عبدالحسین فخاری
چکیده
آقای دکتر ناصرالدین پروین، مقالهای با عنوان «افسانه قرةالعین: زنانگی و شاعری» در مجله بررسیهای نوین تاریخی، نوشتهاند که از چند جهت قابلتوجه است. ایشان ابتدا به معرفی مختصری از طاهره قرةالعین پرداختهاند و تغییراتی را که در اعتقادات و باورهای او رخ داد و کارها و فعالیتهایی را که در آیین بابی انجام داد، و همچنین زندگی او را که دارای شوهر و چهار فرزند بود، برای خوانندگان به تصویر کشیدهاند. سپس نقش قرةالعین در ماجرای بدشت بیان شده است و دربارۀ برداشتن حجاب او صحبت شده است. در ادامه به بحث شاعر نبودن او و منسوب بودن اشعار دلنشین او به دیگران و نثر نازیبای او پرداخته شده است.
کلیدواژه: فاطمه برقانی، قرةالعین، شاعرانگی زرین تاج، محیط طباطبایی، شهید ثالث، حجاب، بدشت، فمنیسم، بهائی نبودن برقانی.
دربارۀ نویسنده

آقای دکتر ناصرالدین پروین (زادۀ ۱۳۲۴در تهران) پژوهشگر تاریخ و فرهنگ معاصر و روزنامهنگار ایرانی است. او دانشآموختۀ رشتۀ روزنامهنگاری دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران است. پس از فارغالتحصیلی، به استخدام سازمان تلویزیون ملی (که بعدها رادیو هم بدان افزوده شد) درآمد و سمتهای مختلفی همچون سردبیری اخبار داخلی و مسئولیت رادیو تلویزیون خراسان را برعهده داشت. سرانجام، عضو هیئت علمی مدرسه عالی رادیو تلویزیون و سینما (دانشکده صدا و سیمای بعدی) شد و به تدریس (جامعهشناسی ارتباطی، خبر تلویزیونی، تاریخ فرهنگ ایران) پرداخت.
پروین، چهار سال پیش از انقلاب ایران، به قصد ادامه تحصیل به پاریس رفت و در آنجا دکترای علوم ارتباطی (Sciences de l’information et de la communication) را از دانشگاه پاریس و مدرک مشابهی در زمینه جامعهشناسی سیاسی از همان دانشگاه گرفت. رساله علوم ارتباطی وی، دربارۀ «پیشینه روزنامهنگاری نوشتارهای در بیرون از ایران» بود. پس از انقلاب، با وجود تعطیلی دانشگاهها، در مدرسه عالی رادیو تلویزیون (دانشکده صدا و سیما) فعال بود و تدریس میکرد. اندکی بعد، به ژنو (سوئیس) رفت و در آنجا با یاری مالی یکی از بستگانش «بنیاد فرهنگی محوی» را که نخستین بنیاد برونمرزی ایرانیان مقیم خارج بود تأسیس کرد. از کارهای عمدۀ او در این مؤسسه، برگزاری هزارمین سال سرایش شاهنامه در دانشگاه کلن و هشتصدمین زادسال نظامی گنجهای در دانشگاه لندن بود.
پروین در مسیر پژوهش خود، با دایرةالمعارفها و نشریههای علمی داخل ایران و بیرون از کشور نیز همکاریهای گسترده داشته است. دکتر پروین غیر از مقالات متعدد علمی در نشریات، دارای آثار مستقلی است که به چاپ رسیده است:
۱- تاریخ روزنامهنگاری ایرانیان و دیگر پارسینویسان؛ مرکز نشردانشگاهی، ج 1 تهران: 1377، ج 2: 1379.
۲- نگاهی به ایرانیان و دیگر اقوام آسیایی شوروی؛ پاریس: 1983(با نام: ن. پورنظام خراسانی).
۳- مجلۀ فرهنگی ـ سیاسی با عنوان رهنمود که با امتیاز و سردبیری وی به سال 1380 در تهران به چاپ میرسید.
۴- نصرتالدوله و میلسپو؛ پایان مأموریت آمریکاییها در ایران (مجموعه اسناد نصرتالدوله فیروز)؛ اساطیر، تهران: 1381.
۵- جمالزاده: خاطره، برداشت. اسناد؛ جهان کتاب، تهران: 1394.
۶- من از دیرباز ایرانیم؛ سمرقند، تهران: 1394.
۷- دلمشغولیهای بهار؛ انتشارات جهان کتاب، تهران: 1396.
۸- سیرت فروغی؛ ماهریس، تهران: 1397.
۹- تاریخچه تحلیلی روزنامهنگاری فارسی در کشورهای عربیزبان و اقلیم کردستان (روزنامه، مجله، برنامۀ رادیویی)؛ ندای تاریخ، تهران: 1397.
۱۰- آسیای میانه، تحول سیاسی ـ فرهنگی و روزنامهنگاری به زبان فارسی (1320-1289 خورشیدی)؛ انتشارات شیرازه کتاب ما، تهران: 1398.
۱۱- پرسه در تاریخ روزنامهنگاری؛ ماهریس، تهران: 1398.
۱۲- پژوهشهای آرشیوی Nassereddin PARVIN برای آرشیو کانتون و (سوئیس):Archives Cantonales Vaudoises
13- : Police des Etrangers (Entre deux guerres) & Service de l’agriculture: 1988
14- Parti Libéral vaudois : Répertoire sommaire (1890-1999): 2000
15- تاریخ روزنامهنگاری در قلمرو زبان فارسی (5 جلد).
نگاهی به مقاله
آقای دکتر ناصرالدین پروین، مقالهای با عنوان «افسانه قرةالعین: زنانگی و شاعری» در مجله بررسیهای نوین تاریخی، دوره جدید، سال هشتم، شماره اول تا چهارم، (شماره پیاپی۱۴، بهار تا زمستان۱۴۰۳، ص۶۸-۸۶) نوشتهاند که از چند جهت قابل توجه است. ازآنجاکه ضروری بود نکات آن به منظر شریف مخاطبان بهائیشناسی برسد، لذا به اهم مطالب آن اشاره خواهد شد.
