱۳۱۳ قمری (۱۶ شهریور ۱۲۷۴ش). این تفاوتِ ۱۰ ماهه در ثبت تاریخ ولادت، که به دو منبع معتبر (خودنوشت و دفتر یادداشت) استناد دارد، برای نویسنده مقاله حاضر، همچنان مبهم باقی مانده است.

سیصد و سیزده چو شد ز هزار

از حسابی که ماه راست مدار

هفدهم روز از ربیع نخست

مولد مصطفی به قول درست

در ملایر بزادم از مادر

مادری نیک بخت و نیک گوهر

 

[3]. در سال ۱۳۱۵ خورشیدی، آقای هدائی به همراه حاج جلیل ستاری (شوهر خواهر) به قم سفر کردند. به پیشنهاد مرحوم ستاری، برای اقامۀ نماز ظهر به مسجد آیت الله حاج شیخ عبدالرحیم حائری رفتند و در صف اول ایستادند. در حین نماز، این پرسش ذهن استاد هدائی را درگیر کرد که آیا آیت‌الله شیخ عبدالرحیم حائری، نمازهای ظهر و عصر را به صورت جمع (ادای دو نماز در یک وقت) یا تفریق (جداگانه) اقامه می‌کند؟ این ابهام از آنجا نشئت می‌گرفت که استادهدائی، به پیروی از سنت نبوی، همواره نمازها را در پنج وعدۀ مجزا به جای می‌آورد. پس از پایان نماز، آیت‌الله حائری – بی‌آنکه کلامی از مرحوم هدائی شنیده باشد – رو به او کرد و فرمود: «من قائل به تفریق میان نماز ظهر و عصر هستم، ولی برای جلوگیری از فراموشی نمازگزاران، آن‌ها را به صورت جمع می‌خوانم.» این پاسخِ به‌ظاهر ساده، برای مرحوم هدائی، کلیدی معنوی بود؛ چرا که به این نکته واقف شد که مرحوم حائری از پرسش درونی او آگاه شده است. پس از نماز، مرحوم هدائی به همراه آیت الله حائری به منزل وی رفتند. در این دیدار، هنگامی که نوشته‌ای از مرحوم هدائی به دست آیت الله حائری رسید، آن را با تأمل بررسی کرد و فرمود: «گنجی در دست داری که خود نمی‌دانی چگونه آن را به دست آورده‌ای!» این جمله، اشاره‌ای ظریف به استعدادهای نهفتۀ استاد هدائی در عرصۀ معارف دینی بود. در ملاقات بعدی – که در اراک و در منزل دکتر ملک صورت گرفت ــ مرحوم هدائی ناخواسته در ذهن خود به مقایسۀ آیت الله حائری با حسن صباح (رهبر فرقۀ اسماعیلیه) پرداخت. اما در لحظۀ خداحافظی، آیت الله حائری در گوش وی نجوا کرد: «من حسن صباح نیستم… بیا تا در این مسیر، سیرابت کنم.» این سخن، نه تنها ردّیۀ آن اندیشه بود، بلکه دعوتی نمادین به همراهی در مسیر عرفان ناب اسلامی محسوب می‌شد. این گفتگو، سرآغاز رابطۀ معنوی عمیق‌تری میان آن دو شد که تا پایان عمر آیت الله حائری تداوم یافت. شعر زیر را مرحوم هدائی در رثای استاد خویش آیت الله حائری صاحب الفصول سروده است:

با صفا و نور مقرون باد جان حائری

دم به دم ایزد فزاید عز و شأن حائری

از ره تقوا و تسلیم و رضا و راستی

آشنا با راز بـاطـن گشـــت جـــان حائری

کرد روشن سر قول عترت و حکم کتاب

از طریقـی ساده و آسان بـیان حائری

رازها آموخت ما را زیــن سـبب تا زنده ایم

آشکار از گفت ما باشد نشان حائری

بر بسیط خاک تا بودش مکان پیوسته بود

ناطق اندر نشر دیـن حـق لسان حائری

گرچه از نااهـل دیـد آزار لكــن بـــر کســی

بد نشد از پاکی طینت گمان حائری

رفت اگر زین خاکدان آثار تعلیمش به جا است

هست اکنون نزد ما گسترده خوان حائری

بر منش منـت بـزرگ و عاجزم از شکر آن

گر به مژگان‌ها بروبَم آستان حائری

تا هدائی را زبان گویا است خواهد کز خدا

روز و شب آید تحت بر روان حائری

 

[4]. الذریعة الی تصانیف الشیعة، ج10، ص188.

 

[5]. لغت‌نامه دهخدا، ج3، ص3807.

 

[6]. دکتر سید غلامرضا خسروی ‌حسینی در مقدمه کتاب ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ القرآن ج1، ص81 درباره جلسات مرحوم هدائی نوشته است: «توفیق چنان بود كه چند سالى در شهر اراک افتخار مجالست با دانشمندى متدیّن و سوخته جان به نام حاج ابوتراب هدائى را حاصل كردیم و درس و تفسیر ادامه داشتند ولى ایشان تمام اخبار را سر بسته و در بسته تبلیغ مى‌نمودند.»

