اکبر بيرامي
اشاره
در این بخش از کتاب، به بررسی و نقد مجموعهای از دیدگاهها و نظریههای خاصی میپردازیم که نویسندۀ کتاب فرائد، فراتر از مباحث صرفاً دفاعی از بهائیت، مطرح ساخته است. این ایدهها در نگاه اول ممکن است مستقیماً به اثبات حقانیت آیین بهائی نینجامد، اما در لایههای زیرین، همچون پلکانهایی استراتژیک برای توجیه، تعالیبخشی و مشروعیتنمایی به این آیین عصر قجر عمل میکنند.
نویسنده با طرح این دیدگاههای گسترده و گاه انقلابی، در پی ایجاد یک چارچوب فکری جایگزین است که در آن، بهائیت نه بهعنوان یک مسلکِ انشعابی، بلکه بهعنوان طبیعیترین و نهاییترین نقطۀ تکامل دینداری در تاریخ بشر جلوه کند. ازجملۀ این نظرات میتوان به ادعای ذاتاً الهی و “سماوی” دانستن تمام ادیان جهان، توصیف بهائیت بهعنوان آیین ناب مهربانی و مودت جهانی، تأویل یا تضعیف مسئلۀ امامت بلافصل امام علی علیه السلام و نصوص مرتبط با آن، مبارزهجویی آشکار با نهاد فقاهت و اجتهاد در اسلام و نیز تصویرسازی از بهائیان بهعنوان سفرای فرهنگی و مترقی ایران اشاره کرد.
این بخش، در قالب هفت گفتار، هریک از این ادعاها را زیر ذرهبین نقد قرار میدهد. روش کار، تحلیل محتوایی این ادعاها، ریشۀ ابی منابع فکری آنها (اعم از درونی یا بیرونی) و سپس ارزیابی آنها در ترازوی منابع دستاول اسلامی، دادههای تاریخی معتبر و قوانین منطق و عقل سلیم است. نشان خواهیم داد که چگونه این نظریات، یا فاقد پشتوانۀ مستند هستند، یا بر تأویلهای ناروا از متون استوارند، یا با واقعیات تاریخی و اجتماعی در تضاد قرار میگیرند و درنهایت، چگونه در خدمت ایجاد گفتمانی انحرافی برای جذب مخاطب و توجیه ادعاهای بزرگ بهائیت قرار گرفتهاند. این نقد، تصویری روشن از استراتژی کلامی ــ تبلیغی کتاب فرائد و عمق چالش آن با مبانی اسلامی و واقعیات تاریخی ارائه میدهد.
کلیدواژه: مهدویت، فرائد گلپایگانی، نقد فرائد گلپایگانی، بهائیت، عزیه نوری.
گفتار اول. بررسی ادعای سماوی و الهی بودن همۀ ادیان جهان
نویسندۀ فرائد ادعای شگرفی دارد. وی در راستای دفاع از دلیل خودساختۀ “تقریر”، امکان ایجاد سازوکاری بشری و ارائه آن به نام “دین” را بهکلی نفی میکند و ادعا میکند که همۀ ادیان جهان حتی بتپرستی نیز از سوی خداوند تشریع شدهاند و کارهای ناشایست همانند پرستیدن اجسام یا انجام کارهای ناپسند همانند کشتن دختران و …، همگی انحرافاتی است که در دل آن ادیان اصیل الهی پدیدار شده است وگرنه پایههای اصلی یکایک ادیان همانند بودایی و برهمنی و …، از سوی خداوند تشریع شده است. وی مینویسد:
یا ایها النّاس یا اهل الانصاف حقّ جلّ جلاله در قرآن مجید به صوت عالی جهانگیر میفرماید: “لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنسَكًا هُمْ نَاسِكُوهُ فَلَايُنَازِعُنَّكَ فِي الْأَمْرِ…(۶۷).” یعنی برای هر امّتی طریق عبادتی و شریعتی قرار دادیم که اکنون به آن عاملند، پس نباید با تو در امر اسلام منازعه کنند و مقصود خداوند تعالی این است که چنانکه برای جمیع امم شریعتی تشریع فرمودیم که خداوند را به آن اکنون عبادت میکنند، لذا برای این امّت نیز میخواهیم شریعت اسلام را مقرّر داریم. پس چرا با تو در این امر منازعه میکنند؟ معذلک جناب شیخ الاسلام دیانت چینیان را دیانت مجعوله تصّور نموده و شارع آن را غیرحقّ جلّ جلاله دانسته است. آیا اهل چین که به قول خود شیخ چهارصد ملیون نفوس دارند، داخل لفظ “لکلّ امة” نیستند؟ آیا جماعت هنود که مورّخین عدد ایشان را صدوشصت ملیون شمردهاند، از امم محسوب نمیشوند؟ آیا فتشیّه که عدد ایشان از کثرت هنوز بالتحقیق ندانستهاند، از امم نباید دانست؟ آیا زردشتیه را که ملّت فرس اولی و اکاسرۀ عجم بودند، باید داخل امم نشمرد؟ و عجب این است که خداوند تعالی در همین سورۀ حج که آیۀ اولی از آن استشهاد شد در موضع دیگر نیز فرموده است: “وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنسَكًا لِّيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّـهِ….(۳۴)” و اگر در قرآن مجید رجوع فرمایی میبینی که حقّ جلّ جلاله در مواضع کثیره بهصراحت فرموده است که خداوند تبارک و تعالی برای هر امّتی شریعتی تشریع فرموده و به هر قومی پیغمبری فرستاده و در هر زمان و هر حین، ابواب عنایت را بر صالحین آن امم مفتوح داشته است.[1]
هدف وی از مشروعیتبخشی به تمامی ادیان دستساز در درازای تاریخ و همسنگ قرار دادن بوداییگری و گاوپرستی و … در کنار اسلام و اینکه همگی از سوی خداوند تشریع شده، صرفاً دفاع از “دلیل تقریر” است. به این معنا که: “اگر گاوپرستی و بتپرستی و … هم تقریر یافتهاند، پس بیشک از سوی خدا بودهاند ولی پس از مدتی در دل این عقاید، انحرافاتی رخ داده است و آن را به حال امروزی رسانیده است.”
نقد و بررسی
عبارات نویسندۀ فرائد چیزی کمتر از گزارۀ علمی و درواقع یک گزارش دروغ است. ادیانی همانند بودیسم[2] و برهمنی[3] و وثنیگری،[4] کنفوسیانیسم،[5] پانتئیسم یا همهخدایی،[6] به دست افرادی تأسیس شدند که نه خود ادعای پیامبری از سوی خداوند یگانه را داشتند و نه پیروان ایشان مؤسسان این باورها را دارای جایگاه الهی برای تشریع احکام میدانستند، بلکه آوردههای ذهنی و محصولات تجربی آنان در پاکسازی روح و تلاش برای شناخت هستی را به کار بسته و با آموزههای فلسفی ترکیب نموده و بر گسترۀ آن افکار افزودند.
پس میگوییم:
اول. عدم ادعای پیامبری
همانطور که گفتیم، تقریباً هیچکدام از مؤسسان بودیسم، برهنمی، یا پاندئیسم و پانتئیسم و …، خود را پیامبر خدای یگانه ندانستهاند و پیروان ایشان نیز یا آن مؤسسان را به خدایی برگرفته و پرستیدهاند و یا آنان را دانای دهر دانسته و از ایشان پیروی کردهاند، بدون اینکه سازوکاری در قالب “تشریع و عمل به شریعت” در میان آنان جاری بوده باشد.
دوم. شالودههای کج
هرکس باورهای ادیان غیرسماوی را بکاود، با گزارههایی روبهرو میشود که از ابتدا دین حنیف الهی آنها را نپذیرفته و مردود دانسته است. برای نمونه، بودائیان از ابتدا به سنسار یعنی چرخۀ مرگ و زاد بر پایه باززایی باورمند هستند، به این معنا که هر موجودی با مرگش، تبدیل به موجود دیگر شده و باز در چرخۀ زیستی این دنیا باززاده میشود. این اندیشه بر اساس آموزههای گوتاما (بودا) آفریده شده بود و کجروی بودائیان از مرام بودا نبود! در این باور، زیَندگان این جهان، دچار دگرگونیهای عجیب پس از مرگ میشدند که در واژهنامۀ عربی به آن نسخ، فسخ، مسخ و رسخ گفته میشود. به این معنا که یا پس از مرگ، به جسمی مشابه خود در میآمدند همانند مرغی که مُرد و مرغ، زاده شد؛ یا از خود بالاتر میرفتند؛ همانند گربهای که مُرد و انسان شد؛ یا پس از مرگ دچار مسخ شده و به موجودی پایینتر از پیشین تبدیل میشدند.
این شالودههای کج که از ابتدا در ادیان غیرآسمانی بودند، با کدام منطق شریعت پاک الهی خوانایی دارند؟
اصالتبخشی آیین مگوشی به دو خداوند خیر و شر که آفریدگان شر را آفریدۀ آنگرهمئنیو و آفریدگان خیر را آفریدۀ اورمزد میدانست و بنیادش بر شالودۀ شرک در خالقیت بنا شده بود چگونه به شریعت الهی که از ابتدا بر پایه توحید بنا شده بود، پیوند میگیرد؟
سوم. مغالطۀ فریبنده
نویسندۀ فرائد مخاطبانش را فریفته است. سخنی که منتقدان بهائیت داشتند این بود که “اگر دوام و بقای یک مسلک دالّ بر حقانیت آن است، پس دوام و بقای هزاران سالۀ ادیان گمراه همانند بتپرستی و … هم باید دال بر حقانیت آنان باشد.” اما نویسندۀ فرائد ادعا میکند که “ریشۀ آن ادیان نیز همگی از سوی خدا است و دوام و بقایش تضمین شده است.”
البته او لبّ کلام را پاسخ نمیدهد که “بالأخره آن ادیان ولو بهفرض از سوی خداوند باشند، حال جملگی به شرک مطلق و گمراهی کامل رسیدهاند، پس درحالیکه یک اندیشه به جذام شرک و کفر و آلودگیهای اخلاقی مبتلا شده است، دوام و بقای این مسلک که حال بر پایۀ شرک بنا شده، چه توجیهی دارد؟ بهگونهای که اگر کسی شرک در خالقیت را نمیپذیرفت، مگوشی (مجوسی) به شمار نمیرفت؛ یا اگر گاو نمیپرستید، برهمن برشمرده نمیشد و یا اگر بت بودا را نمیپرستید، بودی دانسته نمیشد. پس وقتی که یکایک این ادیان بر پایۀ شرک و کفر بازسازی شدند، دوام و بقای هزارانسالۀ ادیانِ برساخته چه توجیهی دارد؟” پاسخی برای این پرسش نیست و این همان فریبی است که نویسندۀ فرائد مرتکبش میشود و با پاک کردن صورتمسئلۀ اصلی از ذهن مخاطب، مسائل جدیدی مطرح میکند.
چهارم. نگاهی به آیه 34 سوره حج
نویسندۀ فرائد در اثبات الهی بودن تمامی ادیان هستی، به آیه ذیل استناد کرده است:
وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَكًا لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَى مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ فَإِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ
براى هر امتى رسم قربانى كردنى نهاديم تا بدان سبب كه خدا از چارپايان روزیشان داده است، نام او را بر زبان رانند. پس خداى شما خدايى يكتاست، در برابر او تسليم شويد و تواضعكنندگان را بشارت ده.
دیده میشود که با یک آیه فقهی و مربوط به ایام حج و در موضوع قربانی روبهرو هستیم و این آیه پیوندی به حقانیت تمامی ادیان موجود در هستی یا ریشههای پدیداری آن، ندارد.
این آیه شریفه پاسخی به شبههپراکنی مشرکان بود که آیین اسلام در قربانی کردن در حج را شیوهبرداری دین نبوی از مشرکان دانستند و قربانی کردن برای خداوند یگانه را تقلیدی از قربانی کردن مشرکان برای بتهای خود پنداشتند. خداوند در پاسخ به این شبهه میفرماید که این راهورسم از دیرباز در میان امتهای دیگر بوده است و در اندیشه آیین حنیف، قربانی با ذکر نام خداوند و به قصد تقرب به خدای یگانه انجام میپذیرد و نه بتها. پس: 1. سخن این آیه بهطور ویژه دربارۀ آیین قربانی کردن است، نه دیگر امور. 2. پاسخی به مشرکان است که قربانی کردن مسلمانان را تقلیدی از خود میدانستند. 3. وجه تمایز میان قربانی کردن مسلمانان با مشرکان را اینچنین قلمداد میکند که: اولاً این کار به نیت تقرب به خداوند یگانه است و نه بُتها و ثانیاً نام خداوند یگانه پیش از ذبح قربانی، جاری میشود.
طبرسی در مجمع البیان مینویسد:
«وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً» أي لكل جماعة مؤمنة من الذين سلفوا جعلنا عبادة في الذبح.
«و براى هر امتى رسم قربانى كردنى نهاديم» یعنی برای هر گروه مؤمن از پیشینیان، عبادتی در ذبح قرار دادیم.[7]
در تفسیر نمونه آمده است:
در ارتباط با آيات گذشته و ازجمله دستور قربانى ممكن است اين سؤال پيش آيد كه اين چگونه عبادتى است كه در اسلام تشريع شده كه براى خدا و براى جلب رضاى او حيوانات را قربانى كنند، مگر خداوند نياز به قربانى دارد؟ و آيا اين كار در اديان ديگر نيز بوده است يا مخصوص مشركان بوده؟ قرآن براى روشن ساختن اين مطلب در نخستين آيه موردبحث مىگويد: اين منحصر به شما نيست كه مراسم ذبح و قربانى براى خدا داريد «ما براى هر امتى قربانگاهى قرار داديم تا نام خدا را بر چهارپايانى كه به آنها روزى دادهايم ببرند».[8]
دیده میشود که نه از دور و نه از نزدیک این آیه ربطی به تفسیر نادرست نویسندۀ فرائد ندارد.
گفتار دوم. بهائیت، کیش مهربانی!
نویسندۀ فرائد آیین بهائیگری را، کیش مهربانی و دوری از دشمنی و کینهورزی یاد میکند و باور دارد که آموزههای حسینعلی بهاء بر شالودۀ «محبّت اهل عالم و مودّت جمیع امم» بنیاد شده است. او مینویسد:
جمیع را به احترام ملوک و امرا و حفظ مقام ارباب فضل و علما مأمور داشت و از جنگ و جدل و مبارزت و نزال حتّی حمل سلاح بدون اذن دولت نهی اکید فرمود و کلّ را به تکمیل محامد صفات و مکارم اخلاق از قبیل صدق و صفا و محبّت و وفا و عفّت و عصمت و امانت و تقوی وصیت نمود و از قبایح افعال و مخازی اوصاف مانند کذب و افترا و غیبت و نمیمت و سرقت و خیانت و زنا نهی فرمود و خلاصةالقول اهل بهاء را به محبّت اهل عالم و مودّت جمیع امم علی حدّ سواء امر نمود و موجبات بیگانگی و منافرت و لوازم بعد و مجانبت را بالکلّ باطل و زائل داشت. مثلاً امر فرموده که نفسی را به لفظ خشن نرنجانند و کلمۀ سبّ و لعن و ما یتکدّر به الانسان بر لسان نرانند و اختلافات دینیّه و مذهبیّه را سبب مجانبت و منافرت نسازند. کلّ را اوراق شجرۀ انسانیّت بینند و جمیع را ازهار شاخسار بشریّت شمرند.[9]
نقد و بررسی
نویسندۀ فرائد باور دارد که باب و بهاء همواره پیروان خویش را دستور دادهاند تا به هیچکس ناسزایی نگویند و با ویژگیهای بد، توصیف نکنند و زشتزبانی نکرده و همۀ انسانها را در هر کیش و آیین و دینی، برگی از شاخسار درخت انسانی و گُلی از بوستان رنگین بشری بدانند و از انجام کارها یا گفتن سخنانی که بذر ستیزه و پرخاش است، دوری کنند. ادعاهای نویسندۀ فرائد تنها زمانی پذیرفته میشود که بتوان با آنچه هست، تطبیق داد. درحالیکه با خوانش سرگذشت بهائیان، آنچه او گفته است را نادرست مییابیم.
