صفحه اصلی پژوهش آشنايي با ايقان، أعظم و أقدم کتب بهائيان

آشنايي با ايقان، أعظم و أقدم کتب بهائيان

4 خواندن ثانیه
0
0
1

عبدالحسين فخاري

چکیده

کتاب ایقان اثر میرزا حسین‌علی نوری (بهاءالله) نخستین رهبر و شارع بهائیت، نزد بهائیان بسیار مهم، بلکه أقدم و أعظم کتب اوست. این مقاله به کتاب‌شناسی و نقد محتوای این کتاب می‌پردازد. در این راستا، غلط‌های ادبی و محتوایی، تأویلات بی‌مبنا، تحریف معنوی انجیل و آیات قرآن کریم، مصادره به مطلوب در استدلالات ایقان و بحث خاتمیت بررسی شده است.

کلیدواژه: کتاب ایقان، کتاب شناسی، نقد محتوا، غلط های ادبی، غلط های محتوایی، تناقضات، تحریف، تأویلات بی مبنا، تروریسم بهاءالله در عراق، مصادره به مطلوب در ایقان، خاتمیت، حدیث لوح فاطمه سلام الله علیها.

 

مقدمه

کتاب ایقان اثر میرزا حسین‌علی نوری (بهاءالله) نخستین رهبر و شارع بهائیت، نزد بهائیان بسیار مهم، بلکه أقدم و أعظم کتاب‌های اوست. آشنایی با این کتاب، برای پژوهشگران حوزه بهائیت امری ضروری است تا با نوع ادعاها، استدلال‌ها و تا اندازه‌ای تاریخ این گروه آشنا شوند. این مطالب پیش‌تر در دهه هشتاد در وبگاه «بهائی‌پژوهی» انتشار یافت که مورد استقبال محافل علمی قرار گرفت و حتی به‌صورت جزوۀ آموزشی در بعضی حوزه‌ها تدریس شد. ازآنجاکه به نظر رسید تدوین آن به‌صورت مقاله نیز مناسب باشد، با قدری اصلاحات آن را در اینجا ارائه کرده‌ایم.

۱. کتاب‌شناسی ایقان

کتاب ایقان به گفته‌ شوقی‌افندی، رهبر سوم بهائیان، بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین کتاب بهائیت محسوب می‌شود. این کتاب را میرزا حسین‌علی (بهاءالله) برای اثبات دعاوی سیّدعلی‌محمّد باب در سال‌های ۱۲۷۷یا ۱۲۷۸ تا ۱۲۸۰هجری قمری نوشته است. نویسنده در این کتاب خود را «خادم فانی» و «عبد فانی» و برادر کوچک‌تر خودش را که جانشین باب بوده «مصدر امر» و «کلمه مستور» و باب را «نقطه» نامیده است. این کتاب نشان از اعتقاد راسخ نویسنده به دعاوی سیّد باب دارد، بدون اینکه برای خود کوچک‌ترین حق و مقامی قائل باشد. او این کتاب را برای دایی بزرگ باب یعنی سیّدمحمّد تاجر شیرازی، نوشت، هنگامی‌که وی برای زیارت عتبات عالیات به عراق آمده بود، تا او را هم بابی گرداند، امّا این کتاب هیچ تأثیری بر او نداشت و همچنان بر عقیده پدران خویش استوار بود تا اینکه از دنیا رفت و بنا بر وصیّتش در حرم مطهّر حضرت شاه‌چراغ شیراز مدفون گردید که شاهدی بر مسلمانی اوست.

شوقی‌افندی گفته میرزا حسین‌علی خواسته است با نوشتن این کتاب گامی برای تکمیل کتاب «بیان» بردارد که قرار بوده در نوزده واحد و ۳۶۱ باب باشد، ولی ناتمام و ناقص بود و همچنان ناقص مانده است. میرزا حسین‌علی در سال ۱۳۰۸ (یک سال پیش از فوت) پسرش میرزا محمّدعلی ــ غصن اکبر ــ را به همراه میرزا آقاجان خادم، منشی حضور، از عکا به بمبئی فرستاد تا آثار خطی او را به چاپ رساند. او چنین کرد (و از این بابت حقّ بزرگی بر گردن بهائیان دارد، اگرچه او را بعدها به خاطر اختلاف با عباس عبدالبهاء پسر دیگر بهاءالله که زمام بهائیان را به دست گرفت، ناقض و ملعون نامیدند) و بعد از چاپ اعلان کرد که همه نسخه‌های قبلی بی‌اعتبار است و باید نسخه‌های دیگر بر اساس آن تصحیح شود.

