صفحه اصلی برگی از تاریخ دیدگاه بابیان دربارۀ مفهوم جهاد و پیکار (با اندکی تلخیص)

دیدگاه بابیان دربارۀ مفهوم جهاد و پیکار (با اندکی تلخیص)

5 دقیقه خواندن
0
0
1,175

Religion (1982) 12, pp.93-129 منبع

دنیس مک اوئن

اشاره

دنیس مک اوئن دکترای خود را در سال 1979 از دانشگاه کمبریج اخذ نمود و مدتی به تدریس مطالعات اسلامی در دپارتمان مطالعات ادیان، در دانشگاه نیوکاسل مشغول بود. او مقالاتی دربارۀ باب، بابیت و بیان در دایرة‌المعارف ایرانیکا نوشته است. همچنین مقاله‌ای دربارۀ ارتداد در سیاست ایران، در قرن نوزدهم، در نشریه ژورنال بین‌المللی انجمن مطالعات خاورمیانه نوشته است. حوزۀ موردعلاقۀ او برای مطالعه، عمدتاً تشیع مدرن، شیخیه، بابیه و بهائیت است. مقالۀ مفصلی در معرفی او و آثار او در فصلنامه بهائی‌شناسی، شماره 7 و 8، پاییز و زمستان 1397، صص 96-150 چاپ شده است.

 

مقدمه

جنبش آیینی بابیه در اواسط قرن نوزدهم میلادی، سال 1844، با ادعاهای معنوی و روحانی یک تاجر جوان شیرازی، میرزاعلی‌محمد شیرازی، در ایران، شروع شد. بابیت در مرحلۀ اول  (تا سال 1848) با توجه به ادعای سردمدار آن ـ که ادعای بابیت امام مهدی و بازگشت قریب‌‌الوقوع امام غایب شیعه را داشت ـ توانست در میان مردم شیعۀ ایران و عراق به‌سرعت رشد کند.

جنبش بابی در مرحلۀ دوم (49-1848) دچار تحول عجیبی شد. هنگامی‌که باب در قلعۀ چهریق ماکو تحت‌نظر بود، خود را مهدی موعود اسلام معرفی کرد! در آن هنگام، گروهی از بابیان که در دشت بدشت گرد آمده بودند، نسخ احکام و شریعت اسلام را اعلام کردند!

مرحلۀ سوم ، بلافاصله پس از این مرحلۀ کوتاه اعلام شد. در این مرحله، باب خود را در نقش یک پیامبر مستقل، یا مظهرالهی، تلقی کرد که مأموریت یافته تا دین و شریعت جدیدی بیاورد. به ادعای بابیان، بین سال‌های 1848 تا 1850 حدود چهار تا پنج هزار بابی، در جنگ‌ها و پیکارهای شدیدی که بابیان با نیروهای دولتی به‌راه انداختند، کشته شدند. خود باب نیز در جولای (تابستان)1850 با شلیک جوخۀ آتش اعدام شد.1

مقالۀ زیر به ‌دنبال روشن کردن زمینه و پیشینۀ درگیری‌ها و جنگ‌های بابیان ـ دولتیان، در قالب بحث و مطالعۀ نظری دربارۀ جهاد و پیکارگری ارائه‌شده در آثار اولیه باب و تحلیل این جدال‌ها و منازعات در چارچوب آن نظریه است. امید است این تحلیل، مبنایی را برای بحث دربارۀ  تحول بابیت به بهائیت، که طی دهه 1860 اتفاق افتاد، فراهم آورد.

برخی از انواع جهاد، در شکل و زمان‌های خاصی، در اغلب ادیان پذیرفته شده است، در اسلام به این مبحث توجه ویژه‌ای شده و فرم و شکل متمایز و توجیهات دینی و الهیاتی برای آن درنظر گرفته شده است. بنابراین، تعجب‌آور نیست که جنگ مقدس یا جهاد، یکی از ویژگی‌ها و ابعاد اصلی بابیت، خصوصاً در مرحلۀ اولیه و اسلامی آن بوده باشد. پاسخ به مشکلات برخاسته از پیکارگری و جهاد بابیان و خطرات و پیچیدگی‌های حاصل از پیکارجویی و نظامی‌گری بابیان، یکی از مباحث اصلی در توسعۀ اولیۀ مطالعۀ مباحث فرعی بهائیت در دورۀ معاصر شده است. تاکنون نقش جهاد در تئوری و عمل بابیان، از دید محققان مغفول مانده است. گرچه، برای مثال، گفت‌وگو از «شورش‌های بابیان»2، «شورش‌های مهم  بابیت» و «شورش»3 یا «شورش بابیان علیه حکومت» و «شورش و پیکار بابیان» متداول بوده است.4

از سوی دیگر، در دهه‌های بعدی، نویسندگان بهائی، اقدامات نظامی بابیان را همواره عملکرد دفاعی و در پاسخ به آزار دینی آن‌ها دانسته، هرگونه عنوان شورش و پیکارجویی را نفی کرده‌اند! ازاین‌رو، یک نویسندۀ بهائی می‌نویسد: «هنگامی‌که آنان (بابیان) از خود دفاع کردند، در چند مورد که تعداد بابیان زیاد و قابل‌توجه بود و عدۀ زیادی از آنان در یک جا تجمع کردند؛ دشمنان آنان، این اقدام آن‌ها را سوءتعبیر کرده و از آن به‌عنوان شورش و سرکشی یاد کردند».5 همچنین آن نویسندۀ بهائی از «مقاومت مستمر و طولانی بابیان در برابر حملات نیروهای بی‌شمار مخالف» و دفاع قهرمانانه بابیان سخن گفته است.6  بهائیان هم عموماً جنگ‌‌های مازندران، نی‌ریز و زنجان را به‌عنوان قیام7 و قیامت8 و جنبش9 توصیف کرده‌اند و شرکت‌کنندگان در آن‌ها هم قربانیان آزار گسترده و سیستماتیک صورت‌گرفته از سوی مردم و مقامات و دولت و روحانیون تلقی10 و شهید11 خطاب شده و پیروان پراکنده و منهزم یک جامعۀ تحت‌فشار تلقی شده‌اند!12 از جانب بابیان، هرگونه قصد و نیت برای درگیری با مقامات محلّی، یا مقابله با مشروعیت حاکمیت، مطلقاً انکار شده است.13 از سوی رهبری بابیت نیز، هرگونه اقدام و راهبری حمله علیه مخالفان تکذیب گردیده است.14

این هر دو دیدگاه‌ ـ شورش یا دفاع از خود در برابر آزار و فشار مخالفان ـ بر روی بحث مهم‌تری سایه افکنده، که همانا ماهیت، جایگاه و عملکرد اصل جنگ‌سالاری و پیکارگری در میان بابیان، در نوشته‌های باب و در دیدگاه‌های ابرازشدۀ رهبران بابی است، در مناطقی که مشکل بروز کرد. به دلایلی، مطالعۀ دقیق دکترین و عقیدۀ جنگ و جهاد، عنصر و موضوع مهم و حیاتی در مطالعۀ جنبش‌های بابی ـ بهائی است. این مطالعه، اولاً، موجب می‌شود ما تمرکز لازم را برای ملاحظۀ تلقی و نگرش باب و پیروانش نسبت به مسلمانان و حکومت قاجار، به‌‌دست آوریم. ثانیاً، ما را قادر می‌سازد به ارزیابی مجددی از مباحث سیاسی و اخلاقی موجود در کارزارها و پیکارهای قلعۀ شیخ طبرسی، نی‌ریز و زنجان یا موارد دیگری که جنگ و پیکار ـ ولو در سطح محدودتری بین بابیان و غیرنظامیان مسلمان، یا نیروهای نظامی کشوری رخ داد ـ بپردازیم. ثالثاً، این مطالعه ما را مستقیماً به مهم‌ترین مباحث کانونی دربارۀ توسعۀ بهائیت، خارج از حوزه بابیت، هدایت می‌کند و روشن می‌سازد که مهم‌ترین وجه تمایز اعتقادات و دکترین اولیۀ بهائی چه بوده است.

[توضیح مترجم: بخشی از مقاله که به بحث مفهوم جهاد از دیدگاه اسلام پرداخته، هرچند جالب است، ولی ازآنجاکه مستقیماً به مضمون و محتوای مقاله مرتبط نبود، ترجمه نشد. البته شماره منابع و ارجاعات در پایان مقاله مطابق مقاله اصلی است.]

*****

            اعتقاد به جهاد و پیکارگری در نوشته‌های باب

شاید مناسب‌‌تر باشد نوشته‌های باب را، که در اینجا توجه ما به آن‌ها است، به دومقطع زمانی تقسیم کنیم: از 1843 تا 1848، دورانی که او خود را نماینده و باب و تذکردهنده به آمدن امام غائب معرفی کرد و بر رعایت احکام و سنت اسلامی تأکید داشت تا زمینه‌ساز ظهور «صاحب‌الزمان»، امام مهدی و منجی جهانی باشد و از 1848 تا 1850، دورانی که علی‌محمد باب ادعای جدید خود را مطرح می‌کند که خودش امام مهدی است و یک پیامبر مستقل است و دستور نسخ احکام و شریعت اسلام را داد و تلاش کرد احکام و قوانین بابی را تدوین و آن ‌را جایگزین احکام اسلامی نماید.

در دورۀ اول، جهاد یکی از اصول اعتقادی بابیان بود و در نوشته‌های باب بسیار به چشم می‌خورد. در این مرحله، بابیان یک گروه انشعابی از شیخیه تلقی می‌شدند که ویژگی آن‌ها زهد و گوشه‌‌گیری، کمی تعداد و البته مورد مخالفت افکار عمومی قرار داشتن، بود؛ که در یکی دو محل دورافتاده هم مورد اذیت و محدودیت‌هایی قرار گرفتند. در مرحله دوم، اندکی از اهمیت جهاد کاسته شد و آن‌ها آشکارا از چارچوب دین اسلام خارج شدند (این مطلب به‌ویژه در گردهمایی حدود 80 بابی در بدشت، در جولای 1848 اتفاق افتاد). در این دوره، همچنین تعداد بابیان، در برخی مناطق افزایش یافت و درگیری‌ها و منازعات بزرگ و گسترده‌ای بین بابیان متعصب و فناتیک و نظامیان دولتی و شهروندان مسلمان رخ داد که سرانجام به مجازات اعدام باب منجر گردید (جولای 1850). پس از تلاش بابیان برای سوءقصد به جان ناصرالدین شاه (اوت 1852) گروه بابی در سراسر ایران دچار سکون و رکود گردید.

اولین مطالعۀ نظام‌مند باب دربارۀ احکام اسلامی ـ اثری که در حال حاضر نیز موجود است ـ تفسیری بر سوره یوسف، از قرآن کریم، معروف به قیوم‌الاسماء است. نوشتن این تفسیر در شبی شروع شد که او ادعای بابیت خود را مطرح کرد (22 مه 1844 مصادف با پنجم جمادی 1260 قمری).53 او بنا بر نوشتۀ برخی منابع، ظرف 40 روز آن تفسیر را به پایان رساند.54 اگرچه من، بنا بر برخی شواهد و مدارک دیگر، عقیده دارم که نوشتن آن در زمستان 45-1844 خاتمه یافته است. در این اثر، بیشتر از سایر آثار باب، اشاره و ارجاع به بحث جهاد و پیکارگری شده است، که بیشتر آن‌ها نیز در بخش انتهایی آن نوشتار است. بنابراین، مطالعۀ قیوم‌الاسماء، تصویر روشنی از تلقی و برداشت باب از جنگ و پیکار و جهاد، در مراحل اولیه و شکل‌گیری شخصیت او به ما می‌دهد.

از منظر بابیان، باب و نائب امام، در عوالم امر و خلق، «خود امام» بود،55 و به این ترتیب از سوی امام، مأموریتی برای ارائۀ امر به تمام بشریت داشت.56 او دائماً «اهل الارض»57 و «اهل شرق و غرب»58 را مورد خطاب قرار می‌داد و از پیروانش می‌خواست تا امر را در همۀ سرزمین‌ها گسترش دهند.59 او در ابتدای کتابش «از همۀ پادشاهان» می‌خواهد تا آیات او را به مردم ترک و هندو و به سرزمین‌های دور، در شرق و غرب، عرضه کنند. 60

خداوند خودش وعدۀ پیروزی او را بر همۀ کشورها و اهل آن سرزمین‌ها داده بود61 و مقدر کرده بود که حکومت و سلطه بر کره ارض در اختیار او باشد62 و واقعیت اینکه، از قبل هم جهان را به توسط او هدایت و راهبری می‌کرد.63  باب، به‌هیچ‌وجه، حوزۀ اقدام و عمل خود را محدود به ایران، یا شیعیان، یا حتی عالم اسلام نمی‌دید، بلکه برای خود رسالتی جهانی قائل بود که مکمل نقش و جایگاه پیامبراکرم (ص) و ائمه معصومین (ع) بود! از اینکه قرار بود احکام حلال و حرام اسلام و دستورهای ائمه هدی علیهم‌السلام تا «روز رستاخیز» معتبر و لازم الاجرا باشند،64  مشکلی نبود؛ ولی به جهاد و جنگ توجه بیشتری شده بود تا بتوانند همۀ مردم را تحت پذیرش آیین جدید درآورند.