در این زمینه، دستاولترین سند، نوشتههای خواهر حسینعلی بهاء است. عزیه نوری، باورمند به آیین بابی و خواهر یحیی نوری (نامور به صبح ازل رهبر شاخۀ ازلی) و حسینعلی نوری (نامور به بهاءالله رهبر شاخۀ بهائیگری) بود. وی همانند دو برادرش، سرسختانه پیرو آیین بابی بود و در دوران کشمکش و دشمنی میان دو برادرش یحیی و حسینعلی، بر باور خود به بابیگری، پابرجا ماند. عبدالبهاء پس از درگذشت پدرش حسینعلی، خواست تا عمهاش را به شاخۀ بهائیگری پیوند دهد، ازاینرو به او نامهای نوشت که با عنوان: “لوح عمِه” شناخته میشود! وی در این لوح، عمۀ خویش را بسیار ستود و وی را به پیروی از خود فراخواند. عزیه خانم که پیوند دینیاش به علیمحمد باب بیشتر از پیوند خانوادگیاش به عبدالبهاء بود، در پاسخ به آن لوح، جزوهای با عنوان: «تنبیه النائمین» یعنی “بیدار نمودن خوابرفتگان” نوشت.[10] او که تلاش کرده راه میانهروی میان دو برادرش یحیی و حسینعلی را پیش گیرد (ضمن باور به راستگویی یحیی)، درباره حسینعلی بهاء و دوستان و نزدیکان او، گفتههای برجستهای دارد. او راه و روش حسینعلی و یارانش را اینچنین گزارش میکند:
جمعآوری بعضی از قلاش و اوباشهای ولایات ایران و جستهگریختهای آن سامان را که در هیچ زمان به هیچ مذهبی داخل نشده و به هیچ پیغمبری ایمان نیاورده[11] جز “آدمکشی” کاری نیافته و به غیر از “مال مردم بُردن” به شغلی نشتافته با آن ادعای حسینی کردن، اشرار شمرکردار را به دور خود جمع نمودند. از هر نَفْسی که غیر از رضای خاطر ایشان نَفَسی برآمد، کوبیدند و از هر حَلقی که به غیر از خضوع به ایشان حرفی بیرون آمد، بریدند و هر دلی که سوای محبت ایشان بود، شکافتند، اصحاب طبقه اول که اسامیشان مذکور شد، از خوف آن جلّادان خونخوار به عزم زیارت اعتاب شریفه به جانب کربلا و نجف و برخی به اطراف دیگر هزیمت نمودند. سیداسمعیل اصفهانی را سربریدند و حاجی میرزا احمد کاشی را شکم دریدند، آقا ابوالقاسم کاشی را کشته در دجله انداختند، سیداحمد را به پیشدو کارش را ساختند میرزا رضای خالو حاجی سیدمحمد را مغز سرش را به سنگ پراکندند و میرزا علی را پهلویش را دریده به شاهراه عدمش راندند.
وی پس از نوشتن این سخنان، شعری تاریخی در توصیف اخلاقمداری حسینعلی بهاء مینویسد:
بعضی از مؤمنین و معتقدین را این حرکات فاسخِ اعتقاد و ناسخِ اعتماد گردید. بهواسطه این افعال زشت و خلافکاریها از دین بیان عدول کرده و این بیت را انشاء نموده در محافل میخواندند و میخندیدند:
اگر حسینعلی مظهر حسینِ علی است
هزار رحمت حق بـه روان پاک یـزید
عزیه خانم افشا میکند که حسینعلی بهاء، دست پشت پردۀ ترور مقامات قجری، بهویژه ناصرالدینشاه بود و وی محمدصادق تبریزی را فریفت تا دست به کشتن ناصرالدینشاه برد؛ ترور نافرجامیکه با خیزش حکومت قاجار علیه بابیان همراه شد و شمار چشمگیری از ایشان را به کام مرگ فرو برد. عزیه نوری، چکیدۀ این رویداد تاریخی را در این جمله میآورد:
این (اقدام بهترور ناصرالدینشاه)، اول بذر نفاق و فتنه بود که جناب ابوی (منظور پدرِ عبدالبهاء) کاشتند و پس از اشتعال نائره فساد، حاشا کرده به گردن دیگران گذاشتند.
وی در نکوهش برادرش مینویسد:
از همان وقت ایشان را سودای جهانگیری در دل و هوای گردونسریری در سر بود. گمانش اگر به شاه ایران زیانی رساند زمانه او را به سریر سلطنت مینشاند، غافل از اینکه رشته امور در دست قادری است که در آب خاصیت آذر دهد و بر سر شبانی تاج قیصر نهد، یوسف را از قعر چاه به عز و جاه رساند و بر سریر سلطنت و شاهی نشاند. “تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء تعز من تشاء و تذل من تشاء”…. آن جوان با ایقان (محمدصادق تبریزی) را به خدعه و فریب خاص خواسته، محفلی در اجرای خیال خود آراستند و او را در این مطلب تحریص و تحریض بلیغ نموده به این عنوان که حضرت ثمره ارواحنا فداه (منظور یحیی صبح ازل) در اجرای این قضیه مایل و مقرند و در انجام این مرام همراه و مُصرّ و حال آنکه کذب محض و افترای صرف بوده است، بلکه بعد از اطلاع منع صریح فرمودند و جناب میرزا نپذیرفتند. بالجمله او نیز کمر جلادت بسته و بر یکران عزم نشسته که گوی سبقت از میدان همگنان رباید و خود را مقبول حق و خلق نماید، زیر همین قبه و این بارگاه بالجمله آن بیچاره صادق را بهسوی قربانگاه فرستاد و شد آنچه شد که قلم از ذکر آن عاجز است، اگر ندیدهاید البته شنیدهاید که آن فتنه دهماء صیلم بزرگ و آن غوغای عظمای ظلمای سترگ بر سر اهل بیان چه آورد و چه سوزندهآتش شعلهوری افروخت. هرکه منتسب به این اسم بود از عالی و دانی و وضیع و شریف و عالم و جاهل سراسر همه سوخت. بس بزرگوارانی که ناهی این فساد و ماحی این خصومت و عناد بودند، به خاک مذلت افتاده چه بسیار پیشوایانی که ادلاء دین و ارکان یقین بودند از عرض و جان و مال و عیال آنچه داشتند در سر این کار دادند… در آن تلاطم امواج دریای فتنۀ بیپایان چه بسیاری سرهای سران به روی خاک خواری و ذلت افتاده و بسا پاهای لطیف ظریف خوبان از زحمت پیادهروی پر آبله گردیده و چه اطفال خردسال در اسیری از قافله وامانده و در بیابان بیآبونان هلاک شدند.
عزیه خانم همۀ بلاهایی را که بر سر بابیان آمد، نتیجۀ خونریزی و خودکامگی و فریبکاری برادرش حسینعلی بهاء میبیند.
از طرفی، با خوانش نوشتههای حسینعلی بهاء، میبینیم که او برای رسیدن به خواستههای خویش از هیچ تهمتی دریغ نکرده است. وی به برادرش یحیی، اتهامات جنسی زشتی نسبت میدهد. وی ادعا میکند که یحیی، برای جذب بابیان، همسر علیمحمد باب را پس از اعدام او، در میان پیروانش به اشتراک گزارده و وقف عام نموده است تا از او کام گیرند به بابیت پایبند بمانند. او مینویسد:
سبب اعظم کدورت جمال ابهى از میرزا یحیى والله الذى لا اله الاّ هو این بوده که در حرم نقطه اولى روح ما سواه فداه تصرف نمود با اینکه در کلّ کتب سماوى حرام است و بىشرمى او به مقامى رسیده که مخصوص زوجات خود را در مکتوبات خود حرام نموده مع ذلک دست تعدى و خیانت به حرم مظهر ملیک علام گشوده فافّ له و لوفائه و کاش به نفس خود قناعت مینمود، بلکه او را بعد از ارتکاب خود وقف مشرکین نمود و جمیع اهل بیان شنیده و میدانند سیئات او را باید از معاشرین او سؤال نمود.[12]
او باور دارد که برادرش یحیی، به کام گرفتن از همسران دیگران اعتیاد داشته و همچنین در دختران دوشیزه، آز میکرده است:
حال از معرض بالله مرشدت بگو كه در اين امر بر او چه وارد شده؟ مسلّم است كه لازال به اكل و شُرب و تصرّف در ابكار (دوشیزگان) و نساء ناس(همسرانِ مردم) بوده و اعمالي كه والله خجلت ميكشم از ذكرش، مرتكب.[13]
او مخالفان خود را که پیرو یحیی صبح ازل هستند، با عبارت: “نفوس زانیه” یاد میکند[14] و برادرش را آماج تهمتهای جنسی قرار داده است. همچنان که مینویسد:
مع ذلك چنين نفسی را مينويسيد كه با اجامر و اوباش معاشر بوده و نفسی را كه برای لقمه نان به كلّ نفوس شكايت كرده كه سواد عرايضش الان موجود و زن مخصوص نان به سرايه فرستاده.[15]
او از جمله دلایل حقانیت خویش بر برادرش یحیی صبح ازل را اینچنین برمیشمارد که یحیی به خاطر نان، همسرش را وارد تجارت جنسی کرده است ولی حسینعلی بهاء به این گناه آلوده نشده است:[16]
فعل ما بر دين ما گواه است. از برای شهريّه و لقمه نان به درها ندويدهايم و زن به سرايه نفرستادهايم و به حقّ افترا نبستهايم.[17]
علت نگاشتن اینچنین سُخنانی، آنگاه دانسته میشود که به نوشتههای عزیه خانم برگردیم. وی در تنبیه النائمین افشا میکند که حسینعلی بهاء، همسر و دخترش را برای کام گرفتن برادرش میرزا یحیی آماده کرده بود، ولی یحیی به هیچکدام نزدیک نشد. عزّیه نوری، خواهر حسینعلی نوری، مینویسد:
قضيه اعجب از اين، زمانى كه والده آقا ميرزا محمدعلى براى بردن نوشتجات حضرت نقطه آمده بود، حكايت كرد كه روزى جناب ايشان يعنى اب بزرگوار آن نور چشم امر كردند كه سلطان خانم همشيره آن نور چشم را لباس فاخر پوشانيدم و آرايش دادم، فرمودند: ببر خدمت حضرت ثمره و از زبان من عرض كن كه اين كنيزى است سالها در دامن خود پروردهام و به دست خويش تربيت كردهام، اكنون براى خدمتكارى آن حضرت فرستادهام استدعا دارم كه منتى بر جان من گذاشته و او را به كنيزى قبول فرمایيد.
من هم او را برداشته خدمت حضرت بردم و ايشان مشغول به نوشتن بودند. پس از چندى سر برآوردند و نگاهى به جانب ما فرمودند. من عرض كردم به آنچه مأمور بودم. درجواب فرمودند كه سلطان خانم فرزند من است، با اطفال من هيچ تفاوتى ندارد و البته او را برگردانيد زيراكه إلى كنون چنين حكمى جارى نشده. ما مراجعت كرديم. من فرمايشات حضرت را به ايشان رسانيدم. بعد از قدرى مكث فرمودند: باز برويد و از زبان من عرض كنيد كه او را براى كنيزى آقاى آقا ميرزا احمد فرستادم، استدعا دارم دست رد بر سينه من نگذاريد. باز خدمت حضرت رسيدم و گفتار ايشان را به عرض رسانيدم. فرمودند كه او و ميرزا احمد در پيش من يكسانند، هر دو فرزند من هستند، خدا راضى نيست كه شما در اين باب اينقدر مبالغه و اصرار نمایيد. باز مراجعت كردم فرمايشات حضرت را رسانيدم. چيزى نفرموده سكوت كردند. حال از صاحبان ذوق سليم و دارندگان عقل مستقيم و مردمان باهوش و بصيرت، از روى انصاف سؤال مىنمايم به آن كسى كه شما را خلعت وجود پوشانيده از اين قضايایى كه الى كنون ذكر شد چه مىفهميد؟[18]
بهاء، در سراسر کتابش، بابیهای غیرباورمند به خود را متهم به زناکاری میکند. گفتههای او دراینباره بسیار است.
او با این ادبیات، به استقبال منتقدان خویش که از پیروان برادرش یحیی هستند، میرود:
قل: يا أيّها الحمير، حقّ آنچه بفرمايد حقّ است و به كلمات مشركين باطل نشود. بلكه آنچه اليوم بطلانش اظهر مِن الشّمس است انفس خود معرضين بوده و خواهد بود. قل: خُذْ زِمامكَ، يا أيّها المَكَّار و يا أيّها المتوهّم الّذی ما شهدتْ عينُ الدّهر مثلَكَ! نميدانم به كدام نفس آن نفوس را شبيه نمايم، چه كه در اعراض شبه و كفو و مانند ندارند.
بهرهگیری از واژگانی مثل: حمیر (درازگوش)، مشرک، خذ زمامک (افسارت را بکش)، مکّار و متوّهم و در آخر اینکه آنان را با چه جانوارانی همتراز کنم که “شبه و كفو و مانند ندارند”، نشان میدهد که نویسندۀ فرائد چهرۀ درستی از آیین بهائیگری نشان نداده است. حسینعلی هنگامیکه میخواهد اندیشهورزی یحیی را زیر سؤال برد، اینچنین مینویسد:
فوالله حمير (درازگوش) بر عقل و درايت آن نفس مشرك، كه اين كلمات را به تو القا نموده، ميخندد چه جای انسان.[19]
او هنگامیکه میخواهد بگوید: برادرش یحیی، توان تشخیص درست از نادرست را ندارد، از چنین ادبیاتی بهره میگیرد:
و اينکه نوشته بودی كه خون جگر میخوريم و به خيال اينکه آسوده شده از دين تأويلی زوركی فارغ شده، نه والله! خون جگر نخورده، چه كه اگر خون جگر خورده بودی البتّه به مقرّ اطهر وارد میشدی و منظر اكبر را از مطلع بقر (برآمدگی گاو) تميز میدادی.[20]
او به مردم دوران خود نیز توهین روا میداشت. همچنانکه در پاسخ به این پرسش که «آیا معجزهای برای اثبات حقانیت خود دارید» مینویسد:
نوشته كه صاحب اين ظهور غير از آيات اگر چيزی دارد بياورد و اين تصريحاً مخالف است به آنچه نقطه بيان ـ روح ما سواه فداه ـ در كلّ بيان نازل فرموده و مَن تكلّم بهذه الكلمة أو يتكلّم لعن و يلعنه كلّ الذّرّات و مَن فی ملكوت الأمر و الخلق. بلی، والله ناس را “احمق” دانستهايد، چه كه اگر ناس “احمق” نبودند تو و نفس معرض قادر نبوديد بر اينکه جهراً به غير ما تكلّم به الله تكلّم نمایيد.[21]
درحالیکه پیامبران الهی همواره پیش از اینکه از آنان معجزهای درخواست شود، خود با خواست خداوند متعال، معجزاتی را هویدا میکردند و آن را دلیلی بر حقانیت خود قرار میدادند.