 

[7]. حکم وزارت فرهنگ جهت تصدی معاونت فرهنگ اراک برای استاد هدائی در تاریخ 5 آبان 1336 به شماره 17603 چنین صادر شده است: «آقای ابوتراب هدائی، دبیر دبیرستان‌های شهرستان اراک؛ بر طبق پیشنهاد اداره فرهنگ اراک، از تاریخ صدور این ابلاغ به سمت معاونت فرهنگ شهرستان مذکور منصوب می‌شوید که وظایف محوله را با رعایت کامل مقررات، زیر نظر رئیس آن اداره انجام دهید. مدیریت فرهنگ استان مرکز و تهران ــ گرجی»

 

[8]. «بهمن حبیبی»، از چهره‌های تأثیرگذار نظام آموزشی و فرهنگی ایران در سده گذشته، در روستای ولی‌محمد از توابع دهستان خدابنده‌لو در استان همدان در سال 1293ش. زاده شد. وی در سال ۱۳۱۴ خورشیدی با ورود به دانشسرای عالی تهران، تحصیلات خود را در رشته فلسفه آغاز کرد و پس از اتمام تحصیلات و گذراندن دوره خدمت نظام وظیفه، فعالیت حرفه‌ای خویش را به عنوان دبیر در دبیرستان‌های شهرهای ملایر و همدان پی گرفت. حبیبی در طول چهار دهه خدمت، مسئولیت‌های اداری و مدیریتی متعددی را در سطح کشور برعهده گرفت. از جمله این مناصب می‌توان به ریاست فرهنگ در مناطق گروس، کردستان، اراک، مازندران و آبادان، مدیر کلّی فرهنگ در استان‌های کرمان، آذربایجان غربی و خراسان، و همچنین دو دوره فعالیت به عنوان بازرس وزارت فرهنگ اشاره کرد. او در ادامه مسیر شغلی خود، مدیریت کل فرهنگ استان فارس را در سال 1341ش. عهده‌دار شد و سپس به عنوان مشاور وزیر فرهنگ نیز به ایفای نقش پرداخت.وی در سال‌های پایانی فعالیت رسمی، به عنوان رایزن فرهنگی ایران و استاد دانشگاه در مراکزی مانند دانشگاه خاورشناسی پنجاب (پاکستان) مشغول به کار شد تا تجربه خود را در عرصه بین‌المللی نیز به‌کار بندد. وی سرانجام در خرداد ۱۳۵۶ بازنشسته شد و در آذر ماه ۱۳۸۱ش. چشم از جهان فروبست.

 

[9]. نامه وزارت فرهنگ با امضای «از طرف وزیر فرهنگ» در تاریخ 16 اردیبهشت 1338 به شماره 2/3727 جهت انتقال استاد هدائی به مشهد چنین است: «آقای ابوتراب هدائی، دبیر دبیرستان‌های اراک؛ به موجب پیشنهاد اداره فرهنگ استان نهم [=خراسان] و موافقت فرهنگ اراک از تاریخ صدور حکم، محل خدمت شما با پایه ٦ دبیری به فرهنگ خراسان منتقل و به سمت دبیر دبیرستان‌های آن‌ حوزه منصوب می‌شوید. حقوق پایه مزبور را به قرار ماهی ۷55۰ ریال با رعایت مقررات مربوط و بشرط اشتغال به خدمت از محل ردیف بودجه ۲۷۱ تعلیمات متوسطه سال ۳۷ فرهنگ مشهد دریافت خواهید داشت. از طرف وزیر فرهنگ»

 

[10]. در سال ۱۳۳۸ خورشیدی، همزمان با انتقال مرحوم هدائی به مشهد بر پایه درخواست آقای حبیبی، ایشان پاسخی منظوم و آکنده از مضامین اخلاقی و عرفانی برای وی نگاشت. این نامۀ شاعرانه که آینه‌ای از روح بلند و ادب متعالی اوست، نه‌تنها نشان‌دهندۀ احترام متقابل این دو شخصیت است، بلکه به شیوه‌ای هنرمندانه به درخواست مدیرکل فرهنگ خراسان اشاره می‌کند:

دلت را چون به من حق مهربان کرد

بدی‌های مرا از تو نهان کرد

تو گویی جز صفا از من ندیدی

که رختم را سوی مشهد کشیدی

شریکی در دعاهایم شب و روز

شوی بر نفس سرکش سخت پیروز

که این خود حاصل و سعی و جهاد است

جز این افراد را در دست باد است

خودی را بهر حق باید ستودن

گره با این روش باید گشودن

هر آنکس نفس سرکش رام او شد

رهد از رنج و شیرین کام او شد

حبیبی یا حبیبی یا حبیبی

دهد رحمانت از جنت نصیبی

در این نعمت که من سرشار هستم

در این منت که من سر کار هستم

خوشا گر پر بود از یاد یزدان

بدا گر پر ز هزل است و پریشان

هدائی خواهد از رحمان غفار

نماند تحت نفسش او گرفتار

 