بهاءالله این کتاب را بعد از مراجعت از کوه‌های سلیمانیه به بغداد نوشت، زمانی که به‌خاطر بدبینی‌های بابیان به او به جهت توطئه برای کنار زدن برادر کوچک‌ترش از جانشینی باب، ناگزیر شده بود با عنوان درویش محمّد و به‌طور ناشناس دو سال به آن نواحی به میان دراویش سنّی برود و تأثیر این مجالست و هم‌نشینی با دراویش در عبارات کتابش کاملاً پیداست. استاد محیط طباطبائی معتقد است این رساله تقلیدی از اسلوب انشای فارسی منسوب به سیّد باب بوده که نویسنده‌اش می‌خواسته حقّانیّت امر سیّد باب را اثبات و درضمن مشق و تمرینی از کار تکمیل بیان فارسی کرده باشد. در سال ۱۳۱۰ نسخه‌ای دیگر از ایقان انتشار یافت که با این چاپ تفاوت‌هایی داشت، زیرا اختلافات درونی بهائیان و ازلیان بالا گرفته بود و برخی از عبارات بهاء در ایقان درباره‌ برادرش می‌توانست دستاویز خوبی برای ازلیان باشد که خود داستان مفصلی دارد و نیز صدها انتقاد از لحاظ املاء و انشاء و کیفیت روایت و نقل که باید تصحیح می‌شد، در این چاپ تغییر یافت.

نقد‌های گوناگونی از حیث ادبی و مفهومی بر این کتاب نوشته شده است. بعضی ۸۴ خطا و بعضی دیگر ۱۵۴ غلط و اختلافات لفظی و معنوی نسخه‌های چاپی و خطی و برخی از تصرفات در آیات قرآنی را نشان داده و مبانی استدلال‌های آن را با منطق و عقل نقض کرده‌اند که به آن خواهیم پرداخت.

۲. تاریخ و انگیزه نگارش

چنان‌که گفته شد، شوقی‌افندی ایقان را بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین کتاب بهائیت دانسته است. اینک عین عبارت او را از کتاب قرن بدیع جلد دوم صفحه‌۱۴۷ نقل می‌نماییم: «در بین جواهر اسرار مخزونه و لئالی ثمینه مکنونه که از بحر زخّار علم و حکمت حضرت بهاءالله ظاهر گردیده، اعظم و اقدم آن، کتاب مستطاب ایقان است که در سنین اخیره دوره اقامت بغداد (۱۲۷۸ هجری قمری مطابق ۱۸۶۲ میلادی) طی دو شبانه‌روز، از قلم مبارک نازل گردیده و با نزول آن، بشارت حضرت باب تحقّق پذیرفت و وعدۀ الهی که حضرت موعود، بیان فارسی را که ناتمام مانده تکمیل خواهد فرمود، به انجاز پیوست.»

ملاحظه می‌فرمایید شوقی عبارت «اعظم» و «اقدم» را برای ایقان به کار برده و سال نگارش آن را ۱۲۷۸ قمری دانسته و مدت انزال آن را «دو شبانه‌روز» ذکر کرده است. شوقی با این عبارتش مرتکب دو خطای عمده شده است، زیرا به کار بردن عبارت متمم بیان فارسی برای ایقان، نادرست است، به این دلیل که بیان فارسی و بیان عربی طبق گفته باب قرار بوده ۳۶۱ باب داشته باشند (۱۹ واحد که هر واحد ۱۹ باب داشته باشد) درحالی‌که باب فقط توانست ۱۶۲ باب از بیان فارسی (باب دهم از واحد نهم) و ۲۰۹ باب از بیان عربی (آخر واحد یازدهم) را بنویسد و اضافه شدن دو باب ایقان به ۱۶۲ باب بیان فارسی دردی را دوا نمی‌کند و هنوز تا ۳۶۱ باب وعده‌داده‌شدۀ علی‌محمد باب که موعود بیان می‌باید تکمیل کند، ۱۹۷ باب کم دارد. پس معلوم است که بابیان باید دنبال کس دیگری به‌عنوان موعود بیان باشند تا واقعاً بیان را تکمیل و وعدۀ باب را عملی کند و کتاب او متمّم بیان فارسی باشد. تازه هنوز کامل کردن بیان عربی روی زمین مانده است که آن خود موضوع را پیچیده‌تر می‌کند!