هرکسی کتاب بدیع را مطالعه کند متوجه میشود که حسینعلی بهاء، تا چه میزان پرخاشگر و تندخو و فحّاش بوده است! سراسر نوشتههای او همراه با توهین و پرخاش و تهمت است و او برای ایجاد آرامش در میان پیروانش از «فحشدرمانی» بهره برده است. برای نمونه ببینید که در برابر یک نقد علمی، چگونه واکنش نشان داده است:
قوله ــ كبر غلّه ــ : مذكور نموده بوديد كه زن در سرايه فرستاده عرض نمودهاند، اوّلاً آنکه ظلم موجب زياده از اين خواهد بود. علاوه مرحبا از شما كه با ادّعای حقيّت شما و زيركیْ زيرابكشی ديگر از انبيا و اوليا نموديد. آيا به جهت فدك حضرت فاطمه دست حسنين را نگرفته و به در مهاجر و انصار نبرده؟ آفرين بر شما! صه لسانك، يا أيّها الكافر بالله! ثمّ صه لسانك، يا أيّها المشرك بالله! ثمّ صه لسانك، يا أيّها المحارب بالله! ولو أكررّ تلك الكلمة مِن حينئذٍ إلی آخر الّذی لا آخر له لَتكون مستحقّاً بها، بل لاتذكر عند ما إرتكبت فی جنب الله، يا أيّها الغافل عن أمرالله و المستكبر علی نفس الله!
پرخاش او در این نوشته آنچنان است که خود را نیز آماج توهین قرار داده است. وی مینویسد:
ملاحظه نما كه چه قدر غافلند اين نفوس كه شمس معانی با منتهی علوّ عظمت و جلال از افق حقيقت طالع و مشرق شده. او را بهقدر ما يظهر مِن صلب البقر هم ندانستهاند. بگو: لعنت بر شما و بر حيای شما. قد شقّ هيكلُ الأحديّة رداءَ العظمة مِن ظلمكم، يا ملاء العنود.
منظور او این است که اهل بیان، حسینعلی بهاء را از “آن موجودی که از همبستری گاومیش زاده شود” نیز کمتر دانستهاند! وی پس از اینکه اینچنین توهینی به خود میکند، پرخاش افزودۀ خود را بر سر اهل بابیان وارونه میکند: “بگو: لعنت بر شما و بر حيای شما“.
وی در کتاب بدیع، 126 بار از واژه: «مشرک» و «مشرکین» بهره گرفته است و در قریب به اتفاق آن، منظورش، پیروان یحیی صبح ازل و باورمندان به باب است که حسینعلی بهاء را دروغگو میدانند. از همین گزیدهسخن، دانسته میشود که آداب رفتاری او با مخالفان خویش چه بوده است.[22]
با توجه به نوشتههای حسینعلی بهاء و خواهرش عزیه نوری، دریافتیم که آیین بهائیگری، تا چه میزان پرخاشجو و ستیزهخوست و هم کارنامه عملی خونباری دارد و هم در مقام نظریهپردازی و تولید محتوای نوشتاری، اهل دشنامسرایی و ژاژخایی است. حال بار دیگر سخنان نویسندۀ فرائد را باز میخوانیم:
خلاصة القول (حسینعلی بهاء) اهل بهاء را به محبّت اهل عالم و مودّت جمیع امم علی حدّ سواء امر نمود و موجبات بیگانگی و منافرت و لوازم بعد و مجانبت را بالکلّ باطل و زائل داشت. مثلاً امر فرموده که نفسی را به لفظ خشن نرنجانند و کلمۀ سبّ و لعن و ما یتکدّر به الانسان بر لسان نرانند و اختلافات دینیّه و مذهبیّه را سبب مجانبت و منافرت نسازند.[23]
گفتار سوم: امامت حضرت علی بر پایۀ نص و نه قواعد عشیرهای
نویسندۀ فرائد ادعا دارد که تنها دستاویز امام علی برای استدلال در ماجرای جانشینی پس از پیامبر، این بود که وی از خانواده پیامبر و از سابقین در اسلام است. او هیچ اشارهای به “نصوص نبوی” در تعیین امام علی بهعنوان جانشین نکرده و ذهنها را متوجه شیوههای استدلالی امام علی علیه السلام که گزارش شده، نمیکند. او مینویسد:
امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب علیه السلام که به سبب قرابت و سبقت اسلام و خدمت و وفور علم و کرامت خود را احقّ به مقام خلافت نبویّه و مستحق امارت امّت اسلامیّه میدانست.
او هیچ سُخنی دربارۀ سخنان صریح نبوی که امام علی را به جانشینی برگزید، نمیکند و اشارهای به استدلالهای امام علی علیه السلام در ماجرای خلافت ندارد.
نقد و بررسی
افزون بر اینکه شایستگیهای تجربی امام علی برای زمامداری مسلمانان پس از پیامبر، دلیلی راستین بر حقانیت اوست، باید دانست که پیامبر خدا نیز طی سخنان فراوانی، مسلمانان را به پیروی از او پس از خودش فراخوانده بود و در دوران غصب خلافت، این سخنان محل استدلال و برهانآوری امام علی بهشمار میرفت. به گزارشهای تاریخی ذیل توجه کنیم:
صدوق در الخصال و طبرسی در الاحتجاج مینویسند:
قال فأنشدك بالله أنا المولى لك و لكل مسلم بحديث النبي صلى الله عليه وآله يوم الغدير أم أنت؟ قال: بل أنت.
علی به ابوبکر گفت: تو را به خدا سوگند؛ آیا در روز غدیر، رسول خدا درباره من فرمود: «او بر هر مسلمانی ولایت دارد» یا تو؟ ابوبکر گفت: تو![24]
قال فأنشدك بالله ألي الولاية من الله مع رسوله في آية الزكاة بالخاتم أم لك؟ قال: بل لك.
قال فأنشدك بالله ألي الوزارة مع رسول الله صلى الله عليه و آله و المثل من هارون من موسى أم لك؟ قال: بل لك.
علی گفت: تو را به خدا سوگند میدهم؛ آیا خداوند من را حین صدقه دادن انگشتری در ردیف خود و پیامبرش صاحب «ولایت» برشمرد یا تو را؟ ابوبکر گفت: تو را!
علی گفت: تو را به خدا، آیا رسول خدا مرا «هارونِ موسی» درباره خود، شناساند و وزیر خود قرار داد یا تو را؟ ابوبکر گفت: تو را![25]
سلیمبن قیس گزارش میکند:
فأرسل إليه أبو بكر: (أجب خليفة رسول الله) فأتاه الرسول فقال له ذلك. فقال له علي عليه السلام: (سبحان الله ما أسرع ما كذبتم على رسول الله، إنه ليعلم و يعلم الذين حوله أن الله و رسوله لميستخلفا غيري). و ذهب الرسول فأخبره بما قال له.
ابوبکر پیکی نزد علیبن ابیطالب فرستاد با این پیام: «جانشین رسول خدا را بپذیر و اجابت کن!» امام علی پس از گرفتن این پیام به پیک گفت: «سبحان الله! چه زود بر پیامبر خدا دروغ بستید! خود او و دوروبریهایش میدانند که خداوند و پیامبرش کسی جز من را به جانشینی برنگزید» پیک این خبر را نزد ابوبکر برد.[26]
بنا بر گزارش طبرسی در الاحتجاج، هنگامی که برخی از اصحاب نبوی، روی به امام علی اینچنین اعتراض کردند که: “تو نیز به سقیفه آمده و برای خلافت میکوشیدی”، او در پاسخ فرمود:
يا هؤلاء اکنت ادع رسول الله مسجي لااواريه و اخرج انازع في سلطانه؟ والله ماخفت احداً يسمو له و ينازعنا اهلالبيت فيه و يستحل ما استحللتموه و لاعلمت انّ رسول الله صلي الله عليه و آله ترک يوم غدير خم لاحد حجة و لا لقائل مقالاً. فانشد الله رجلاً سمع النبي صلي الله عليه و اله يوم غدير خم يقول: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله » ان يشهد الان بما سمع!
ای کسانی که اینجا هستید، آیا من باید پیکر بیجان رسول خدا را رها میکردم و او را دفن نمیکردم و در سودای خلافت، از خانه بیرون میرفتم؟ به خدا قسم، من از کسی نمیترسیدم که برای رسیدن به مقام او تلاش کند و با ما اهلبیت در امر خلافت نزاع کند و آنچه را که شما حلال دانستید، حلال بشمارد. در باور من رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز غدیر خم برای کسی حجتی باقی نگذاشت و یا مجالی برای سخن دیگر وا نگذارد. پس شما را به خدا سوگند میدهم، هرکسی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در روز غدیر خم شنیده است که فرمود: «هرکس که من مولای او هستم، این علی مولای اوست. خدایا، دوست بدار هرکس که او را دوست دارد و دشمن بدار هرکس که او را دشمن دارد و یاری کن هرکس که او را یاری کند و خوار کن هرکس که او را خوار کند»، اکنون به آنچه شنیده است شهادت دهد.
یکی از اصحاب که در این ماجرای تاریخی و حساس حضور داشت، میگوید:
پس از اين سخن حضرت، دوازده تن از اصحاب جنگ بدر برخاستند و گواهی دادند، اما من، با آنکه اين گفتار را از زبان رسولالله شنيده بودم، از گواهی دادن خودداری کردم و براثر همين امر و نفرين علی، بينايیام را از دست دادم.[27]
حسن دیلمی در ارشاد القلوب ماجرای گفتوگوی میان امام علی و ابوبکر را اینچنین گزارش میکند که امام علی علیه السلام خطاب به ابوبکر گفت:
يا أبابكر هل تعلم أحد أوثق من رسول الله صلى الله عليه و آله و أخذ بيعتي عليك في أربعة مواطن و على جماعة منكم ـ فيهم عمر و عثمان ـ في يومالدار و بيعةالرضوان تحت الشجرة و يوم جلوسه في بيت أمسلمة و يومالغدير بعد رجوعه من حجّةالوداع، فقلتم بأجمعكم: سمعنا و أطعنا لله و لرسوله…
ای ابوبکر، آیا کسی را امینتر از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میشناسی؟ او در چهار جایگاه از شما برای من بیعت گرفت و از جماعتی از شما ـ ازجمله عمر و عثمان. اول، در روز خانه و دوم بیعت رضوان زیر درخت و سوم روزی که در خانه امسلمه نشسته بود و چهارم روز غدیر بعد از بازگشت از حجةالوداع. پس همگی گفتید: شنیدیم و اطاعت کردیم خدا و رسولش را.[28]
کلینی در الکافی، خطبهای از امام علی را گزارش میکند که در بخشی از آن فرموده است:
أَخْبَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و اله أَنَّ إِبْلِيسَ و رُؤَسَاءَ أَصْحَابِهِ شَهِدُوا نَصْبَ رَسُولِ اللَّهِ إِيَّايَ لِلنَّاسِ بِغَدِيرِ خُمٍّ بِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّوجَلَّ فَأَخْبَرَهُمْ أَنِّي أَوْلَي بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ و أَمَرَهُمْ أَنْ يُبَلِّغَ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ.
رسول خدا به من خبر داد كه شيطان و سران اصحابش نگران بودند كه پيامبر اكرم در روز غدير خم مرا به امر خداوند عزّ و جلّ، به امامت و خلافت بر مردم و براي مردم نصب كرد و به آنها خبر داد كه من نسبت به آنها از خود آنها سزاوارترم و به آنها فرمود تا حاضران به غائبان برسانند.[29]
دیده میشود که بنا بر روایات پیدرپی، امام علی علیه السلام همواره بر گزینۀ: “نصب از سوی رسول خدا و جانشینی بر پایه وصایت نبوی” پافشاری میکرد و آن را علت اساسی در اثبات جانشینی خود میدانست؛ اگرچه دیگر گزینههایی همانند خدمت خالصانه و سبقت در اسلام و ایمان و یاری خدا و دینش در حساسترین لحظات نیز در کنار نصب و نصّ نبوی، نقش مهمی ایفا مینمود. گزارشهای تاریخی در این زمینه بیش از اینهاست ولی چون مناسبتی با نقد محتواهای اصلی فرائد ندارد، از درازابخشی به این موضوع دوری میکنیم و گزارشهای تاریخی فوق را فقط به قصد مهار شبهۀ نویسندۀ فرائد که سُخنی همانند سُخن اهلتسنن را رواج میدهد، ارائه نمودیم.
گفتار چهارم: ضدیت با فقیهان، شگرد همیشگی مدعیان
از شیوههای همیشگی مدعیان دروغین و آیینهای نوپدید، تخریب جایگاه دانشمندان دینی و پژوهشگران حوزۀ شناخت دین است. تخریب جایگاه فقاهت و سیاهنمایی فقیهان در نگاه عموم مردم، راهکاری آسان برای شکار انسانهاست.
علت این رفتار مشخص و درک چنین عارضۀ اخلاقی از سوی مدعیان دروغین، ساده است. در نگاه یک مدعی تازهکار، هر انسانی چونان طعمهای است که باید شکار شده و تحت آیین جدید وی درآمده و جزوی از یاران او شود و ظرفیت اجتماعی وی را گسترش دهد و امکان آسیبپذیری او را کاهش داده و جایگاه کُنشگری اجتماعی وی را افزایش دهد. در این میان بزرگترین مانع برای فریفتن افراد کماطلاع، دانشمندان دینی هستند که از همان ابتدا دست این مدعیان در نزد ایشان رو شده و سُستی استدلالهای آنان مبرهن است و قلم آن فقیهان در کشف و ردّ شبهات مدعیان دروغین، جوهرین است. پس تنها راه پیش روی هر مدعی، این است که عرصه را از فضای “دانشمحور” زدوده و بر “جهل” اصالت بخشیده و با کوتاه کردن دست مردم از دامان فقیهان دینی و دانشمندان خبره، خود، رهبری فکری و معنوی آنان را برعهده گیرند و ذهن آنان را بدون وجود صافی مطمئن، در معرض محتواهای آلودۀ خویش قرار دهند. شعار “تحری حقیقت و رفع تقالید”، تلاشی برای ایجاد چنین فضایی در ایران بود و هدف از آن، دور کردن مردم ایران از فقیهان دینی و گسترش امکان فریفتن آنان بود.
در این راستا، تردیدی نیست که بهرهگیری از چند روایت، مرام همیشگی این مدعیان بوده است. نویسندۀ فرائد نیز از این قاعدۀ همیشگی مستثنی نیست و در کتاب نامبرده، تا توانسته در تخریب جایگاه فقیهان دینی، کوشیده است.
دراینباره نکاتی در مقام پیشگفتار ارائه نموده و سپس به نقد و بررسی شبهات میپردازیم:
نکته اول. پیروی از دانشمند خبره، سیرۀ خردمندان است
قاعدۀ رجوع جاهل به عالم، یک شیوۀ همیشگی در طول تاریخ در میان انسانهای خردمند بوده است. به این معنا که:
روش و شیوۀ زیستی خردمندان اینچنین است که همواره برای شناخت مسئلهای که آغشته به درست و نادرست است، باید به فرد خبره و متخصص آن رجوع کرد. همانند رجوع بیمار به پزشک برای درمان و رجوع باغدار به باغبان برای باغداری و رجوع به مترجم برای ترجمه یک نوشته و مواردی اینچنین.
از دیگر سو، فقاهت و توان برداشت احکام شرعی از سرچشمه شرع نیز جزو دانش و پیشههایی است که آغشته به نظرات درست و غلط فراوانی است؛ بنابراین باید برای فقاهت در احکام شرعی به فقیه خبره در احکام شرعی رجوع کرد. کبروی و صغروی استدلال بهصورت ساده:
کبروی. بنا بر سیرت عاقلان، برای بهرهمندی از هر فن و حرفۀ ویژهای، باید نزد فنّان و صاحبحرفهاش رفت.
صغروی. علم فقه و استنتاج احکام شرعی از ادله شرع، یک فنّ تخصصی است.
نتیجه: برای بهرهمندی از فقه و رسیدن به احکام شرعی، باید به متخصص فقه که او را فقیه مینامیم، مراجعه کرد.