اولین اشارۀ روشن به جهاد و شمشیر زمانی مطرح می‌شود که باب از کسانی سخن می‌گوید که توبه کرده و به‌سوی خداوند بازگشته و از ذکر (منظور خود باب) و کتاب پیروی می‌کنند و در جهاد به ذکرالله اکبر کمک می‌کنند.65  این عبارت تقریباً چند سطر پس از بیان این نکته آمده است که، «پیروزی خداوند و ایام‌الله، بنا بر ام‌الکتاب، تقریباً در دست ماست!»66 انتظارات منجی‌گرایانه و بزرگداشت و توجه به کارزار و جنگ سالاری، به‌وضوح برای باب در نقش امام و رهبر پیروز جنگ مقدس آخرالزمانی، به هم پیوند خورده بود. روشن و واضح است که باب نصرت خدا را زمینۀ بروز پیدایش روز قیامت و تسریع‌کنندۀ آن می‌دانست. او از مردی صحبت می‌کند که کاملاً تسلیم اراده الهی است و به ما کمک می‌کند. پیش‌بینی می‌کند که با توسل به ذکر الهی، با عنایت الهی، سلطه و قاهریت خداوند محقق می‌شود.67 در جای دیگری، او مردم شرق و غرب را دعوت می‌کند که سرزمین خود را، برای کمک به خداوند و حقیقت و راستی ترک کنند، زیرا پیروزی خداوند بنا بر آنچه در ام‌الکتاب آمده، قریب‌الوقوع و در دسترس است.68 دیگر اینکه، باب آشکارا، اقدام و مشارکت در جهاد و پیکارگری را، زمینۀ ضروری و قطعی برای ظهور امام موعود بیان می‌کند: «ای ارتش‌های خداوند؛ هنگامی‌که به جنگ و جهاد با مشرکان برخاستید، از تعداد و کثرت آن‌ها خوفناک نشوید… همۀ آن‌ها را که به مشرکان و دشمنان خدا پیوسته‌اند قتل عام کنید و حتی یک نفر از این کافران را، بر روی زمین زنده نگذارید؛ تا بلکه زمین و هرآنچه بر روی آن است از لوث وجود آن‌ها پاک شده و زمینه برای آمدن بقیةالله و موعود اسلام فراهم شود.» 69

از سوی دیگر، باب، جنگ و جهاد را یکی از مراحل ضروری و پیش‌بینی‌شده در روایات، دربارۀ ظهور و بازگشت امام مهدی (ع) قلمداد کرد.70 باب در یکی از صفحات اول متن قیوم‌الاسماء ادعا می‌کند که در روایات ائمۀ شیعه (ع) بیان شده که آن‌ها در جنگ، از باب حمایت خواهند کرد! «ما، ان‌شاءالله در “روز ذکر”، به اذن‌الله، با شمشیرهایمان شما را خواهیم کشت!! چراکه شما کفران ورزیدید و از کلمه قدرتمند ما (منظور باب است) روی برگرداندید!»71 در بخشی از قیوم‌الاسماء بیان شده که «قیوم‌الاسماء نازل شده تا مردم به باب ایمان بیاورند و او (باب) را در روز قتل عام و کشتار یاری رسانند! 72 بیان باب حاکی است که خود او نیز منتظر صدور اجازه از سوی امام (ع) بوده، تا در وقت مناسب «قیام به امر» نماید.73

قواعد و مقررات انجام جهاد، در چند جای قیوم‌الاسماء، به‌ویژه در سوره‌های 96 تا 101 آمده است. در بیشتر عبارات این بخش، همچون بسیاری از بخش‌های کتاب، که به بحث قانون‌گذاری و تدوین قانون پرداخته، باب به تقلید نوشتن عباراتی شبیه و به سبک آیات قرآنی پرداخته، و به‌ندرت عبارات جدیدی از خود باب آمده است. مطالعه و مقایسۀ تقلید و شباهت نوشته باب و آیات قرآنی، خارج از بحث این مقاله است ولی ما سعی می‌کنیم چارچوب اصلی جهت‌گیری باب دربارۀ جهاد و پیکارگری را مشخص کنیم و درصورت لزوم، به‌ طور مختصر، استفادۀ او را از عبارات و تعابیر قرآنی بیان خواهیم کرد.

سوره 96 قیوم‌الاسماء با این کلمات شروع می‌شود: «ای مؤمنان! خداوند برای شما کارزار و پیکار (القتال) را در راه این ذکر مقرر داشته است.»74 اگر بابیان با گروهی از مشرکان و کفّار مواجه شدند، باید قلب‌های خود را برای ملاقات خدا در آخرت و استفاده از مواهب آن، محکم و راسخ نمایند.75 او ادعا می‌کند که امام (ع) خود به باب گفته که مؤمنان (بابیان) را به جنگ و کارزار و پیکار تشویق و تحریص کن،76 و باب نیز آن‌ها را مورد خطاب قرار می‌دهد که از جنگ و پیکار و کشته شدن نهراسید.77 جنگ در ماه‌های حرام (رجب [در مقاله به اشتباه ماه شوال ذکر شده]، ذی‌القعده، ذی‌الحجه و محرم)78 ممنوع است و این ممنوعیت در ماه محرم‌الحرام یا در کعبه شدیدتر است.79 به مردم شرق و غرب عالم دستور می‌دهد برای یاری خداوند از کشورهای خود حرکت کنند و ادعا می‌کند که پیروزی نزدیک و در دسترس است.80 آن‌ها که در راه خدا می‌جنگند برتر از کسانی هستند که در خانه نشسته‌اند.81 آن‌ها که طی جنگ و پیکار شهید شوند، از سوی پروردگار پاداش بزرگی دریافت می‌کنند.82 مشرکان هیچ عهد و پیمانی با (شیعیان) امام ندارند و اجازۀ ورود به سرزمین  مقدس (اطراف مکه) را ندارند.83  مؤمنان (بابیان) باید به دعا و نماز و پرداخت خیرات توجه کرده و به جنگ با مشرکان بپردازند.84 مقرر شده که آن‌ها به فتح کشورها و سرزمین‌ها بپردازند و آن کشورها را از لوث گناه پاک سازند، از دریافت مالیات جزیه (توافق و تسلیم کشورها بدون مبادرت به جنگ و خون‌ریزی) از کفار و مشرکان منع شده‌اند.85 لشکر خدا نباید از جنگ بهراسد و نباید حتی یک نفر از مشرکان را زنده بگذارد!! زیرا باید زمین را برای آمدن امام، پاک و مطهر ساخت!86 افراد پیر و ضعیف، پسران نوجوان، زنان، بیماران و افراد نابینا و ناشنوا، از شرکت در جنگ معاف‌اند.87 کفار و مشرکان را در هرکجا یافتید بکشید، مگر در مسجدالحرام.88 از بابیان خواسته شده تا برای روز جنگ و پیکار لباس پاکیزه بپوشند و هنگامی‌که شیپور جنگ نواخته شد، آماده حرکت باشند.89 به آن‌ها خصوصاً دستور داده شده تا «ارض اقدس» (کربلا) را از لوث و پلیدی پاک کنند.90 برای روزی که قرار است با یکدیگر جمع و آماده حمله شوند باید برای خود سلاح خریداری کنند.91 فرشتگان برای کمک به آن‌ها در جنگ نازل می‌شوند92 و به آنان اطمینان می‌دهد که نه آن‌ها، بلکه خداوند است که مشرکان و کفار را قتل عام خواهد کرد.93

پیکار بابیان علیه چه کسانی بود؟ رهبر جهاد بابی که بود؟

در اینجا دو بحث پیش می‌آید: جنگ و جهاد باب علیه چه کسانی بود؟ و چه کسی باید جهاد و پیکار را رهبری می‌کرد؟ آن‌طور که از قیوم‌الاسماء برمی‌آید جنگ و جهاد علیه چند گروه و بخش مختلف است، هرچند در همۀ موارد، این گروه‌ها دقیقاً بیان نمی‌شود. باید توجه داشت که قیوم‌الاسماء یک کتاب حقوقی و فقهی (دقیق) نیست. به‌طور کلی، واژه‌های کفار و مشرکان که در سراسر متون راجع به پیکار و جهاد آمده، هرچند درمعنای مضیّق خود، خداناباوران یا کسانی را که برای خدا شریک قائل شوند، دربر می‌گیرد؛ ولی ازنظر باب، این اصطلاحات، شامل همۀ افراد غیرمسلمان و غیر اهل‌کتاب، همچون هندوها و بودائیان نیز می‌شود. ضمن آنکه، اهل کتاب که از نظر باب، محدود به یهود و نصاری می‌شوند، قطعاً در قیوم‌الاسماء مورد نکوهش و سرزنش قرار گرفته‌اند،94 گرچه باب این نظر خود را با اندکی تأخیر اعلام می‌کند. لذا می‌توانیم این‌گونه برداشت کنیم که حکم جهاد شامل حال آنان نیز هست. همچنین در چند منبع و مأخذ بابی روشن شده که باب عبارات کفار و مشرکان را منحصر به خداناباوران و کسانی که برای خداوند شریک قائل بودند، نکرده؛ بلکه مسلمانان را ـ چه شیعه و چه سنی ـ که او و مقامش را به رسمیت نشناخته و تأیید نمی‌کردند، در عداد کفار و مشرکان و دارای عقیدۀ فاسد تلقی می‌کرد!95 او در یک مورد به مشرکانِ از اهل قرآن اشاره می‌کند!96 او خود را صاحب «عقیدۀ صحیح» می‌‌دانست و انتظار داشت همۀ مسلمانان امر او را بپذیرند، در غیراین‌صورت، اعمال آنان نیز مورد تأیید و پذیرش نخواهد بود!97 هرکس او را تکذیب کند، پیامبر اسلام و قرآن را انکار کرده است (و درنتیجه غیرمسلمان تلقی خواهد شد).98 این مطلب و ایده در یکی از آثار اولیه باب ـ تفسیر سورۀ بقره ـ هم آمده که می‌گوید هر مسلمانی لزوماً فرد مؤمنی نیست و جهان را به سه بخش مؤمن (بابی)، مسلمان و بی‌ایمان تقسیم می‌کند.99

به‌‌نظر می‌رسد رهبری جنگ و جهاد هم بر عهدۀ خود باب یا پادشاهی است که از جانب او وارد کارزار شود و مؤمنان (بابیان) باید «ذکر قدرتمند الهی» را در جهاد یاری رسانند.100 همان‌طور که قبلاً بیان کردیم خود باب منتظر اجازۀ امام برای «قیام به امر» بود. درخصوص اخذ دستور جهاد، مردان باید به دور حروف حیّ، که اطراف ذکر جمع شده‌اند، حلقه بزنند101 و امام به باب دستور داده تا مؤمنان را تحریص کند در حضور او به جنگ و کارزار بپردازند.102 همان‌طور که در جای دیگری بیان کرده‌ام103 به پیروان اولیۀ باب در کربلا (عراق) خبر رسید که باب در ماه سپتامبر 1844، به‌هنگام عزیمت به مکه، وعده داد که امر خود را در مکه آشکار و علنی سازد و پس از آن به کربلا مراجعت کرده و پیشگویی‌ها تحقق یابد. او در نامه‌های مختلف، از پیروانش خواست در کربلا گردآیند تا به‌هنگام خروج و ظهور مهدی، او را یاری کنند.104 به‌این‌ترتیب، عدۀ زیادی از بابیان رهسپار کربلا شدند ـ جایی که از قبل احساسات منجی‌گرایی در آن بالا بود و تنش قابل‌توجهی بر سرآمدن باب به شهر، ایجاد شده بود. بسیاری از بابیان، به احتمال زیاد به‌ دنبال دستور باب در قیوم‌الاسماء (که در منطقه توزیع شده بود)، اقدام به خرید و آماده‌سازی سلاح، برای روز جمع شدن کنار یکدیگر، کرده بودند تا با آن سلاح‌ها به جنگ و جهاد برخیزند. به دلایلی باب نخواست یا نتوانست به کربلا برود؛ لذا بسیاری از طرفدارانش پراکنده شدند ولی عده‌ای منتظر دستور بعدی برای جهاد ماندند و برخی دیگر تصمیم گرفتند باب را به‌عنوان یک دروغ‌گو، رها کنند.

تقریباً در اولین صفحه از قیوم‌الاسماء، باب مدعی می‌شود که امام از پادشاه ایران، محمدشاه (که به‌عنوان شاه مسلمین از او یاد شده است) خواسته تا به کمک باب بیاید و او را تهدید کرده که با او مخالفت نکند و از او می‌خواهد تا کربلا را از لوث وجود کسانی که باب را باور ندارند، در روزی که ذکر به ناگاه قیام خواهد کرد، پاک کند! و از او می‌خواهد که مطیع ذکر و امر او باشد و به اذن‌الله، سراسر کشورهای کره ارض را برای توسعۀ حق و حقیقت، فتح کند.105 هنگامی‌که اولین طرفدار باب، ملاحسین بشرویی، در سال 1844 از سوی باب به طهران رفت، تلاش کرد تا یک نسخه از قیوم‌الاسماء و سایر آثار باب را تقدیم محمد شاه نماید. همچنین ازجملۀ متعلقات او نامه‌ای از باب خطاب به پادشاه بود. اعتضادالسلطنه، از مقامات رسمی حکومت، می‌نویسد که این نامه حاوی چنین عبارتی است: «اگر به من وفادار باشی و اطاعت از مرا بر خود فرض و واجب بدانی، من بر قدرت و حاکمیت تو خواهم افزود و قدرت‌های خارجی را در تحت فرمان تو خواهم آورد».106 در نامه دیگری، به سال 1845، از بوشهر به محمدشاه می‌نویسد: خداوند اراده فرمود تا اهل ترک (اهل روم) و اکثر ملل روی زمین، به آیات من ایمان بیاورند، پس مرا یاری کن تا امرالله فراگیر شود؛ باشد که تو از کسانی باشی که در روز قیامت، از افراد موفق و سعادتمند هستند.107

باب همچنان به نوشتن نامه به پادشاه ادامه داد ولی نامه‌های بعدی از زندان آذربایجان نوشته می‌شد. این مطلب نشان می‌دهد که مخالفت شاه با او و انکار دعوی او و دستور شاه مبنی بر زندانی ساختن باب، هرگونه امیدواری را دربارۀ نقش محمد شاه و اینکه او از جانب امر بابی پادشاه شود، منتفی ساخت. بااین‌حال، همان‌گونه که به‌زودی ملاحظه خواهد شد، دیدگاه‌های بعدی باب دربارۀ جنگ و پیکار و جهاد، عمدتاً مبتنی بر این امید بود که یک پادشاه بابی قیام کند و همۀ مردم جهان را به آیین او درآورد!

به‌نظر می‌رسد دیدگاه باب دربارۀ دریافت کمک نظامی از دولت در امر جهاد، تا حدی مبهم بوده است. برای مثال، او وقتی در اصفهان بود، ادعا می‌کند که پیشنهاد همکاری نظامی را رد کرده، یا پیشنهاد ازدواج با خواهر یا دخترشاه را ـ پیشنهاد منوچهرخان معتمدالدوله، حاکم اصفهان، که روابط نزدیک و محکمی با باب داشت ـ نپذیرفته است.108 از سوی دیگر، در اسناد بهائی ثبت شده که باب در مسیر رفتن به زندان آذربایجان، یکی از پیروانش را به زنجان فرستاد تا حمایت سلیمان‌خان افشار، صاحب اختیار، را جلب کند. او یکی از افراد نظامی برجسته کشور و از مریدان سیدکاظم رشتی بود (رهبر دوم گروه شیخیه، که بابیه از آن‌ها منشعب شده). پسر او به یکی از پیروان حاج محمدکریم خان کرمانی تبدیل شد که در آن زمان رهبر گروه شیخیه و رقیب اصلی باب بود؛ و پس از آن نقش مهمی در شکست جنگجویان و مدافعان بابی در قلعۀ شیخ طبرسی داشت.