خطای دیگر شوقی این است که وی سال نگارش ایقان را سال ۱۲۷۸ دانسته است و حتماً این را از عبارت خود بهاءالله در ایقان استفاده کرده که می‌گوید: «هیجده سنه می‌گذرد که بلایا از جمیع جهات مثل باران بر آن‌ها (بابی‌ها) باریده» که با اضافه کردن ۱۸ به ۱۲۶۰ــ سال اعلام بابیّت باب ــ سال ۱۲۷۸ به دست می‌آید، امّا شوقی یادش رفته که خود میرزا در جای دیگری در همین کتاب می‌گوید: «باری هزار و دویست و هشتاد سنه از ظهور نقطه فرقان گذشت» و به این ترتیب زمان نگارش ایقان را حداقل تا سال ۱۲۸۰مستمر و ادامه‌دار ذکر کرده است! یعنی نگارش ایقان حداقل دو سال طول کشیده است، از سال ۱۲۷۸ تا ۱۲۸۰، بدین ترتیب ادّعای شوقی در نوشته شدن ایقان در دو شبانه‌روز، امری خلاف واقع و ادّعایی گزاف می‌نماید و بهائیان را با چالش جدی روبه‌رو می‌سازد و سخن رهبر آخرشان را دربارۀ اعظم کتب بهائیان، بی‌اعتبار می‌کند.

نکته‌ دیگری که در قسمت نخست آمد، ایمان دایی (خالوی) سیّد باب است:

گفته شد رسالۀ خالویه را که بعد‌ها ایقان نامیده شد، بهاءالله برای دعوت دایی سیّد باب (سیّدمحمّد تاجر شیرازی) نوشت تا او را به دعوت جدید، مؤمن گرداند. علی‌رغم ادّعای شوقی درمورد ایمان آوردن نام‌برده، مورخان او را تا آخر عمر مسلمانی معتقد ــ و نه بابی ــ شمرده‌اند. محقّق گران‌مایه استاد سیّدمحمّد محیط طباطبائی- در دو مقاله ممتّع خود که در این زمینه تحقیقاتی نموده‌اند، با شواهدی گویا، نشان داده‌اند ــ به نقل از کتاب‌های مورخانی، همچون تذکره فسایی در ذکر رجال شیراز ــ مدفون شدن نام‌برده طبق وصیتش در جوار حرم حضرت شاهچراغ در کنار اجدادش بوده و اگر او بابی می‌شده، همچون سایر بابیان، مثل اصحاب بدشت و جنگاوران جنگ‌های سه‌گانه، از دید همشهریان و تاریخ‌نگاران مخفی نمی‌مانده است. گرچه فرضاً ایمان هم آورده باشد، دلیل درستی مطالب ایقان نمی‌توانست باشد و باید خود مطالب ایقان ارزیابی شود.

۳. تحقیقات پیشین دربارۀ ایقان

چنان‌که از مطالب ایقان برمی‌آید، نویسنده در هنگام نوشتن آن، اعتقاد جزم به دعاوی سیّد باب داشته، اسلام را منسوخ و دورۀ قرآن را پایان‌یافته و دین جدید را شرع بیان و کتاب آسمانی این آیین را «بیان» و احکام آن را واجب‌الاتباع می‌دانسته است. او باب را در ردیف انبیای اولواالعزم و بلکه بالاتر از آن‌ها می‌دانسته و در آن زمان برای خودش هیچ‌گونه ادّعایی نداشته و مانند سایر بابیان، پیرو شرع باب بوده و او را ترویج می‌نموده است. در این کتاب بهاءالله، سیّد باب را بحرالبحور و جوهرالجواهر و سلطان‌السلاطین و مظهر وجود و معبود و جمال ازلی و بحر علم لدنی و نقطه‌ وجود و طلعت محمود می‌دانسته و خودش را نسبت به او عبد یا خادم فانی می‌شمرده و جانشین باب را میرزا یحیی ازل (برادر کوچک‌تر خودش) می‌دانسته و او را «مصدر امر» نامیده و آن دوره را دوران صبح ازل می‌شمرده و خود را متشرع به شرع بیان و مطیع میرزا یحیی ازل جلوه می‌داده است.

در صفحۀ ۷۶ می‌گوید: «مقصود از این بیانات واضحه، اثبات سلطنت آن سلطان‌السلاطین بود» و در صفحۀ ۱۳۹ می‌گوید: «رب اعلی روح ماسواه فداه، به خصوصِ جمیع علمای هر بلدی توقیعی صادر فرمودند» و در صفحۀ ۷۶ خود را خادم درگاه و خادم فانی و باب را نقطه‌ وجود و طلعت محمود خوانده است. در صفحۀ ۱۵۴ می‌گوید: «و این عبد در کمال رضا، جان‌برکف حاضرم». در همین جا ازل را مصدر امر خوانده و در محلّ دیگر محبوب و یار پنهانی و مستور جهانی دانسته است. اگرچه وقتی او را کنار زد و خودش جای باب را گرفت، در کتاب بدیع هرچه توانست از سب و لعن و نسبت‌های ناشایست نثار او کرد، نسبت‌هایی که لایق اراذل و اوباش است. برخی از پژوهشگران نوشته‌اند از همین دورنگی و تذبذب در عقیده و گفتار می‌توان ادراک نمود که بهاءالله پیغمبر نیست، بلکه یک نفر بشر معتدل و موزون و یک فرد مؤدب باوجدان هم نیست وگرنه به برادرش این همه حرف زشت نمی‌زد. در آینده ما از این موضوع هم سخن خواهیم گفت.