[11]. آقای محمود هدائی -فرزند استاد هدائی- چنین نقل می‌فرمود: با توجه به رنجِ طاقت‌سوز سرطان حنجره که توان سخن گفتن را از ایشان گرفته بود، به‌خوبی به‌خاطر دارم آخرین جمله‌ای که با زحمت فراوان بر زبان آوردند، در حالی که دستم در دستان مهربانشان جای داشت، حدیثی از امام محمد باقر علیه السلام  بود: «إِنَّ الْمُؤْمِنَینِ إِذَا الْتَقَیَا وَ تَصَافَحَا، أَدْخَلَ اللَّهُ یَدَهُ بَیْنَ أَیْدِیهِمَا فَصَافَحَ أَشَدَّهُمَا حُبّاً لِصَاحِبِهِ» (كافی، ج‏2، ص179) (هرگاه دو مؤمن به یکدیگر برسند و دست دهند، خداوند دست خود را میان دستانشان می‌گذارد و با آن کسی که محبت بیشتری به دیگری دارد، مصافحه می‌کند.) آقای مهدی هدائی، -فرزند استاد -، روایتی تأمل برانگیز از آخرین لحظات زندگی پدرش نقل می‌کند: «در واپسین دقایق عمر پدرم، ایشان از من پرسیدند: نامم چیست و مردم مرا چگونه صدا می‌زنند؟ گفتم: آقاجان! نام شما «ابوتراب» است. با شگفتی پاسخ دادند: پس چرا در اینجا مرا «هادی» خطاب می‌کنند؟ سپس روح پاکش به ملکوت اعلی پیوست و به دیار باقی شتافت.»

 

[12]. شعر از مرحوم صادق سرمد

 

[13]. مرحوم حاج ابوتراب هدائی در تاریخ ۱۷ اردیبهشت ۱۳۳۵ش، مصادف با ۲۶ رمضان ۱۳۷۵ق، در پاسخ به نامه عبدالعلی میرزا اوکتایی‌- مدیر وقت کتابخانه آستان قدس رضوی-، طی یادداشت یک صفحه‌ای به شرح حال خویش اشاره کرده است. اصل این نامه به شرح زیر، همراه با پاکت ارسالی آن، هم اکنون در گنجینه اسناد کتابخانه آستان قدس رضوی به شماره ۲۶۸۶۸ محفوظ است:

«اداره کتابخانه قدس رضوی علیه الصلاة و السلام

محترماً، پاسخ نامه مهرآمیز شماره 2249، [تاریخ] 22/12/34، با تشکر از تشویقی که فرموده‌اید، معروض می‌دارد:

سخن اگر مایه نشاط و لُب جان است، از آن خاندان است. و اگر حامل روح و ریحان است از آن بوستان. اگر محمود است از مکتب احمد است و هر چه از مکتب احمد است، محمود است. با آن‌که شایسته نیستم که نامم در شمار دانایان افتد، امتثالاً للامر چند سطر تقدیم افتاد. نام، ابوتراب هدائی. پدر، مرحوم عبدالله. ولادت بعدازظهر پنجشنبه هجدهم ذوالحجة (عیدغدیرخم) به سال 1313 هجری قمری در ملایر. مدتی از بدایت عمرم تقریباً در کناربودن از اجتماع و تحصیل علوم دینی با روش غیرعادی گذشت.

چندی از آن، در خدمت مرحوم حاج سید علم الهدی نقوی که از نوابغ عصر خود بود، طی شد. در سال 1310 شمسی به عللی خدمت فرهنگ را اختیار نمودم. فعلاً به سمت دبیر فقه و ادب در بعض دبیرستان‌های شهرستان اراک مشغول انجام خدمتم. زندگیم پرحوادث، گذشته و در راه دفاع از دین رنج‌ها کشیده و سختی‌ها دیده‌ام؛ خاصةً مأموریتم در کردستان. در تمام احوال از خدای سبحانه راضی هستم زیرا یکدم از عنایت و فضلش برکنار نبوده‌ام. الحمدلله علی کلّ نعمة. و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته ــ هُدائی.»

[14]. در سال ۱۳۱۵ خورشیدی، با استناد به نامه شماره ۶۹۷ سیار، مورخ ۲۲ تیرماه ۱۳۱۵ که به امضای علی‌اصغر حکمت، وزیر معارف و اوقاف وقت رسید، سیاست جدیدی برای نامگذاری مدارس مناطق عشایری کردستان اجرایی شد. بر اساس این دستور، مدارسی که پیشتر با عنوان «مدرسه عشایری» شناخته می‌شدند، میبایست از به‌کاربردن نام عشایر و غیره خودداری می‌کردند. در عوض، به مدیران این مدارس تأکید شد تا برای نامگذاری، از نام شاعران و ادیبان سرشناس ایران استفاده کرده و پیشنهادهای خود را به مرکز ارسال کنند. این سیاست به‌سرعت در سراسر کشور گسترش یافت و تا پایان سال ۱۳۱۵، مدارس روستاها و شهرهای کوچک ایران با نام بزرگان ادبیات فارسی مزین شد. (ر.ک: پیشینه آموزش و پرورش کردستان (از سال ۱۲۷۳ تا ۱۳۲۰ شمسی)، ج1، ص324)

 

[15]. پیشینه آموزش و پرورش کردستان، ج2، ص22 و 23.

 

[16]. ر.ک: پیشینه آموزش و پرورش کردستان (از سال ۱۲۷۳ تا ۱۳۲۰ شمسی)، ج1، ص392.

 

[17].ر.ک: پیشینه آموزش و پرورش کردستان، ج1، ص350. این دبستان در سال ۱۳۰۶ خورشیدی توسط مرحوم سید نجم‌الدین سجادی (فرزند عصام‌الدین) بنیان نهاده شد.

 

[18]. ر.ک: پیشینه آموزش و پرورش کردستان، ج1، ص336. این دبستان در سال ۱۳۰۶ خورشیدی توسط مرحوم خلیل صبری تاسیس شد.

 

[19]. صافات (37)، آیه 39.