سپس باب سعی کرد بحث نسبتاً منظم و مدونی دربارۀ مقررات و ضوابط جنگ و جهاد را در رسالۀ فروع العدلیه خود بیاورد. این رساله در اواخر1261ق/1845 یا 1262/1846، زمانی‌که باب در شیراز زندگی می‌کرد، نوشته شده است. این رسالۀ مختصری است و بخش 6 آن منحصراً دربارۀ جهاد است و جزئیاتی دربارۀ دیدگاه اولیۀ بابی دربارۀ جهاد و پیکار ارائه می‌دهد که در قیوم‌الاسماء ذکر نشده است. نکتۀ بسیار مهم این است که باب در ابتدا، جهاد را یکی از فروع دانسته و آن ‌را جزء عبادات رسمی قلمداد کرده است.110 اهمیت این مطلب از آن جهت است که باب اینک جهاد را آشکارا، به‌عنوان رکن ششم دینش معرفی می‌کند. او ادعا می‌کند وقتی خداوند پیامبراسلام، محمد (ص)، را مبعوث کرد، پنج شمشیر برای او قرار داد،  سه شمشیر از آن‌ها غلاف نخواهند شد، مگر آنکه جنگ به پایان برسد! و این اتفاق نخواهد افتاد، مگر آنکه خورشید از غرب طلوع کند! اولین این شمشیرها به روی اعراب مشرک کشیده شد و آن‌ها را بین مرگ و ایمان به اسلام مخیّر ساخت!111 دومین آن‌ها شمشیری بود که در برابر یهود و نصاری کشیده شد؛ در اینجا باب  به آیه‌ای از قرآن اشاره می‌کند «با آنان که به خدا و روز قیامت ایمان ندارند و آنچه را که خدا و رسولش حرام کرده‌اند، حرام نمی‌دانند و به دین حق نمی‌گروند؛ قتال و کارزار کنید تا آنکه از روی صلح و تواضع به اسلام جزیه (مالیات غیرمسلمانان) دهند.» (9:29). باب سپس بیان می‌دارد که امام یا نمایندۀ او صلاحیت اخذ این مالیات را از ثروتمندان، و نه از فقرا و افراد ضعیف العقل، دارد.112 سومین شمشیر آن است که علیه همۀ مردم اهل زمین از غلاف خارج می‌شود. باب، دوباره آیه‌ای از قرآن می‌آورد: «هنگامی‌که شما مؤمنان، با کافران پیکارجو روبرو شدید، باید با آن‌ها بجنگید و آن‌ها را از پای درآورید. سپس اسیران جنگی را به بند بکشید تا بعداً ـ زمانی‌که جنگ خاتمه یابد ـ آن‌ها را آزاد نمایید (یا از بابت آن‌ها خسارت جنگی بگیرید). اگر خدا بخواهد خود از کافران انتقام می‌گیرد و این برای آزمون خلق با یکدیگر است. (47:4). اینان نیز فقط می‌توانند یا به بابیت بگروند یا کشته شوند. 113

باب سپس ادامه می‌دهد که پس از آن سه شمشیر، اینک شمشیری است که علیه «اهل جدال» کشیده می‌شود. باب برای این مورد هم آیه‌ای از قرآن اضافه می‌کند: «و اگر دو طایفه از اهل ایمان با یکدیگر به جنگ برخاستند، شما مسلمانان باید میان آن‌ها صلح و سازش برقرار کنید. اگر یکی از آن‌ها بر دیگری ظلم کرد، با طایفۀ ظالم بجنگید تا به فرمان و حکم خدا بازآید. پس هرگاه به حکم حق گردن نهاد، با حفظ عدالت، میان آن‌ها صلح و سازش دهید» (49:9). امام علی (ع) و سایر امامان (ع) طبق این فرمان به مبارزه برخاستند و امام غائب نیز به هنگام ظهورش، با اهل بغی و جدال مبارزه می‌کند.114 انجام جهاد جز برای امام جایز نیست، مگر آنکه خود امام برای کسی اجازۀ خاصی صادر کند.115 شمشیر پنجم آن ‌است که برای اِعمال مجازات، طبق آیه 5:45 از غلاف خارج می‌شود: «و در تورات، بر بنی‌اسرائیل مقرر کردیم نفس در برابر نفس، چشم در برابر چشم، بینی در برابر بینی، گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان و نیز برای هر زخمی، قصاصی خواهد بود. پس هرگاه کسی به‌جای قصاص به صدقه (دیه) راضی شود، نیکی کرده و آن کفارۀ گناه او خواهد شد و هرکس خلاف حکم خدا عمل کند، پس از ستمکاران خواهد بود.»116 حکم و فرمان این امر، در اختیار امام است. هرکس که این شمشیرها را انکار کند از کفار و مشرکان است. فرامین دربارۀ آن‌ها نشان می‌دهد که ترتیبات جهاد بر همۀ «باورمندان به خدا و آیات او» تکلیف و الزام است.117

تا سال 1848/1264 اصول اعتقادات بابی، اساساً همان برداشت خاص باب از اعتقادات و باورشیعی بود و فقط در برخی جزئیات و فروع اختلاف داشت. پس از سال 1848 و با ادعای باب مبنی بر اینکه او خود قائم (یعنی امام مهدی، امام دوازدهم شیعیان) است، مقرر داشت که احکام اسلامی نسخ و احکام جدیدی را جایگزین آن‌ها سازد. تا آنجا که به بحث جنگ و پیکار و جهاد بابیان مربوط می‌شود، اعلام قیامت و جایگزین کردن احکام و قوانین جدید به‌جای احکام قرآنی، به معنای تغییرات تند و اساسی در اعتقادات و احکام و عمل پیروان بود، که هیچ‌گاه صورت نگرفت و در حرف و تئوری باقی ماند.

در بخش بعدی این مقاله به بحث و بررسی نتایج و عواقب اعلام ظهور و قیام قائم (باب) خواهیم پرداخت. ولی در اینجا اجازه دهید بررسی و مطالعه خود را دربارۀ جنگ و جهاد، در مباحث اعتقادی در نوشته‌های باب، ادامه دهیم. عمدۀ احکام بابی، پس از جدا شدن از اسلام، در بیان فارسی و به میزان کمتری در بیان عربی آمده، که هر دوی این رساله‌ها در دوران بازداشت باب در ماکو، طی سال‌های 1948و1947 نوشته شده‌اند و نیز در هیکلالدین، از آخرین نوشته‌های باب، که دربردارنده آخرین عقاید و اندیشه‌های باب در این زمینه‌هاست. ازآنجاکه دو نوشتۀ اخیر (بیان عربی و هیکل‌الدین) مطلب خاصی به مجموعۀ مطالب نمی‌افزاید، ما در یادداشت‌ها فقط به بیان فارسی اشاره خواهیم کرد.

علاوه‌بر پیچیده و مبهم بودن و بعضاً طولانی بودن عبارات این کتاب، هیچ بخش خاصی از بیان فارسی اختصاصاً به جهاد نپرداخته است، یا دستور مستقیمی دائر بر امر به جهاد، آن‌گونه که در قرآن یا قیوم‌الاسماء ملاحظه می‌شود، در آن نیامده است. درعین‌حال، چند متن در آن وجود دارد که گمان می‌رود امر به جهاد باشد. اعتقاد و باور بعدی بابیان دربارۀ جنگ و پیکار و جهاد، عمدتاً براساس بخش 5 از واحد 5 بیان است که می‌گوید: «صاحبان قدرت (منظور حکّام و پادشاهان) نباید منتظر باشند تا چیزی از آن آسمان بر زمین بیاید تا اهل زمین را داخل در امرالله کند، بلکه باید در هرعصر و دوره‌ای، آن‌ها را به درون دین کشانند.»118 اگر پادشاهان اسلام طبق دستور قرآن عمل کرده بودند، همۀ اهل زمین مسلمان شده بودند.119 بر پادشاهان معتقد به امر بیان فرض و واجب است که به هیچ‌ یک از غیرمعتقدان به بابیت اجازه ندهند که در کشور آن‌ها زندگی کنند، مگر استثنائاً درمورد بازرگانان و تجّار، که می‌توانند منافعی برای بابیان داشته باشند.120 این وظیفه نه‌تنها برگردن پادشاهان، بلکه بر عهدۀ هر مرد بابی است.121 در جای دیگری، باب این سؤال را مطرح می‌کند که چطور یک پادشاه می‌تواند آسوده باشد و آب از گلویش پایین برود، درحالی‌که هنوز یک فرد کافر و مشرک بر روی کره زمین است؟122 همچنین اجازه داده شده تا با اقدام نظامی و فتح سایر کشورها، آن‌ها را به زیر پرچم بابی درآورند؛ هرچند گفته شده که درصورت امکان، می‌توان با تشویق‌های مالی و دنیوی هم آن‌ها را جذب کرد.123  ولی به‌هرحال، این مطلب کاملاً روشن شده که موضوع ممنوعیت کشتن دیگران، که در بیان آمده، فقط مربوط به معتقدان و باورمندان بابی است.124 در هر آیینی، این ادعا وجود دارد که هیچ‌کس، اگر مؤمن به آن آیین نباشد، هیچ حقی ندارد، حتی حق حیات!! و این مطلب در بابیت هم صدق می‌کند. بنابراین، تمام اموال و دارایی کافران به بابیت، از آن‌ها گرفته شود و فقط درصورتی قابل برگشت است که آن‌ها بابی شوند. این امر در صلاحیت پادشاهان و سلاطین بابی است.125 دستورهای دقیق و مشروحی دربارۀ نحوۀ توزیع دارایی‌های مصادره‌شده از مشرکان و غیرباورمندان به بابیت داده شده، که به شرح زیر است:

هرآنچه که منحصربه‌فرد است و از آن یک واحد وجود دارد، درصورت زنده بودن باب، به او تعلق می‌گیرد و درصورت فوت او، باید توسط تاجران تا قبل از طلوع خورشید نگهداری شود (منظور ظهور فرد منجی است که قرار است در فاصله زمانی طولانی پس از باب ظاهر شود). یک پنجم از ارزش کل کالاها و اقلام مصادره‌شده باید به حروف حی داده شود (18 نفری که اصحاب درجۀ یک باب بودند) تا برای بابیان، هزینه کنند! بقیۀ پول و دارایی‌های مصادره‌شده هم بین سپاه بابی پیروز تقسیم می‌شود، که این تقسیم براساس جایگاه و پست و نیاز آن‌ها خواهد بود. اگر باز هم چیزی باقی ماند، باید آن را صرف اماکن مقدسۀ بابی کرد؛ یا درصورتی‌که هنوز چنین اماکنی برپا نشده باشد، در آن صورت ساخت اماکن مقدس بابی اولویت دارد؛ در غیراین‌صورت مبالغ و کالای مصادره‌ای موجود باید بین همۀ بابیان تقسیم شود! 126

البته یک نکتۀ مهم باید توضیح داده شود، زیرا این نکته مبنایی برای قانون‌گذاری بعدی بهائی است و آن اینکه: بهائیان از داشتن سلاح و جنگ افزار منع شده‌اند، جز در زمان نیاز، یا جنگ و جهاد (مجاهده) و به استثنای بهائیانی که دست‌اندرکار تولید جنگ‌افزارند.127

به‌نظر می‌رسد جهاد و پیکار علیه هر گروهی که به باب ایمان نیاورد مجاز شمرده شده است و مباحث شرک و کفر، ایمان، اسلام، مخالف و امثالهم دیگر مطرح نیست! زیرا تمام عالَم غیربابی به‌عنوان «منطقۀ شرک و کفر» تلقی می‌گردد. در لوح هیکل‌الدین، سلطان بابی آینده تشویق شده که تا حد امکان اجازه ندهد فردی غیربابی روی کره زمین وجود داشته باشد.128 درحالی‌که در کتاب دلایل سبعه، که در ماکو نوشته شده، باب دربارۀ یهودیان و مسیحیان می‌گوید: جز آنکه یک سلطان بابی قدرتمند آن‌ها را به تبعیت امر درآورد، هیچ راهی برای رستگاری و آمرزش آنان وجود نخواهد داشت.129 تمام جمعیت شیعه ایران هدف فرمان جنگ و جهاد باب هستند: در بیان فارسی و بیان عربی، باب صراحتاً اعلام می‌کند خداوند ازآن‌رو زندگانی غیربابیان را در پنج استان ایران (فارس، عراق، آذربایجان، خراسان و مازندارن) ممنوع ساخته، که قرار بود امر بابی از این مناطق، به سایر مناطق و کشورها گسترش یابد.130 واضح است که جمعیت و ساکنان شیعۀ این مناطق یا باید با زور و اجبار و اکراه از آنجا اخراج شوند و خانه و کاشانه خود را ترک کنند، یا آنکه بابی شوند!

مقررات و قوانین بابی مذکور در بیان و جاهای دیگر، بخشی از سیاست و خط مشی شدید باب نسبت به کسانی است که از عقیده و آیین او پیروی نکنند. ازاین‌رو، برای مثال، عتبات عالیات و اماکن متبرکه ادیان پیشین باید تخریب و منهدم شوند؛ ازجمله عتبات و اماکن مقدسه شیعی در کربلا و نجف و کوفه و سایر مراکز باید ویران گردد! 131 کلیۀ کتاب‌ها، به‌استثنای آنچه دربارۀ آیین بابی نوشته شده، باید نابود گردد.132 بابیان باید نسبت به غیربابیان قطع رابطه باشند تا از آلودگی آن‌ها مصون بمانند.133 بابیان نباید با غیربابیان دوست و هم‌نشین باشند134 و نباید با غیربابیان ازدواج کنند.135

ملاحظه می‌کنیم که باب، در انتهای عمر کوتاهش، سخت‌ترین احکام را علیه ناباوران به بابیت وضع کرده است. جهاد و پیکار بابی یک فرایند و پروسه پیوسته بود و هر سلطان و حاکم بابی موظف به تلاش برای پایان دادن به هرگونه نشانۀ‌ کفر و نفاق از مناطق تحت حکومت و سلطۀ خود و سرانجام از همۀ مناطق کرۀ زمین و درنهایت پایه‌گذاری حکومت خودکامه و جنگ‌سالار بابی بود. درهرحال، پادشاه بابی، جنگجو و پیکارگری است که برای پیروزی عقیدۀ بابی خود می‌جنگد و در انتظار فرصتی است تا از جهاد به نفع امر بابی و «من یظهره الله» (مسیح و نجات‌بخش بابی که در آینده ظهور خواهد کرد) استفاده کند.136 نقش پیش‌بینی برای شاه و سلطان بابی، با توجه به نارضایتی باب از محمدشاه بسیار مهم است؛ روشن است که او، همچنان از این ناحیه انتظار حمایت نظامی داشت. باب پیش‌بینی کرده بود که خداوند یک یا چند پادشاه بابی را برای جنگ و پیکار به نفع امر بابی، «ارسال و مبعوث» خواهد نمود.137