«فاطمه برغانی قزوینی (۱۲۶۸-۱۲۳۳ه .ق.) ملقب به زرینتاج و مشهور به طاهره و قرةالعین، شاعر و از نخستین مریدان سیدعلیمحمد باب و از رهبران جنبش باب بود. وی ابتدا به شیخیه گرایش پیدا کرد و برای مدتی رهبری بخشی از شیخیه در کربلا و عراق را به دست گرفت و سپس با علنی شدن دعوت سیدعلیمحمد باب به او گروید و در زمرۀ نزدیکترین مریدان او درآمد. او نخستین زن فرقه بابیه بود که روبنده از صورت برگرفت و اعلام کرد که با آمدن باب، احکام اسلام ملغی شده است. قرةالعین مدتی پس از ترور نافرجام ناصرالدین شاه و همراه با بسیاری از بابیان دیگر در تهران اعدام شد.»
نویسنده با این مقدمه، انگیزۀ خود برای بحث دربارۀ طاهره را اینچنین شرح میدهد: «دربارۀ طاهره قرةالعین کتابها و مقالههای فراوان نوشتهاند، من نیز به مانند بسیاری دربارۀ شخصیت و مقام تاریخی ــ اجتماعی او کنجکاو و جستوجوگر بودهام. در وهلۀ نخست شعرهای منسوب به وی علاقهام را جلب کرد و تا مدتی بر او و طبع روانش آفرین میگفتم و حسرت میخوردم که چرا اینقدر میزان سرودههای موجود او اندک است. کمکم با اشارههای این و آن، بهویژه مقالهای از استاد روانشاد سیدمحمد محیط طباطبایی پیرامون تعلق غزلی منسوب به طاهره به شاعری دیگر، دچار تردید شدم.[1] پسانتر، دربارۀ مقام تاریخی و اجتماعیاش سخنانی شنیده و خواندم که به مرور مرا مطمئن ساخت با یک شخصیت برساخته با آماجهای آرمانی روبهروایم. هم دوستداران مذهبی قرةالعین و هم فمینیستها، نظرها و شعارهایی را دربارۀ او مطرح میسازند که پنداری و رؤیاییست؛ حال آنکه بانوان و دختران ما برای استیفای حقوق انسانی و ملی خود نیازی به افسانهبافی و افسانه شنیدن ندارند. خانه را بر حباب استوار نتوان ساخت و سرانجام باید با صداقت، امروز و دیروزمان را موشکافانه بنگریم تا بتوانیم فردای بهتری را آرزو کنیم.»
آنگاه دربارۀ نام و نسب او مینگارد: «اینکه عدهای نام وی را فاطمه گفته یا نوشتهاند باید مربوط به اعتقاد بابیان به این باشد که وی رجعت یا مظهر حضرت فاطمه علیها السلام است. سیدمحمود آلوسی، مفتی بغداد که مدتی میزبانش بود، از او با لقب «هند» یاد کرده (لقبی است منفی، زیرا اشاره به هند مادر معاویه دارد که زیبا بود، با مسلمانان میجنگید و شعر نیز میساخت. چون در میدان جنگ احد جگر حمزه عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درآورد و به دندان گرفت او را «جگرخوار» خواندهاند.) و نبیل زرندی نویسندۀ تاریخ بابیان و بهائیان اولیه، مینویسد که پدرش او را ذکیه لقب داد؛ سپس سیدکاظم رشتی رهبر شیخیها قرةالعیناش خواند و سیدعلیمحمد باب «طاهره» را بر لقبهای پیشیناش افزود. خاندان پدریاش همگی عالمان دین بودند. در نوجوانی به عقد پسرعمویش محمد که او نیز دیندانا بود درآمد و از بستر او سه پسر و یک دختر زایید. همزمان به مانند پدر و عمو و عموزادهها دل به آموزش مذهبی سپرد. استعداد عمدهاش هم در این زمینه بود، اما این زن در تاریخ دین و مذهب و مشرب، یکی از بسیاری زنان دینآموخته است و استثنایی نیست. اگر دایره را محدود به جهان اسلام کنیم نیز، نام دهها بانوی کوششگر و پژوهشگر و مجتهد و متصوف را خواهیم یافت.
گفتنی است که دختر عمویش نیز تفسیر قرآن میکرد و خواهرش مرضیه هم دانشهای دینی را در حدی که بر ما معلوم نیست، فراگرفته بود. طاهره به سودای مذهب، گاه با خانواده خود و گاه با دیگران به مناظره میپرداخت. در زادگاهش با مذهب شیخی آشنا شد و بدین گروه نوبرآمدۀ شیعه دوازدهامامی و تا حدی غالی پیوست. سپس سیزده سال با شوهر خود و بی او در کربلا مجاور بود. میگویند همان جا با دعوت سیدعلیمحمد شیرازی آشنایی یافت و بابی شد، اما با توجه به پنهانکاری اولیه باب و یاران نخستینش تردیدهایی دراینباره وجود دارد. این را نیز بیفزاییم که سیدعلیمحمد در کربلا به مجلس درس سیدکاظم رشتی رهبر شیخیان میرفت و چه بسا که از نزدیک با طاهره نیز همان جا دیدار کرده باشد. همه اندیشه و گفتار و رفتار طاهره ناشی از باور و پندار مذهبی بود. حتی میرزا عباس عبدالبهاء جانشین میرزا حسینعلی نوری ملقب به بهاءالله او را تنها با زنان مذهبی مشهور مقایسه کرده و ستوده است… اما دهههایی پس از قتلش، کسانی برای تبلیغ آرمان و عقیده مذهبی خود یا بلندا گرفتن مقام زن، کارهای او را کوشش برای رهایی زنان و سر برداشتن آنان وانمود کرده، حماسهها نوشته و مدیحهها در پی، به آن جنبهها که مربوط به زنانگی طاهره و موجب سروصدای بی پایه و مایه برخی در مورد فمینیست بودن این زن است گفتهاند که به آن خواهیم پرداخت.»