دربارۀ غلط‌ها و اختلافات ایقان، محقّق گران‌مایه استاد محیط طباطبائی می‌فرمایند: «اینک در خاتمه نظر خوانندگان را دربارۀ اغلاط و اختلافات لفظی و معنوی نسخه‌های چاپی و خطی ایقان به این چند نکته جلب می‌کند:

۱. شیخ عبدالسلام آخوندزاده در رسالۀ مدافعه بر مقابله خود، نه بر مبنای اساسی استدلال ایشان را هدف انتقاد منطقی و کلامی قرار داده، ولی به نقاط ایراد لفظی و معنوی از عبارات ایقان نظری نیفکنده است و به میرزا ابوالفضل و خطیب حلبی مجال آن را داده است که یکی از تغافل شیخ بر خود ببالد و دیگری با نقل صد و پنجاه و اندی غلط ادبی، گوش مدّعی را بمالد.

۲. آقای محمّدرضا افضل که ایقان چاپ اصلاح‌شده ۱۳۱۸ قاهره را مورد مطالعه قرار داده، هشتاد و چهار خطای آن را در کتاب مطبوع «فلتات و خطئات» برشمرده است.

۳. آقای ابوتراب هدائی در چاپ سوم از کتاب «بهائیت دین نیست» چهارصد و پنجاه مورد تفاوت یا تصحیح میان یک نسخه‌ خطی از کتاب ایقان که در دست داشته، با نسخه چاپ اول سربی قاهره یافته و در برابر هم در جدولی نهاده است. علاوه‌برآن، درضمن نقل ده آیه از قرآن کریم، تصرفاتی یافته و نوشته است.

۴. عده‌ای از جوانان فاضل پژوهشگر در تهران، از مقابلۀ دقیق چاپ اول ایقان با پنج چاپ دیگر جدولی فراهم آورده‌اند که ۴۸۴ مورد اختلاف را در آن جدول قید کرده‌اند.

۵. خطیب فاضل آقای حاجی شیخ محمود حلبی علاوه بر نقل جدول اختلافات مزبور، صد و پنجاه و چهار غلط ادبی از متن ایقان بیرون آورده و در کتاب «پژوهش جامع دربارۀ ایقان» تألیف خود به‌تفصیل یاد کرده است. شاید دیگری درضمن مراجعۀ تازه‌ای، به موارد دیگری هم بربخورد. چنان‌که یکی از دوستان فاضل نویسنده در ضمن مراجعه به آخرین صفحه از چاپ اول، وقتی نظری بر عبارت عربی «المنزول من الباء و الهاء» افتاد که در همه نسخ خطی و چاپی به همین صورت وارد است، بر ذکر کلمه «منزول» به‌جای «نازل» اعتراضی داشت که در جدول اغلاط ادبی خطیب حلبی هم ذکر شده بود؛ ولی حذف حرف «الف» از آخر عبارت «الباء و الهاء» را قابل توجیه و تعلیل نمی‌دانست و می‌گفت: در پایان غالب نسخه‌های خطی و چاپی ایقان و در کنار آن از دو حرف ب و هـ صورت رقمی امضای میرزا حسین‌علی با اعداد ۱۵۲ به چشم می‌رسد و وجود عدد «أ» در آخر امضاء بۀ ادآورندۀ حدف بی‌جهت «الف» دنبالۀ ب و هـ متن کتاب است. اینک دست به دعا برداشته و از خداوند تبارک و تعالی می‌طلبیم: ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب. ۲۵محرم سنۀ ۱۳۹۸هجری» (پایان مطالب استاد محیط طباطبائی)

۴. محتوای دو باب ایقان

چنانچه عرض شد درون‌مایۀ‌ کتاب ایقان، اثبات مظهریت سیّد باب است و بهاءالله در آن تاریخ خود را تابع و پیرو باب و جانشین او را ازل می‌دانسته است و برای خویشتن هیچ مقامی قائل نبوده و خود را عبد و خادم فانی و باب را رب اعلی و سلطان‌السلاطین و میرزا یحیی را مصدر امر و صبح ازل می‌نامیده است.