عنصر جهاد در جنگ‎ها و منازعات بابی ـ دولتیان پس از 1848

با وجود تجلیل و ستایش بسیاری که در کتاب قیوم‌الاسماء از جنگ‌سالاری و جهاد شده، پس از اقدام نظامی ناموفقی که بابیان، در سال 1845 در کربلا داشتند، خیلی زود برای باب و رهبران بابی در استان‌ها و مناطق دیگر روشن شد که اولاً به لحاظ تعداد و نفرات و ثانیاً پس از دستگیری باب، به لحاظ روان‌شناختی، دچار ضعف بودند. بین سال‌های 1844 تا 1848 هیچ‌گونه حادثه و رویداد جدّی مبنی بر آزار و اذیت بابیان اتفاق نیفتاد؛ ضمن آنکه بابیان نیز به‌‌طور مستقیم اقدامی را آغاز نکردند ـ گرچه، همان‌طور که خواهیم دید، کم‌کم تنش بین بابیان و غیربابیان در حال ایجاد بود و بسیاری از بابیان، فعالانه خودشان را، ازنظر ذهنی و فیزیکی، برای یک جنگ و شورش بزرگ آماده می‌کردند. در همان زمان، باب به طرفداران و پیروانش دستور داد تا با مخالفان، از طریق مباهله، مقابله کنند.138 این رفتار در فرهنگ شیعی غیرعادی نبود و سید کاظم رشتی هم از آن روش استفاده کرده بود و به‌نظر وی، روش مباهله تنها طریق معتبر برای اثبات حقیقت است.139 استفاده از سنت و رویه اسلامی، در قیوم‌الاسماء جایز شمرده شده، در آنجا امام (ع) به باب دستور می‌دهد اگر کاری برای او سخت شد، کفار و مشرکان را با مباهله به چالش بکشد.140

اولین مورد ثبت‌شده از چالش، در برنامه‌های بابیان، زمانی است که ملاعلی بسطامی، نمایندۀ او، در پاییز سال 1844 وارد عراق شد. بنابر مندرجات یک سند، باب به وی دستور داده بود که مجلسی ترتیب دهد و رهبران دینی کربلا را دعوت کند و آن‌ها را به مباهله فرا بخواند.141  خود باب هم به هنگام سفر مکه، دو تن از علمای شیخی کربلا را، که آن زمان در سفر حج بودند، دعوت به مباهله کرد.142 در سال 1262 قمری/1846 نیز، در شهر اصفهان، باب از رهبران دینی شهر دعوت کرد که خود را برای مباهله، در روز عرفه (نهم ذی‌‌الحجه) آماده کنند، ولی آن‌ها اعتنایی به دعوت او نکرده و پاسخی ندادند! 143 محتمل است زمانی‌که باب، به‌هنگام اقامت در روستای سیاه‌دیهان، در اطراف قزوین در سال 1847، از روحانی قزوینی درخواست ملاقات کرد، در ذهن خود، موضوع برگزاری مباهله را می‌پرورانده است.144 حتی هنگامی‌که باب در سال 1848/1264 قمری از محمد شاه درخواست کرد تا بین او و روحانی اول کشور جلسه‌ای ترتیب دهد، مقصودش آن بود تا با او مباهله‌ای برگزار کند و عجز او را نمایان سازد.145

باب طرفدارانش را تشویق کرد تا در برابر مخالفانی که از نظر روانی و عددی از آن‌ها قدرتمندتر بودند، از این‌گونه روش‌ها و ابزارهای غیرخشونت‌آمیز استفاده کنند. او خودش به مباهله‌ای اشاره می‌کند که احتمالاً در حدود تاریخی 1845، بین ملامحمدمهدی خوئی با ملاعبدالعلی هراتی، دربارۀ حقانیت باب صورت گرفته است. هراتی یکی از اولین تبرّی‌جویندگان از بابیت بود.146 در سال 1846، پس از دستور باب، قرةالعین (از هواداران برجسته باب و از حروف حیّ) علمای دینی و رهبران الهی را در کربلا به جلسه‌ای دعوت کرد و از آن‌ها خواست یا آیاتی شبیه آیات صادره از باب بیاورند، یا دعوت و چالش به مباهله را بپذیرند.147 گرچه چنین جلسه‌ای هیچ‌گاه برگزار نشد، ولی او اصرار به تشکیل چنین جلسه‌ای داشت و سرانجام در سال 1847، به‌هنگام اقامت در بغداد، نامه‌ای به رهبر شیعیان نوشت و افزود، «اگر شما با این دلایل عرضه‌شده قانع نمی‌شوید، من شما را به مباهله دعوت می‌کنم.148 مجدداً، در همان سال در کرمانشاه، نامه‌ای به علمای شهر نوشت و برای مباهله با آنان اعلام آمادگی کرد.» تا خداوند دروغگو را رسوا سازد.149

گرچه درتئوری، عملکرد مباهله، برای پیشگیری از برخورد و تعارض فیزیکی غیرضروری، به‌هنگام بروز اختلاف در امور دینی، پیش‌بینی شده بود، ولی اتکاء به آن به‌هنگام فشار روانی و اجتماعی، همواره با موفقیت و رسیدن به هدف همراه نبوده است. روابط بین شیخیان و سایر شیعیان، برای مدتی حدود 20 سال با تنش توأم بود و با داغ شدن احساسات، درگیری‌هایی هم بروز می‌کرد. حال، پیدا شدن یک فرقۀ تازه، آن‌هم با ادعاهای تندتر و شدیدتر، که علائم روشن‌تری از شرک و ارتداد را درتعالیم خود داشت، بار دیگر هیزم این آتش را بیشتر کرد.

تشدید اقدامات خشونت‌آمیز و پیکارگرانه و براندازانۀ بابیان

بابیان خود در نامه‌ها و مراسم خویش ادعاهایی را صریحاً مطرح کردند و کسانی را که دعوت و پیام آن‌ها را نپذیرند، تهدید به خشونت فیزیکی کردند. در این زمینه، برای مثال، ملامحمد‌علی قزوینی، یکی از رهبران اصلی بابی، از حروف حیّ و از بستگان قرة‌العین (احتمالاً شوهرخواهرش) نامه‌ای به پدرش نوشت که اگر دعوت باب را اجابت نکند، سر او را مانند سر سگ خواهد برید! 150

تبلیغات و مواعظ تحریک‌آمیز بابیان گاهی منجر به دعوا و برخورد فیزیکی با مبلغان بابی می‌شد؛ خواه به‌‌صورت خودجوش و توسط یکی از حاضران، یا براثر توصیه و دستور مقامات دینی و مدنی محلّی. ملاعلی بسطامی، فرستادۀ باب به عراق، مورد اعتراض یکی از پیروان عالم برجسته، شیخ محمدحسن نجفی، واقع شد151 و از سوی مسئولان شهرکربلا بازداشت و سپس در بغداد محاکمه و درنهایت به استانبول اعزام شد و در آنجا محکوم به کار در اسکله گردید.152

ملامحمدصادق خراسانی، ملامحمدعلی بارفروشی و ملاعلی‌اکبر اردستانی نیز، در سال 1845، موجب تحریک و شورش در یکی از مساجد شیراز شدند که با پیگیری برخی از روحانیون محلّی بازداشت، تنبیه و توسط حاکم از آن شهر اخراج شدند.153 در سال 1847، ملاابراهیم محلّاتی بابی هم به اشارۀ روحانی برجستۀ همدان، توسط طلاب ایشان مضروب گردید.154 در همان سال ملاجلیل ارومچی، یکی از حروف حیّ بابی، که چند سالی را به‌طور پنهانی مشغول تبلیغ در قزوین بود، توسط یکی از مردم عادی به منزل ملامحمدتقی برغانی انتقال یافت و در آنجا محبوس گردید.155 قرةالعین نیز در سال1846در کربلا بازداشت شد و منزلش با دستور حاکم محلّی، توسط گروهی از مردم مورد چپاول قرار گرفت، تا از مزاحمت‌های بیشتر او، که ناشی از سخنرانی‌های تحریک‌آمیز وی بود جلوگیری شود.156 در کرمانشاه نیز، با وجود حسن نظر والی محلّی به قرة‌العین، او و همراهانش، از سوی گروهی، که توسط فرمانده نظامی محلّی سازماندهی شده بود، مورد تهدید قرار گرفته و از شهر اخراج گردیدند. به‌نظر می‌رسد این فرمانده محلّی را خانواده و بستگان قرة‌العین در قزوین تحریک و به او رشوه داده بودند.157 بنابراین، طی دورۀ مباهله، برخوردهای محدودی میان بابیان و غیربابیان به وقوع پیوست که دفعات و شدت آن‌ها رو به افزایش بود. هرچند تا قبل از1847 کسی کشته نشد، ولی افراد دخیل در درگیری‌ها افزایش داشتند. درحالی‌که خشونت‌های اولیه «درحد قانونی» و از سوی مسؤولان محلی، علیه عوامل و عناصر فعال و مجرّب بابی بود، ولی روند آتی به‌گونه‌ای بود که خشونت‌ها توسط گروه‌های مردمی و تا حدی با هدایت رهبری دینی و کمتر توسط مقامات محلّی و اجرایی بود.

در همین حال، در مناطق مختلف کشور، گروه‌هایی از بابیان خود را برای جهادی آماده می‌کردند که اجتناب‌ناپذیر به‌نظر می‌رسید. می‌دانیم که بسیاری از بابیان اولیه سلاح داشتند و با خود حمل می‌کردند. بابیان عرب و ایرانی، که در سال 1847 قرةالعین را از بغداد به ایران اسکورت کردند، همگی مسلح بودند158 و آن دسته از بابیان که در قزوین با او ماندند نیز مسلح بودند.

در زمانی‌که باب در مسیر زندان ماکو، در روستای سیاه‌دِهان، توقف داشت؛ ملامحمدعلی زنجانی (حجّت) یک گروه مسلح از بابیان زنجان را به آنجا فرستاد تا او را نجات دهند. گروه‌های دیگری از بابیان مسلح، از قزوین و طهران هم به آن‌ها پیوستند.159

در سال 1848، در مشهد، هنگامی‌که یک گروه 72 نفره از بابیان اقدام به نجات یک جوان هم‌مسلک کردند ـ که به دستور فرمانده نظامی شهر زندانی شده بود ـ همۀ آن‌ها مسلّح و آمادۀ درگیری با هرکسی بودند که با آن‌ها مخالفت نمایند (ازجمله نیروهای قانونی و حفظ نظم).160 از همه مهم‌تر، در قزوین، آقا محمدهادی فرهادی، عضوی از یک خانواده ثروتمند تاجرپیشه بابی، کارگاه تولید شمشیر را در زیرزمین منزلش راه‌اندازی کرده بود و در آنجا برای خود و سایر بابیان، به قصد شرکت در پیکار و جهاد، در معیت و همراه با باب، سلاح تولید می‌کرد.161

لذا جای تعجب نیست که سرانجام با شروع شورش و خشونت جدّی بابیان، تنش فزاینده‌ای هم در قزوین به راه افتاد. رهبری نهاد مذهبی شهر قزوین، ملامحمدتقی برغانی، یکی از عموهای قرة‌العین، که مسؤول تحریک برای تکفیر شیخ احمد احسایی (مؤسس مکتب شیخیه) بود، خود را به‌عنوان مخالف بابیان شناساند و بر بالای منبر مسجد، علیه آن‌ها به وعظ و خطابه پرداخت ولی جامعۀ بابی قزوین به رشد خود ادامه داد و از هر دو گروه روحانیون و تجّار متنفذ به آن‌ها اضافه شدند. مراجعت قرة‌العین و چند تن از اصحابش ازعراق به قزوین، در پاییز 1847، موجب بالا گرفتن و شدت برخورد شد. در آن زمان، آقا محمدصادق، تاجر بابی، به‌ دستور والی شهر در بازار تنبیه و بازداشت شد.162

ملامحمدتقی برغانی یک طلبه بابی، به ‌نام ملاعبدالحسین رودباری داشت که او هم بازداشت، استنطاق و چوب‌وفلک شد163 و همان‌گونه که فوقاً گفتم، برغانی مسؤول بازداشت و چوب‌وفلک کردن رهبربابیان شهر، ملاجلیل ارومچی بود. بازداشت ملاجلیل به‌عنوان اقدام تحریک‌آمیز برغانی تلقی گردید. آقا محمدهادی فرهادی (که او را قبلاً به‌عنوان تولیدکنندۀ سلاح یاد کردیم)، برادرش آقامحمدجواد و گروهی از بابیان تندرو، به خانه‌ای که ملاجلیل در آن نگهداری می‌شد، حمله کردند و پس از درگیری و حملۀ مختصری او را آزاد نمودند.164 احتمالاً به فاصلۀ اندکی پس از این حادثه، در 15 ذی‌القعده 1265/25 اکتبر1847 بود که یک گروه احتمالاً سه‌نفرۀ بابی، ازجمله آقا محمدهادی فرهادی، هنگامی‌که ملامحمدتقی برغانی در سحرگاه، به‌تنهایی، در مسجد خود مشغول نماز و مناجات بود، بر سر او ریخته و او را با ضربات مکرر کارد و خنجر مورد حمله و ترور قرار دادند. او دو روز بعد درگذشت.165 تعداد زیادی از بابیان قزوین دستگیر شدند، خانه‌های آن‌ها مورد هجوم و غارت واقع شد و در ارتباط با آنچه که یک توطئۀ بزرگ بابی قلمداد شد، چند بابی محکوم به مرگ شدند. درست یا غلط، بسیاری از ایرانیان مسلمان دچار ترس و هراس شدند که بابیان برای رسیدن به اهداف خود، قصد برنامه‌ریزی و استفاده از اسلحه دارند؛ اهدافی که برای اکثریت مردم ایران ناشناخته بود.

در همان زمان، در مرکز مشهد، یک گروه مهم بابی، تحت هدایت دو تن از عناصر رهبری بابی، ملامحمدحسین بشرویی و ملامحمدعلی بارفروشی (قدوس) شکل گرفته بود. اجتماعات بابیان، با نفرات زیاد، در خانه‌ای در خیابان اصلی شهر، حساسیت و ناراحتی بسیاری از روحانیون منطقه را برانگیخت. آن‌ها به حمزه‌میرزا، والی جدید شهر، که در اکتبر 1847 وارد مشهد شد، شکایت بردند.166 مقامات کشوری نگران مشکلات احتمالی بودند. منطقه هنوز براثر شورش میرزاحسن‌خان سالار، به هواداری پدرش، حاکم پیشین شهر، در التهاب بود. در همان حال، شرایط جسمانی محمدشاه به‌گونه‌ای بود که همۀ نگاه‌ها را نگران ثبات حکومت قاجار کرده بود. دو حادثۀ به‌ظاهر غیرمرتبط، باعث تحریک بیشتر مردم نسبت به بابیان شد. در مورد اول، خدمتکار ملاحسین بشرویی، به نام حسن، را به دلایل نامعلومی مقامات محلّی بازداشت کردند. یک گروه از بابیان مسلح، به افرادی که از او محافظت می‌کردند، حمله کردند و آن‌ها را کشتند و اسباب آزادی او را فراهم ساختند.167 حادثه دوم، به فاصله اندکی پس از این رخ ‌‌داد؛ هنگامی‌که ملاحسین بشرویی، به‌عنوان «مهمان» در اردوی حاکم، در خارج از شهر به سر می‌برد، بابی جوانی به نام محمدحسین، در بحث با خدمتکار یکی از روحانیون محلی، به ‌نام حاجی میرزاحسن، موجب درگیری گردید که متعاقباً بازداشت شد و ظاهراً توسط رئیس انتظامات شهر تنبیه گردید. میرزا محمدباقر قائنی، مالک خانه بابی، از ملامحمدعلی بارفروشی اجازه گرفت که در قضیه دخالت کند، “مشروط بر آنکه بابیان ابتدائاً اقدام به حمله نکنند، مگر آنکه از سوی دشمن به آن‌ها حمله شود.” در شرایطی که آن‌ها شروع به ترتیبات آزادی فرد بابی می‌کردند، رعایت آن شرط بسیار سخت می‌نمود. گروهی از 72 بابی مسلح با شمشیر برهنه، برای آزادسازی هم‌مسلک خود، در چند مورد با نظامیان و ظابطان و دستگیرکنندگان او درگیر شدند.168 ما متعاقباً به این نکته برمی‌گردیم که چگونه تصمیم بابیان مبنی بر به ‌دست‌ گرفتن حاکمیت شهر و اجرای قانون، بابیان زنجان و نی‌ریز را به درگیری مستقیم با مقامات محلّی و مردم کشاند.