دکتر پروین در ادامه مینگارد: «مهمترین بخش از حیات طاهره و تجلیلش بهعنوان زنِ «پیشرو» هم مربوط به سالهای ۱۲۶۳-۱۲۶۵ ه . ق. است. وی کربلا را ترک گفت، به قزوین رفت، با عمویش که مخالف بابیان و شیخیان بود به بحثی تند و خشن پرداخت و او را تهدید کرد. آن عمو پانزده روز پس از ورود طاهره به زادگاه به قتل رسید و طاهره متهم به دست داشتن در آن جنایت شد. آنگاه به تهران رفت. عازم خراسان بود که نزدیک شاهرود به سران بابی پیوست، در جمع بابیان، بیحجاب ظاهر شد. چندی در منطقه نور مازندران به کوششی ناموفق پرداخت، دستگیر شد و پس از تیراندازی بابیان به شاه از بابیانی بود که به قتل رسید (۱ ذی قعده ۱۲۶۸ق مطابق 26 امرداد ۱۲۳۱ش) در آن هنگام حدود ۳۶ سال از زندگی ماجراجویانهاش میگذشت. باید گفت که دربار و دیوان قاجار تمایلی به کشتن طاهره نداشت و این را چنانکه خواهد آمد، جانشین باب هم گفته است. باری او را به تهران آورده در خانه کلانتر منزل دادند. از روایتها چنین بر میآید که کسانی نیز با او در آمدوشد بودند. از چگونگی اندیشه و پندارش در این زندان خانگی خبری نداریم اما دراینباره نیز سخنها بافتهاند. یکی آن است که شاه به او پیشنهاد زناشویی داد و پاسخ منفی شنید. علاوهبراین چون او را با اکراه و بیمیلی کشتند، پیداست که تسلیم نشد و توبه نکرد. آرامش دوسالۀ طاهره که شاید با توجه به شکستهای پیدرپی با غمزدگی عجین بوده است، در آن خانه با اعدام باب و سپس تیراندازی ابلهانه بابیان به ناصرالدین شاه برهم خورد. آنان با تفنگ ساچمهای قصد کشتن پادشاه کردند که نتیجهاش چند زخم سطحی بود. اما این حرکت شاه را خشمگین ساخت. امیرکبیر صدراعظم نیز مجاب شد که آشوب بابیان میتواند گرفتاریهای متعدد در پی داشته باشد، بهویژه آنکه نوشتارهای باب هم اینک رو شده بود و بابیان به شیوۀ همیشگی مانندسازیهای به تناسخ آمیختۀ خود، قاجاریه را «رجعت بنیامیه» میخواندند. در این میان کسانی به یاد طاهره که یکی از ۱۸ تن حروف حی حواریون اصلی سید باب بود، افتادند. درنتیجه که این زن ماجراجو نیز جان باخت و زندگی ۳۶ سالهاش با افزودن شاخ و برگها به صورت افسانه درآمد.
طاهره در مقام زن شویمند و مادر چهار فرزند
طاهره که به روایتی سودای زناشویی با شاه یا شاهزادهای داشت، به همسری پسر عموی آخوندش درآمد. برخی نوشتهاند آن ازدواج تحمیلی بود. اگر آن مرد را نمیخواست چگونه مقاومتی نکرد و سالها همبستر او شد و مادر چهار فرزند او بود؟ وی در گیرودار آن جذبههایی که نسبت به شیخ احمد احسایی و سپس سیدعلیمحمد باب پیدا کرد شوی را رها ساخت. برخی نوشتهاند که خود او، شوهر را طلاق گفت و برخی گفتهاند که شیخ محمد از سر خشم به طلاقش دست یازید، اما هیچکس تاکنون سند یا روایت قابلاتکایی دراینباره رو نکرده است… آیا دوری از فرزندانی که محتاج محبت مادری بودند به سبب عدم علاقه قلبی واقعی نبود؟ طلاق را برای همین گذاشتهاند که مردی و زنی برای همیشه همدیگر را ترک کنند و به اختلاف و کشاکش پایان بخشند. پس با توجه به احکام مذهبی یا رسمهای عرفی مردی میتواند زنی را طلاق دهد و زنی میتواند از حق جدایی بهرهمند شود؛ اما نه پدر و نه مادر، هیچیک نمیتوانند فرزند را طلاق بگویند مگر زشتکاریها کند و «عاق» شود! هیهات که طاهره چنین کرد و فرزندان خردسالش را … رها ساخت و در پی ماجراجوییها و وسوسههای مذهبیاش رفت.
تاریخ زندگانی طاهره پس از خروجش از کربلا بهسوی قزوین و از آنجا به تهران و شاهرود و نور و تهران رفتنش دربارۀ پیوندهای مادری و فرزندی او خاموش است. یعنی در انبوه سندها و روایتها و ستایشنامهها هیچ اشارهای به اینکه طاهره چرا چهار فرزند را از محبت مادری بینصیب کرده باشد، نیافتهایم. حتی در شرح بازگشت از کربلا به قزوین که فرزندانش آنجا میزیستند، خبری از بروز مهر مادری نیست. تردید ندارم که آتشینترین فمینیستهای جهان هم این بیعاطفگی را مزیتی برای طاهره نخواهند شمرد. گفتنی است که ابراهیم و اسماعیل و اسحاق، پسران طاهره، نهتنها به راه مادر نرفتند، بلکه آخوند و مجتهد بودند. نوشتهاند که زینت، یگانه دخترش نیز زنی فاضل، فقیه و متکلم بود و قرآن را از حفظ داشت. درمورد علاقه طاهره به پدر و نزدیکان دیگر چیزی نمیدانیم. همین قدر میدانیم که متهم شد دستور قتل عمویش ملا محمدتقی را داده است. آن عمو پدربزرگ فرزندان طاهره بودند، بدین مناسبت او را «شهید ثالث» لقب دادند و شماری از فرزندزادگانش نام خانوادگی شهیدی را برگزیدند. دربارۀ این اتهام سخنان بسیار گفته و نوشتهاند و قرینهها و شهادتها هم حکایت از فرمانپذیری عاملان قتل از طاهره دارد».