برای اثبات مظهریت باب، بهاءالله روشی خاص را در پیش گرفته است: او دقیقاً عوامل عدم اقبال مردم به باب را شناسایی کرده و برای آن‌ها چاره‌اندیشی نموده و راه‌حل ارائه داده است. او دیده بود عالمان و محقّقان، نخستین مانع گرایش مردم به باب بودند، زیرا بی‌سوادی او را حتی در ادبیات آشکار می‌ساختند و تناقض‌گویی‌هایش را نشان می‌دادند و بطلان ادّعاهایش را بر اساس شواهد قرآنی و روائی مبرهن می‌ساختند و روشنگری می‌نمودند و مانع گرایش مردم به او می‌شدند، لذا در تمام باب اول از دو باب ایقان، طی ۵۸ صفحه، چوب را برداشته و به جان علما افتاده و آن‌ها را بزرگ‌ترین مانع و سدّ هدایت مردم شمرده و همه‌ آنان را جاه‌طلب و دین‌فروش گفته و از مردم خواسته اصلاً دنبال عالمان نروند و اگر می‌خواهند به حقیقت و حقّانیّت باب برسند، باید گوش به حرف احدی از علما ندهند و به آن‌ها متمسّک نشوند؛ که اگر چنین کنند از درک حقیقت و وصول به سرچشمه حیات و معرفت، محجوب و محروم گردند. اگر هم علما شواهدی در ردّ باب آوردند اصلاً هیچ توجهی به آن نصوص و مطالب معقوله و منقوله در قرآن و روایات فراوان دینی ننمایند، که مثلاً قائم موعود را دارای ویژگی‌هایی شمرده ــ که هیچ‌کدام در باب نیست ــ و در این زمینه حتی به ظواهر آیات و روایات هم استناد نکنند و بدون تکیه به هیچ دانشمند و نص و دلیلی، بیایند و حقّانیّت این ظهور را بپذیرند و فوراً بابی شوند.

باب دوم از صفحۀ ۵۸ تا پایان، چاره‌جویی برای دومین مشکل بر سر راه گرایش مردم به باب است و آن همانا صراحت نصوص دربارۀ ویژگی‌های قائم مبنی بر سلطنت آشکار در روی زمین و ظهور عدل و داد و محو ظلم و ستم و ایجاد حکومت سراسری توحیدی است.

او برای رفع این مشکل حکم داده که همۀ این نصوص را باید از حالت ظاهر خارج کرده و معنوی بدانیم. مثلاً سلطنت قائم را ظاهری ندانیم و معنوی بدانیم و آن غلبه و نفوذ در قلوب است که باب هم داشت و عدّه‌ای حاضر شدند در راه او کشته شوند. پس سلطنت قائم (یعنی باب) معنوی است نه ظاهری، همین‌طور سایر آیات و روایات را باید معنوی دانست و از سید باب انتظار هیچ تغییر ظاهری در اوضاع جهان را نداشته باشید و فوراً به او ایمان آورید! بهاء برای این کار هم به همه‌ آیات و روایات تعرّض نموده با سفسطه و مغالطه و تحریف و کم و زیاد کردن، آن‌ها را با مقصود خود همراه کرده است.

بدین ترتیب ابتدا رابطه‌ فرد را با علم و عالم در باب اول قطع نموده و سپس در باب دوم رابطه‌اش را با نصوص دینی هم بریده تا طبق آن نصوص، از باب انتظار عدل‌گستری و ظلم‌براندازی از جهان را نداشته باشد و یکسر به حرف او تسلیم شود و فوراً بابی گردد.

۵. بررسی محتوای باب اول

کاوش در مفاهیم باب اول ایقان، پژوهشگران حوزۀ بهائیت را با تناقضی بزرگ روبه‌رو می‌کند و آن‌ها را در مقابل دو گزینه قرار می‌دهد: اینکه بهائیت مکتبی علم‌ستیز است که در بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین کتابش مردم را به دوری گزیدن از علما و دانشمندان فرا می‌خواند و می‌گوید برای وصول به مدارج ایقان و عروج به معارج ایمان باید از علم و عقل و کتب و صحف علما، چشم بپوشید و به همه‌چیز و همه‌کس پشت پا بزنید تا به عیون حکمت و علم سلطان احدیت واصل و نائل شوید که اگر گوش به حرف عالمی از علما بدهید و یا به کتابی از کتب آن‌ها رجوع کنید از زلال وصال ذوالجلال محروم و مقطوع خواهید شد (فلتقدسن انفسکم یا اهل الارض…). که این سخن را از سیّد باب آموخته آنجا که می‌گوید: «فلتنقطعن عن کل علمکم و عملکم و لتستمسکن بمن یظهره الله…».

بر این اساس مکتبی علم‌گریز و عالِم‌گریز و بلکه علم‌ستیز را ترسیم می‌نماید، برخلاف ادعایش که خود را خواهان علم می‌داند و یکی از تعالیمش را تطابق علم با دین می‌شمرد و این را برای خود افتخار می‌داند و بر آن می‌بالد و همه جا مطرح می‌نماید.