حمزه‌میرزا برای جلوگیری از مسائل و مشکلات بعدی به ملاحسین بشرویی دستور داد تا از مشهد خارج شود. در 19 شعبان 1264/21 جولای1848 او با گروه بزرگی از بابیان، مهیای حرکت به‌سوی عتبات عالیات شیعی در عراق گردید. این گروه سپس مسیر خود را تغییر داد و عازم مازندران شد. در مسیر سفر به‌سوی مازندارن، با اضافه شدن بابیان به آن‌ها، جمعیت گروه اضافه شد. آن‌ها در 12 شوال/12 سپتامبر همان سال به بارفروش (بابل) رسیدند و در آنجا به‌شدت با ساکنان محلی، که تلاش داشتند مانع از ورود آن‌ها به شهر شوند، درگیر شدند. آن‌ها با ورود به مناطق جنگلی مازندارن، در 22 شوال/24 سپتامبر به مرقد شیخ ابوعلی فضل طبرسی رسیدند. در آنجا شروع به ایجاد استحکامات و قلعه و بارو کردند. بابیان هم از نقاط مختلف کشور، به‌تدریج به آن‌ها اضافه شدند، که از جمله آن‌ها محمدعلی قدوس بود. حضور مداوم گروهی، بالغ بر پانصد نفر بابی مسلّح غریبه، موجب بروز تشویش و نگرانی در افکار و اذهان مردم ساکن در روستاهای هم‌جوار گردید؛ به‌‌نحوی که ناصرالدین‌شاه تازه برتخت‌نشسته، اولین گروه از نظامیان دولتی را برای رویارویی با بابیان به قلعۀ شیخ طبرسی گسیل داشت. جزئیات درگیری‌های بعدی، که تا ماه مه 1849 ادامه یافت، به‌خوبی شناخته شده و در منابع مختلف توصیف و تشریح شده است که خواننده محترم را به آ‌ن‌ها ارجاع می‌دهیم. 169

اجازه دهید همۀ سؤالات و پرسش‌های تاریخی مرتبط با این حوادث را کناری بگذاریم و سعی کنیم تا حد امکان انگیزه‌ها و اهداف بابیان سنگرگرفته در قلعۀ شیخ طبرسی را بررسی کنیم. بهترین منابع در دسترس ما، کتاب وقایع میمیه تألیف سید محمدحسین زواره (بابی) و تاریخ جنگ طبرسی تألیف لطفعلی‌میرزا شیرازی(بابی) است، دو نوشته‌ای که شاهدان عینی نوشته‌اند، ولی انتشار رسمی پیدا نکرده است. قبل از آن، مناسب است که یک نظر کلی به ویژگی‌های عمومی بابیان در طبرسی بیندازیم. ملاحظه خواهید کرد که این مطلب با انگیزه‌های بابیان در شورش‌ها و منازعات زنجان و نی‌ریز هم ـ که به‌ زودی به آن‌ها خواهیم پرداخت ـ مرتبط است.

باب در اولین ماه‌های سال 1848، که تقریباً مصادف با اواخر دوران حبس او در ماکو بود، نامۀ مهمی خطاب به شیخ‌علی ترشیزی (عظیم) نوشت و در آن خود را قائم اسلام معرفی کرد و احکام و قوانین اسلام را نسخ نمود. بنا بر دستور باب، عظیم این نامه را تکثیر و توزیع نمود. به‌نظر می‌رسد اخبار این «اعلام قیامت» سریعاً در میان بابیان ایران پیچید.170

در گردهمایی چند تن از رهبران بابی، که در جولای 1848، در روستای بَدَشت (شاهرود) مازندارن برپا شد و قرةالعین ساختارشکن هم جزو آنان بود، مشارالیها «وقوع قیامت» را به حدود هشتاد نفر بابیان حاضر در آنجا اعلام کرد.171 از جمله افرادی که در آن مجمع نقش پررنگ و فعالی داشتند ملامحمدعلی بارفروشی بود که متعاقباً رهبری بابیان را در قلعۀ شیخ طبرسی برعهده گرفت. تصور می‌کنم نیازی به تأکید بر این نکته نباشد که از قبل، وقوع قیامت و ظهور قائم به‌عنوان نشانه‌ای برای آغاز پیکار و جهاد علیه مشرکان و کفّار درنظر گرفته شده بود و پیروان باب، طی چهار سال قبل از آن، بی‌صبرانه منتظر چنین نشانۀ آخرالزمانی برای شروع شورش و قیام خود بودند!

مشکل پیش‌بینی‌نشده‌ای که در آن زمان وجود داشت، بازداشت باب و عدم امکان رهبری جنگ و پیکار توسط وی بود. درواقع، یکی از اهداف بابیانی که در بدشت گرد آمدند، بررسی طرح‌های آزادی رهبرشان از چهریق بود.172 عبدالحسین آواره عقیده دارد که آن‌ها تصمیم گرفتند نمایندگانی به نقاط مختلف بفرستند و از طرفداران باب بخواهند که در پوشش قصد زیارت به چهریق بروند و چون همگی در آنجا گرد آمدند، به‌طور مقتضی به محمدشاه فشار بیاورند تا باب را آزاد کند و اگر از این امر استنکاف ورزید، آن‌ها برای آزادی او به زور متوسل شوند.173 ا.ل.م. نیکولا هم این مطلب را محتمل دانسته که ملاحسین بشرویی و نیروهای مسلح تحت امرش، به‌ هنگام خروج از مشهد، هدف خود را عزیمت به آذربایجان، با امید به آزادی باب قرارداده بودند.174

نکتۀ بسیار مهم و حیاتی که باید به آن توجه داشت، این است که نقش ویژۀ باب برای پیروانش چندان روشن نبود؛ ضمن آنکه در آن مقطع زمانی خاص، بابیت با یک جنبش عقیدتی منسجم و هماهنگ فاصله بسیار داشت. رهبران بابی، همچون قرةالعین، بشرویی، قدوس، حجت زنجانی و دیگران بسیار مورد احترام و تکریم طرفدارانشان بودند و هریک از آن‌ها، از نظر بابیان، به‌عنوان رجعت یکی از امامان و شخصیت‌های مقدس شیعی قلمداد می‌شدند! در این چارچوب لازم به یادآوری است که زواره همواره ملاحسین بشرویی را قائم خراسان و ملامحمدعلی قدوس را قائم گیلان ذکر می‌کند.175 به‌ویژه، بابیان عمدتاً نظر داشتند که ملامحمدعلی بارفروشی (قدوس) دارای جایگاه «قائم» است! گزارش شده که ملاحسین بشرویی، در یک سخنرانی دربارۀ قدوس گفته که «او همان کسی است که شما 1260 سال برای ظهورش انتظار کشیدید!»176 همچنین گفته شده که قدوس نیز این ادعا را به نفع خود تکرار کرده است.177 حتی طبق آنچه عباس‌افندی، از سران بهائی، نقل کرده، قدوس در نوشتۀ خود (که نسخه آن دیگر وجود ندارد) در تفسیر حرف «ص» از نام «الصمد» خداوند، که در قلعۀ طبرسی آن‌ را نوشت، ادعای خدایی نیز کرده بود.178

آن دو با استفاده از عنوان قائم ـ چه به‌‌صورت عام و چه محدود ـ برای خود، صلاحیت یافتند تا پیروان خود را در جنگ و جهاد رهبری کنند! این مطلب تنها نظر و دیدگاه زواره نبود، لطفعلی‌میرزا هم از چند منبع این مطلب را در تاریخ خود نقل کرده است. برای مثال، لطفعلی‌میرزا از برخی از بابیان حاضر در قلعۀ طبرسی نقل می‌کند که آن‌ها قدوس را به‌عنوان نقطه و قبله خود در دعا و مناجات درنظر داشتند و رو به او نماز و عبادت می‌گذاردند! و در شب عید قربان، ملاحسین بشرویی و سایرین مراسم طواف خود را اطراف و حول خانه قدوس به‌جا آوردند؛ کاری که در شب‌های بعد هم آن را تکرار کردند.179 کتاب نقطةالکاف که در اوایل دهه 1850 نوشته شده، از قدوس و بشرویی با عبارات مشابهی یاد می‌کند: مثلاً می‌گوید قدوس مدعی رجعت حضرت رسول اکرم (ص) بود،180 و یا رجعت عیسی مسیح.181 خود نویسندۀ نقطةالکاف از قدوس به‌عنوان «قائم موعود» یاد می‌کند که باب دروازه‌ای به‌سوی او بود!182 ملاحسین بشرویی هم عموماً به‌عنوان «شاهزادۀ شهدا» یا رجعت حسینی معرفی شده است!183 همچنین گفته شده که خود باب، در سال 1848، به ملاحسین هم لقب باب را اعطاء کرده است184 و به‌عنوان «حامل ستون یمانی» و «رکن رابع» از او نام برده شده، که اولی، یکی از علائم ظهور آخرالزمانی شیعه است و دومی یک منصب شیخی برای نمایندۀ امام غائب، مهدی موعود علیه‌السلام برروی کره ارض.184 نقش آخرالزمانی و منجی‌گرایانه ملاحسین بشرویی با برداشتن پرچم سیاه 185 در سفر از خراسان ارتقا یافت! 186 برای کسی که با فرهنگ و روایات شیعه آشنا باشد، این مطلب اهمیت نقش او را می‌رساند!! بابیان در قصه‌پردازی خود، برای مخالفان نیز عناوین و نقش‌هایی از تاریخ صدر اسلام یافته بودند! که مهم‌ترین آن‌ها سعیدالعلماء، رهبر روحانی شهر بارفروش است، فردی که مسؤول اعدام قدوس در انتهای محاصرۀ قلعۀ شیخ طبرسی معرفی شده، و بابیان عنوان «زن ریشو» به او دادند، که طبق پیش‌گویی‌ها، قرار است قائم را به قتل برساند!!187

نمی‌توان گفت هنگامی‌که بشرویی مشهد را ترک کرد چه در سرش می‌‌گذشت. به احتمال بیشتر، قصد او دیدار هم‌فکرش ملامحمدعلی قدوس و سایرین در بدشت بود ولی اجتماع بدشت، براثر حضورافراد محلی در آنجا، تقریباً قبل از رسیدن بابیان مشهد به شاهرود، نیمه‌کاره به‌هم خورد و افراد پراکنده شدند. بنابراین، همان‌طور که قبلاً احتمال دادیم، ممکن است آن‌ها تصمیم داشتند راه خود را به‌سوی مازندران ادامه داده و از آنجا به سمت طهران حرکت کنند؛ با این امید که شاه را برای آزادی باب تحت فشار بگذارند؛ یا از طریق گیلان خود را به چهریق برسانند و اقدام به آزادی فوری باب نمایند. به‌نظر می‌رسد بشرویی اصرار داشت هویت و برنامه‌های گروهش را پنهان نگه دارد. در چند مورد او به افراد تحت فرمانش دستور اکید داد که او را آقا سیدعلی مکّی، از اهالی کربلا، بنامند و به همه بگویند که راهی زیارت عتبات در عراق هستند. درعین‌حال، از اینکه چرا این مسیر غیرمعمول را انتخاب کرده‌اند، بهانه‌‌های مختلفی برای آن‌‌ها ذکر کرد.188

صرف‌نظر از اینکه اهداف و اغراض نزدیک و فوری آن‌ها چه بود، روشن است که بابیان تحت رهبری بشرویی، امیدوارانه به تبلیغ و نشر بابیت، چه با زبان ارشاد و چه با زبان زور و اجبار، اگر نیاز می‌شد، می‌پرداختند. او در یک سخنرانی، به مناسبت جشن عید قربان (10 ذی‌الحجه/8نوامبر) می‌گوید که هدفش از ترک مشهد، اعتلای کلمةالله و کسب فیض شهادت است.189 پس از مدتی، لحن او بیشتر حالت نظامی به خود می‌گیرد. این را از پاسخ او به مهدی‌قلی میرزا، حاکم جدید مازندران، که از قصد و غرض بابیان سؤال کرده بود، متوجه می‌‍‌شویم. بشرویی می‌گوید آن‌ها با هدف نشر و گسترش حقیقت، به هرنحو ممکن، چه با غلبه بر باطل (ازطریق بحث و مخاصمه) و چه به‌وسیله شمشیر یا قبول شهادت، از مشهد آمده‌اند.190 او در همان جوابیه، درخواست شاهزاده مهدی‌قلی‌میرزا را برای ترک مازندارن رد کرد و گفت: «تا امر خدا ظاهر نشود و غلبه نیابد، ما این استان را ترک نخواهیم کرد. ما امر خدا را با استفاده از شمشیر غلبه می‌دهیم!» و اینکه «ما معدود دوستانی که در اینجا هستیم پراکنده نخواهیم شد، مگر آنکه بر همۀ شما غالب و پیروز شویم، یا آنکه همۀ ما کشته شویم.»191 لطفعلی‌میرزا پا فراتر گذاشته و توصیف می‌کند که چگونه بشرویی در مکاتبه با شاهزاده، «ناصرالدین‌شاه را عروسک خیمه‌شب‌بازی می‌نامد» و سپس پیام‌های تهدید و ترور و عبارات شدید‌اللحن را نثار آن‌ها می‌کند.192