بهطورکلی انسان در زمینههای مختلف نیازمند است که از “محصول علم” بهرهمند شود و با توجه به اینکه فقه و استنباط احکام شرعی از احادیث، آیات، قواعد عقلی، اجماع و اصول عملی، یک تخصص و دانش است، پس در این زمینه نیز از محصول علم فقیهان بهرهمند میشود و کسی که با اینچنین سازوکاری مخالفت کند، با عقل خویش به نبرد برخاسته است.
نکته دوم. احادیث اهلبیت
احادیث رهنما بر پیروی از فقیهان دینی، بنا به گفتۀ بزرگانی همانند سیدابوالقاسم خویی و دیگران، متواتر است. همچنانکه مینویسد:
الروايات الدالة على جواز العمل بالتقليد و حجية الفتوى في الفروع و هي كثيرة بالغة حد التواتر الاجمالي.
روایات رهنمون به جواز عمل به تقلید و حجیت فتوی در فروع، فراوان و در حد متواتر اجمالی است.[30]
شیخ انصاری در رسالۀ اجتهاد و تقلید مینویسد:
و السنة المتواترة الواردة في الإذن في الإفتاء و الإستفتاء عموماً و خصوصاً منطوقاً و مفهوماً.
و دلیل دیگر، سنت متواترهای است که در روا بودن (تجویز) فتویدهی (مرجعیت) و طلب فتوی (تقلید) بهطور فراگیر یا ویژه و بهصورت منطوق یا مفهوم روایت شده است.[31]
به سه نمونه از احادیث اهلبیت توجه کنید:
قال لأبان أبوجعفر ـ علیهالسلام ـ اجلس في مسجد المدينة و أفت الناس، فانّي أحبّ أن يرى في شيعتي مثلك.
امام باقر به ابانبن تغلب فرمود: «در مسجد شهر بنشین و برای مردم فتوی بده! من دوست دارم در بین شیعیانم کسانی همانند تو باشند.»[32]
سخن فوق یعنی فقیه شیعی واسطه بین امام معصوم و عموم شیعیان است.
- عن ابنأبيعمير، عن حسين [حسن] بن معاذ، عن أبيه معاذبن مسلم النحوي، عن أبيعبدالله علیهالسلام قال: بلغني أنك تقعد في الجامع فتفتي الناس؟ قلت: نعم و أردت أن أسألك عن ذلك قبل أن أخرج، إني أقعد في المسجد فيجئ الرجل فيسألني عن الشئ فإذا عرفته بالخلاف لكم أخبرته بما يفعلون و يجئ الرجل أعرفه بمودتكم و حبكم فأخبره بما جاء عنكم و يجئ الرجل لاأعرفه و لاأدري من هو، فأقول: جاء عن فلان كذا و جاء عن فلان كذا فادخل قولكم فيما بين ذلك، فقال لي: اصنع كذا فاني كذا أصنع.
معاذبن مسلم نحوی گوید: امامصادق به من فرمود: «شنیدهام در مسجد نشسته و فتوی میدهی؟» گفتم: «بله! اتفاقاً میخواستم پیش از رفتنم از شما بپرسم که من در مسجد مینشینم و چنانچه یکی از غیرشیعیان از من میپرسید، حکم مذهبشان را میگفتم و چنانچه یکی از شیعیان رجوع مینمود حکم شما را؛ اگر هم کسی میآمد که از مذهبش آگاه نبودم، میگفتم: نظر فلانی (مثلاً ابوحنیفه) اینچنین است و نظر فلانی (مثلاً مالک) اینچنین و دیدگاه شما را هم بین نظرات ذکر مینمودم!» پس امام فرمود: «همین کار را بکن! من خودم هم اینچنین میکنم». [33]
بنا بر این حدیث، فقیهان شیعه در زمان حضور امامان معصوم علیهم السلام در جامعه، مرجعیت دینی مسلمانان را بر عهده میگرفتند و امامان نیز از این کار خرسند بوده و بلکه فقهای شیعه همانند ابانبن تغلب و معاذ نحوی را با جمله دستوری همانند «اصنع کذا» (این کار را انجام بده) و «اجلس و افتِ» (بنشین و فتوا بده) وادار به فقاهت و مرجعیت میکردند.
عن أبيحمزة، عن أبيجعفر علیهالسلام في حديث أنه قال للحسن البصري: نحن القرى التي بارك الله فيها و ذلك قول الله عزوجل، لمن أقر بفضلنا حيث أمرهم الله أن يأتونا فقال: (و جعلنا بينهم و بين القرى التي باركنا فيها قرى ظاهرة) و القرى الظاهرة الرسل و النقلة عنا إلى شيعتنا و فقهاء شيعتنا إلى شيعتنا و قوله: (وقدرنا فيها السير) فالسير مثل للعلم، يسير به ليالي و أياما مثلاً لما يسير به من العلم في الليالي و الأيام عنا إليهم في الحلال و الحرام و الفرائض، آمنين فيها إذا أخذوا عن معدنها الذي أمروا أن يأخذوا عنه، آمنين من الشك و الضلال و النقلة إلى الحرام من الحلال، فهم أخذوا العلم عمن وجب لهم يأخذهم عنهم.
ابوحمزه از امام باقر علیه السلام نقل کند که به حسن بصری (فقیه غیرشیعی) فرمود: ما اهلبیت همان سرزمین برکتداده خداوند هستیم که همان کلام خداست بر هرکسی که بر برتری ما اقرار نماید؛ چراکه خداوند دستور داده است که به ما رجوع کند، همانطور که فرمود: «بین ایشان (شیعیان) و بین سرزمینهایی که برکت بخشیدیم (اهلبیت)، مکانهای ظاهری قرار دادیم» پس این «مکان ظاهر» همانا فرستادگان و راویان روایت از ما به شیعیان و همچنین فقهای شیعه بر شیعیان است و اینکه فرمود: «سِیر در آن را مقدّر نمودیم» پس «سِیر» مثال برای علم است که شب و روز بهواسطه آن علم، {احکام ما} در حلال و حرام و فرایض از ما به شیعیان سیر میکند؛ آنها از بابت احکام شرعی در آرامش هستند؛ چراکه این احکام را از معدنش گرفتهاند که به همان نیز دستور داده شدهاند؛ پس آنها از شک و گمراهی و حلال دانستنِ محرمات در امان هستند و آنها علم را از کسی که بر ایشان واجب است، گرفتهاند.[34]
البته همانطور که از مرحوم آقای خویی آوردیم، روایات دراینباره متواتر است، اما همسوسازی معانی روایات با آنچه درصدد آن هستیم، نیازمند نوشتاری طولانی است و با انگیزۀ گزیدهنویسی به نقل سه روایت بسنده کردیم.
نکته سوم. اجماع تاریخی مذهب اهلبیت
مذهب اهلبیت از دیرباز و از زمان امام علی علیه السلام تاکنون همواره بر پایه رجوع به دانشمندان دینی و اخذ فتوی از فقیهان عمل کرده است و گویی که این رفتار، شیرازۀ جامعۀ شیعی را در دوران غیبت نگه داشته است. شیخ طوسی درگذشته در سدۀ پنجم مینویسد:
أنّي وجدت عامّة الطائفة من عهد أميرالمؤمنين علیه السلام إلى زماننا هذا يرجعون إلى علمائها و يستفتونهم في الأحكام و العبادات و يفتونهم العلماء فيها و يسوّغون لهم العمل بما يفتونهم به و ما سمعنا أحداً منهم قال لمستفت لايجوز لك الاستفتاء و لا العمل به، بل ينبغي أن تنظر كما نظرت و تعلم كما علمت و لا أنكر عليه العمل بما يفتونهم و قد كان منهم الخلق العظيم عاصروا الأئمة عليهم السّلام و لميحك عن واحد من الأئمة النّكير على أحد من هؤلاء و لا إيجاب القول بخلافه، بل كانوا يصوّبونهم في ذلك، فمن خالفه في ذلك كان مخالفاً لما هو المعلوم خلافه.
دلیل آن این است که من همۀ طایفۀ شیعه را از زمان امیرالمؤمنین تا به امروز اینچنین یافتهام که روش آنان رجوع به علمای شیعه و طلب فتوی از آنان در احکام و عبادات بوده است و علما در آن موارد فتوی دادهاند و روا دانستهاند که از آن فتاوی عمل کنند و ما از احدی از دانشمندان شیعه نشنیدیم که به مستفتی {مقلد} بگویند تو حق نداری طلب فتوی کنی و بدان عمل کنی؛ بلکه باید تو هم خودت استدلال کنی و علوم شرعی را بیاموزی و از عمل به آنچه فتوی میدهند، بازنمیداشتند و بسیاری از این مفتیها و مستفتیها، همعصر امامان معصوم علیهم السلام بودند؛ ولی از هیچیک از امامانمعصوم علیهم السلام گفتهای در ردّ این عمل {یعنی تقلید از مفتیان شیعه} روایت نشده است و هیچ گفتهای در مخالفت با آنان وارد نشده است؛ بلکه اهلبیت آنان{مقلدان و فقیهان} را بهخاطر این کارشان تأیید میکردند. پس هرکه مخالف {تقلید از مفتیان شیعه} باشد، مخالفتش محکوم به بطلان است.[35]
همچنین سید مرتضی، شاگرد شیخ مفید و استادِ شیخطوسی، دراینباره گوید:
و الذي يدل على حسن تقليد العامي للمفتي أنه لا خلاف بين الأمة قديماً وحديثاً في وجوب رجوع العامي إلى المفتي.
ازجمله دلایل درستی تقلید عامی از مفتی این است که در امت شیعه چه قدیم و چه جدید هیچ اختلافی مبنی بر «وجوب رجوع عامی به مفتی» وجود نداشته است.[36]
سخنی که شیخ طوسی در پایان عباراتش آورده، گویای همهچیز است:
از هیچیک از امامانمعصوم علیهم السلام گفتهای در ردّ این عمل {یعنی تقلید از مفتیان شیعه} روایت نشده است و هیچ گفتهای در مخالفت با آنان وارد نشده است، بلکه اهلبیت آنان را بهخاطر این کارشان تأیید میکردند.
پس آنگاه که از زمان امام علی تا دوران حیات شیخ طوسی، شیعیان به فقیهان دینی مراجعه میکردند و از سویی هیچ گفتهای در نکوهش این سازوکار گزارش نشده و بلکه گزارشهایی بر پایه تصویب چنین رفتاری از سوی اهلبیت صادر شده است، بهآسانی میفهمیم که رفتار بهائیان و دیگر مدعیان دروغین در تخریب جایگاه مرجعیت دینی، اقدامی در راستای مخالفت با آیین اسلام و اندیشه اهلبیت است.
نکته آخر. نگاهی گذرا به یک آیه از قرآن
خداوند متعال در کلام الله مجید، میفرماید:
وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ
و شايسته نيست مؤمنان همگى (براى جهاد) كوچ كنند. پس چرا از هر فرقهاى از آنان، دستهاى كوچ نمىكنند تا (دستهاى بمانند و) در دين آگاهى پيدا كنند و قوم خود را ــ وقتى بهسوی آنان بازگشتند ــ بيم دهند؟ باشد كه آنان بر حذر باشند.[37]
این آیه که با نام آیه نَفْر شناخته میشود، گروهی از مؤمنان را از جهاد با دشمن بازداشته و به علمآموزی و تبلیغ دین و ارائه محتوای دینی موردنیاز مردم بر پایه فقاهت، دعوت میکند. برخی از مفسران و فقیهان این آیه را از دلایل حجیت فتوای مجتهد و واجب بودن تحصیل برای اجتهاد و جواز تقلید دانستهاند. به نظر آنان آیه نفر، که بر ضرورت سفر برای تفقّه در امر دین دلالت دارد، از دلایل قرآنی برشمرده میشود که تقلید غیرعالمان از فقیهان و عالمان را درست میداند. آنان معتقدند که فراگیری آموزههای اسلامی و رساندن آن به دیگران در مسائل فروع دین و لزوم پیروی از آنها، همان تقلید است.
پس میبینیم که باور به تقلید از فقیهان دینی و تکریم جایگاه آنان و اخذ محتواهای دینی در زمینه احکام شرعی و باورهای دینی، بر پایه “روش خردمندان”، “آموزههای قرآن”، “رهنمود حدیث” و “سیرت متشرعه” بنا شده است و محتواهای متضاد با این رویکرد، در مقام “شبهه” و “اشکال” هستند. حال به شبهات و اشکالات نویسندۀ فرائد میپردازیم.
گفتار پنجم: بررسی شبهههای دربارۀ تقلید و روایات نکوهش فقیهان دینی
نویسندۀ فرائد به برخی از روایات اشاره کرده و آن را دلیلی بر تخریب جایگاه دانشمندان دینی دانسته است. ما به یکایک این روایات خواهیم پرداخت ولی پیش از آن، نکتهای را بیان میکنیم:
یکی از راهکارهای متداول فرقههای نوظهور، استناد به برخی اخبار برای مخالفت با تقلید از علماست، این دسته از ابهامها را پیشتر علمای شیعه زدودهاند. پژوهشگرانی ارجمند همچون شیخ محمد سند[38] و سیدضیاء الخباز[39] نیز در نوشتههایی که دربارۀ نقد اندیشههای فرقههای گمراهکننده داشتهاند، این شبهات را نقد و بررسی کردهاند.
با نگاه فراگیر به روایات نکوهش فقها درمییابیم که پایه محوری آن، مربوط به نکوهش فقیهان و عالمانی است که از دو دیدگاه دچار کاستی و سستی هستند:
الف. علمیت. یعنی گروهی از فقیهان، دانش لازم برای عمل استنباط شرعی را ندارند، بهطوریکه توان برداشت حکم شرعی از ادله شرعیه را نداشته و در این راه دچار مغالطه و استدلال ناقص خواهند شد و خود و پیروانشان را دچار بدعت در دین خواهند نمود. همانطور که امامصادق علیه السلام فرمود:
لايكونُ الرجُلُ مِنكُم فَقيهاً حتّى يَعرِفَ مَعاريضَ كلامِنا.
هیچ یک از شما به فقاهت نرسد تا اینکه معاریض گفتار ما اهلبیت را بشناسد.[40]
فقیهی که بدون دانش، فتوی دهد؛ مورد نفرین قرار گرفته است؛ چنانکه معصوم فرمود:
من أفتى بغير علم لعنته ملائكة السماء و ملائكة الأرض.
هرکه بدون دانش فتوی دهد، فرشتگان زمین و آسمان او را نفرین میکنند.[41]
یا اینکه فقیه بهجای پیروی از قرآن و سُنت و بهرهگیری از شیوههای درست استنباط احکام، بنا بر گمان و پندار خود فتوی دهد که سبب پیدایش بدعت در دین میشود. همانطور که امامصادق فرمود:
إنَّ الفَقيهَ حَقَّ الفَقيهِ: الزاهِدُ في الدنيا، الراغِبُ في الآخِرَةِ، المُتَمسِّكُ بسُنَّةِ النبيِّ صلى الله عليه و آله.
همانا فقیه حقیقی آن فقیهی است که از دنیا رویگردان شده و رو بهسوی آخرت نهاده و متمسّک به سنت نبوی گردد.[42]
پس فقهایی که از دو دیدگاه «علمی» فوق دچار اشکال هستند، در اخبار اهلبیت و بهتبع آن در نظر شیعه نکوهیده هستند.