نویسنده پس از توضیحی در باره همانندسازی وقایع ظهور باب با جریانهای صدر اسلام به وقایع بدشت میپردازد: «باری طاهره و دیگر بابیان به فرمان باب، رو به خراسان کردند عدهای از آنان به مشهد رفته، طبق حدیث با علمهای سیاه، بازگشتند. پرده اول «نمایشنامه» به روی صحنه آمد و بازیگران در صدد اجرای پرده دوم بودند. مقصد نهایی آذربایجان و هدف رهانیدن باب از زندان و سپس تصرف کشور بود تا برابر پیشبینی او پادشاهی بابی برتخت بنشیند. کاروان بازگشتگان از مشهد و آمدگان از تهران و دیگر جاها در شاهرود به هم رسیدند. اجتماعی در روستای بدشت از مجموع اینان که هشتاد و اندی نفر بودند، تشکیل یافت و بهظاهر تنها زنشان طاهره بود. ثروتمند این جماعت که میرزا حسینعلی نوری (بهاءالله بعدی) باشد، باغهایی برای اقامت هر دو گروه و مهاجران پراکندۀ دیگر، ازجمله خودش، اجاره کرد. هنوز جماعت گردآمده همان شیعیانی بودند که با توجه به حدیثها و روایتها حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف را میجستند تا برایش جانفشانی کنند، اما بی یا با زمینهچینی، سخنان و رفتارهایی بروز کرد که گاه از حد آن اعتقادها بیرون بود. بههررو در آنجا بود که طاهره به خیال اجرای نمایشوار حدیثی دیگر افتاد و کاری کرد که به «کشف حجاب» معروف است … آنقدر سخنان پراکنده و ناهمگون دربارۀ اجتماع بابیان در بدشت گفته و نوشتهاند که هیچگاه نمیتوان یک روایت درست از آنچه در آن روستا گذشته است، به دست داد. این را میدانیم که اختلاف نظر بسیار بود و کشش و قهر و آشتی میان طاهره و محمدعلی بارفروشی معروف به قدّوس جلوههای گوناگونی را عرضه داشت که یکی از آنها روایت به حمام رفتن این دو تن است و دیگری خشم و خروش قدّوس به طاهره است. بیتردید در اجتماع بدشت سران بابی تصمیم به یکسره کردن کار گرفتند، زیرا پس از آن اجتماع، شورشهای مسلحانهای در شمال و جنوب و مرکز ایران سامان دادند. مهمترین سران بابیه که در بدشت بودند، به قلعه شیخ طبرسی نزدیک علیآباد (شاهی و قائمشهر بعدی) رفتند و قیام را آغاز کردند. طاهره هم بهسوی دیگری از مازندران یعنی نور و پیرامون آن رفت. میخواست در آنجا قیام مسلحانه دیگری با شرکت رهبر بعدی بابیان، یعنی میرزا یحیی نوری (صبح ازل) برانگیزد، اما توفیقی نیافت و مردم محل او را بازداشت کرده به نیروهای دولتی تحویل دادند. میرزا یحیی ازل نوشته است: پس از واقعه مازندران طاهره در نور رفته بود. اهل نور او را آورده به طهران سپردند. شاه قبول اذیت نکرد و او را حبس نمودند.»
دکتر پروین سپس به موضوع رفع حجاب طاهره میپردازد و در ذیل عنوان «حجاب برداشتن مظهر جناب فاطمه علیها السلام !» میگوید: «حجاب یک اصطلاح نه چندان قدیم است. «ستر» که فقیهان قدیم گفتهاند، عبارت از پوشاندن اندام زن و البته گیسوی او بوده و هست اما حجاب در عرف ایران و ادب فارسی چیزی جز برقع و روبنده و نقاب نیست. نمونههای مربوط به دورۀ زندگی طاهره تا زمان ما بسیار است… بدین معنا اکثر زنان روستایی قبل و بعد از دورۀ طاهره قرةالعین «ستر» اسلامی داشته اما حجاب به معنای برقع و روبنده نداشتهاند. بنابراین و با توجه به روایتهای بابیان و دیگران رفع حجاب طاهره چیزی جز برداشتن روبنده شاید بهعلاوه گیسو نبوده است. نبیل زرندی که تاریخنویس بهائیان انگاشته میشود، مینویسد: حضرت طاهره بدون حجاب با صورت گشاده از در وارد شد» (نبیل زرندی، ۱۹۹۱م: ۴۲۹). لسان الملک سپهر هم شنیده و نوشته است: «قرةالعین بر منبر صعود کرد برقع از رخ برکشید […] آن چهره تابنده را که مهر درخشان بود، به مردمان بنمود (سپهر لسان الملک، ج ۳، ۱۳۳۷: ۴۹ و ۶۰). اما اینکه چرا طاهره رونگرفته در میان محبانِ برخاسته از میان شیعیان ظاهر شد، داستانی دارد مذهبی صرف و بهکلی بیربط با زنانگی یا فمینیسم. بدین معنا که بابیان طاهره را «رجعت» حضرت فاطمه علیها السلام میانگاشتند… میرزا جانی کاشانی در کتاب نقطةالکاف نوشته است که در آخرین سفر او به قزوین و پیش از حرکت بهسوی خاور ایران ایشان مدعی شدند که من مظهر جناب فاطمه علیها السلام میباشم و حکم چشم من حکم چشم مبارک ایشان است و هرچه من نظر نمایم، طاهر میشود. پس فرمودند ای اصحاب، هرچه را در بازار گرفتید، بیاورید من نظر نمایم تا حلال شود [!] و اصحاب چنین کردند. نبیل شرح اجرای نمایشنامهوار آن حدیث نبوی را چنین داده است که «ناگهان حضرت طاهره بدون حجاب با آرایش و زینت به مجلس ورود فرمود […] بعضی از حاضرین بهقدری مضطرب شدند که وصف ندارد. عبدالخالق اصفهانی که ازجملۀ حاضرین بود از مشاهده آن حال با دست خود گلوی خویش را برید و از مقابل حضرت طاهره فرار کرد و فریادزنان دور شد. چند نفر دیگر نیز از این امتحان بیرون نیامدند و از امر تبری کرده به عقیدۀ سابق خود برگشتند (همان، ۲۶۳).