 

[20]. همسر فداکار و فرهیختۀ مرحوم هدائی، خانم «فاطمه میرابیان»، در جایگاه معلمی، حامی و پشتیبانِ بی‌چشم‌داشت همسر خویش در عرصۀ فعالیت‌های فرهنگی بود. وی در دهم فروردین ۱۳۲۴، در سن 36 سالگی، اندکی پس از به دنیا آوردن فرزند پسرشان محمد در شهر قروه، به دیار باقی شتافت و در همان شهر، در جوار آستان مقدس امامزادگان ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام  آرمید. امروزه این آرامگاه، به پاسداشتِ تلاش‌های ماندگار فرهنگی مرحوم هدائی، همواره مورد احترام و زیارتِ دلدادگان فرهنگ و تاریخ این منطقه است. بر لوحِ سنگ مزار این بانوی ایثارگر، چنین نقش بسته است: «این آرامگاهِ بانو فاطمه هدائی است که با همسر خود در خدمت اسلامی مجاهدت کرد و در غروب جمعه، دهم فروردین ۱۳۲۴ مطابق پانزدهم ربیع‌الثانی ۱۳۶۴ قمری، به رحمت ایزدی پیوست. کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ.

خدمتِ اسلام را بر خود چو ما دانید واجب

گر همی خواهید نامِ نیکو و پایندگی را

هدائی در رهِ دین یار و کوشا بودم امّا

با دل پر آرزو بدرود گفتم زندگی را

گفتنی است، استاد هدائی پس از درگذشت همسر خود و انتقال به شهر اراک، در سال ۱۳۲۷ خورشیدی، با بانوی فرهیخته و متدین، «فاطمه شکرخدائی» که متولد ششم تیر ۱۳۰۵ در همین شهر بود، ازدواج کرد. ثمره این پیوند، ولادت پنج فرزند بود که در سایه تربیتِ این زوج متعهد پرورش یافتند. خانم شکرخدائی، که بیش از هشت دهه زندگیِ پربار خویش را به همراهیِ استاد هدائی و ایفای نقشِ مادریِ مسئولانه و همسریِ وفادارانه گذراند، سرانجام در ۱۸ آبان ۱۳۹۲ دار فانی را وداع گفت. پیکر این بانوی پارسا در قطعه ۱۷، ردیف ۸۰، شماره ۴۸ بهشت رضای مشهد به خاک سپرده شد.

 

[21]. بهائیت دین نیست، ص25.

 

[22]. نشریه آئین اسلام، 3 تیر 1325، شماره 117، ص31.

 

[23]. وقتی گفته می‌شود «روایتی زنده و پویا»، معنایش این است که گویا مرحوم استاد هدائی خود در برابر ما ایستاده و با صدایی رسا، فرازونشیب‌های مبارزه فکری با بهائیت را شرح می‌دهد؛ صدایی که خش‌خشِ کاغذهای تاریخ را می‌شکند و شنونده را به قلبِ آن سال‌ها می‌برد. این همان چیزی است که یک سند تاریخی را از گزارشی خشک به «میراثی ارزشمند» تبدیل می‌کند.

 

[24]. تعبیر «عالمِ مورد علاقه» در متن، اشاره به مرحوم ملا محمد عراقی دارد. ایشان روحانی دانشمند، مورد اعتماد و احترام مردم منطقه قروه در دوران خود بودند. او سال‌ها پیش از شهر اراک (که در آن زمان، عراقِ سلطان‌آباد نامیده می‌شد) به قروه مهاجرت کرده بود. وی نقش بسزایی در افزایش آگاهی‌های دینی مردم و همچنین مقابله با فعالیت‌های تبلیغی بهائیت در منطقه قروه ایفا کرد.

 

[25]. گفتگوی مکتوب استاد محسن صالحی با استاد ابوتراب هدائی در تاریخ 1/11/1372.

 

[26]. این آمار در تاریخ ۷ دی‌ماه ۱۳۱۷ از طریق دفتر وزارت پست و تلگراف و تلفن در قروه به صورت نامه محرمانه به وزارت دادگستری گزارش شده است.

 

[27]. سرهنگ جعفرخان آصف وزیری، فرزند میرزا علی نقی خان آصف اعظم، در سال ۱۲۷۱ش در سنندج متولد شد و دوران کودکی و جوانی را در همان شهر سپری کرد. او مدتی حکمرانی بر اسفندآباد و مناطق دیگر کردستان را به عهده گرفت.، وی که بخش گسترده‌ای از زمین‌های قروه و روستاهای اطراف را در مالکیت خویش داشت، در سال ۱۳۰۵ش به ریاست شهربانی اراک و سپس در ۱۳۰۷ش به ریاست شهربانی همدان منصوب شد. سپس در سال ۱۳۱۹ش به درجه پاسیاری ارتقاء یافت و ریاست اداره کلانتری را برعهده گرفت. سرانجام او در اسفند ۱۳۲۴ش در ۵۴ سالگی درگذشت. (ر.ک: تاریخ مشاهیر کُرد، ج3، ص573)

 