ب. عدالت. یعنی فقیه علیرغم بهرهمندی از علم به دلیل شوق به ثروتِ در جیب مردم یا قدرتِ در دستان حاکمان، حلال خداوند را حرام و حرام خداوند را روا دانسته باشد. پس این فقیهان از پدیداری احکام شرعی دروغین ابایی نداشته و برای کسب رضایت حاکم یا جلب خرسندی مردم، احکام را باب مذاق ایشان ارائه داده و بههنگام نیاز، احکام جدید و دروغین را از خود ساخته، به دین خدا میچسبانند، همانطور که پیغمبر خاتم فرمود:
قالَ رسولالله صلى الله عليه و آله: الفُقَهاءُ اُمَناءُ الرُّسُلِ ما لميَدخُلُوا في الدنيا. قيلَ: يا رسولالله، ما دُخولُهُم في الدنيا؟ قالَ: اِتِّباعُ السُّلطانِ، فإذا فَعَلُوا ذلكَ فَاحذَرُوهم على أديانِكُم.
پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: فقيهان، معتمدانِ پیامبراناند تا زمانى كه دنيايى نشوند. عرض شد: اى رسول خدا! دنيايى شدن آنها چگونه است؟ فرمود: پيروى از سلطان! پس، هرگاه چنين كردند، از آنان نسبت به دين و باورهای دینی خود بر حذر باشيد.[43]
امامصادق علیه السلام نیز فرمود:
إذا رأيتم العالم محباً للدنيا فاتهموه على دينكم، فإنَّ كل محب يحوط بما أحب.
اگر عالمی را دیدید که دنیادوست است، از او بر دینتان بترسید! چون هرکه چیزی را دوست بدارد، پی همان میکاود.[44]
نیز دستهای دیگر از این فقیهان، هنگامیکه نسبت به مسئلهای، دانش نداشته باشند، از ترس اتهام به نادانی و بیاطلاعی، برای حفظ جایگاه و منزلتشان، از خود حکمی ساخته و بهعنوان حکم خداوند، ابراز میدارند که همین نیز برخاسته از بیعدالتی آن فقیه است. همانطور که امامصادق علیه السلام فرمود:
يظن هؤلاء الذين يدعون أنهم فقهاء علماء أنهم قد أثبتوا جميع الفقه و الدين مما يحتاج إليه الأمة و ليس كل علم رسولالله صلى الله عليه و آله علموه و لاصار إليهم من رسولالله صلى الله عليه و آله و لاعرفوه و ذلك أن الشئ من الحلال و الحرام و الأحكام يرد عليهم فيسألون عنه و لايكون عندهم فيه أثر عن رسولالله صلى الله عليه و آله و يستحيون أن ينسبهم الناس إلى الجهل و يكرهون أن يسألوا فلايجيبون فيطلب الناس العلم من معدنه، فلذلك استعملوا الرأي و القياس في دين الله و تركوا الآثار و دانوا بالبدع و قد قال رسولالله صلى الله عليه و آله: كل بدعة ضلالة، فلو أنهم إذا سئلوا عن شئ من دين الله فلميكن عندهم فيه أثر عن رسولالله صلى الله عليه و آله ردوه إلى الله و إلى الرسول و إلى أولي الأمر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم من آل محمد صلى الله عليه وآله.
اینهایی که ادعا دارند فقیه و عالم هستند گمان میکنند که همه فقه و دیانت را که امت بدان محتاج است، اثبات نمودهاند! حالآنکه همه علوم رسولالله را یاد نگرفته و احادیث او بدانها نرسیده و آنها آن سنت را درنیافتهاند و از این روست که به هنگام پرسش از حلال و حرام، بیآنکه از رسولالله اثری یابند و از آن بابت که نزد مردم به نادانی و بیجوابی شهره شوند، خجالت میکشند ــ چراکه مردم علم را از معدن علم میپرسند ــ پس روی به گمانهزنی و قیاس در دین خداوند میآورند و از احادیث رویگردان، دستبهدامن بدعتها میشوند. پس پیغمبر فرمود: «هر بدعتی گمراهی است!» پس آنها اگر پرسشی از ایشان میشود و برای آن سؤال، حدیثی از رسولالله ندارند باید پرسش را به الله و رسول و اولیالامر ایشان در علمش از آلمحمد برگردانند.[45]
ازاینرو همۀ احادیث مربوط به نکوهش علما و فقها، درحقیقت منحصر در این دید کلی است و علمای شیعه قرنها پیش بدان پرداختهاند؛ همانطور که ملاصالح مازندرانی شارح اصول کافی مینویسد:
ذم علماء السوء متواتر من طرق أهل العصمة (عليهم السلام) و ليس غرضه ذم الفقهاء على الإطلاق، إذ الفقيه العالم بالدين العامل الزكي الأخلاق الورع الآمر بالمعروف و الناهي عن المنكر من ورثة النبيين و معدود من الصديقين و هو في الآخرة من المقربين.
نکوهش عالمان بدکار توسط اهل عصمت علیهم السلام متواتر است؛ اما هدف از آن نکوهش همه فقها بهصورت مطلق نیست؛ چراکه فقیهِ دینشناس و نیکوکار و پاکسیرت و خوشخو و خداترس، که آمر به معروف و ناهی از منکر است، بهراستی از میراث نبوت بوده و در شمار صدیقین است و در آخرت از بندگان مقرّب خداست.[46]
حال به روایات میپردازیم:
الف. فقهاء ذلك الزمان شر فقهاء تحت ظل السماء
سيأتي على الناس زمان لايبقى من القرآن إلّا رسمه و من الإسلام إلّا اسمه… فقهاء ذلك الزمان شر فقهاء تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنة و إليهم تعود.
بر مردم زمانی آید که از قرآن جز نوشتارش و از اسلام جز اسمش باقی نماند… فقیهان آن زمان بدترین فقها زیر سایه آسمان هستند که فتنه از ایشان خروج نموده و به ایشان برمیگردد.[47]
نقد و بررسی
این روایت اشاره به همان دو دستۀ بالا یعنی فتوادهندگان بیعلم و یا دانشمندان دنیاپرست دارد و فقیهان دینی خداترس و پرهیزکار و دانشمند، از این دایره بیرون هستند. همانطور که امامصادق علیه السلام در شأن گروههایی از مردم آخرالزمان فرمود:
رأيت المصلي إنما يصلى ليراه الناس و رأيت الفقيه يتفقه لغير الدين، يطلب الدنيا و الرئاسة و رأيت الناس مع من غلب و رأيت طالب الحلال يذم.
نمازگذار را میبینی که برای ریا نماز میگذارد و فقیه را میبینی که بنا بر انگیزه دنیوی و جاهطلبی، مخالفِ دین خدا فقاهت میکند و مردم را میبینی که جانب زورمند را میگیرند و هرآنکه روزی حلال بپوید، نکوهش میشود.[48]
در این حدیث، امام صادق، هم نمازگذار و هم فقیه را نکوهش میکند ولی در هردو، علت نکوهش را “بیتقوایی” یاد میکند. پس نمیتوان با استناد به چنین روایاتی، اصل “نماز”، یا “همۀ نمازگذاران” را نکوهش کرد و آن را دلیلی بر “نماز برپا نداشتن” دانست! به همین ترتیب نیز وجود دانشمندان دینی بیتقوا، دلیلی بر عدم اعتماد به فقیهان خداترس نیست و سبب بیاعتباری اندیشه اجتهاد و تقلید نیست. پس اگر به بهانه این خبر، اصل مرجعیت و فقاهت را نادرست بدانیم، همانند این است که بنا بر روایات نکوهش نمازگذارانِ ریاکار، اصل نماز را نادرست قلمداد کنیم. این استدلال ناپسند و نزد اهل علم بیارزش است.
ب. علماؤهم و فقهاؤهم خونة فجرة
يا ابنمسعود يأتي على الناس زمان الصابر على دينه مثل القابض على الجمرة بكفه… يا ابنمسعود علماؤهم و فقهاؤهم خونة فجرة، ألا إنهم أشرار خلق الله و كذلك أتباعهم و من يأتيهم و يأخذمنهم و يحبهم و يجالسهم و يشاورهم أشرار خلق الله.
ای ابنمسعود زمانی بر مردم آید که نگهدارنده دین همانند نگهدارنده آتش در دستانش باشد… فقهاء و علماء آن زمان خیانتگر و بدکارند و بدترین آفریده خداوند هستند؛ همچنین پیروان و هرکه نزدشان آید و مرامش را از آنان برگیرد و دوستشان داشته و با ایشان نشست و همگرایی داشته باشد، بدترین مخلوق خداوندند.[49]
نقد و بررسی
این نیز همتای روایت پیشین است؛ در این روایت فقیهانی نکوهش شدهاند که از دو حیطه «علمیت» یا «عدالت» ناقصند، درنتیجه فتاوای ایشان یا براثر بیعلمی، برخاسته از گمان است و منجر به گمراهی از دین میشود، یا دراثر بیعدالتی و فسق ایشان، علیرغم دانستن حق، حکم به باطل داده و مردم را اهل باطل میکنند. پس این فقیهان بدترین خلق خداوند هستند و در ادامه این خبر ـ علیرغم ضعف سندیاش ـ آمده است:
يابنمسعود، من تعلم العلم يريد به الدنيا و آثر عليه حب الدنيا و زينتها، إستوجب سخط الله عليه و كان في الدرك الأسفل من النار مع اليهود و النصارى… و من تعلم العلم و لميعمل بما فيه حشره الله يوم القيامة أعمى و من تعلم العلم رياءً و سمعة يريد به الدنيا، نزع الله بركته و ضيق عليه معيشته و وكله الله إلى نفسه.
ای ابنمسعود! هرکه علم را برای دنیاطلبی و جاهخواهی بیاموزد، خشم خداوند را بر خویش واجب گردانیده و در بدترین جایگاه جهنم به همراه یهود و نصاری خواهد بود… و هرکه علم آموزد و آن را به کار نگیرد، خداوند روز قیامت کورش گرداند و هرکه علم را برای ریا و یا آوازه پیچیدن و دنیاخواهی بیاموزد، خداوند برکت از او برده و معیشتش را تنگ قرار داده و او را به حال خود واگذارد.[50]
پس نکوهش این دسته از فقهاء، همانند نکوهش اهل نماز در سوره ماعون است که فرمود: “وای بر نمازگزاران!”[51] ولی این نکوهش در حقیقت مقیّد به نمازگزارانی است که نماز خود را با سهل انگاری، تباه میکنند و یا نماز را به قصد ریا و خودنمایی بر پا میدارند و یا از دیگر کارهای نیک همانند زکات و بخشش باز میدارند:
کسانی که از نمازشان غافلند * آنهایی که ریا و خودنمایی میکنند * و زکات و احسان را منع مینمایند.[52]
پس نکوهیدنِ گونهای از نماز، سبب بطلان اصل نماز و نکوهیدنِ دستهای از نمازگزاران، سبب ناپسندیدگی همه نمازگزاران نمیگردد؛ بلکه امری نسبی و وابسته به مؤلفههایی است که با ماهیت نماز در تناقض است.
پس امر فقاهت و روایات وابسته آن نیز بدین منوال است؛ بهطوری که اگرچه دهها حدیث در اثبات اصل فقاهت و بزرگداشت فقهای درستکار روایت شده، ولی روایاتی وجود دارد که حاکی از نکوهش فقیه بیدانش و یا بدکاراست که امری طبیعی است ولی گستراندن این روایات به همه فقها یک مغالطه استدلالی بوده و نزد اهل دانش، کاری ناپسند است.
ج. إِذَا قَلَّتْ عُلَمَاؤُكُمْ وَ ذَهَبَتْ قُرَّاؤُكُمْ
رَوَى جَابِرُبْنُ عَبْدِاَللَّهِ اَلْأَنْصَارِيُّ قَالَ: حَجَجْتُ مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حَجَّةَ اَلْوَدَاعِ فَلَمَّا قَضَى اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَا اُفْتُرِضَ عَلَيْهِ مِنَ اَلْحَجِّ أَتَى مُوَدِّعَ اَلْكَعْبَةِ فَلَزِمَ حَلْقَةَ اَلْبَابِ وَ نَادَى بِرَفْعِ صَوْتِهِ أَيُّهَا اَلنَّاسُ! فَاجْتَمَعَ أَهْلُ اَلْمَسْجِدِ وَ أَهْلُ اَلسُّوقِ. فَقَالَ: اِسْمَعُوا إِنِّي قَائِلٌ مَا هُوَ بَعْدِي كَائِنٌ فَلْيُبَلِّغْ شَاهِدُكُمْ غَائِبَكُمْ ثُمَّ بَكَى رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حَتَّى بَكَى لِبُكَائِهِ اَلنَّاسُ أَجْمَعِينَ. فَلَمَّا سَكَتَ مِنْ بُكَائِهِ قَالَ: اِعْلَمُوا رَحِمَكُمُ اَللَّهُ أَنَّ مَثَلَكُمْ فِي هَذَا اَلْيَوْمِ كَمَثَلِ وَرَقٍ لاَ شَوْكَ فِيهِ إِلَى أَرْبَعِينَ وَ مِائَةِ سَنَةٍ، ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ شَوْكٌ وَ وَرَقٌ إِلَى مِائَتَيْ سَنَةٍ ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ شَوْكٌ لاَ وَرَقَ فِيهِ حَتَّى لاَيُرَى فِيهِ إِلاَّ سُلْطَانٌ جَائِرٌ أَوْ غَنِيٌّ بَخِيلٌ أَوْ عَالِمٌ مُرَاغِبٌ فِي اَلْمَالِ أَوْ فَقِيرٌ كَذَّابٌ أَوْ شَيْخٌ فَاجِرٌ أَوْ صَبِيٌّ وَقِحٌ أَوِ اِمْرَأَةٌ رَعْنَاءُ. ثُمَّ بَكَى رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَامَ إِلَيْهِ سَلْمَانُ اَلْفَارِسِيُّ وَ قَالَ: يَا رَسُولَ اَللَّهِ أَخْبِرْنَا مَتَى يَكُونُ ذَلِكَ. فَقَالَ: صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَا سَلْمَانُ إِذَا قَلَّتْ عُلَمَاؤُكُمْ وَ ذَهَبَتْ قُرَّاؤُكُمْ وَ قَطَعْتُمْ زَكَاتَكُمْ وَ أَظْهَرْتُمْ مُنْكَرَاتِكُمْ وَ عَلَتْ أَصْوَاتُكُمْ فِي مَسَاجِدِكُمْ وَ جَعَلْتُمُ اَلدُّنْيَا فَوْقَ رُءُوسِكُمْ وَ اَلْعِلْمَ تَحْتَ أَقْدَامِكُمْ وَ اَلْكَذِبَ حَدِيثَكُمْ وَ اَلْغِيبَةَ فَاكِهَتَكُمْ وَ اَلْحَرَامَ غَنِيمَتَكُمْ وَ لاَيَرْحَمُ كَبِيرُكُمْ صَغِيرَكُمْ وَ لاَيُوَقِّرُ صَغِيرُكُمْ كَبِيرَكُمْ… الخ.
جابربن عبدالله انصاری روایت کُند: به همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حجةالوداع بودم. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مناسک حج را به پایان رساند، برای وداع با کعبه آمد و حلقه در را گرفت و با صدای بلند فریاد زد: ای مردم! پس اهل مسجد و اهل بازار گرد آمدند. سپس فرمود: بشنوید! من چیزی میگویم که بعد از من رخ خواهد داد. حاضران به غایبان برسانند. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گریست تا جایی که همه مردم با گریه او گریستند. وقتی از گریهاش ساکت شد، فرمود: خدا شما را رحمت کند، بدانید که مَثَل شما در این روز، مَثَل برگ بدون خار است تا صد و چهل سال. سپس بعد از آن خار و برگ میآید تا دویست سال. سپس بعد از آن خاری میآید که برگی در آن نیست، تا جایی که در آن دیده نمیشود مگر حاکمی ستمگر، یا ثروتمندی بخیل، یا عالمی که به دنبال مال است، یا فقیری دروغگو، یا پیری فاجر، یا کودکی بیشرم، یا زنی سفیه. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله گریست. سلمان فارسی بهسوی او رفت و گفت: ای رسول خدا! به ما خبر ده چه زمانی این اتفاق میافتد؟ فرمود: ای سلمان! زمانی که علمای شما کم شوند، قاریان شما از بین بروند، زکات خود را قطع کنید، منکرات خود را آشکار کنید، صداهایتان در مساجدتان بلند شود، دنیا را بالای سرتان قرار دهید، علم را زیر پاهایتان قرار دهید، دروغ، سخن شما باشد، غیبت، میوه شما باشد، حرام، غنیمت شما باشد، بزرگتر شما به کوچکتر رحم نکند و کوچکتر شما به بزرگتر احترام نگذارد…. خبر.