كنت ژوزف آرتور دو گوبینو فیلسوف فرانسوی در آن سالها سفیر فرانسه در ایران بود. وی در کتاب خود مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی سخنانی از طاهره در اجتماع بدشت نقل کرده و نوشته است:
نمیخواهم به جزئیات و تفاصیل نطق قرةالعین بپردازم، بلکه میخواهم مفهوم آن را خاطرنشان ساخته و برسانم که نطق او در کمال فصاحت و بلاغت بود و خلاصه اگر میخواستم شرح سخنرانی که از او باقی مانده حرفاً به حرف به زبان فرانسه ترجمه کنم نمیتوانستم آن طور که باید و شاید فکر اروپایی را نسبت به آن جلب نمایم، زیرا سخنرانی که صورت محلی داشته باشد، جلب توجه آنها را نمیکند.» (گوبینو، بی تا ۱۵۳)
از سخن گوبینو پیداست متنی که به دستش دادهاند طولانی بوده است، اما معلوم نیست کدام تندنویسی خطابۀ طاهره را نوشته و آن را گوبینو چگونه به دست آورده تا مبنای داوری خود سازد. وانگهی آیا اشارۀ اخیر گوبینو حاکی از دست بردن و «اروپایی کردن» سخنان احتمالی طاهره نیست؟ باید تکرار کنیم که در آنجا زنی جز طاهره حضور نداشت و علاوهبراین دعوت او برابر همین متن مشکوک به «شهادت» است نه سازندگی یا دگرگونی در رفتار اجتماعی … کتاب گوبینو را علیمحمد مترجم همایون فرهوشی که از بابیان دولتآباد اصفهان بود، ترجمه کرده است. ما متن ترجمه او را چندان وفادارانه نیافتیم. متأسفانه محتوای همین ترجمه مبنای بعضی داوریها شده و میتواند نمایندۀ یک اندیشه تساویخواه زنانه به نظر آید اما در هیچ منبع بابی یا بهائی اولیه، سخنان طاهره با این روایت دیده نمیشود. بنابراین بهسادگی میتوان گمان برد که سفیر فرانسه آن را خود پروبال داده یا کسی آن سخنان را ساخته و به او منتقل کرده و مترجم نیز ترجمۀ شبههبرانگیزی ارائه داده است. ما نخست ترجمه فرهوشی و سپس ترجمۀ خود را میآوریم.
موقع آن رسیده است که آیین باب تمام سطح کره زمین را فراگیرد و عبادات و طرز پرستش خدای یگانه باید بر طبق اصول آیین جدید باشد و با یک روح بیآلایش و طرح پسندیده نوی صورت گیرد. باید بدانید که روشنایی تازهای پرتوافشان گردیده و قوانین جدیدی ایجاد شده و کتاب تازهای قائممقام کتاب کهنه قدیمی گردیده است و مسلماً چنین امر عظیمی صورت تحقق نخواهد پذیرفت، مگر اینکه نسل حاضر که مأمور ترویج آن است، تحمل زحمات و مشقتهای طاقتفرسا و غیرقابلتصوری را بنماید و قربانیهای زیادی در این راه بدهد. حتی زنان هم باید در مجاهدات شوهران و برادران خود شریک و سهیم شوند و تحمل مخاطرات و مشقات را بنمایند. گذشت آن دوره[ای] که زنان به اجبار باید در اندرونهای محصور و محبوس باشند و مانند زندانیان عمر خود را به پایان رسانند و با دسترنج مردان ارتزاق نمایند. اکنون باید آن قواعد و رسوم و محجوبیت را به دور اندازند و به انجام وظایف انسانیت بپردازند. ضعف و ناتوانی که از هنگام تولد به آنها نسبت میدهند و مخصوصاً ترس و بیمی که در روح آنها بهمرورزمان جایگزین و طبیعی شده باید بهکلی از خود دور نمایند و خود را با تمام معنی انسان تصور کنند و دوشبهدوش مردان مراحل زندگانی را بپیمایند و در کارها به آنها مساعدت نمایند. مخصوصاً وقت آن است که مانند مردان به مجاهدت پردازند و جانبازی کنند و در میدان جنگ فداکاری نمایند و در معرض شهادت قرار گیرند. (گوبینو، بی تا ۱۵۳)
ترجمه ما چنین است:
زن جوان با توجه دادن مستمعان به این حقیقت بزرگ آغازید که زمان گستردن آیین باب به سراسر سطح زمین فرا رسیده است و سرانجام خداوند مطابق با این آیین و با روحیهای پسندیده پرستیده خواهد شد. روشنایی تازهای پدیدار شده قانونی تازه زاده شده، یک کتاب تازه جایگزین کتاب کهنه شده است. چنین امر عظیمی [گستردن آیین باب] نمیتواند صورت پذیرد مگر با رنج و ازخودگذشتگی نسلی که مأمور به ثمر رساندن آن است و بیمورد نیست که زنان هم در کارهای شوهران و برادرانشان شرکت جویند و همه خطرهای ناشی از آن را بپذیرند. این زمان زمانی نیست که آنان خود را در دل حرمها زندانی کنند و بیحالانه دسترنج مردان را انتظار برند. آنان باید قاعدههای جاری فروتنی روزگار آرامش حتی وظیفههایشان و ناتوانی طبیعی و بهخصوص ترسی را که طبیعت روان آنها شده است به کنار نهند. آنان میباید به تمام معنا خود را رفیق مردان نشان دهند و با همتازی با آنان در میدان شهادت، دنبالشان کنند. (Gobineau, 1866: 181-182)
دربارۀ گفتار و کردار طاهره در بدشت، مخالفان و موافقان گزارشهایی برجا نهادهاند که ما هر دو را اغراقآمیز میدانیم و بهویژه ازآنرو که دربارۀ اعتقادهای مجادلهآمیز مذهبی است و کسان زیادی به این مقوله پرداختهاند، از تکرارشان در میگذریم.»