گزینۀ اول مستند به اعظم و اقدم کتب بهائیت است که یک بهائی به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند با آن بستیزد و آن چنان هم صریح و روشن است که قابل توجیه و تأویل نیست (و البته مجاز به تأویل و تفسیر هم نیستند، زیرا تأویل و تفسیر متون رهبران، در بهائیت مجاز نیست) و راه تحرّی حقیقت را دوری گزیدن از علم و عالم و کتاب و نصوص دینی معرفی می‌کند.  ‏

‏البته کسی که متون بهاءالله را بشناسد، می‌داند این مخالفت بهاء با علما تازگی ندارد و او علمای اسلام را در ایقان «همج رعاع» (پشه‌های سرگردان) خوانده و در جاهای دیگری از کتاب‌هایش آن‌ها را «ذئاب» و «حمر» (گرگان و خران) نام نهاده، امام جمعه اصفهان را «رقشاء» (کرم خالدار ماده) گفته و حاج کریم خان کرمانی صاحب ارشادالعوام را «تراب و زاغ و کلاغ» خوانده است و معلوم نیست این رفتار او با آن عبارتش در کتاب اقتدارات چه نسبتی دارد، آنجا که می‌گوید «الادب قمیصی» ادب پیراهن من است! آیا نسبت دادن القاب زشت به علمای اسلام در طول دورۀ غیبت، مصداق ادب است؟  ‏

اگر رجوع به عالمان در فهم حقیقت و حقّانیّت هر مدّعی جدید نبوت و رسالت (که در طول زمان هم کم نبوده‌اند) و مشاوره با آنان گناه نابخشودنی است، پس پذیرش همه مدّعیان به صرف ادّعای آن‌ها الزامی است! آیا اگر رابطۀ مردم را با عالمان و دانشمندان قطع کنیم، آن‌ها را آماده پذیرش ادّعای هر مدّعی عوام‌فریبی نکرده‌ایم؟ اگر سخن دانشمندان دربارۀ مدّعی جدید و موعود آینده حجت نیست، پس اصل آمدن موعود هم که همین عالمان به گوش مردم رسانیده‌اند، نباید حجت باشد!

این درون‌مایۀ باب اول بزرگ‌ترین کتاب بهائیان است.

۶. از علما دوری کنید!

اصل محتوای باب اول ایقان احتراز از همۀ علمای قوم است و خط‌کشی خاصی هم میان علما نکرده است که گفته شود منظورش علمای سوء است. از نظر او علمای سوء کسانی هستند که به مدّعی جدید ایمان نمی‌آورند. این هم که عقلانی نیست که هر مدّعی ازراه‌رسیده‌ای به دانشمندان اهانت کند و هرکس را با او همراه شد و ادّعایش را پذیرفت، عالم خوب و بقیّه را عالم سوء محسوب نماید. بهاءالله همۀ علمای عصر را «همج رعاع» (پشه‌های سرگردان) خوانده و چون به باب ایمان نیاورده‌اند به آن‌ها لقب کلاغ و زاغ و کرم و خر و گرگ و… داده است. استدلال او این است که چون همیشه علما با انبیاء مخالفت کرده‌اند، در زمان باب ه‍م علما با او مخالفت کردند، پس باب هم جزو انبیاست! به فرض هم اگر تعدادی از علما در زمان انبیای گذشته به آن‌ها ایمان نیاوردند، نمی‌شود گفت چون بعضی علما با بعضی انبیای گذشته مخالفت کردند و همه‌ علما هم با باب مخالفت کردند، پس باب هم مثل انبیای گذشته، پیغمبر است!

آیا این دستاویز خوبی برای هر مدّعی کاذب و فریب‌کار نمی‌تواند باشد که مخالفت عالمان را با خود دلیل صدق دعوت خود بپندارد و از مردم بخواهد به همین دلیل به او ایمان بیاورند؟ آیا کسی این منطق را می‌پذیرد؟ آری مردم خود بر اساس فطرت و تعقل می‌توانند راه را بیابند، لیکن بهاءالله راه تعقل را هم بسته (شواهدش ذکر خواهد شد) و برای تطبیق نصوص دینی درمورد قائم بر باب، آن‌ها را از مراجعه به منابع و کتب و روایات و نصوص و بیان‌کنندۀ آن‌ها یعنی دانشمندان بر حذر داشته و خلاصه گفته هرطور من گفتم همان را بپذیرید. یعنی اگر در نصوص آمده بود پس از اسلام دینی نمی‌آید و قائم باید دنیا را از ظلم و ستم پاک نموده از عدل و داد پر کند و باب چنین نکرد، کاری به علما نداشته باشید و حرف مرا بپذیرید و تردید هم نکنید. چنین است باب اول ایقان.