مضامین دوگانه پیکار و شهادت، در سراسر دوران جنگ و پیکار قلعۀ شیخ طبرسی شنیده می‌شد. بشرویی اندکی پس از رسیدن به مزار شیخ طبرسی، پیروانش را مورد خطاب قرار داد و با مقایسۀ حالات خودشان با حوادث زمان امام حسین ع، هدف خود را نشان دادن حقیقت از طریق شهادت اعلام کرد.193 بنا بر نوشتۀ زواره، ملاحسین بیان می‌کرد که پیروانش، همانا ارتش امام حسین علیه‌السلام هستند و دشمنانشان، اهل کوفه.194 (اشاره به واقعۀ کربلا، که طی آن امام حسین علیه‌السلام و شمار اندکی از طرفدارانش، توسط لشکریان یزید، خلیفۀ وقت، قتل عام شدند و دستگاه خلافت، ایشان را شورشی خواند). این مطلب در کتاب‌های دیگر هم تکرار شده است.195 قیام کربلا الگوی بسیار مناسبی برای اقدامات کاریزماتیک جهاد و شهادت در برابر حکومت قاجار بود. در این همسان‌سازی، قاجاریه نمایانگر سلسلۀ بنی‌امیه بود که امام حسین علیه‌السلام علیه آ‌نان قیام کرد.196 بابیان مرگ محمدشاه در سپتامبر 1948را به‌عنوان نشانه پیروزی تلقی کردند: «الحمدلله که این الوار بی‌خاصیت به جهنم واصل شد».197 ضمناً ازنظر بابیان گرچه ناصرالدین‌شاه بر تخت نشست، ولی او نمی‌توانست حکومت واقعی را تشکیل دهد! بنا بر نوشتۀ نقطةالکاف، قدوس به شاهزاده مهدی‌قلی‌میرزا نوشت: «ناصرالدین‌شاه یک پادشاه قلابی و دروغین است و کسانی که به او در این موضوع کمک کنند، در آتش قهر و غضب خداوند مجازات خواهد شد؛ ما حاکمان و سلاطین واقعی هستیم که به‌دنبال تحقق رضای خداوندیم.»198

در منابع بابیِ در اختیار ما، عبارات صریحی وجود دارد که جنگ و جدال و کارزار بابیان علیه مردم محلی و نیروهای حکومتی را جهاد تلقی می‌کند. بابیان که از سوی ساکنان شهر از ورود به شهر بارفروش منع شدند، شروع به جهاد و پیکار علیه آن‌ها کرده، موفق شدند بیش از یکصد و پنجاه تن از دشمنان را بکشند.199

کشتار مردم عادی توسط بابیان در جنگ قلعۀ طبرسی

در سراسر تاریخ میمیۀ زواره نیز، بابیان به‌عنوان کسانی که وارد کارزار پیکار و جهاد شده‌اند، توصیف گردیده‌اند،200 درحالی‌که ملاحسین بشرویی آن‌ها را به جهاد ترغیب می‌کرد.201 هدف از جهاد، این بود که «زمین را از لوث فساد پاک کنند»202 نیروهای دولتی، همواره «دشمنان کافر و منافق و مشرک» توصیف می‌شدند،203 یا «نیروهای شیطانی و اهریمنی و ارتش شیاطین».204 گرچه لطفعلی‌میرزا کمتر از لفظ جهاد استفاده می‌کند، ولی سخنرانی جالبی را از ملاحسین بشرویی نقل می‌کند که طی آن بیان می‌دارد: «اکنون دو مطلب منظور و مقصود ما است: یکی جهاد و دیگری دفاع. هرکس کنار بکشد، کافر است.» 205 هرکس به جهاد پشت کند و برود، بدون شک، به فرمان همۀ ادیان او کافر است!  بشرویی همچنین وعده می‌دهد یا پیروزی یا شهادت در انتظار ماست.206 به نوشتۀ همو، وقتی مهدی‌قلی‌میرزا پرسید که چرا بابیان درحال ساخت استحکامات و قلعه هستند و چرا آن‌ها مال و غذای دیگران را می‌خورند (منظور اموال و مواد غذایی بود که بابیان از مردم عادی غارت می‌کردند) بشرویی پاسخ می‌دهد که از نظر بابیان، مصرف غنائم جنگی برای مجاهدان بابی جایز و مشروع است.207

بنابراین، روشن است که بابیان قلعۀ طبرسی چندین خواسته و هدف متنوع، ولی مرتبط و درهم تنیده داشتند. آن‌ها ناامید از کمبود نفرات، و با توجه به ارزش و جایگاه شهادت در فرهنگ شیعی، ناچار شدند که بر تمایل به شهادت، به‌عنوان جهاد، به منظور تأکید بر آیین برحق اصرار بورزند. جهاد تهاجمی علیه حکومتی که با رفتارش در قبال باب، به دشمنی با حق و حقیقت برخاسته بود برای آن‌ها واجب تلقی می‌شد. لذا تلاش داشتند که تا حد ممکن دشمنان را «به جهنم» بفرستند! اگر اعداد و ارقام ارائه شده در این تاریخ‌ها درست باشد، شک نیست که در اینجا نیز، همچون سایر موارد، بابیان نشان دادند که نیروی جنگی قابلی بودند و بیش از آنچه تلفات دادند، از دشمنان خود کشتند. آن‌ها همچنین نشان دادند که در خشونت و سبعیت بی‌رقیب هستند و نه‌تنها در کشتار نظامیان، بلکه در قتل و غارت و کشتار غیرنظامیان ساکن در منطقه، حدومرز نمی‌شناسند.

پس از شکست و فروکش شورش بابیان در قلعۀ شیخ طبرسی، در مه 1849، بابیان دو جنگ و درگیری بزرگ دیگر با مردم مسلمان ایران به راه انداختند. تعداد بابیان در کشور، به‌سرعت رو به افزایش بود. پرنس دالگوروکی، سفیر روسیه در طهران، در فوریه 1849، به وزیر خارجۀ کشور متبوعش نوشت «… مهم نیست که این موضوع (شورش نظامی بابیان در خراسان) چه میزان جدی است. هرچند تعداد و حضور فرقه بابی در جامعه بارز نیست و به آن میزانی نیست که آن‌ها تمایل دارند و خواستار حضور در سراسر کشور هستند. امیر (امیرکبیر، صدراعظم جدید) نزد من اعتراف کرد تعداد آن‌ها می‌تواند حدود صدهزار نفر باشد. آن‌ها در ایالات جنوبی حضور دارند؛ حتی تعداد زیادی از آن‌ها در همین طهران هستند و اینکه حضور آن‌ها در آذربایجان، به‌تدریج برای او نگران‌کننده شده است.208 این عدد صدهزار با نهایت تعجب، همان عددی است که باب در رسالۀ دلایل سبعه، دربارۀ طرفدارانش، در چهار سال اول فعالیتش بیان کرده است.209 در گزارش فوریه 1849 دالگوروکی، او به شایعه‌ای اشاره می‌کند که تعداد بابیان در زنجان به عدد 800 نفر رسیده است و حضور آن‌ها نظم عمومی را تهدید می‌کند.210 درمارس 1850، دالگوروکی گزارش می‌دهد که با آمدن گروه‌های جدید بابی به شهر، تعداد بابیان در زنجان به 2000 نفر رسیده است. او اشاره می‌کند که عقاید مضرّه این فرقۀ خطرناک در میان تودۀ مردم طرفدار پیدا کرده، ضمن آنکه موجب نگرانی دولت شده است.211

بنا بر نوشته عبدالاحد زنجانی(بابی)، تعداد بابیان حاضر در زنجان، قبل از بروز درگیری به 3000 نفر رسیده بود.212 رهبری بابیان در آنجا در دست ملامحمدعلی زنجانی بود؛ طلبۀ جوان و تندرویی که قبل از بابی شدن هم با مقامات حکومتی شهر درگیری داشت.213 او پس از گرایش به بابیت، از سوی مقامات حکومت مرکزی تحت‌نظر قرار گرفت. ظاهراً به‌نظر می‌رسد او توانسته آن‌ها را متقاعد کند که همچنان وفادار به اسلام و حکومت است، لذا به وی اجازه داده شد به زنجان بازگردد.214 ولی به‌زودی آشکار شد که نقش او به‌عنوان نمایندۀ باب در شهر زنجان، موقعیت مقامات کشوری و دینی شهر را تهدید می‌کند. حجت، اندکی پس از بازگشت به شهر شروع به خواندن نماز جمعه کرد؛ امری که معمولاً با انتصاب حکومتی صورت می‌گرفت. وقتی به او اعتراض شد، پاسخ داد که این منصب از سوی خود قائم به او تفویض شده است! خود «ایشان» به من فرمان داده تا این کار را آشکارا انجام دهم و لذا نمی‌توانم به فرد دیگری اجازه دهم این منصب را از من بگیرد. اگر به من حمله شود من از خودم دفاع می‌کنم و از جان اصحابم حفاظت خواهم کرد.215 این رفتار منجر به اعتراض روحانی محلّی زنجان شد. ملامحمدعلی زنجانی هم به طهران احضار شد و در آنجا حدود یک سال در حصرخانگی قرار گرفت. در هنگام اقامت در طهران، زنجانی در پاسخ به پرسش یکی از طرفدارانش، به مطالبی اشاره کرد و دیدگاه‌هایی را بیان داشت که مؤید جدایی او از سنت اسلامی بود و نشان داد که آن دستورها از سوی باب بوده است.216 پس از مرگ محمدشاه، حجت زنجانی اقدام به تهیه نقشه فرار از طهران و بازگشت به زنجان نمود.217

با مراجعت او به زنجان روشن شد که او به دنبال انجام تغییرات بنیادین و کودتا در شهر است. به نوشتۀ عبدالاحد زنجانی، در مسجد او، فقرا در سمت راست منبر و ثروتمندان در سمت چپ منبرش می‌نشستند و او در هنگام سخنرانی عمدتاً خطاب به فقرا صحبت می‌کرد.218 او در برابر مقامات و مسؤولان دولتی و مذهبی شهر بسیار ناشکیبا بود. به ‌دنبال حادثه‌ای، که طی آن و بر اثر بحث و درگیری لفظی، دو فرد بابی، یک جوان مسلمان را با خنجر مضروب ساختند، یک فرد بابی، به ‌نام عبدالعلی، به دستور حاکم شهر، امیراصلان‌خان، بازداشت و زندانی شد. یک ماه بعد، حجت زنجانی نامه‌ای به حاکم نوشت و درخواست آزادی آن فرد را کرد، ولی حاکم آن موضوع را فراتر از دخالت عوامل محلی دانست. درخواست دوم حجت نیز رد شد. پس از آن، نماینده حجت با استفاده از زور فرد بابی را آزاد کرد. هم‌زمان با آن، یک فرد جنایتکار زندانی هم از زندان خارج شد و تهدید کرد اگر کسی به او نزدیک شود، او را خواهد کشت. حجت زنجانی همۀ این اقدامات را تأیید کرد.219 پس از این حادثه، رهبران دینی محلی فتوایی نوشتند و طی آن خون حجت زنجانی و طرفدارانش را هدر دانستند. آن‌ها این فتوا را به طهران فرستادند تا به تأیید ناصرالدین شاه برسد.220 در روز 16 مه 1850، نزاعی بین گروهی از مردم شهر، که فردی روحانی سازماندهی کرده بود و گروه کوچکی از نیروهای بابی، درگرفت که در جریان آن یکی از بابیان کشته شد.221 طبق نوشتۀ عبدالاحد زنجانی بابی، در اثنای درگیری، فرد روحانی اعلام کرد که این جهادی علیه بابیان است. عبدالاحد زنجانی متذکر می‌شود اگر این جنگ و جهاد علیه کسانی بود که عقیده و احکام و کتاب آسمانی آن‌ها را انکار می‌کردند، مشکلی نبود ولی این جنگ علیه کسانی اعلام شد که آن‌ها نیز مسلمان بودند و شعارشان یکی بود و فریاد می‌زدند:”لا اله الاالله، محمد رسول الله، علی ولی الله”222

دلایلی وجود دارد که نشان می‌دهد حجّت، حتی قبل از بابی شدن، رفتار دینی افراطی داشته و احکام اسلامی را با برداشت خاص خود به اجراء می‌گذاشته است. 223 به‌نظر می‌رسید که او برخی احکام دینی را با جدّیت دنبال می‌کرد؛ مثل ممنوعیت فروش و مصرف شراب در منطقه، حتی برای غیرمسلمانان.224 … عبدالاحد می‌نویسد: «در حوزه قضائی تحت نظر او، هیچ‌گونه منکراتی مشاهده نمی‌شد و احکام اسلامی با شدت برپا می‌گردید؛ درحالی‌که طرفدارانش نیز در انجام نماز و روزه بسیار جدّی بودند و هیچ‌گونه نقض احکام شرعی را تحمل نمی‌کردند.225 بنابراین، بسیار دشوار است که ارزیابی کنیم حجت و پیروانش، تا چه میزان خود را مسلمان و تا چه میزان بابی می‌دانستند؟ حتی طبق نوشته نیکولا، حجت، طرفداران خود را از مشارکت در جنگ قلعۀ شیخ طبرسی منع کرد.226 لذا شاید بتوان این‌گونه تلقی کرد که از نظر او، کسانی که احکام اسلامی را نسخ کردند، افراد کافر و بی‌دینی بودند. کاملاً روشن است که تفسیر ما از ماهیت و انگیزۀ جنگ زنجان، تا حد زیادی براساس یافتن پاسخ روشن به سؤالاتی است که در اینجا به ذهن می‌رسد.

پس از بروز اولین اختلافات و درگیری، که در بالا به آن اشاره شد، حاکم زنجان دستور داد شهر به دو ارودگاه تقسیم شود، اقدامی که نشان از تردید به وفاداری بابیان داشت.227 سپس یک درگیری نظامی اتفاق افتاد که تا ژانویه 1851 ادامه یافت و در طول آن، جمعیت مسلمان شهر زنجان با اعزام نیروی کمکی از مناطق هم‌جوار و سپس از جانب مرکز، تقویت شد.228 تاریخ‌های مختلف بابی و بهائی حاکی از آن است که حجت زنجانی از اعلام جهاد علیه دشمن امتناع داشت؛ گرچه او بدون تردید آن‌ها را کافر و مشرک می‌دانست و دراین‌صورت، اعلام جهاد علیه آن‌ها کاملاً محتمل و ممکن است.229

این از نظر من نوعی ساده‌انگاری بیش از حد است. اگر بابیان جنگ خود را نوعی جهاد تلقی نمی‌کردند، درآن‌صورت ازنظر خودشان هم اعمال آن‌ها موجه و قانونی قلمداد نشده و درواقع شورش محسوب می‌شد. این قطعاً نظری بود که مخالفان بابیان به اقدامات نظامی آن‌ها داشتند وگرنه زنجانی و پیروانش، رفتار و عملکرد خودشان را شورش تلقی نمی‌کردند؛ زیرا حکومت سکولار را مشروع نمی‌دانستند. اگر روحانی مخالف، علیه آنان اعلام جهاد کرده، خب این نشانه‌ای از شرک و کفر آن روحانی و دلیل درستی امر بابی است! نشانه‌ای از اینکه حجت زنجانی اعلام جهاد دفاعی کرده بود و نه جهاد تهاجمی. ازاین‌رو، طبق نوشتۀ عبدالاحد، او از روحانی مسلمان شهر می‌پرسد: «… در همۀ این مدت گرفتاری و مصیبت، در همۀ این ایام، من کی اعلام جهاد کردم. ما فقط به ‌دنبال حفاظت از زن و بچه‌هایمان در برابر حملات شما بودیم. زیرا ما چاره‌ای جز دفاع از خود نداریم.»230

با عنایت به فقدان مستندات دقیق از آن دورۀ زمانی، تشخیص و ارزیابی انگیزه‌ها و اهداف بابیان زنجان مشکل به‌نظر می‌رسد. به‌طورکلی، چند عامل در اینجا وجود دارد، که البته به‌ راحتی باهم سازگار نیستند. در اینجا هم مشاهده می‌کنیم که همچون قضیۀ قلعۀ شیخ طبرسی، فناتیسم و تحجّر دینی به همراه شهادت‌طلبی بابیان ایفای نقش می‌کند. از سوی دیگر، گرایش به بابیت در زنجان و حضور افراد بابی در آنجا نشان می‌دهد که عوامل دیگری، مثلاً عوامل اقتصادی و اجتماعی هم دخیل بوده‌اند و اینکه تعداد اندکی از پیکارجویان و جنگندگان بابی ایدۀ روشنی از تعالیم باب، یا تفاوت بابیت با اسلام، در سال 1850، داشتند. به‌نظر می‌رسد که خود ملاّمحمدعلی زنجانی، ضمن حفظ ظاهر اسلامی، مجذوب برخی صفات مساوات‌خواهانه و آراء و عقاید شخص باب شده بود. حجت زنجانی برخلاف رهبران بابی در شیخ طبرسی و بدشت، عقاید شیخی نداشت (او مشرب اخباری داشت.م) و لذا بعید است تحت تأثیر مطالب عرفانی ـ متافیزیکی تعالیم باب قرار گرفته باشد. گرچه شواهدی وجود دارد که احتمالاً او باور داشته که باب، قائم اسلام بوده و روز قیامت فرا رسیده است.231 استفاده از شعار و اسم رمز «یا صاحب‌الزمان» توسط بابیان زنجان، نشانگر وجود احساسات و عواطف منجی‌گرایی در میان آن‌ها، در هنگامۀ جنگ و کارزار بود و بیانگر این نکته که بابیان خود را درگیر جنگ آخرالزمانی و جهاد علیه نیروهای دجّال می‌دیدند.