دکتر پروین سپس به موضوع شاعری طاهره میپردازد و میگوید: «نام و اثر صدها بانو را که در قلمرو زبان فخیم فارسی به سرودن شعر دست یازیدهاند، میتوان در تاریخهای ادبی و کتابهایی همچون تذکرة الخواتین و زنان سخنور خواند و به شمار چشمگیری از آنان از رابعه قزداری و مهستی گنجهای تا پروین اعتصامی، فروغ فرخ زاد و سیمین بهبهانی، آفرین گفت. طاهره را هم یکی از آن زنان شاعر یا متشاعر بر میشمرند، اما دراینباره آنقدر شبهه و تردید وجود دارد که میتواند موضوع رسالهای مستقل باشد. سرودههای دلنشین منسوب به او از دیگران است و سرودههایی که گمان میرود از خود او باشد، چنگی به دل نمیزند و نشانۀ ذوق اندک ادبی اوست. از همه مهمتر، اندک «محتوای زنانه» نیز دربر ندارد. علاوهبراین تردید نیست که بعضی از آنها را بهائیان برای نشان دادن اعتقاد طاهره به بهاء ساختهاند. یکی از آنها این بیت است: گر براندازد بها از رخ نقاب ــ صدهزار همچون ازل آید پدید. عبدالبهاء جانشین بهاءالله گفته و نوشته است که این بیت بیتردید از طاهره است (محمد حسینی، ۲۰۰۰م: ۳۲۰-۳۱۹)؛ حال آنکه مصرع دوم بیت اشکال وزن دارد و تصور نمیکنم زن دانشآموختهای همچون طاهره اگرچه فاقد ذوق چشمگیر در ادب فارسی، دستکم متوجه آن عیب نبوده باشد. اهمیت تأکید عبدالبهاء برای بهائیان روشن است، اما نعمتالله ذکایی بیضایی که خود شاعری ادیب و سخنشناس بود، در تذکره شعرای قرن اول بهائی این شعر را نقل نکرده و آبروی مولای خود را محفوظ داشته است. همو دربارۀ شعر دیگری که نام بهاء در آن آمده ضمن اشاره به اینکه در آن تاریخ هنوز میرزا حسینعلی خود را «بهاءالله» ننامیده بود، مینویسد: «این اشاره به اسم ابهی را در شعر او جز یک واردۀ قلبی نمیتوان تلقی نمود» (ذکایی بیضایی؛ ج ۳، ۱۳۴۵ ,۱۳۲). همو یک مثنوی منسوب به طاهره را بهقدری سست یافته که به خود اجازه نداده آن را به نام طاهره ضبط کند (همان جا)، اما آن نظمهایی هم که ذکایی از طاهره دانسته، بسیار سست و گنگ و از نظر لفظ نازیبایند. همچون:
جلوههای لاحدى احمدى شد
طلعت «ها» در هویت مستتر
بحر اعظم، هان به فوران[!] آمده
مثلاً از حجاب سرمدی شد
گشت او از نقطۀ با مشتهر
نقطه غیبی به دوران آمده…
یا این غزل که علاوه بر گنگ و نارسا بودن ناتوانی ذوقی گوینده را نشان میدهد:
چشم مستش کرد عالم را خراب
گردش چشم وی اندر هر نظر
گرچه آید زین دل مجنون محض
خیمۀ آتشنشینان پر شرر
گر نباشد نار موسی در ظهور
خواهم از ساقی به جامم تحفهای
هان نگر بر ما به عین باصره
آمد از شطر عمایی در نزول
هرکه دید افتاده اندر پیچ و تاب
میرباید جمله اهل لباب
کو زده در خیمه لیلی قباب
آتش «با» شعله زد در هر حجاب
از چه کل محوند و اندر اضطراب؟
تا بگویم با تو سرّ ما اجاب
تا ببینی وجه حق را بی نقاب
با تجلی رخی چون آفتاب.
آیا شاعر این شعرها همان است که شعرهای استادانهای نیز منسوب به اوست؟ حتى معتقدان سخنشناس آیین جدید هم میپذیرند که بسیاری از سرودهها متعلق به دیگران است. محمد حسینی که پربرگترین نوشتار درمورد طاهره از اوست، میگوید «نگارنده در صحت انتساب غالب اشعار منسوب به طاهره تردید دارد (محمد حسینی، ۲۰۰۰م ؛۳۱۹) معروفترین شعر منسوب به طاهره غزلی دلانگیز با این مطلع است:
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو…
نخستین بار استاد روانشاد محمد محیط طباطبایی در مقالهای از اینکه این غزل متعلق به میرزا طاهرا، شاعر صوفیمنش عصر صفوی است پرده برداشت و سپستر ارجاعهای دیگری نیز به دست آمد، اما نویسندگان بابی و بهائی با کمال دقت و وسواس از اشاره به کشف آن مرد دانشور خودداری کرده و میکنند، زیرا وی در چند نوشتار خود سخنانی منفی دربارۀ آیین باب و مذهب بها به میان آورده و مبغوض آن نویسندگان شده است!