[28].مقاله «روابط اجتماعی بهائیان و مسلمانان ایران» که توسط بهائیان در پایگاه اینترنتی نقطه نظر منتشر شده است، به بررسی مختصر روابط میان بهائیان و مسلمانان در شهرستان قروه می‌پردازد و نخستین بهائیان منطقه را این‌گونه معرفی می‌نماید: «اكثر كسانی كه در قروه، در اوایل به دیانت بهائی ایمان آوردند، از بزرگان این قریه به شمار می‌آمدند. میرزا فرج عبدی (اولین بهائی قروه، نماینده آصف وزیری‌ها از بزرگترین مالكین منطقه)، شیخ نصرالله پرتوی (آخوند و به اعتقاد اهالی از دانشمندان و فضلای زمان خود و مكتب‌دار)، محمد سعید ملكی (كُدخدای مقتدر و معتمد محل)، كربلایی جعفر ملكی (از افراد باسواد محل)، كربلایی حاجی محمدخان بیگلری (مباشر مالك و تنها شكسته‌بند این منطقه)، یحیی و حسین‌علی كوثری (از افراد بانفوذ)، نوروزقلی صالحی (تنها نجار منطقه؛ بسیاری از اهالی معتقدند علاقه به مطالعه و گرایش به شعر و ادب را مدیون ایشان هستند)، هاجر كوثری (تنها طبیب تجربی محل) و بسیاری دیگر، در این زمره می‌باشند.»

 

[29]. الملک (67)، آیه4.

 

[30]. نشریه آئین اسلام، 1 آذر 1325، شماره 139، ص11 و 12.

 

[31]. نشریه آئین اسلام، 3 تیر 1325، شماره 117، ص31.

 

[32]. دلیل شهرت علی‌محمد ملکی به «نان نخور» این است که او در مدت 75 سال از خوردن نان گندم (از ۲۰ سالگی تا ۹۵ سالگی) پرهیز می‌کرده است. این مسئله با روایت‌های گوناگون در رسانه‌ها و خاطرات مردم قروه بازتاب یافته است. از جمله، روزنامه کیهان در شماره ۸۷۱۶، مورخ دهم مهرماه ۱۳۵۱، نوشته مرحوم محمدرضا اللهیاری به‌تفصیل به این موضوع پرداخته است. نقل مشهور این است که وی با استناد به آیات قرآن (بقره:۳۴ و طه:۱۲۰-۱۲۲)، دلیل این پرهیز را به داستان آدم و حوا مرتبط می‌دانست. او تأکید می‌کرد که خداوند پس از آفرینش آدم و حوا، استفاده از همه نعمت‌های بهشتی جز گندم را برای آنان مجاز شمرد، اما شیطان با حیله‌گری، آن دو را به نافرمانی و خوردن گندم وسوسه کرد. این نافرمانی موجب هبوطشان به زمین و توبه آنان شد. حافظ در غزلی با اشاره به این روایت، از «پیر مغان» (کنایه از حضرت علی علیه السلام  که در طول عمرش نان گندم نخورد و تنها نان جو مصرف می‌کرد) به‌عنوان نماد وفاداری به عهد یاد می‌کند.

 

[33]. استفاده از گفتگوی حضوری استاد محسن صالحی با آقای حسن پاشا امانی -از روزنامه نگاران پیشکسوت قروه- در تاریخ 20/5/1374.

 

[34]. استفاده از گفتگوی مکتوب استاد محسن صالحی با آقای حسین‌علی ابراهیمی -از صاحب‌نظران فرهنگ و تاریخ محلی قروه- در تاریخ 5/9/1372.

 

[35]. خانم نصرت میرابیان، زادۀ سال ۱۲۹۹ خورشیدی در ملایر، فرزند اول بانو فاطمه میرابیان از همسری پیشین (پیش از ازدواج با مرحوم هدائی) بود. وی تحصیلات خود را تا پایۀ نهم در زادگاهش ادامه داد و سپس در شهر قروه، به استخدام ادارۀ فرهنگ این منطقه درآمد. او در مقام معلم کلاس‌های اول و دوم مدرسۀ ناهید، به تربیت نسل جوان همت گماشت. سرانجام این بانوی فرهیخته در سال ۱۳۸۹ خورشیدی، پس از عمری خدمت فرهنگی، دار فانی را وداع گفت.

 

[36].گفتگوی شفاهی نویسنده با خانم زهرا هدائی در تاریخ 14/1/1404 و 16/1/1404.

 

[37]. این مدرسه در آغاز، «انتصاریه» نام داشت که در سال ۱۳۰۳ خورشیدی، همزمان با حکومت مظفرخان سردار انتصار، در شهر قروه تأسیس شد. این نهاد آموزشی در سال ۱۳۱۵، بر اساس بخشنامۀ علی‌اصغر حکمت (وزیر معارف وقت)، به «مدرسۀ حافظ» تغییر نام یافت. سپس در ۱۳ خرداد ۱۳۱۸، ساختمانی در قروه که متعلق به آقای معتمد هاشمی (یکی از چهار مالک اصلی منطقه) بود، با اقدامات آقای شکیبا (رئیس ادارۀ فرهنگ سنندج) به صورت استیجاری برای استفادۀ مدرسه در اختیار گرفته شد. این مدرسه تا سال ۱۳۳۴ خورشیدی در همین مکان اجاره‌ای به فعالیت ادامه داد تا اینکه در این سال، ساختمان دولتیِ اختصاصیِ مدرسۀ حافظ با حمایت نهادهای آموزشی در مکان دیگری ساخته و جایگزین بنای پیشین شد.