نقد و بررسی
این روایت که در کتاب جامعالأخبار، بدون سند، ذکر شده است نیز از قاعدۀ فوق مستثنی نیست. در این روایت از رویدادهایی بهصورت کُلی سخن گفته شده است که منظور از آن “فراوانی” آن گزارههاست. به این معنا که: در دوران آخر الزمان، نمازگذارانِ ریاکار، زیاد خواهند شد؛ کُهنسالانِ بسیاری روی به کارهای نادرست خواهند آورد؛ زنان زیادی توان اندیشیدن نخواهند داشت و دانشمندان دینی بسیاری دست از تقوا و شرافت برخواهند داشت ولی به این معنا نیست که همۀ زنها سفیه خواهند بود؛ همۀ نمازگذاران، ریاکار خواهند بود؛ همۀ فقیهان، غیرعادل خواهند بود؛ همۀ کُهنسالان، اهل شرارت و گناه خواهند بود و همۀ کودکان بیشرم و بیتربیت، خواهند بود و … . بلکه عبارات این روایت منتسب به پیامبر، بر پایه “ترهیب” و ترساندن مردم از دوران آخرالزمان است که حواس خود را جمع کنند و از دینشان بهخوبی مراقبت کنند.
نکته مهم این است که پیامبر خدا در ادامه، “کم شدن دانشمندان دینی” را نیز از بلاهای آخرالزمان یاد میکند: “زمانی که علمای شما کم شوند، قاریان شما از بین بروند، زکات خود را قطع کنید، منکرات خود را آشکار کنید”، پس این روایت نهتنها در مقام کوفتن اندیشه اجتهاد و تقلید و یا نکوهش فقیهان نیست؛ بلکه درواقع کم شدن فقیهان و دانشمندان دینی در جامعه را از بلاهای بزرگ آخر الزمان یاد میکند و آن را بر دیگر بلاها همانند قطع زکات و کشف منکرات، برتری داده و پیش از آنها، میگوید. پس این روایت نهتنها اصل تقلید از فقیهان پرهیزکار و شرافتمند دینی را نکوهش نمیکند، بلکه کم شدن شمار آن فقیهان دینی را بلایی بزرگ بر امت اسلامی یاد میکند.
د. اِتَّخَذَ اَلنَّاسُ رُؤَسَاءَ جُهَّالاً
وَ قَالَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: إِنَّ اَللَّهَ لاَيَنْتَزِعُ اَلْعِلْمَ اِنْتِزَاعاً وَلَكِنْ يَنْتَزِعُهُ بِمَوْتِ اَلْعُلَمَاءِ حَتَّى إِذَا لَمْيَبْقَ مِنْهُمْ أَحَدٌ اِتَّخَذَ اَلنَّاسُ رُؤَسَاءَ جُهَّالاً فَأَفْتَوُا اَلنَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ فَضَلُّوا وَ أَضَلُّوا .
پیامبر خدا فرمود: همانا خداوند علم را بۀ کباره از مردم نمیگیرد، بلکه با مرگ علما آن را میگیرد؛ تا اینکه وقتی هیچکدام از آنها باقی نمانند، مردم، نادانان را بهعنوان مهتران برمیگزینند و آنها بدون علم به مردم فتوا میدهند، پس هم خود گمراه میشوند و هم دیگران را گمراه میکنند.[53]
نقد و بررسی
بهرهگیری نویسندۀ فرائد از این روایت، شگفتآور است؛ این روایت، ولو به سند ضعیف، آشکارا از جایگاه بالابلند فقیهان دینی و دانشمندان اسلامی حکایت میکند و هشدار میدهد که: “با درگذشت دانشمندان دینی، جَهل جان میگیرد و جامعه را به قهقرا میکشاند”. این سخن، مدح و ستایشی بر جایگاه فقهای پرهیزکار دینی در حفظ شیرازۀ جامعه اسلامی است.
وانگهی باید یادآور شد که “مرگ عُلما” فقط با بیرون رفتن جان از تن آنان رخ نمیدهد، بلکه شبهات فرقههای مختلف نوپدید در تخریب جایگاه آنان و تلاش برای دور کردن عموم مردم از دانشمندان دینی نیز اثری بهمراتب بدتر دارد.
هـ. آغاز کار اندیشه فقاهت پس از امام حسن عسکری
نویسندۀ فرائد باور دارد که اندیشه فقاهت، زادۀ دوران پس از امامان معصوم است. وی مینویسد:
چون در سنۀ دویست و شصت هجریّه حضرت حسنبن علی العسکری علیهما السلام وفات فرمود و ایّام غیبت فرا رسید و امر دیانت به آراء علما و انظار فقها منوط و محوّل گشت، اندک اندک اختلاف آراء و تشتّت اهوا در اقوال و افعال رؤسای ملّت بیضا ظاهر شد و یوماً فیوم به سبب ظهور ظلمت بدع و اختلافات، افق امرالله تاریکتر و مظلمتر گشت، تا آنکه از اسلام بهجز اسم باقی نماند و عزّت و غلبۀ امم اسلامیّه به ذلّت و مغلوبیبت مبدّل شد.[54]
نقد و بررسی
این عبارات، نادرست است. اندیشه فقاهت و رجوع شیعیان به فقیهان دینی در عصر امامان معصوم نیز بوده است و زادۀ دورانِ پس از آغاز غیبت دوازدهمین پیشوای شیعه نیست. شیخ طوسی درگذشتۀ قرن پنجم، دراینباره میگوید:
أنّي وجدت عامّة الطائفة من عهد أميرالمؤمنين علیهالسلام إلى زماننا هذا يرجعون إلى علمائها و يستفتونهم في الأحكام و العبادات و يفتونهم العلماء فيها و يسوّغون لهم العمل بما يفتونهم به و ما سمعنا أحدا منهم قال لمستفت لايجوز لك الاستفتاء و لا العمل به، بل ينبغي أن تنظر كما نظرت و تعلم كما علمت و لاأنكر عليه العمل بما يفتونهم و قد كان منهم الخلق العظيم عاصروا الأئمة عليهم السّلام و لميحك عن واحد من الأئمة النّكير على أحد من هؤلاء و لا إيجاب القول بخلافه، بل كانوا يصوّبونهم في ذلك، فمن خالفه في ذلك كان مخالفاً لما هو المعلوم خلافه.
من همۀ طایفۀ شیعه را از زمان امیرالمؤمنین علیه السلام تا به امروز اینچنین یافتهام که روش آنان رجوع به علمای شیعه و طلب فتوی از آنان در احکام و عبادات بوده است و علما در آن موارد فتوی دادهاند و روا دانستهاند که از آن فتاوی عمل کنند و ما از احدی از دانشمندان شیعه نشنیدیم که به مستفتی {مقلد} بگویند تو حق نداری طلب فتوی کنی و بدان عمل کنی؛ بلکه باید تو هم خودت استدلال کنی و علوم شرعی را بیاموزی و از عمل به آنچه فتوی میدهند، بازنمیداشتند و بسیاری از این مفتیها و مستفتیها، همعصر امامان معصوم علیهم السلام بودند ولی از هیچیک از امامان معصوم علیهم السلام گفتهای در ردّ این عمل {یعنی تقلید از مفتیان شیعه} روایت نشده است و هیچ گفتهای در مخالفت با آنان وارد نشده است؛ بلکه اهلبیت آنان{مقلدان و فقیهان} را بهخاطر این کارشان تأیید میکردند. پس هرکه مخالف {تقلید از مفتیان شیعه} باشد، مخالفتش محکوم به بطلان است.[55]
میبینیم که سخنانِ شیخ طوسی یک بازۀ زمانی از دوران پیشوای نخست شیعیان علیبن ابیطالب تا دوران زیست خودش را پوشش میدهد و بر سازوکار اجتهاد و تقلید تمرکز دارد و در پایان یادآوری میکند که: «از هیچیک از امامانمعصوم علیهم السلام گفتهای در ردّ این عمل روایت نشده است و هیچ گفتهای در مخالفت با آنان وارد نشده است، بلکه اهلبیت آنان{مقلدان و فقیهان} را بهخاطر این کارشان تأیید میکردند.»
با همین سُخن شیخ طوسی، میتوان فهمید که ادعای نویسندۀ فرائد، نادرست است.
گفتار ششم: بهائیت، آیینِ پاکزبانی و دوری از لعن و نفرین
نویسندۀ فرائد ادعا دارد که بهائیان را عادت و مرام بر این است که بر مخالفان خویش درود و رحمت فرستند و آنان را با دعای خیر بدرقه نمایند و هرگز سُخن زشتی بر زبان نیاورند. او ادعا دارد که در راستای ایجادِ وحدتِ محبت در جهان، هرگونه لعن یا بدگویی در آیین بهائی، حرام است و این آیین، آیین پاکزبانان است. وی مینویسد:
اگر جناب مناظر[56] دربارۀ ایشان (شیخالإسلام) دعا نموده نظر به این است که از حقّ جلّ جلاله مأمورند که در حقّ اعدای خود دعا کنند و خیر ایشان را مسئلت نمایند و کلمۀ لعنی و عبارت سوئی بر لسان نرانند تا عاقبت امّت بهائیّه مانند فرق و شیع اسلامیّه که لعن غذای یومیّه ایشان شده و عداوات و بغض و دشمنی ملل از ارکان دینی ایشان گذشته است به منافرت از اهل عالم منتهی نشود و به معاندت و مجانبت از امم نینجامد و به عون الله تعالی نفحات محبّت و وداد از جمیع آفاق فاتح شود و به تعلیمات قلم اعلی نفثات حقد عناد از کافّۀ اطراف زائل آید تا عالم جنّت ابهی گردد[57]
نقد و بررسی
گلپایگانی در این بخش، با یک مغالطۀ اخلاقگرایانه سعی در القای برتری اخلاقی بهائیت دارد. او مدعی است که بهائیان به دلیل دعا برای دشمنان و پرهیز از لعن، برترند. مسلمانان به دلیل لعن دشمنان، دچار عداوت و بغض و چنددستگی شدهاند و این شیوۀ اخلاقی بهائی، باعث گسترش محبت در جهان خواهد شد.
نکته اول: “لعن” دلیل نبردهای بزرگ امتها نبوده است
بر مخاطب فرهیخته و نکتهدان، پوشیده نیست که این دیدگاه، سطحی و نادرست است. علل مختلف اعم از ژئوپولوتیکی، اقتصادی، بومی، حقوقی، سیاسی و تاریخی، در خیزش جنگ میان ملتها (چه اسلامی و چه غیراسلامی) نقش اصلی را ایفا کرده است و جایگاه “نفرین” در این میان، بَسی کوتاه است و بیش از آنکه “علّت” باشد، “بهانه” یا “محرّک” است. برای نمونه، دین مسیحیت، با وجود منع لعن و توصیه به محبت، خونینترین جنگهای تاریخ بشر را در خود تجربه کرده است. تاریخدانان مسیحی از کشتار روز سنت بارتلمی (۱۵۷۲)، جنگ داخلی انگلستان (۱۶۴۲-۱۶۵۱)[58]، درگیریهای ایرلند شمالی[59] و دیگر نبردها که چونان سیاهچالۀ تاریخ، میلیونها مسیحی را در کام خود کشیده و نابود نمود، آگاهند و میدانند که هرگز به علت “لَعن” و “نفرین” پیش نیامد. بلکه ریشۀ این نبردها در خاکِ قدرت، سیاست، زمین و تفسیرهای متعارض از متون دینی و غرضورزیهای تاریخی نهفته است. حال درمییابیم که گلپایگانی با نسبت دادن مشکلات جهان اسلام به یک عمل دینی (لعن)، تحلیلی سادهلوحانه و غیرتاریخی ارائه داده است.
نکته دوم: تاریخ سیاهِ بهائیت
ادعای گلپایگانی مبنی بر اینکه بهائیان به دلیل پرهیز از لعن و دشمنی، به “محبت جهانی” رسیدهاند، با واقعیتهای تاریخی در تضاد است. تاریخ نشان میدهد که بهائیت خود در چندین بُرش از تاریخ معاصر، یکی از طرفین اصلی درگیریهای خشونتبار بوده است:
۱. دوره بابیه (پیش از بهائیت):
بابیان که پیشتازان و پیشآورانِ بهائیت محسوب میشوند، درگیر نبردهای مسلحانه متعددی با حکومت قاجار و علمای شیعه شدند. مهمترین این درگیریها شورش قلعه طبرسی (۱۸۴۸-۱۸۴۹)، شورش زنجان (۱۸۵۰) و شورش نیریز (۱۸۵۰) بود. این جنگها با شکست خونین بابیان و قلعوقمع گسترده هزیمتشدگان پایان یافت.
۲. دوره عثمانی (پس از تبعید):
پس از تبعید رهبران به عراق، رقابت و درگیری شدیدی بین دو شاخه بهائیان (هواداران بهاءالله) و ازلیان (بابیان وفادار به صبح ازل) درگرفت. این درگیری که بر سر جانشینی و مشروعیت بود، در مواردی به ترور، شکنجه و اخراج انجامید که رسالۀ عزّیه نوری (خواهر حسینعلی نوری) در افشای جنایات بهائیت در ایران و عراق، بهتنهایی اثباتکنندۀ این ادعاست.
۳. دورآ تبعید در عراق و شام:
بهائیان تبعیدی در شهرهای عراق و سپس عکا، با خصومت جامعه محلی اهل سنت روبهرو شدند. گزارشهای تاریخی از درگیریهای لفظی و فیزیکی بین بهائیان و ساکنان محلی حکایت دارد که منتهی به تقیه بهائیان و مسلماننمایی آنان گردید. آنان به دروغ محافل بهائی را مسجد معرفی میکردند و همراه مسلمانان در اعیاد و نمازها و روزهداریها شرکت میکردند و بهائیت را چونان حالتی “روحانی و صوفی” نگه داشته بودند.[60]
۴. دورۀ جانشینی بهاءالله:
پس از مرگ بهاءالله، جامعه بهائی بر سر جانشینی او به دو شاخه متخاصم تقسیم شد. هواداران عباسافندی (عبدالبهاء) و محمدعلی (برادر کوچکتر) به تکفیر، طرد و درگیریهای داخلی شدید با یکدیگر پرداختند.
میبینیم که بهائیت نیز مانند هر جنبش اجتماعی دیگر، درگیر منازعات قدرت و هویت بوده و ادعای “برتری اخلاقی” آن، چیزی جز عشوهگری تبلیغاتی نیست. میبینیم که ریشه درگیریها در همه ادیان سماوی و غیرسماوی (از جمله بهائیت) نه در “لعن”، که در عوامل سیاسی، اجتماعی و رقابت بر سر منابع قدرت است.
با این وجود، گلپایگانی با ارائه یک تصویر آرمانی و غیرتاریخی از بهائیت، سعی در پنهان کردن واقعیتهای تاریخی دارد. او تبلیغاتچی است و کاری جز این انجام نمیدهد، اما مخاطبِ خردمند میداند که صلح واقعی با شعارسازی به دست نمیآید. مسلمانان، با وجود مفهوم لعن در آیین خود، توانستهاند در طول تاریخ تمدنهای درخشانی بسازند. مشکل اصلی، سیاست و قدرت و تضاد منافع و بروز مضارّ است، نه یک مفهوم دینی.