شعر دلنشین دیگری که به طاهره منسوب شده، غزلی است با مطلع «خال به کنج لب یکی، طرۀ مشکفام دو/ وای به حال مرغ دل، دانه یکی و دام دو» این غزل از امهانی (زاده ۱۲۳۷ه .ق / ۱۲۰۰ش) دختر حاج عبدالرحیم بیگلربیگی یزد است (مشیر سلیمی؛ ۱۳۳۵) (۱۵) و از طاهره نیست. سه غزل منسوب به طاهره، با تغییرهایی، از دانشمند برجستۀ اسلامی فیض کاشانی است «ای خفته رسید یار، برخیز»، «در وصل تو میزنند احباب» و «یا ندی میقم فان الدیک صاح!»
حتی غزل متوسطی را با محتوای بسیار تکراری به مطلع: «به خیالت ای نکورو به مدام باشد این دل / به جمالت ای نکوخو، به کلام باشد ای دل»، که ذکایی بیضایی از طاهره ندانسته است. (ذکایی، بیضایی، ج ۳، ۴۱۳۴۵: ۱۲۷)
نیز غزل: «در ره عشقت ای صنم شیفتۀ بلا منم / چند مغایرت کنی؟ با غمت آشنا منم» به نوشته فاضل مازندرانی تاریخنویس معروف بهائیان از او نیست و به زن شاعری به نام طائره تعلق دارد (محمد حسینی، ۲۰۰۰م ؛۳۴۶).
همچنین قطعه استواری را با مطلع: «جوانی چه آورد و پیری چه برد/ ابت خُردسال و می سالخورد» که منسوب به طاهره کردهاند اما قرنها پیش از او منسوب به فردوسی بود[!] که آن انتساب نیز مسلم نیست.
مخمس «ای سر زلف تو سودای من …» که آشکارا تقلیدی از صحبت لاری است نیز از طاهره دانسته شده اما در کتاب الکواکب الدریه (آواره [آیتی]، ۱۳۴۲ه .ق: ۳۳۲-۳۳۳) آن را از سلیمان خان تبریزی نوشتهاند و محمد حسینی (محمد حسینی ۲۰۰۰م ۳۵۸) در انتسابش به هریک از این دو تردید نشان داده است. همو در صحت انتساب مثنویات به جناب طاهره تردید ابراز کرده (همان، ۳۶۵) و گفته است که «صحت انتساب غزلی با مطلع بافته جان به ولایش همه شاهد باشید» را تضمین نمیکند، (همان، ۳۷۰).
در پارهای از نوشتارها نیز غزل «چه شود به چهره زرد من نظری برای خدا کنی»، منسوب به طاهره شده حال آنکه به هاتف اصفهانی تعلق دارد! غزل ملمع «لمعات وجهک اشرقت بشعاع طلعتک اعتلا»، خلاف ادعای برخی، از آنِ محمد باقر صحبت لاری شاعر برجسته اما کمترشناختهشده صدر قاجار است که خود جوابی به غزل مشابه عبدالرحمان جامی است، اما غزل دیگری با همین شیوه را متعلق به طاهره نوشتهاند:
«جذبات شوقك الجمت بسلاسل الغم و البلا/ همه عاشقان شکستهدل که دهند جان به ره ولا»، این غزل تأثیر بسیار از دو شاعر یادشده دارد و اگرچه تاکنون کسی گویندۀ دیگری را جز طاهره معرفی نکرده استواری و بهویژه مضمون صوفیانه آن بهکلی با آنچه از او میدانیم، متفاوت است. شاعر از خلوص اصفیا دم میزند، عابد و زاهد را مینکوهد و خود را «فقیر» و «قلندر» معرفی میکند. یک بیت این غزل همان است که در داستان جعلی «خواستگاری» شاه به عنوان جواب رد به آن درخواست نقل میکنند:
تو و ملک و جاه سکندری، من و رسم و راه قلندری
اگر آن نکوست تو درخوری وگر این بد است، مرا سزا.
دربارۀ خواستگاری شاه، جز آنچه برخی از بابیان و بهائیان دراینباره میگویند هیچ سند و مدرکی در این باره وجود ندارد؛ وانگهی، ناصرالدینشاهی که همه زنانش گزیدهای از دختران نوجوان بودند، چگونه زن ۳۶ ساله به قول عوام «چهار شکم زاییده» را طلب کرده است؟ این هم یکی دیگر از افسانههایی است که دربارۀ زندگی طاهره بافتهاند. گفتنی است که آقای دکتر عباس امانت استاد دانشگاه ییل هم، که به آن جماعت تعلق خانوادگی دارد، در کتاب قبله عالم خود به داستان خواستگاری شاهانه اشاره نکرده و میتوان گمان برد که در باورش نمیگنجیده است.
با توجه به متوسط بودن یا سستی شعرهایی که گمان میرود بهواقع از طاهره است، تصور نمیکنم بعضی از سرودههای متوسط دیگر هم از او باشد. چه بسا پژوهشهای آینده قضیه شاعری طاهره را روشنتر سازد. شاید هم بتوان پا فراتر نهاد و گفت این بانو شعری نسروده و خواندن سرودههای این و آن با صدای بلند (چنان که در تاریخ نبیل روایت شده)، موجب شده است که معتقدانش آنها را ندانسته از او بشمارند یا دانسته به او منسوب کنند.