شورش بابیان در یزد و نی‌ریز و نقض حاکمیت ملی

جنگ و شورش‌های یزد و نی‌ریز، در سال 1850، به رهبری سیدیحیی دارابی (وحید)، گرچه به نسبت زنجان، حجم کوچک‌تری داشت، ولی از بسیاری جهات، شبیه به آن بود.232 دارابی طلبه‌ای سرشناس بود که هوادارانی در هر دو شهر داشت. به‌نظر می‌رسد او خود را برای جنگ و جهاد و پیکار آماده می‌کرده و در کارگاه آقا محمدهادی فرهادی بابی، در قزوین، شمشیرها را آزموده بود.233

او به هنگام ورود به نی‌ریز، برخلاف دستور زین‌العابدین خان، حاکم محلی، مستقیماً و همراه نهصد تن از یارانش، که کاملاً مسلح بودند، به مسجد جامع شهر رفت و بر بالای منبر ایستاد تا برای حدود 1500 نفر از حاضران نماز جمعه (جماعت) بخواند.234 دلایل کافی و روشنی وجود دارد که حاکی است پیروان و طرفداران دارابی، اطلاعات بسیار اندکی دربارۀ تعالیم باب داشتند235 و به‌نظر می‌رسد احتمالاً انگیزه‌های اجتماعی و سیاسی بر جدال و پیکار آن‌ها غلبه داشته است. برای مثال، در یزد، قبل از ورود دارابی به شهر، زنجیره‌ای از برخورد و آشوب شهری جدّی اتفاق افتاده بود و یکی از کسانی که به حمایت از دارابی پرداخت، از آشوبگران معروف و شناخته‌شده بود.236 ظاهرا در نی‌ریز نیز، همچون زنجان، در آستانۀ زمان حضور دارابی و شروع درگیری‌ها، وی وزنه و شخصیت مستقلی در برابر مسؤولان دولتی شهر، تلقی می‌شد.237 برای مثال، حاج سیداسماعیل، شیخ‌الاسلام بوانات و از طرفداران دارابی، دستور دستگیری فردی به نام ملاباقر، نماینده و فرستادۀ حاکم نی‌ریز را ـ که به‌سوی شاهزاده فیروزمیرزا در شیراز فرستاده شده بود ـ می‌دهد. ملاباقر بخت‌برگشته را کدخدای روستای رستاق دستگیر و به نزد دارابی می‌فرستد و دارابی او را به قتل می‌رساند.238 به همین ترتیب، دارابی افسران و فرماندهانی را برای قلعۀ خواجه منصوب نمود، که متعاقباً او و طرفدارانش در آنجا پناه گرفتند.239 بنا بر نوشته تلخیص تاریخ نبیل، دارابی هرگونه تصمیم دائر بر جهاد را نفی کرده است.240 همچون مورد حجت زنجانی، اگر مقصود از جهاد، جهاد تهاجمی باشد، شاید مطلب درست باشد؛ وگرنه روحیۀ مقابله با نیروهای پادشاهی و تأمین جنگ‌افزار و مسلح کردن بابیان و نظام و تشکیلات دادن به آن‌ها به‌شدت در میان آن‌ها وجود داشت و بابیان آن را جهاد دفاعی تلقی می‌کردند.

جمع بندی

در مجموع ملاحظه می‌شود بابیان در هیچ مورد دیگری دستوری دربارۀ جهاد تهاجمی ـ شبیه مواردی که در قیوم‌الاسماء آمده ـ نداشته‌اند. شاید دلیلش این باشد که آن‌ها اعلام پیکار و جهاد را، بدون قرینه‌ای بر پیروزی، نادرست می‌دانستند؛ قرینه‌ای که در هیچ‌یک از جنگ‌های بابیان وجود نداشت؛ ولی امتناع و خودداری آن‌ها از تأیید و پذیرش مقامات و ساختار دینی و حاکمیتی موجود در کشور، حمل سلاح در شرایط بی‌ثباتی شدید سیاسی کشور و رفتار عموماً تهاجمی آنان منجر به درگیری‌هایی بین آنان و مردم عادی و شهروندان گردید که سریعاً شدت گرفت و تبدیل به منازعات تمام‌عیار شد. هنگامی‌که جنگ شعله‌ور می‌‌شد، انگیزۀ دینی شهادت‌خواهی، جهاد دفاعی و اتمام حجت بابیان بر ابعاد اجتماعی و اقتصادی و سایر ابعاد پیشی می‌گرفت. البته در قضیۀ قلعۀ شیخ طبرسی به‌نظر می‌رسد از ابتدا، انگیزه‌های فرقه‌ای تفوّق داشت. حال آنکه در قضایای زنجان، یزد و نی‌ریز، تنش‌ها و بحران‌های موجود شهری نقش محوری داشت و در مواردی بر انگیزه‌های فرقه‌ای این تنش‌ها و جنگ‌ها سایه افکند. از منظر دولت مرکزی و مقامات محلی، بابی‌ها آشکارا گروه‌های شورشی و توطئه‌گری بودند که کمر به سرنگونی و براندازی نظام‌های اجتماعی، سیاسی و دینی کشور داشتند. به دلیل وجود علل و انگیزه‌های چندگانه و متنوع در بروز این منازعات و درگیری‌ها و ناتوانی بابیان در تبدیل شورش‌های محلی به یک نبرد گسترده علیه نیروها و نهادهایی که از سوی آنان کافر و مشرک تلقی می‌شدند؛ عملاً نقش جهاد بابی مبهم و در سایه قرار گرفته است. جهاد ایده‌ال و مطلوب بابی، آن‌گونه که در کتاب‌های باب ارائه شده و در اجراء، همچون قلعۀ شیخ طبرسی، نی‌ریز و زنجان ملاحظه شد، متناسب با واقعیات نبود و به شکست منجر شد؛ هرچند بابیان آن‌ها را متوقف نکردند و ادامه دادند.

 

یادداشت‌ها

1-             مطالب زیادی دربارۀ بابیت نوشته شده و انتشار یافته، که عمدۀ آن‌ها قابل‌اعتماد و اتکاء نیست. یک شرح صحیح و به‌روز از پیشینه و تاریخ بابیه تا سال 1848 را می‌توان در از شیخیه تا بابیه: مطالعه‌ای دربارۀ بدعت‌گذاری کاریزماتیک در اسلام شیعی (پایان‌نامۀ دکترای دنیس مک اوئن، دانشگاه کمبریج، 1979؛ شمارۀ میکرو فیلم دانشگاه 043و70-81) مطالعه کرد. برای مطالعۀ منابع عمومی‌تر، ملاحظه کنید: «الساندرو بوسانی، باب و بابیه در دائرةالمعارف ایرانیکا (چاپ دوم) و مقالۀ من «باب و بابیسم» در دائرةالمعارف ایرانیکا و کتاب موژان مؤمن، آیین‌های بابی و بهائی، 1944-1844: برخی نوشته‌های غربی معاصر، آکسفورد، 1981.

 

2-             م. ایوانف، «شورش‌های بابیان در ایران»، لنینگراد، 1939.

M.Ivanov, Babidskie Vosstanrya v Iran, ‘The Babi Uprisings in Iran’,Leningrad,1939

3- پیتر آوری، ایران مدرن، لندن، 1965، صص 58-54.

Peter Avery Modem Iran, London 1965, pp. 54, 58.

4- حامد الگار، دین و دولت در ایران 1906-1785، برکلی و لس آنجلس.

Hamid Algar, Religion and State in Iran 1785-1906, Berkeley and Los Angeles.

5- جان فرابی (بهائی)، همه چیز تازه شده، لندن، 1957، ص 195.

John Ferraby All Things Made New, London 1957, p. 195.

  1. همان، ص 196.
  2. بنگرید (محمد نبیل زرندی) مطالع الانوار: روایت نبیل از روزهای اولیۀ آیین بهائی، ترجمه و تألیف شوقی افندی، ویلمت، 1932، فصل‌های 19، 22و 24. شوقی افندی، قرن بدیع. (ویلمت، 1944)، تیتر فصل 3.

(Mulla Muhammad Nabil Zarandi) The Dawn-breakers: Nabll’s Narrative of the Early Days of the Baha‘I Revelation trans. and ed. Shoghi Effendi, Wilmette 1932, titles of chapters, 19, 22 and 24; Shoghi Effendi God Passes By (Wilmette 1944),title of chapter 3.

8- شوقی افندی، قرن بدیع، ص 42.

– Shoghi Effendi, God Passes By, p. 42

9- همان.

10- حسن بالیوزی، باب، آکسفورد، 1973، ص177.

Hasan Balyuzi, The Bab, Oxford, 1973, p. I 77.

11- شوقی افندی، قرن بدیع، ص 38.

12- همان، ص 37.

13- همان، ص 43.

14- زرندی، مطالع الانوار (تلخیص تاریخ نبیل)، ص 396.

53- زرندی، مطالع الانوار، ص61.

54- میرزا اسدالله فاضل مازندارنی، ظهور الحق، ج3 (قاهره، بی‌تاریخ)، ص. 285.

55- قیوم الاسماء، کتابخانه دانشگاه کمبریج، براون یا مجموعه اسنادF.11  ، f. 76b; cf. ff89a, I 42b.

56- همان، ff 26a, 46b.

57- همان،  f.3a, etc.

58- همان،  f.49b, etc.

59- همان،  f.41a; cf. f.68b.

60- همان،  f.3a.

61- همان،  f.89b.

62- همان،  f.102a.

63- همان،  ff.26a, 121 b.

64- همان،  f. 185b.

65- همان،  f.41 b.

66- همان

67- همان،  f. 74b.

68- همان،  f. 169b.

69- همان،  f. l 72b.

70- برای مطالعۀ چکیده‌ای از روایات مرتبط با نقش قائم به‌عنوان منجی مقدس در چارچوب پیش از بابی ـ شیخی، بنگرید به شیخ احمد احسائی، حیات النفس، ترجمه سیدکاظم رشتی. (چاپ دوم، کرمان، 1353 شمسی/1974) صص 126-116.

71- قیوم الاسماء، همان  b55f

72- همان  b 084 f

73- همان  b 099 f

74- همان  b 0168 f  .  قرآن 2:216

75- همان،  قرآن 8:45

76- همان  b 170a,  0169 f   و  بنگرید  قرآن 4:84

77- همان  b 0169 f

78- همان  b 0170 f   و  قرآن 9:5 . این چهار ماه حرام در دوران قبل از اسلام هم وجود داشت.

79- همان  b 0179 f   و بنگرید به قرآن 5:2 و 2:217

80- همان  b 0169 f

81- همان  b 0170 f .  قرآن 4:95.

82- همان. نگاه کنید به قرآن 4:100.

83- همان  b 0170 f نگاه کنید به قرآن 9:28.

84- همان  b 0171 f و از منظر متفاوتی بنگرید به قرآن 2:43 و 4:77. در قیوم الاسماء به‌طور خاص این امام غایب است که این 3 امر را مرتبط می‌سازد و به این ترتیب، جهاد و پیکار به‌عنوان یکی از اصول آیین بابی قرار می‌گیرد (همچنین بنگرید به رساله فروع عدلیه).

85- همان a  172 f . بر عکس، قرآن امر به قبول جزیه می‌کند. (9:29).

86- همان a  0172 f

87- همان a  0173 f . مراجعه شود به قرآن 98و 4:75، 9:91، 48:17 (که این ترکیبی از آن‌ها است).

88- همان a  0175 f .   مراجعه شود به قرآن 2:191.

89- همان a  0175 f .  این احتمالاً اشاره‌ای به نزدیک بودن زمان ظهور مهدی است.

90- همان  a  0176 f

91- همان  a  0176

92- همان  a  0177

93- همان  b  0177 f .   مراجعه شود به قرآن 8:17.

94- همان a  029 f

95- برای متون روشنگر دربارۀ این طرز فکر، همچنین نگاه کنید ff. 2a-2b, 7b, 104b, 106b, 123a,

158a.

96- همان a  0158 f

97- همان a-2b  02 f

98- همان a  07 f

99- کتابخانه دانشگاه کمبریج، براون، همچنین نگاه کنید به قیوم الاسماء.

100- قیوم الاسماء

101- همان  a  0170 f

102- همان  f. l 79a.

103- از شیخیه به بابیه، ص190

104- فاضل مازندارنی، ظهورالحق، ص 235

105- قیوم الاسماء، a  02 f

106- کتاب متنبیون، بخشی که تحت عنوان فتنۀ باب توسط عبدالحسین نوابی چاپ و نشر یافته است.

107- نامه در کتابخانۀ دانشگاه کمبریج، براون

108- زرندی، مطالع الانوار، صص 14-209 * حاج میرزاجانی کاشانی (؟) کتاب نقطة الکاف ادوارد براون، چاپ لندن و لیدن، 1910، صص 19-118.

109- مازندارنی، ظهور الحق، ص 75.

110- رساله فروع العدلیه، آرشیو بهائی طهران، Ms. 5010. C., p. 114 *قیوم الاسماء ff. 89a. 1 71 a

111- همان.

112- همان، ص 115.

113- همان.

114- همان.

115- همان.

116- همان، ص 116. در اینجا آخرین کلمه «کافرون»، با متن اصلی که ظالمین است، متفاوت است.