نکته سوم. لعن و نفرین در آیین بهائی
گلپایگانی در فرائد یک الگوی آرمانی و انسانی از بهائیت ترسیم میکند که این آیین حتی برای دشمنانش دعای خیر و طلب عافیت میکند، اما وقتی به منابع اصلی و بنیانگذارِ آیین بهائی باز میگردیم، با زشتترین سخنان و بدترین نفرینها و بلکه ناجوانمردانهترین تهمتها، روبهرو میشویم.
برای نمونه، ببینید که حسینعلی بهاء یک ماجرای تاریخی را ــ که باید منصفانه و بدون حبوبغض روایت شود ــ چگونه گزارش میکند:
عجب در آن است مع آنکه جمال قدم در اشهر معدودات مع غصنین اعظمین سدّ باب نموده و ابداً با احدی از خارج و داخل معاشرت نمیفرمودند و خود سیّدمحمّد خبیث به اطراف نوشته که جمیع اصحاب اعراض نمودند، مع ذلک بعد از وقوع این امر خبیثۀ کاذبه علیها لعنةاللّه و لعنة اولیائه در مجلس حکومت رفته و ذکر نموده که جمال قدم امر فرموده که این نفوس را به قتل رسانیدند.
عبدالبهاء هم کسانی را که بهائیت را قبول ندارند و یا در پذیرش آن تزلزل دارند، “نفرینشده” میداند:
ای پروردگار در این کور عظیم به سلطان مبین تجلّی فرمودی و در حشر اکبر به جمال انور اشراق نمودی… متمسّک به عهدت را نوازش و ستایش نمودی و متزلزل و ناقض را نفرین و نکوهش فرمودی.[61]
حسینعلی بهاء مخالفانشان را با ادبیاتِ زشت یاد میکرد. برای نمونه در سورۀ الاحزان که بر او وحی شده، مینویسد:
قل یا ایّها الحمیر، انّا حفظناه و ربّیناه و وصفناه و اذکرناه و انت عرفت کلّ ذلک و کنت علی ذلک شهیداً و انّه حارب بنفسی و انکر آیاتی[62]
بگو “ای الاغان”!، ما او را حفظ کردیم و پروراندیم و وصف نمودیم و یادآوری کردیم و تو همه اینها را دانستی و بر آن گواه بودی و او با نفس خود جنگید و آیات مرا انکار کرد.
قل: يا أيّها الحمير، حقّ آنچه بفرمايد حقّ است و به كلمات مشركين باطل نشود. بلكه آنچه اليوم بطلانش اظهر مِن الشّمس است انفس خود معرضين بوده و خواهد بود. قل: خُذْ زِمامكَ، يا أيّها المَكَّار و يا أيّها المتوهّم الّذی ما شهدتْ عينُ الدّهر مثلَكَ! نميدانم به كدام نفس آن نفوس را شبيه نمايم، چه كه در اعراض شبه و كفو و مانند ندارند.
بهرهگیری از واژگانی مثل: حمیر (درازگوش)، مشرک، خذ زمامک (افسارت را بکش)، مکّار و متوّهم و در آخر اینکه: آنان را با چه جانوارانی همتراز کنم که “شبه و كفو و مانند ندارند”، نشان میدهد که نویسندۀ فرائد چهرۀ درستی از آیین بهائیگری نشان نداده است.
میبینیم که نه بهائیگری آیینِ پاکزبانی است؛ نه نفرین و لعن، علتِ بنیادین نبردهای جهان که با رهیدنش، آسودگی و صلح به جهان باز گردد؛ با یادآوری این نکته که خودِ بهائیت، دستانش تا آرنج در خون مخالفانش، مستغرق بوده است.
گفتار هفتم. بهائیان، تنها سفیران فرهنگی ایران در اروپا
نویسندۀ بهائی تلاش دارد تا بهائیان را تنها فرستادگان فرهنگی ایران و بلکه شرقِ جهان در کشورهای غربی، ویژه اروپایی، یاد کند. وی مینویسد:
عجب در این است که افاضل اروپا امّت وحیدهای را از امم شرقیّه که در تعمیم معارف ساعیاند، فقط امّت بابیّه را میشمارند.[63]
نقد و بررسی
این ادعا که فقط بهائیان در تعمیم معارف و فرهنگ بومی ایرانی در اروپا فعال بودهاند، با واقعیتهای تاریخی سازگاری ندارد و درواقع یک دروغ تبلیغاتی است. در دورۀ قاجار، چندین جریان فکری و فرهنگی ایرانی و سراسر غیربهائی با اروپا در تعامل بودند و نقش مؤثری در انتقال علوم و اندیشههای ایران ایفا کردند. برای نمونه:
جامعۀ روشنفکری ایرانی
میرزا صالح شیرازی (از نخستین محصلان اعزامی از ایران به اروپا) که نخستین چاپخانه و روزنامۀ فارسی را در ایران بنیان نهاد و حلقۀ وصل فرهنگی ایران و اروپا بود.
میرزا ملکم خان (نویسنده و دیپلمات) که با انتشار روزنامۀ قانون و ترویج مفاهیم قانونگرایی و نوسازی، تأثیر مستقیمی بر جریان مشروطه گذاشت.
عبدالرحیم طالبوف (نویسنده و روشنفکر) که کتابهایی در زمینۀ علوم طبیعی و اجتماعی تألیف کرد و از طریق ارتباط با اروپا، اندیشههای جدید را به ایران آورد.
جامعۀ دیپلمات ایرانی
در عصر ناصری و مظفّری، چندین سفیر از ایران در اروپا فعال بودند که هرکدام از ایشان وزنههای فرهنگی بزرگی به شمار میرفتند. افرادی مانند میرزا حسینخان سپهسالار که سیاستمداری حرفهای بود و نخستین دانشگاه افسری در ایران را تأسیس نمود. میرزا محمود خان علاءالملک، وزیر علوم دولت ناصری و سفیر ایران در روسیه و میرزا محمدعلی خان شیرازی، دیپلمات ایرانی و شخصیتهای فراوان دیگر، هیچکدام از این افراد، بابی و بهائی نبودند.
جامعۀ بازرگانان و فعالان اقتصادی
افزون بر شخصیتهای روشنفکر و سفیران فرهنگی ــ سیاسی ایران در کشورهای اروپایی، بازرگانان ایرانی نیز از نقشآفرینان فرهنگی در اروپا به شمار میرفتند. خاندان بزرگ امینالضرب که نخستین کارخانۀ برق را در ایران تأسیس نموده و صنعت مکانیزۀ ذوب آهن را وارد کشور کردند، از همین جمله است. تاجران بزرگی همانند حاج محمدتقی بنکدار تبریزی[64]، حاج میرزا کاظم ملکالتجار[65] میرزا محمود خان مفخمالملک[66] از تهران، تبریز، اصفهان و رشت و دیگر شهرهای ایران، در اروپا تجارتِ فرهنگی موفقی داشتند و با انجام اقداماتی مانند تأسیس چاپخانههای بزرگ و بینالمللی، در تبادل فرهنگ غرب با ایران، نقشآفرین بودند و هیچکدام، بابی و بهائی نبودند.
جامعۀ دینی و فعالان حوزوی
جامعۀ روحانیت شیعه و طلاب حوزههای علمیه در عصر قاجار، بهویژه در مواجهه با غرب، منفعل نبودند و شمار قابلتوجهی از آنان، مستقل از جریانهای بهائی، با سفر به اروپا، ترجمۀ متون، یا تعامل فکری با مستشرقان، بهعنوان «سفیران فرهنگی» عمل کردند.
نشریۀ عروةالوثقی، نشریهای است که سیدجمالالدین اسدآبادی زمانی که در پاریس به سر میبرد، با همکاری شیخ محمد عبده به انتشار آن میپرداخت و در دهها کشور آسیایی و آفریقایی توزیع میگردید. این نشریه که در باب مبارزه با استعمار و خودباوری مسلمانان بوده، تاثیر شگرفی بر مردم گذاشت.
ملا کاظم خراسانی (معروف به آخوند خراسانی صاحب کفایه)، در مذاکره با سفیران کشورهای اروپایی و معرفی سَبک اصلاحاتی مشروطۀ اسلامی، همآوایی مناسب فرهنگی میان غرب و اسلامِ ایرانی ایجاد کرد و مقدمات منطقهای و بینالمللی برای تحولات مشروطه در ایران را بنیان نهاد.
میرزا محمدعلی محلاتی، طلبۀ حوزۀ نجف و کربلا و شاگرد مراجع تقلید معاصرش و از دوستان شیخ هادی نجمآبادی، به قصد شناخت و درک فرهنگهای جهانی، به سیاحت پرداخت و تمام جهان را سِیر نمود و به قارههای آمریکا، اروپا، آفریقا و شرق آسیا سفر نمود. وی نخستین ایرانی در تاریخ است که شهروندی ایالات متحده آمریکا را گرفت. او از دوستان جمالالدین اسدآبادی بود و در انقلاب مشروطه نقشآفرین و از اعضای انجمن باغ میکده بود و بهعنوان شخصیتِ روشنفکر دینی یاد میشود. مشاهدات وی از جهان در کتابی تحت عنوان “خاطرات حاج سیاح” چاپ شده است.
جامعه ادبی و هنری
ادیبان، هنرمندان و بهویژه شاعران، از مؤثرترین «سفیران فرهنگی» ایران در غرب بودند، بیآنکه وابستگی به جریانهای خاصی داشته باشند.
میرزا حبیب اصفهانی،[67] میرزا عبدالوهاب نشاط اصفهانی،[68] میرزا محمدطاهر وحید قزوینی[69] و دهها هنرمند فرهیختۀ ایرانی در بسط فرهنگ ایران در اروپا، نقشآفرین بودند.
گواهی خاورشناسان
خاورشناسان بزرگ اروپایی، مانند لرد کروزن،[70] ژنرال سر پرسی سایکس،[71] شارل ژان ماری دوآلم[72] و دیگران که در عصر بابیت و بهائیت، ایران را دیده و دربارۀ آن نوشتهاند، هرگز بابیان را تنها سفیران فرهنگی ایران در غرب یاد نکردهاند، بهویژه که آنان، روند نوسازی ایران در عصر قجری را از دیدگاهِ خود تا حد امکان دقیق و با یاد اسامی و اشخاص، گزارش کردهاند. آنان، بابیان و بهائیان را اعضای یک فرقۀ نوپدید دینی که تحت پیگرد دولت و مردم ایران است، یاد کردهاند که اغلب به خارج از ایران گریختهاند و با ایرانیان پدرکُشتگی دارند.
دیده میشود که اثری از بهائیان در این گردونۀ بزرگ تبادلات فرهنگی نیست. یادآور میشوم که فراماسونرها و طرفداران تاریکخانهای نیز ادعا داشتند که عنانِ فرهنگ و فرمندی ایران در غرب، به دست ماسونهاست و غرب از ایرانیِ فرهیخته، فقط فراماسونر میشناسد!
واقعیت این است که ادعای گلپایگانی، در کنار ادعای برخی از افراد مبنی بر نقش انحصاری فراماسونها یا چپها در تبادلات فرهنگی ایران با غرب، در یک دسته قرار میگیرد: «تاریخنگاری انحصارگرا» که هدفش دستبرد زدن به تاریخ و مصادرۀ دستاوردهای فرهنگی یک ملّت برای یک گروه خاص است. این رفتار، یک «شانتاژ فرهنگی» است. زیرا این دو ادعا، از هر دو سو، میکوشند: ۱. دستاوردهای جمعی یک ملّت را به نام یک گروه کوچک مصادره کنند. ۲. با ایجاد روایتی انحصاری، برای خود در تاریخ امتیاز و اعتبار بخرند. ۳. سایر کنشگران تاریخی را حذف یا حاشیهای نشان دهند. درواقع، این یک «سرقت هویتی» در عرصۀ تاریخ است. بنابراین، ادعای نویسندۀ فرائد نهتنها نادرست، بلکه بخشی از پروژۀ هویتسازی ایدئولوژیک بهائیت است که با تحریف تاریخ، میکوشد برای خود اعتبار فرهنگیِ مصنوعی بسازد.
ستیزه با ایران، تنها رسالت فرهنگی بهائیت
اگر بهائیان را فقط در یک زمینه، “سفیر فرهنگی” بدانیم، بیتردید در «فرهنگ ایرانستیزی» خواهد بود. بهائیان از ایران و ایرانی متنفر بودند و جامعۀ ایرانی را بربری، وحشی، حیوانصفت، متعصب، نادان، متوهّم و … دانسته، باب و بهاء را دُرّ یتیم جامعۀ ایرانی و مایۀ آبروی ایران یاد میکردند. همچنانکه حسینعلی بهاء در توصیف ایران و ایرانی در عصر بابی، مینویسد:
چشم عدل گریان و انصاف نالان سبحاناللّه در ایران افتخار به ظلم و ستم و بیرحمی و اخلاق درندگان صحاری و براری شده، ذئاب جزائر جهل و نادانی اغنام الهی را دریدند، خسارت عظیم را ربح کبیر دانستهاند.
و مینویسد:
اهل ایران از حافظ و معین گذشتهاند و به اوهام جهلا متمسّک و مشغول به شأنی به اوهام متشبّثند که فصل آن ممکن نه، مگر به ذراعی قدرت حقّ جلّ جلاله.
عبدالبهاء مینویسد:
ممالک ایران در چنین ظلمت و نادانی مستغرق و در نهایت تعصّب جاهلانه مستهلک و تفصیل اخلاق و اطوار و افکار ایرانیان را در قرون اخیره در تواریخ اروپا مفصّلاً البتّه خواندهاید، تکرار لزوم ندارد. مختصر این است که به درجهئی از انحطاط رسیده بود که جمیع سیّاحان اجنبی تأسّف میخوردند
و مینویسد:
ایرانیان به تعصّب دینی مشهور آفاقند.
و مینویسد:
ایرانی که الی الآن به این درجۀ همجیّت و ویرانی است، جمیع عقلا از داخل و خارج که مطّلع بر حقائق احوالند متّفق بر آنند که ترقّی و تمدّن و عمران ایران منوط به تعمیم تعالیم و ترویج مبادی این شخص بزرگوار است.
آنان، طی گفتوگوهای فراوان با خاورشناسان و روزنامههای اروپایی و سران و رهبران عثمانی، همواره از بربریت و وحشی بودنِ جامعۀ ایرانی سخن به میان آوردند و به بهای تمدید اقامتشان در ممالک عثمانی و اروپایی، میهن و هممیهنان خویش را با زشتترین عبارات بدرقه مینمودند. همچنانکه عبدالبهاء، در فرستهای به بهائیان شرق، جامعۀ بهائی در ایران را «در چنگ ملّتی جاهل و متعصّب و متوحّش، گرفتار»[73] میدانست.
نتیجهگیری
بررسی و نقد هفت مطلب محوری کتاب «فرائد» نشان میدهد که این اثر در صدد ایجاد چارچوب فکری جایگزینی است که در آن بهائیت نه بهعنوان یک مسلک انشعابی، بلکه بهعنوان «طبیعیترین و نهاییترین نقطه تکامل دینداری در تاریخ بشر» معرفی شود. نتایج این پژوهش را میتوان در محورهای زیر خلاصه کرد:
یک. ادعای آسمانی بودن همه ادیان جهان (از جمله بتپرستی، بودیسم و آیین برهمنی) مستند به تفسیری نادرست از آیات سوره حج (مانند آیه ۳۴) است. مؤسسان این آیینها نه ادعای پیامبری از سوی خدای یگانه داشتهاند و نه اساساً شالودههای اعتقادی آنان (مانند تناسخ در بودیسم یا ثنویت در آیین مگوشی) با آموزههای دین حنیف الهی قابل جمع است.