 

[38]. رئیس ادارۀ فرهنگ سنندج در تاریخ ۲۵ مرداد ۱۳۲۳ خورشیدی، طی نامۀ شمارۀ ۴۲۴۱، حکم انتصاب مرحوم هدائی را به این شرح صادر کرده است: «آقای ابوتراب هدائی مدیر و نماینده فرهنگ قروه؛ از تاریخ ١٦ شهریورماه 1۳۲۳ کماکان به سمت نمایندگی فرهنگ و مدیریت دبستان حافظ قروه منصوب می‌شوید. رئیس فرهنگ ــ آقاخانی»

 

[39]. در منطقۀ قروه، بسیاری از خانواده‌ها با انگیزۀ رقابت اجتماعی و بدون درک ضرورت واقعی آموزش، فرزندان خود را به مدرسه می‌فرستادند. این در حالی بود که انتظار اصلی آنان از کودکان، مشارکت در کارهای کشاورزی و بهره‌برداری حداکثری از زمین‌های زراعی بود. این دوگانگیِ انتظارات – میان حضور نیمه‌وقت دانش‌آموزان در کلاس‌ها و الزامات سختِ کار در مزرعه – سبب می‌شد نظام آموزشی نه تنها به اهداف تعیین‌شده توسط مدیران و معلمان نرسد، بلکه بازدهی مطلوبی نیز برای خانواده‌ها نداشته باشد. به همین دلیل، شاخصه‌های پیشرفت تحصیلی و کیفیت آموزش در قروه، حتی در مقایسه با مناطق هم‌جوار، به‌شدت ضعیف بود. از سوی دیگر، مدیران و مسئولان آموزشی که از سنندج به این منطقه اعزام می‌شدند، عمدتاً در چارچوبِ انجامِ تکالیف اداری و رعایتِ بخشنامه‌ها محدود می‌ماندند و هیچ برنامۀ عملیاتی برای تغییر این چرخۀ معیوب طراحی نمی‌کردند. این رویکردِ فرمالیته و فاقد خلاقیت، به جای حل ریشه‌ای مشکلات، تنها به تداوم رکود سیستم آموزشی در قروه دامن می‌زد. پیامد این رکود، چنین بود که تا سال ۱۳۵۷ش، شهر قروه تنها دو دبیرستان پسرانه و دخترانه داشت که تعداد دانش‌آموزان آن حتی به حدنصاب لازم نیز نمی‌رسید. (ر.ک: پیشینه آموزش و پرورش کردستان، ج3، ص286 و 287)

 

[40]. بهائیت دین نیست، پانوشت ص49.

 

[41]. شیخ محمد مردوخ در سال ۱۲۹۷ق (۱۲۵۶ش) در روستای نُوره نزدیک سنندج متولد شد. پدرش امام جمعۀ سنندج بود و پس از درگذشت او در ۱۲ سالگی، این مسئولیت به محمد محول شد. وی در ۳۰ سالگی نخستین ماشین چاپ را به سنندج آورد و روزنامۀ «ندای اتحاد» را منتشر کرد. او در رویدادهای مشروطه کردستان و سال‌های پس از آن نقش فعالی ایفا نمود و به عنوان نویسنده و مترجم، حدود ۱۱۵ جلد اثر منتشرشده و ناشده از خود به جای گذاشت. وی سرانجام در ۹۸ سالگی (۱۳۵۴ش) درگذشت و در زادگاهش، روستای نُوره، به خاک سپرده شد.

 

[42]. نشریه آئین اسلام، 3 تیر 1325، شماره 117، ص31.

 

[43]. مرحوم هدائی در این عبارت به جناب آقای «بهمن حبیبی» اشاره دارد. ایشان که پیشتر ریاست اداره فرهنگ کردستان را برعهده داشت، پس از انتصاب به سمت ریاست فرهنگ اراک، مرحوم هدائی را از قروه به اراک منتقل کرد. قابل ذکر است که مرحوم حبیبی پس از گذشت زمانی به ریاست اداره فرهنگ خراسان منصوب شد و به همین دلیل، از استاد هدائی دعوت کرد که برای ادامه فعالیت‌های آموزشی از اراک به مشهد عزیمت کند.

 

[44]. گفتگوی مکتوب استاد محسن صالحی با استاد ابوتراب هدائی در تاریخ 1/11/1372.

 

[45]. نشریه آئین اسلام، 17 مهر 1326، شماره 178، ص7.

 

[46]. بر پایه مستندات تاریخی، ادعای مرتبط سازیِ درگیری شخصی میان «نصرت‌اللّه مودّتی» (از بهائیان مهاجر بهارِ همدان به قروه) و «قاسم دولتی» (از مسلمانان منطقه) که در سال ۱۳۳۸ شمسی به صورت تصادفی و غیرعمدی به قتل انجامید، با دوران فعالیت مرحوم هدائی در قروه، فاقد پایۀ واقعی است. این استناد نادرست از آن رو مردود است که واقعۀ مذکور بیش از ۱۲ سال پس از ترک قروه توسط مرحوم هدائی رخ داده بود و هیچ گونه پیوند زمانی یا ماهوی میان این دو رویداد وجود ندارد. مجله «اخبار امری» (نشریه محفل روحانی ملی بهائیان ایران) در شماره 1-2-3 در تاریخ فروردین ــ اردیبهشت – خرداد 1338، صفحه66 این واقعه را چنین گزارش داده است: «در قروه یکی از یاران عزیز الهی ([به‌نام] نصرت‌اللّه مودّتی)، طلبی از افراد غیر بهائی داشت. گاهی مطالبه می‌نمود. در یکی از دفعاتی که مطالبه می‌نمود، به پیش‌بینی قبلی، شخص مدیون و عدّه‌ای از اهالی به قدری او را مضروب می‌نمایند که در اثر ضربات وارده، مقتول می‌شود و دوسیۀ امر در دادسرای قروه تشکیل و به دادسرای کرمانشاه ارسال می‌گردد. متّهم به ایراد ضرب را مطابق معمول تبرئه می‌نمایند و فعلاً جریان امر در مرحلۀ فرجامی تحت رسیدگی است.»