117- همان. در فصل پیشین که به خمس اختصاص یافته: (دربارۀ مالیات 5/1 که برغنمیت جنگی، گنج، معادن، صید مروارید، درآمد حاصل از تجارت و شغل، مستغلات متعلق به افراد مستأمن و مال حلال آمیخته به حرام است، باب  موضع اسلامی گرفته است. البته در رابطه با بحث غنیمت جهاد سه نکتۀ خاص را باب مستثنی کرد: خمس به اموالی تعلق می‌گیرد که مسلمین در جنگ با کفار (با شمشیر) تحصیل کنند. ثانیاً، تملک اموال دشمنان امام (منظور مخالفان واز جمله مسلمین است و سپس باید خمس آن‌را بدهند.) ثالثاً، خمس وضع‌شده بر اموالی که در حین جنگ به غنیمت گرفته می‌شود، اعم از زمین و اموال، به امام (باب) تعلق دارد. (رساله فروع عدلیه، صص 13-110). برای اطلاع از دیدگاه اصیل شیعه دربارۀ خمس، نگاه کنید به علامه ابوالقاسم حلّی، المختصرالنافع (تهران، 1387ق/ 1967) صص 8-87 * محمد‌حسین الکاشف‌الغطاء، اصل الشیعه و اصولها، چاپ نهم، نجف، 1381ق/1962، صص 3-112.

118- باب، بیان فارسی (دستخط، بدون تاریخ) 5:5، ص158.

119- همان.

120- همان، 7:16، ص 262 و بنگرید به هیکل‌الدین چاپ شده به همراه بیان عربی (بی‌جا، بی‌تا) ص15.

121- همان.

122- همان، 4:5، صص 20-119.

123- همان، ص120.

124- همان، ص 118 و هیکلالدین ص2.

125- همان، 5:5، ص157؛ بیان عربی صص 19-18، هیکل‌الدین ص6.

126- همان، 5:6، ص159.

127- همان، 7:6، ص245 و بیان عربی ص 30، هیکل‌الدین، ص28.

128- باب ، هیکل‌الدین، ص 15

129- باب ، دلایل سبعه (بی‌جا، بی‌تا)، ص 43.

130- بیان فارسی 6:4، ص ص 193 * بیان عربی، ص 24.

131- بیان فارسی 4:12، صص 6-135.

132- همان، 6:6، صص 9-198 * نگاه کنید دربارۀ حکم سوزاندن همۀ کتاب‌ها به‌جز انجیل توسط اناباپتیست‌های مونستر، تحت رهبری جان ماتیس، در سال 1534.

133- همان، 5:14، ص174.

134- همان، 7:16، ص263.

135- همان، 8:15، ص298.

136- همان، 4:5، ص119.

137- همان، 7:16، ص262.

138- مفهوم مباهله در اسلام، به آیه 3:61 قرآن باز می‌گردد و در موضوع خاص، چالش بین پیامبر اکرم (ص) با هیئت مسیحی از نجران است. به‌منظور آشنایی با اهمیت بحث مباهله و اختصاص آن به کرامت و منزلت اهل بیت پیامبر در نزد شیعیان، نگاه کنید به هنری کربن، اسلام ایرانی، 4 جلد، پاریس 2-1971، ج 3، صص 13-210.

139- دلایل المتحیّرین ( بی‌جا، 1276/ 60-1859)، ص 72.

140- قیوم‌الاسماء، یادداشت پاورقی a  7-  b6.

141- شیخ کاظم سمندر قزوینی، تاریخ سمندر، طهران 131 بدیع/5-1974، ص347.

142- علی‌محمد شیرازی، صحیفه بین‌الحرمین، کتابخانه دانشگاه کمبریج، یادداشت‌های براون، 7.   F

صص 15-14. دعای باب به نقل از ظهورالحق، ص 271.

143- نگاه کنید به نامۀ باب مورخ 7 ذی‌الحجه 1262/26 نوامبر 1846، چاپ‌شده در عبدالحسین آواره، الکواکب‌الدریة (بی‌جا، بی‌تا) صص 6-105 * و نقطةالکاف، ص 118.

144- سمندر، تاریخ، ص 97.

145- نامه به محمد شاه در منتخباتی از آیات نقطه اولی، طهران، 134/1977، ص 11. ترجمه در گزیده‌ای از نوشته‌های باب، ترجمه حبیب طاهرزاده، حیفا، 1976، ص21.

146- نامه مذکور در مازندارنی، ظهورالحق، ص 274.

147- سمندر، تاریخ، ص 347 * نامه قرة‌العین چاپ شده در مازندارنی، ظهورالحق، ص352.

148- عباس افندی عبدالبهاء، تذکرة‌الوفا، حیفا، 1924، ص 297 * و بنگرید به میرزامحمد مصطفی بغدادی، رساله امریه، قاهره، 1919، ص 110.

149- بغدادی، رساله، ص 113.

150- ملا محمد‌جعفر قزوینی، تاریخ ملامحمد‌جعفر قزوینی، چاپ‌شده همراه با تاریخ سمندر، صص 5- 494.

151- نبیل زرندی، مطالع الانوار، صص 1-90.

152- بالیوزی، باب، فصل 4 * موژان مؤمن، آیین‌های بابی و بهائی، صص 90-83.

153- زرندی، مطالع الانوار، ص 8-144 .

154- بغدادی، رساله، ص117.

155- سمندر، تاریخ، ص 352.

156- ملااحمد خراسانی، نامه منقول در علی‌الودری، لمعات الاجتماعیه من تاریخ العراق الحادث، 2ج، بغداد، 1969، ج2، ص1562 و عباس‌افندی، تذکرة‌الوفاء، صص 2-271 و 296 و قره العین، نامه چاپ شده در مازندارنی، ظهورالحق، صص 5-354 و بنگرید به همان نامه ص 350.

157- بغدادی، رساله، ص 113.

158- عباس افندی، تذکره، ص 299.

159- زرندی، مطالع‌الانوار، ص 235.

160- سید محمدحسین زواره‌ای، وقایع میمیه، کتابخانه دانشگاه کمبریج، براون، دستخط‌ها، 28-F ، ایتم 1، ص7.

161- مازندارنی، ظهورالحق، ص 374.

162- سمندر، تاریخ، صص 66-64، 5-354.

163- ایضاً، صص 3-191 و 352 + مازندرانی، ظهورالحق، ص 383.

164- سمندر، تاریخ، صص 191 و 352.

165- برای شرح دیگری از این رویداد نگاه کنید به زرندی، مطالع‌الانوار، صص 8-276، که تلاش می‌کند این قتل را به یک فرد شیخی منتسب کند و سمندر، تاریخ، ص 356 و میرزا محمدسلیمان تنکابنی، قصص العلماء (تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، بدون تاریخ)، ص 57. معین‌السلطان تبریزی نام ترورکنندگان را این‌گونه می‌نویسد: سیدحسین قزوینی، میرزاصالح شیرازی و میرزاهادی فرهادی. ولی می‌گوید که سیدحسین شیخی بود (تاریخ معین‌السلطنه، تهران، محفظۀ آثار امری، نسخه خطی 19، 242) البته تفاوت بین شیخی و بابی، برای همه‌کس در آن زمان روشن و واضح نبوده است.

166- زرندی، مطالع‌الانوار، ص 288 و زواره‌ای، وقایع ص 3 و میرزا محمدتقی لسان‌الملک سپهر، ناسخ‌التواریخ: سلاطین قاجاریه، 4 جلد در 2 مجلد، تهران، 1385 ق/1965، صص 6-335.

167- زرندی، مطالع‌الانوار، ص 288.

168- زواره‌ای، وقایع، صص 8-6. غیرممکن نیست که این حادثه و آنچه که زرندی نقل می‌کند یکی باشد. ولی تفاوت نام‌ها و بیان‌های متضاد مثلاً دربارۀ بشرویی، کمی این ادعا را با مشکل روبه‌رو می‌کند.

169- زرندی، مطالع‌الانوار، صص 429-324. ژوزف ارتور کنت گوبینو، آیین‌ها و فلسفه‌ها در آسیای مرکزی، چاپ دهم، پاریس، 1957، صص 210-161 و لسان‌الملک، ناسخ‌ التواریخ، ج 3، صص 263-233 و ا.ل.م.نیکولا، علی‌محمد باب، پاریس، 1905، صص 330-289 ومحمدعلی ملک‌خسروی، تاریخ شهدای امر،3جلد، طهران، 130بدیع/1973، ج 1و2 و زواره‌ای، وقایع، مجلس شهادت حضرت اول مَن آمن، قائم خراسانی، کتابخانه دانشگاه کمبریج، اسناد دست‌نوشتۀ اصلی، 28-F، ایتم 3 و مومن، آیین‌های بابی و بهائی، صص 113-91.

170- مازندارنی، ظهورالحق، صص 113-91.

171- زرندی، مطالع‌الانوار، صص 300-288.

172- شوقی افندی، God Passes By، ص31

173- عبدالحسین آواره، الکواکب‌الدریة، ص 129.

174- علیمحمد باب، ص 289.

175- وقایع، صص 1و3.

176- همان، ص 54.

177- همان، ص 70.

178- عبدالبهاء، مکاتیب ج2، قاهره، ق 1330/1912، ص 254و252.

179- تاریخ لطفعلی میرزا شیرازی، ص 71.

180- نقطة الکاف، ص152.

181- همان، ص199.

182- همان، ص202.

183- همان، ص154.

184- همان، ص181.

185- همان.

186- زرندی، مطالع‌الانوار، صص 5-324.

187- وقایع، ص 84 و بنگرید به نقطة‌الکاف، ص 201.

188- وقایع، صص 19-18 * تاریخ لطف‌علی شیرازی، ص 3-2.

189- تاریخ لطف‌علی شیرازی، ص 18.

190- همان، ص86.

191- همان، صص 89-88.

192- همان، ص89.

193- همان، ص54.

194- وقایع، صص 2-71. 195- نقطة‌الکاف، ص 204 و زرندی، مطالع‌الانوار، صص 326و344.

196- بنگرید به براون، تاریخ جدید، ضمیمه II، ص 337.

197- وقایع، صص 25 و تاریخ لطفعلی‌میرزا، ص 22.

198- نقطة‌الکاف، ص166.

199- وقایع، صص 9-28.

200- همان، صص29،44و52 و نگاه کنید به مجلس شهادت، صص 3-102.

201- وقایع، ص 32  و نیز مجلس شهادت، ص94.

202- مجلس شهادت، ص102.

203- همان، ص 101 و بنگرید به وقایع، صص 29و 58.

204- وقایع، ص 38.

205- تاریخ لطفعلی‌میرزا، ص102. دربارۀ تفاوت جهاد و دفاع، نگاه کنید به حاج محمدکریم خان، رساله در ردّ باب مرتد، چاپ دوم، کرمان، 1385ق/1966، ص30.

206- تاریخ لطفعلی‌میرزا، ص 102.

207- همان، ص 86.

208- دوسیه شماره 77 طهران، 1849 و نگاه کنید به مجله نظم جهانی 1:1 (1966)، ص 19.

209- دلائل سبعه، ص 64.

210- دوسیه شماره 177 طهران، 1849، نظم جهانی 1:1، ص 19.

211- همان، ص 21.

212- یادبودهای شخصی از شورش بابیان در زنجان، به سال 1850، ترجمه ادوارد براون، ژورنال انجمن سلطنتی آسیایی، سال 29 (1897). ص 774. لسان‌الملک آمار 15000نفر را می‌دهد: ناسخ‌‌التواریخ، ج 3، ص 285.

213- زرندی، مطالع‌الانوار، صص 30-529. لسان الملک اشعار می‌دارد که او چندین بدعت در سنت و عرف دینی شهر ایجاد کرد؛ ناسخ‌التواریخ، ج3، ص 287.

214- زرندی، مطالع‌الانوار.

215- همان، ص 533.

216- همان، ص 539.

217- زنجانی، یادبودهای شخصی، ص 778.

218- همان، ص 779.

219- همان، صص 2-780 و بنگرید به زرندی، صص 1-540.

220- همان، ص 783.

221- زرندی، مطالعالانوار، ص 542.

222- زنجانی، یادبودهای شخصی، ص 786.

223- نیکولا، علی‌محمد باب، صص 3-332.

224- زنجانی، یادبودهای شخصی.

225- همان.

226- علیمحمد باب، ص 338.

227- زرندی، مطالع الانوار، ص 543.

228- شرح کامل این جنگ و درگیری را می‌توانید در زرندی، مطالع الانوار، ص 81-527 و نیکولا، علی‌محمد باب، صص 78-331 و لسان‌الملک، ناسخ التواریخ، ج3، ص 97-285 و گوبینو، آیین‌ها و فلسفه‌های آسیای مرکزی، صص 29-211 و مومن، آیین‌های بابی و بهائی، صص 27-114 ببینید.

229- زرندی، مطالع‌الانوار، صص 551و546 و 5530 و زنجانی، یادبودهای شخصی، صص 812/800/719.

230- زنجانی، یادبودهای شخصی، صص11-810. [برای مطالعه بیشتر ببینید: جان والبریج، ترجمۀ حمید فرناق، شورش بابیان در زنجان، فصلنامه بهائی‌شناسی، شماره 7 و 8: پاییز و زمستان 1397، صص192-231 (مترجم)]

231- زرندی، مطالع‌الانوار، ص 567.

232- برای شرح کامل این درگیری‌ها نگاه کنید به: زرندی، مطالع‌الانوار، صص 99-465 و محمدشفیع روحانی نی‌ریزی، لمعات‌الانوار، ج1 ، طهران 130 بدیع/ 1974 و  محمدعلی فیضی، نی‌ریز مشک‌بیز، لسان‌الملک، ناسخ‌التواریخ، ج3، صص 42-337 و مومن، آیین‌های بابی و بهائی، صص 13-106.

233- مازندارنی، ظهورالحق، ص 374.

234- نگاه کنید به شرح واقعه توسط سیدحسین نی‌ریزی بر دیوار مسجد جامع نی‌ریز، به تقل از فیضی، نی‌ریز مشک بیز، ص 94 و زرندی، مطالع‌الانوار، صص 9-478.

235- زرندی، مطالع‌الانوار، ص 543.

236- بنگرید به موژان مومن، برخی مشکلات مرتبط با قضیه یزد 1850، مقاله خوانده‌شده در سومین سمینار مطالعات بهائی، دانشگاه لنکستر 1977.

237- لسان‌الملک، ناسخ‌التواریخ، ج 3، ص 338.

238- زرندی، مطالعالانوار، صص 5-484.

239- همان، ص 483.

240- همان، ص 469.

بارگذاری بیشتر مطالب مرتبط
بارگذاری توسط سردبیر
بارگذاری در برگی از تاریخ

دیدگاهتان را بنویسید

بررسی

English Translate of Abstracts of Farsi Articles in Quarterly No. 35

A Witness in Acre: A Review of the Memoirs of Anwar Wadud and His Book Abdul-Hussein Fakha…