درمورد نثر طاهره باید گفت که متأسفانه او برای مرعوب یا مجذوب کردن مخاطبان بیشتر مطالبی به عربی میبافت و حتی نامههای خطاب به ایرانیان و همشهریانش نیز اغلب به آن زبان است و نثر فارسی موجودش اندک است، آن هم بسیار زشت و «ملمعگونه»، یعنی آکنده از واژهها و عبارتهای عربی است. این شیوۀ بیمار نثر را اغلب سران بابی و بهائی ادامه دادهاند و مبلّغان امروزین بهائی نیز به همین شیوه مینویسند. یک نمونه از نثر طاهره را میآورم:
الله اقدر نظری از نظرات بدعیه من غیر استحقاق بل محض الاشراق و الاشفاق تا به آن نظره مبارکه اعلی که همان کاف متوجده از نور بهاء است من و جدایم و مددی از امدادات حقیه یارب الاتفاق که همان مدد منورة ابهی عین نور مستنیرة اعلی است تا ذانب گردم… در واقع، نوشتارهای عربی که البته با فارسی آمیخته نکرده است! تا اندازهای روشنتر از فارسیهای اوست».
دکتر پروین در پایان این مقالۀ جالب چنین نتیجهگیری میکند:
«طاهره قرةالعین دارای شخصیتی قوی بود، به آموزش مذهبی خوبی دسترسی داشت و حداکثر آن است که بگویی یک ملای مؤنث شد! همین! دانش یا هنر دیگری را از او روایت نکردهاند اما با آن توشه بهمانند شماری از طلبهها و ملاهای جوان مذکر همعصرش نهتنها باور دینی بلکه سوداهای مذهبی دل و جانش را تسخیر کرد. مهر مادری را به فراموشی سپرد از مذهبی به مذهبی و از آن به مذهب دیگر درآمد در چنبر حدیثهای شیعی افتاد و خود را «رجعت» یا «مظهر» دختر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم انگاشت و آن حدیثها را بهمانند نمایشنامه به اجرا درآورد.
وی، محصول یک نوع جریان مذهبی است که بنا بر آن اگر حدیثی بود که در آخرالزمان رجعت حضرت فاطمه (س) نهتنها با حجاب بلکه با بستن چشم و گوش او میبود، طاهره قرةالعین بدان صورت در اجتماع بدشت ظاهر میشد. وانگهی، آن یک بار ترک حجاب را نه در کوچه و بازار، بلکه در دهکدهای دورافتاده و میان مؤمنان هیجانی و برانگیخته انجام داد. هیچکس از بیحجابی طاهره در دو سالی که از این ماجرا گذشت و او در مازندران میبود، یاد نکرده است. از سوی دیگر هرگز آن بیحجابی سنتشکنانه از سوی دیگر زنان بابی و بهائی و ازجمله همسران متعدد و دختران صبح ازل و بهاءالله در آن روزگار و تا دههها پس از آن دیده نشد. آن حرکت بی روبنده آمدن را که نوعی نقیضه (Parodie) از کشف حجاب است، کسانی به دلیلهای گوناگون حرکتی فمینیستی شناسانده و دل خوش کردهاند. چه گفتارها و نوشتارهای حماسهواری که بیمذهبان یا سستمذهبان یا معتقدان مذهبی طاهره نگفتهاند. حتی به فرنگیانی که اطلاعی از آن سوداهای مذهبی و حدیثها ندارند، این نظر را قبولاندهاند. حضورش در صحنههای مردانه نیز تازگی ندارد. به تقریب در همه جنبشهای عقیدتی، زنان حضور داشتهاند و در روزگار نزدیک به ما گزارشهای فراوانی از زنان آتشینخوی بریگاد سرخ تا داعش خوانده و شنیده و دیدهایم. افزون بر این از بیمهریاش به فرزندان یاد کردیم، شعرهایش را گفتیم که اکثر مال دیگران است. تازه در آنها و شعرهایی که احتمال دارد مال خودش باشد، خلاف سرودههای بسیاری از زنان شاعر ما هیچ زنانگی دیده نمیشود. نثرش نیز چنین است. کجاست نثر یا نظمی که در آن ندای آزادی زنان سر داده باشد یا حتی چیزی بیرون از دایره مذهب باشد؟ آیا با توجه به اینها که بر شمردیم میتواند این زن ماجراجو و سودایی آن چنان معرفی شود که فمینیستهای کنونی نوشتهاند: « قهرمان جاودانه»، «نابغه دوران»، «آزادیخواه»، «فریادزننده علیه نادانی و واپسنگری»، «نوری…. در شب سیاه فقر و تیرهروزی تودههای فرسوده»، «بانوی بزرگ تاریخ ایران دارای اندیشههای روشن و والا دربارۀ حقوق زن»، «تجددطلب»، «منادی عصری نوین»، «چالشگر یک نظام قرون وسطایی»، «فریادی علیه نادانی و واپسنگری»، «قیامکننده علیه بیعدالتی جمعی و مذهبی»، «پیامآور عصری نو»، «قهرمان آزادی زنان»، «یکی از نخستین و جاودانهترین بانوی آزادیخواه و مبارز حقوق زنان در ایران»، «شکوفهای میان خاک و آتش»، «بزرگترین و مقدسترین بانوی عالم»!
خواندن کامل این مقالۀ عالمانه را توصیه میکنیم.
منبع
ناصرالدین پروین؛ «افسانه قرةالعین: زنانگی و شاعری»؛ بررسیهای نوین تاریخی، دوره جدید، سال هشتم، شماره اول تا چهارم، (شماره پیاپی۱۴، بهار تا زمستان۱۴۰۳، ص۶۸-۸۶).
[1]. برای اطلاع بیشتر در این زمینه، نگاه کنید به کتاب: مهدی صائمی، گوهر محیط: مجموعه مقالات مرحوم محیط طباطبائی در نقد کتابشناسی ازلیان و بهائیان، نشر گوی، تهران، 1392 ش.