 

[47]. پاسیار تیموری مجددا سه روز بعد یعنی در تاریخ: ۱۵ فروردین ۱۳۲۳، نامه‌ای به شمارۀ: ۱۵۶ به اداره سیاسی وزرات کشور ارسال کرده و در آن «درخواست اعزام هیأتی قانونی برای حل اختلافات مذهبی و جلوگیری از تشدید درگیری‌ها در قروه» می‌کند. متن این سند تاریخی چنین است: «تعقیب معروضۀ شمارۀ ۱۱۱ – ۱۲ فروردین ۱۳۲۳. اخیراً نامه‌ای از ادارۀ ژاندارمری رسیده، مبنی بر اینکه چون ممکن است در اثر تحریکات اشخاص مفسده‌جوی محلّی در قروه، اتفاقات سوئی رخ دهد، خواهشمند است مقرّر فرمایند یک هیأت قانونی از دوایر صلاحیت‌دار به محلّ اعزام، نسبت به اختلافات مذهبی اهالی قروه و سایر موارد دیگر رسیدگی و حلّ این اختلاف بشود. والّا ژاندارمری با جریانات فعلی از خود رفع مسؤولیّت می‌نماید. با ارسال رونوشت نامۀ نام‌برده، منتظر دستور شایسته است. در خاتمه به عرض می‌رساند: چون به طوری که از جریان قضیّه معلوم می‌شود، رؤسای ادارات محلّی نیز در این کشمکش بی‌طرف نبوده، هر یک به نوبۀ خود در مشوب کردن اذهان دو دسته تحریکاتی می‌کنند. در صورتی که مقتضی بدانند، تا قضیّه بزرگ نشده، یک نفر بازرس باتجربه برای رسیدگی و تشخیص موضوع به محلّ اعزام گردد. والّا ممکن است قضیّه بزرگ شده، تولید زحمت نماید. کفیل فرمانداری کردستان، پاسیار تیموری.»

 

[48].استفاده از گفتگوی حضوری استاد محسن صالحی با آقای حسن پاشا امانی -ازروزنامه نگاران قروه- در تاریخ 20/5/1374.

 

[49]. «ضوضاء» به مفهوم آشوب و هیاهو، اصطلاحی است که برای توصیف رویدادهای مرتبط با سال‌های ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۷ هجری شمسی در منطقه قروه به کار می‌رود.

 

[50]. ر.ک به پایان نامه: «تاریخ نفوذ و انتشار امر در قروه کردستان»، لیلا صالحی، دانشگاه مجازی بهائیان ایران، 1383ش، ص167 تا 170.

 

[51]. مقاله: روابط اجتماعی بهائیان ومسلمانان ایران، 23/3/1385، پایگاه اینترنتی نقطه نظر.

 

[52]. بهائیت دین نیست، ص228.

 

[53]. گفتگوی حضوری استاد محسن صالحی با استاد عزت الله قنبری در تاریخ: 6/4/1385.

 

[54]. بهائیت دین نیست، ص25.

 

[55]. بهائیت دین نیست، ص228.

 

[56]. در نوشته‌های بهائیان به این موضوع به صراحت اشاره شده است: «بر اثر تظلم بهائیان از دست «هدائی» به حکومت و اقدامات برخی از اهالی، هدائی از قروه بیرون رفت» (ر.ک: مقاله «روابط اجتماعی بهائیان و مسلمانان ایران»، 23/3/1385، پایگاه اینترنتی نقطه نظر).

 

[57]. معنای ضرب‌المثل پیشِ‌رو چنین است که افراد، ناگزیر به پذیرش خطای خود شدند و در نتیجه، آبروی خویش را از دست دادند و رسوایی بر آنان چیره گشت.

 

[58]. بهائیت دین نیست، ص26.

 

[59]. اشاره به سخن بهاءالله در کتاب اقدس که می‌گوید: «عاشِروا مع الادیان کلّها بالروح و الریحان»، یعنی با اهل ادیان با محبت و صفا معاشرت کنید.

 

[60]. بهائیت دین نیست، پانوشت ص26.

 

[61]. در ششم اردیبهشت ماه ۱۳۲۳ خورشیدی، ملک آرا -فرماندار وقت کردستان-، در نامه‌ رسمی زیر از استاد هدائی به پاس سرودن منظومه ادبی «بهاریه» چنین تقدیر کرده است: «آقای هدائی، دانشمند خدمتگذار فرهنگ؛ اشعار نغزی که در تبریک ورود سروده بودید، واصل گردید. پس از دقت در محسنات عروضی و مشخصات بدیعی آن، نهایت مسرور و ممنون شدم و بر طبع وقّاد و هوش سرشار سرکار، آفرین گفتم. متاسفانه نمی‌توانم معامله متقابله کنم و نظماً پاسخ و سپاس گویم. اینست بدین چند کلمه نثراً، شادمانی و امتنان خود را اظهار می‌دارم و امیدوارم شما در خدمت فرهنگ و تربیت نوباوگان میهن کامیاب و مأجور باشید. البته در موقع، به دیدار شما خرسند خواهم شد. فرماندار کردستان- ملک آرا»