مقایسه باب یا بهاءالله با انبیای گذشته و آیین آن‌ها با ادیان قبل، منوط به اثبات عقلی حقانیت آن‌هاست. ابتدا باید حقّانیّت ایشان بحث و ثابت شود و آنگاه با ادیان دیگر مقایسه شوند. باید ثابت شود به چه دلیل، این دینِ آسمانی و آیینِ ربانی است؟ رهبرانش چه مقامی دارند؟ رسالت یا نبوت؟ و به فرض صحت، چه دستاورد ویژه‌ای دارند که در ادیان دیگر نبوده و متناسب با این دوران است؟ مثلاً مخالفت علمای یهود با حضرت عیسی علیه السلام  را با مخالفت علما با باب، نمی‌توان تطبیق نمود. حضرت عیسی با معجزاتش، مثل تولد از مادری باکره، زنده کردن مردگان، شفای بیماران و… نبوتش اثبات شده بود، اما باب چه دلیلی برای حقانیتش ارائه نمود تا مخالفت علما با او را مشابه مخالفت علمای دنیاپرست یهود با حضرت مسیح، دانست؟

افزون بر این، چنانکه گفتیم مقدمه تاریخی بحث که استدلال بر آن استوار شده که همیشه علما با انبیا مخالفت کرده‌اند، نادرست است، زیرا این‌طور نبوده که علما همیشه با انبیاء مخالفت کرده و یا آخرین گروهی باشند که ایمان آورده باشند. به‌عنوان نمونه علمای زمان حضرت موسی یعنی “ساحران”، اولین گروهی بودند که ایمان آوردند و حاضر شدند تا پای شهادت در این راه جان‌فشانی نمایند و نیز بحیرای راهب ــ عالم مسیحی ــ با دیدن نشانه‌های پیامبری در سیمای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  حتی پیش از بعثت به او ایمان آورد، پس این استدلال او نقض می‌شود. ثانیاً به فرض که علماء با باب مخالفت کرده باشند، باید حرف آنان را بررسی کرد، نه اصل مخالفتشان را و احتمال دهیم که این علماء راست گفته باشند.

ثالثاً، آیا هیچ دلیل دیگری برای اثبات حقّانیّت باب جز این دلیل وجود نداشت که بهاءالله ۵۸ صفحه از ایقان را در این زمینه قلم‌فرسایی نماید؟!

۷. نمونه‌هایی از اغلاط ادبی ایقان

وقتی کتابی آسمانی شد و از ناحیۀ خداوند نازل گردید، وجود یک غلط هم درآن پذیرفتنی نیست و دلیل بطلان آن است؛ زیرا خداوند که چیز غلط نازل نمی‌فرماید و نسبت دادن غلط به ساحت قدس الهی زیبندۀ موحدان نیست. ما در ادامه همین مباحث نمونه‌هایی از آن اغلاط را که فقط اغلاط ادبی هم نیست، بلکه غلط مفهومی، تحریف آیه و روایت و حتی تحریف اشعار شاعران است، خواهیم آورد. این برای آن است تا نشان داده شود ایقان چنان‌که شوقی ادّعا فرموده، معجزه نیست و منزول از ناحیۀ ربّ‌العزّه هم نیست (زیرا نسبت دادن غلط به ذات ذوالجلال زیبندۀ بهائیان نیست، اگر خود را موحّد می‌دانند). دیگر اینکه صدور چنین عبارات و مفاهیمی درخور یک نویسنده‌ درجه چهارم ـ که بخواهد متنی را برای مخاطب خاص یا عمومی هم بنگارد ـ نیست؛ زیرا از اصول اولیه فصاحت و بلاغت، رعایت استواری کلام، صحت عبارات و رعایت قواعد بر اساس زبان منتخب برای ارتباط است. فعلاً برای شروع، در همان ۸ صفحه‌ اول ایقان وجود ۱۰ غلط ادبی را فهرست‌وار عرض می‌نماییم (از مجموع همان ۱۵۴ غلطی که استاد محیط طباطبائی بدان اشارت داشته‌اند):

۱. عبارت «فلتقدسن» در ص۲ س۲ (ص نشان صفحه و س نشان سطر)، غلط است زیرا لام امر بر سر جمع مخاطب امر داخل نمی‌شود. چنان‌که بعضی بهائیان در بعضی نسخه‌های اخیر متوجّه این غلط شده‌اند و عبارت “منزول من الله” ایقان را تصحیح کرده و به‌جای آن کلمۀ «قدّسوا» را نشانده‌اند!