دو. تصویر ارائهشده از بهائیت بهعنوان «کیش مهربانی و محبت جهانی» با کارنامه عملی بنیانگذاران این آیین در تضاد کامل است. اسناد دست اولی مانند رساله «تنبیه النائمین» (نوشته عزیه نوری، خواهر بهاءالله) و کتاب «بدیع» (تألیف خود بهاءالله) حاکی از خشونتورزی، ترور مخالفان، دشنامگویی گسترده و کاربرد واژگانی چون «حمیر»، «مشرک»، «مکار» و «متوهم» برای مخالفان است. ادعای «پرهیز از لعن و بدگویی» نیز با مطالعه آثار بهاءالله و عبدالبهاء (که مخالفان را «نفرینشده» و «ملت جاهل و متوحش» میخوانند) کاملاً رد میشود.
سه. نویسنده «فرائد» در بحث امامت حضرت علی×، بهکلی از نصوص نبوی (مانند حدیث غدیر، حدیث منزلت و حدیث ولایت) عبور کرده و تنها به شایستگیهای عشیرهای و سبقت در اسلام اشاره میکند. این رویکرد، مشابه گفتمان اهل سنت در این مسئله است و با گزارشهای معتبر تاریخی (که در منابعی چون الاحتجاج طبرسی، الکافی کلینی و کتاب سلیم بن قیس ثبت شده) هماهنگی ندارد.
چهار. مبارزه با نهاد فقاهت و اجتهاد، استراتژی همیشگی مدعیان دروغین برای دور کردن مردم از دانشمندان دینی و شکار طعمههای کماطلاع است. احادیثی که نویسنده فرائد برای نکوهش علما به آنها استناد کرده، یا معارض با احادیث متواتر دیگریاند که بر وجوب رجوع به فقیه دلالت دارند، یا تنها ناظر به فقیهان بیعلم، دنیاپرست یا فاسق هستند (چنانکه شیخ طوسی و سید مرتضی و ملاصالح مازندرانی تصریح کردهاند). ادعای اینکه اندیشه فقاهت زادۀ دوران پس از امام حسن عسکری علیه السلام است نیز با گزارش شیخ طوسی درباره رجوع شیعیان به علما از زمان امیرالمؤمنین علیه السلام تا سده پنجم هجری، بهکلی بیاعتبار میشود.
پنج. ادعای انحصاریِ «تنها سفیران فرهنگی ایران در اروپا بودنِ بهائیان» با واقعیات تاریخی همخوانی ندارد. جریانهای روشنفکری (میرزا صالح شیرازی، میرزا ملکم خان، عبدالرحیم طالبوف)، دیپلماتها (میرزا حسینخان سپهسالار)، بازرگانان (خاندان امینالضرب)، روحانیان اصلاحگر (سیدجمالالدین اسدآبادی، آخوند خراسانی، میرزا محمدعلی محلاتی) و ادیبان و هنرمندان (میرزا حبیب اصفهانی، میرزا عبدالوهاب نشاط) نقشی بس مؤثرتر و بینظیر در تعاملات فرهنگی ایران و اروپا ایفا کردهاند بدون آنکه وابستگی به بهائیت داشته باشند. بهعکس، آنچه در آثار بهاءالله و عبدالبهاء برجسته است، ایرانستیزی، تحقیر ملت ایران (توصیف به «درندگان صحاری و براری»، «نهایت تعصب جاهلانه» و «ملت جاهل و متوحش») و تلاش برای جلب حمایت خاورشناسان و دول غربی از طریق نفی هویت ایرانی است.
در مجموع، کتاب «فرائد» نمونهای از «تاریخنگاری انحصارگرا» و «شانتاژ فرهنگی» است که میکوشد با مصادره دستاوردهای جمعی ملت ایران، تحریف واقعیتهای تاریخی و ارائه تصویری آرمانی و غیرواقعی از بهائیت، برای این فرقه «اعتبار فرهنگی مصنوعی» بسازد و در عین حال مبانی اعتقادی و تاریخی اسلام را به چالش بکشد. نقد منطقی و مستند این اثر، نشان میدهد که ادعاهای آن نه بر استدلال علمی و منطقی، بلکه بر تأویلهای ناروا از متون دینی، مغالطات تبلیغاتی و گزیدهگویی از تاریخ استوار است.

منابع
الف. منابع اسلامی (قرآن، تفسیر، حدیث، فقه و اصول)
- قرآن کریم
- حر عاملی، محمد بن حسن (۱۴۰۹ ق). وسائل الشیعة. قم: مؤسسه آل البیت علیهم السلام.
- کلینی، محمد بن یعقوب (۱۴۰۷ ق). الکافی. تهران: دار الکتب الإسلامیة.
- طبرسی، فضل بن حسن (۱۳۷۲ ش). مجمع البیان فی تفسیر القرآن. تهران: انتشارات ناصر خسرو.
- طبرسی، فضل بن حسن (۱۴۰۳ ق). الاحتجاج. مشهد: نشر المرتضی.
- طوسی، محمد بن حسن (۱۴۱۷ ق). العدة فی أصول الفقه. قم: انتشارات ستاره.
- صدوق، محمد بن علی (۱۳۶۲ ش). معانی الأخبار. قم: انتشارات اسلامی.
- دیلمی، حسن بن محمد (۱۴۱۲ ق). إرشاد القلوب. قم: الشریف الرضی.
- سلیم بن قیس الهلالی (۱۴۰۵ ق). کتاب سلیم بن قیس. قم: انتشارات هادی.
- مازندرانی، محمد صالح (۱۳۸۲ ق). شرح أصول الکافی. تهران: المکتبة الإسلامیة.
- مجلسی، محمد باقر (۱۴۰۳ ق). بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار. بیروت: مؤسسة الوفاء.
- نوری، حسین (۱۴۰۸ ق). مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل. قم: مؤسسه آل البیت علیهم السلام
- انصاری، مرتضی (۱۴۱۵ ق). رسالة فی الإجتهاد و التقلید. قم: کنگره جهانی شیخ انصاری.
- خویی، ابوالقاسم (۱۴۱۸ ق). الاجتهاد و التقلید. قم: مؤسسة الخوئی الإسلامیة.
- سید مرتضی، علی بن حسین (۱۴۱۵ ق). الذریعة إلی أصول الشریعة. تهران: دانشگاه تهران.
- تمیمی آمدی، عبد الواحد بن محمد (۱۳۶۶ ش). غرر الحکم و درر الکلم. قم: دفتر تبلیغات اسلامی.
- مکارم شیرازی، ناصر و همکاران (۱۳۷۴ ش). تفسیر نمونه. تهران: دار الکتب الإسلامیة.
ب. منابع بهائی
- بهاءالله، حسینعلی نوری. کتاب بدیع.
- بهاءالله، حسینعلی نوری. سورة الأحزان.
- عبدالبهاء، عباس افندی. لوح: ای پروردگار در این کور عظیم به سلطان مبین تجلّی فرمودی.
- شوقی افندی (۱۳۳ بدیع). قرن بدیع.
- نوری، عزیه (خواهر بهاءالله) (۱۳۳ ق). تنبیه النائمین.
- گلپایگانی، میرزا ابوالفضل (۱۳۴۲ ق). فرائد.
ج. منابع تاریخی و سفرنامهها
- محلاتی، میرزا محمدعلی (حاج سیاح) (۱۳۶۳ ش). خاطرات حاج سیاح. تهران: نشر تاریخ ایران.
- کرزن، جرج ناتانیل (۱۳۶۲ ش). ایران و قضیه ایران. ترجمه غلامعلی وحید مازندرانی. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
- سایکس، سر پرسی (۱۳۶۳ ش). تاریخ ایران. ترجمه سید محمدتقی فخر داعی گیلانی. تهران: انتشارات علم و ادب.
د. پژوهشهای معاصر درباره بهائیت
- نجفی، سید محمدباقر (۱۳۸۶ ش). بهائیان (تحلیلی از تاریخ و عقاید این فرقه). قم: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- سند، محمد (۱۴۳۴ ق). دعوى السفارة في الغيبة الكبرى. قم: دار المحجة البيضاء.
- خباز، سید ضیاء (۱۴۳۵ ق). المهدویة الخاتمة فوق زیف الدعاوی و تضلیل الأدعیاء. قم: مرکز الدراسات التخصصیة فی الإمام المهدی.
[1]. فرائد، ص 142.
[2]. آیینی که توسط سیذارتا گوتاما (بودا) در قرن ۵ ق.م تأسیس شد، آیینی مبتنی بر رهایی از رنج بر پایۀ مراقبه و بدون باور به وجود خدایی مشخّص و معیّن.
[3]. آیینی که توسط حکیمان ودایی هند (ریشیها) تأسیس شد، دینی باستانی با محوریت قربانی و متون مقدس وداها.
[4]. بتپرستی، آیینی است که توسط جوامع بَدوی یا باستانی مختلف و بدون مؤسس مشخص ابداع گردید؛ مبتنی بر پرستش خدایان متعدد و تجسّم نیروهای طبیعت در اوثان و اصنام و انداد و تماثیل.
[5]. آیینی که توسط کنفسیوس در قرن 5 ق.م تأسیس شد. آیینی بر پایۀ نظام اخلاقی ــ اجتماعیِ چینی با تأکید بر فضیلت، روابط خانوادگی و حکمرانی نیک.
[6]. اندیشه اسپینوزایی که جهان را برابر با خدا و دهر را برابر با کُنشگر هستی میدانند.
[7]. ج 7، ص 151.
[8]. ج 14، ص 101.
[9]. فرائد، ص 42.
[10]. شاید انگیزۀ او برای این نامگذاری، این بود که عبدالبهاء در لوح عمه، از خوابرفتگانی سخن میکند که دربارۀ حسینعلی بهاء، به خواب غفلت و نادانی رفتهاند و باید آنان را از این خواب بیدار نمود: «ياران به خواب تغافل گرفتار بايد اهل آن اقليم با قلب سليم و خلق عظيم در فرح مبين مبعوث شوند».
[11]. یعنی حسینعلی، افرادی را گرد خود آورد که قمهکش و اوباش بودند و نه اهل باور به پیامبران الهی و افراد دغدغهمند.
[12]. بدیع، ص 379.
[13]. بدیع، ص 312.
[14]. یعنی زنا کاران. بدیع، ص 89.
[15]. بدیع، ص 323.
[16]. نگارنده از آوردن این عبارات شرمگین است و از خوانندگان گرامی پوزش میخواهد.
[17]. بدیع، ص 23 و 24.
[18]. ر.ک: بهائیان، سید محمدباقر نجفی، ص 333 و 334.
[19]. بدیع، ص 134.
[20]. بدیع، ص 21.
[21]. بدیع، ص 262.
[22]. علت اینکه حسینعلی بهاء در کتاب بدیع نسبت به دیگر آثار، جسورتر و فحّاشتر است، این است: اول. او هنگام تحریر کتاب بدیع، توانسته یاران خود را بیابد و آیین خود را تشکیل دهد و هالۀ عصمت و قدسیّت را ایجاد کند و درنتیجه توهینهایش نیز جنبۀ وحیانی و لابدّ منه پیدا کند. دوم. بهاء در ایقان درصدد گفتوگو با عموم مسلمانان ناباور به باب و بهاء بود (متن اقناعی)، اما در بدیع روی سخن با بابیان ازلی دارد (متن تخریبی)، که شمارشان کمتر است و از ستیزه با آنان ابایی ندارد. سوم. هنگام تحریر کتاب بدیع، بهاء از عراق به ادرنه جلب شده بود و توان کُنش در میان جامعۀ صوفی کُردهای سلیمانیه و شیعیان ساکن بغداد را از دست داده بود. به این سبب خشم و شکست خود را در قالب فحشهای فراوان و تهمت قذفهای بسیار تخلیه نموده و از قلمی آتشین به سمت برادرش شلّیک کرده بود.
[23]. فرائد، ص 43.
[24]. الاحتجاج، ج 1، ص 117.
[25]. همان.
[26]. کتاب سلیم، ص 148.
[27]. الاحتجاج، ج 1، ص 74.
[28]. ارشاد القلوب، ج 2، ص 94.
[29]. الكافي، ج 8، ص 343. سند خوب.
[30]. الاجتهاد و التقلید، ص 91.
[31]. رسالة الإجتهاد و التقلید، ص 48.
[32]. وسائلالشیعه ج 30، ص 291.
[33]. وسائلالشیعه ج 16، ص 234.
[34]. همان، ص 152.
[35]. العده فی اصول الفقه، شیخطوسی، ج 2، ص 730.
[36]. الذریعه، سید مرتضی، ج 2، ص 796.
[37]. توبه: 122.
[38]. دعوى السفارة في الغيبة الكبرى ج 2، ص 346.
[39]. المهدویة الخاتمة فوق زیف الدعاوی و تضلیل الأدعیاء ج 2، ص 341.
[40]. معانی الأخبار، ص2.
[41]. وسائلالشیعه ج 27، ص 29.
[42].کافی ج 1، ص70.
[43]. میزان الحکمة ج 9، ص221.
[44]. همان-3-2102.
[45]. وسائلالشیعه ج 27، ص 61.
[46]. شرح اصول کافی ج 2، ص 15.
[47]. بحارالانوار ج 18، ص 146.
[48]. الکافی ج 8، ص40.
[49]. بحارالانوار ج 77، ص100.
[50]. همان، ص 101.
[51]. فَوَيلٌ لِّلمُصَلِّينَ. ماعون: 4.
[52]. الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ* الَّذِينَ هُمْ يُرَاءُونَ* وَ یَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ. ماعون 5 الی 7.
[53]. عوالي اللئالي ج ۴، ص ۶۲
[54]. فرائد، ص 54.
[55]. العده فی اصول الفقه، شیخطوسی، ج2، ص730.
[56]. سیدرضا قنّاد بهائی که طرف مناظره با شیخ عبدالسلام تفلیسی بوده است.
[57]. فرائد، ص 356.
[58]. درگیری بین «شاهگرایان» و «پارلمانگرایان» که ریشه در اختلافات مذهبی (انگلیکانها، پیوریتنها، کاتولیکها) داشت.
[59]. درگیریهای خشونتبار بین ملیگرایان عمدتاً کاتولیک (خواهان اتحاد با ایرلند) و وفاداران عمدتاً پروتستان (خواهان باقی ماندن تحت حاکمیت بریتانیا).
[60]. قرن بدیع، شوقی، ج ۳، ص ۳۱۸.
[61]. لوح: ای پروردگار در این کور عظیم بسلطان مبین تجلّی فرمودی…، عبد البهاء.
[62]. سورة الأحزان، حسینعلی بهاء.
[63]. فرائد، ص 335.
[64]. که فرش ایرانی را به تمام غرب معرفی نمود و از زمان او بود که سران کشورهای اروپایی فرشهای تشریفاتی کاخها و سراهای سلطنتی خود را از ایران سفارش میدادند.
[65]. احیاگر صنعت نسّاجی شمال ایران و صادرکنندۀ نخ ابریشم ایرانی به روسیه.
[66]. سفیر تجاری ــ فرهنگی ایران در اروپا و رئیس هیئت ایرانی در نمایشگاههای بینالمللی جهان.
[67]. از پیشگامان ترجمۀ آثار بومی ایرانی به زبان فرانسه.
[68]. ادیب و هنرمند ایرانی و از دوستان خاورشناسِ نامور: گارسن دوتاسی که در تعریف درست ایران به آن خاورشناس، اثر مهمی داشت.
[69]. هنرمند خوشنویس و خطشناس ایرانی که در زمینۀ کتب خطی، همکاریهای گستردهای با موزههای اروپایی داشت.
[70]. George Curzon.
[71]. Sir Percy Sykes.
[72]. Charles-Jean-Marie Doulet.
[73]. توقيعات مباركۀ حضرت ولیّامراللّه خطاب به احبّاى شرق، توقیع مبارک نوروز ۱۰۱ بدیع.