 

[62]. در ۱۶ آذر ۱۳۲۳ خورشیدی، نامه رسمی زیر به شماره ۸۰۶۴ از سوی آقای شهبازی، کفیل اداره فرهنگ، خطاب به استاد ابوتراب هدائی ارسال شده است. در این نامه، از وی خواسته شد تا بلافاصله به محل مأموریت خود در قروه بازگشته و فعالیتش را در سمت نمایندگی فرهنگ این شهر از سر گیرد: «آقای ابوتراب هدائی نماینده فرهنگ قروه؛ لازم است از تاریخ صدور این ابلاغ به محل مأموریت خود مراجعت و کماکان به سِمَت نمایندگی فرهنگ قروه مشغول انجام وظیفه شوید. کفیل اداره فرهنگ – شهبازی»

 

[63]. گفتگوی مکتوب استاد محسن صالحی با استاد ابوتراب هدائی در تاریخ 1/11/1372.

 

[64]. یکی از نویسنده‌های بهائی این رخ‌داد و واقعیت را چنین روایت کرده‌است: «… هدائی در کلاس قرآنی که تشکیل داده بود، مجموع صحبت‌هایش به وسیله یکی از اهالی به نام [حسن] پاشا امانی نوشته می‌شد که ابتدا به صورت جزوه، و بعدها به نام کتاب «بهائیت دین نیست» منتشر شد. در همان زمان، قبل از اینکه کتابش را منتشر کند، آن را به شکل جزوه منتشر و در بین اهالی پخش کرد…» ر.ک به پایان نامه: «تاریخ نفوذ و انتشار امر در قروه کردستان»، لیلا صالحی، دانشگاه مجازی بهائیان ایران، 1383ش، ص168.

 

[65]. اکنون این نسخه دست‌نویس در اختیار قروه‌پژوه معاصر، جناب آقای محسن صالحی، قرار دارد. امانی در صفحه پایانی این نسخه چنین نوشته است: «این کتاب در سال ۱۳۲۳ هجری شمسی با خط این بندۀ عاصی نوشته شده است.» نکتۀ قابل توجه آن‌که نسخه ماشین‌نویسی شده پیش‌گفته هم اکنون نزد نگارنده این سطور محفوظ است.

 

[66]. از آن‌جا که نویسنده تمایلی به ذکر نام خود در کتاب نداشت، نامش را به شکل معمای زیر در پایان کتاب پنهان کرده بود. مصراع اول اشاره به نام “ابوتراب” و مصراع دوم اشاره به نام خانوادگی “هدائی” دارد.

«بازوی حق و ماحی باطل

عبده من یعلّم الجاهل»

معمای دیگری که مرحوم مولف در بعضی از کتب خود به کار بردند، چنین است:

مرا خبر دهید از نامی که: دو حرف نخستش چون دو حرف پایان متضمن رجوع و مایه حیات و مقلوبشان آرام دل خردسالان بی ثبات، ترکیب سه حرف نخستش نام دردی بی درمان و مقلوب سه حرف آخرش آنچه هر جنبنده از آن در فغان.

چون کسی را با مقلوب آن نام خطاب کنند عتابش بیشتر پندارند و چون سه حرف نخست آن به جایش نشیند نمونه مهرش شمارد.

عدد حروفش عدد حرف و سه حرف متوالیش نام ضلع شکلی است در هندسه معروف، اگر حرف سومش را حرف عطف گیرند نام دو چیز پدید آید که فقدانشان مایه مرگ جنبندگان است و چون پنج حرفش با هم در آمیزند سوزاننده جهان، چهار حرف آخرش را یکی از آیات مبدء و معاد مفسر و با اندک تصحیف نام یک اثر و موثر اوست و چون بیامیزند یکی از دست افزار‌های تاجر.

[67]. بهائیت دین نیست، پانوشت ص229.

 

[68]. بهائیت دین نیست، ص26.

 

[69]. البقره (2)، آیه 258.

 

[70]. بهائیت دین نیست، ص47.

 

[71]. شعر از نظامی گنجوی

 

[72]. گفتگوی مکتوب استاد محسن صالحی با استاد عزت الله قنبری در تاریخ: 10/9/1372 و تکمیل یافته مطلب به صورت گفتگوی حضوری در تاریخ: 6/4/1385.

 

[73]. بر خود لازم می‌دانم از بیت شریف استاد هدائی و نیز جناب استاد محسن صالحی -پژوهشگر برجستۀ تاریخ و فرهنگ کردستان- حق شناسی کنم و تقدیر صمیمانه به عمل آورم که با همکاری بی‌شائبه، در گردآوری و ارائۀ بخشی از اسناد مرتبط، اهتمام ورزیدند و این منابع را بی‌چشمداشت در اختیار نگارنده قرار دادند. بی‌گمان، بدون همراهی ارزشمند این بزرگواران، تدوین چنین مقاله‌ای میسّر نمی‌گردید.

 

بارگذاری بیشتر مطالب مرتبط
بارگذاری توسط سردبیر
بارگذاری در برگی از تاریخ

دیدگاهتان را بنویسید

بررسی

English Translate of Abstracts of Farsi Articles in Quarterly No. 35

A Witness in Acre: A Review of the Memoirs of Anwar Wadud and His Book Abdul-Hussein Fakha…