۲و۳. عبارت «لعلّ تصلنّ» در ص۲ س۳، دارای دو غلط است؛ زیرا اوّلاً «لعلّ» که از حروف مشبهه بالفعل است بر سر فعل داخل نمی‌شود و ثانیاً موکد نمودن مدخول «لعلّ» به نون تأکید غلط است، چون ترجّی با تأکید، به‌خصوص تأکید ثقیله سازش ندارد.

۴. عبارت «اعصار و اقران» در ص ۴ س۱۵، غلط است، زیرا جمع قرن به فتح قاف به معنای زمان، قرون است نه اقران. خواسته‌اند هم قافیه اعصار بگویند، متوجّه غلط بودن اقران نشده‌اند!

۵. عبارت «مستشرق» در ص۶ س۸، غلط است و صحیح آن در اینجا «مُشرق» است.

۶. عبارت «جمال ازلیه» در ص۶ س ۱۵، غلط است، چون جمال مذکر است و صفتش هم باید مذکر باشد.

۷. عبارت «بجناحین الایقان» غلط است و نون در اضافه حذف می‌شود و صحیح آن «بجناحی الایقان» است.

۸. عبارت «مخمود» در ص۸، س۱،  غلط است زیرا خمد فعل لازم است و فعل لازم اسم مفعول ندارد و صحیح آن «خامد» است.

۹. عبارت «از آب عنصری افسرده نشود» در ص ۸ س۲، غلط است، زیرا ماء تکذیب معرضین، آب عنصری نیست بلکه آب معنوی است! علاوه‌براینکه هیچ صاحب‌ذوقی تکذیب و اعراض را به آب که مایه‌ حیات است تشبیه نمی‌کند.

۱۰. عبارت «ببصر الحدید» در ص۸ س۴، غلط است، زیرا معرفه، صفت نکره نمی‌شود.

طالبان اطلاع از بقیّه‌ اغلاط ادبی ایقان را، به منابعی که ذکر شد ارجاع می‌دهیم؛ اگرچه ما به نقد محتوای ایقان هم پرداخته و خواهیم پرداخت، لیکن اشاره به همین اغلاط ادبی هم مهم است، چنان‌که مبلّغ بزرگ بهائیان با مطرح کردن تنها ۳ یا ۴ غلط ادبی از متن انتقادی شیخ الاسلام تفلیسی بر ایقان، نتیجه گرفته است که او آدم بی‌سوادی است و به حرف‌هایش نباید توجه کرد! با همین استدلالِ میرزا ابوالفضل گلپایگانی، با کتابی که ۱۵۴ غلط ادبی دارد چه باید کرد؟!

۸. نمونه‌ای از اغلاط محتوایی ایقان

 بهاءالله در صفحه ۱۰ ایقان می‌گوید: «همه انبیاء به اذن علماء عصر سلسبیل شهادت را نوشیدند»؛ این سخن به‌غایت نادرست است زیرا از میان همه‌ پیامبران، بیش از دو سه نفر شهید نشدند و آن‌ها هم به اذن علماء نبوده است: حضرت یحیی را پادشاه جبار به‌واسطه‌ غلبه‌ شهوت و درخواست زن فاسقه‌ فاجره کشت و حضرت زکریا و حضرت اسمعیل‌بن حزقیل را هم مردم، خودسرانه و بدون اطلاع علماء کشتند و بقیّه‌ انبیاء همچون حضرات آدم و نوح و هود و صالح و ادریس و یونس و یعقوب و یوسف و ایوب و اسمعیل و اسحق و ابراهیم و موسی و… هم به اجل خودشان از دنیا رفتند. حضرت عیسی را هم که قرآن می‌فرماید: «و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شُبّهَ لهم» (نه او را کشتند و نه به صلیب کشیدند و امر بر آنان مشتبه شد) و خود بهاءالله هم در ص۵۶ س۱۰ می‌گوید: عیسی علیه السلام  از میان قوم غائب شد و به فلک چهارم ارتقاء فرمود.

‏بنابراین ادّعای ایقان مبنی بر این که «همۀ انبیاء به اذن علماء عصر سلسبیل شهادت را نوشیدند» کاملاً غلط است. ضمن آنکه این استدلال به سیّد باب هم نفعی نمی‌رساند، زیرا علماء وقتی رفتار وی را دیدند که روزی ادّعای بابیت می‌کند ولی ساعتی بعد توبه می‌کند؛ روزی ادّعای قائمیت و نبوت می‌کند و بعد توبه‌نامه می‌نویسد و می‌گوید: «أستغفرالله من أن یُنسب الیّ أمر» (نزد خدا توبه می‌کنم که مقامی به من نسبت داده شود)؛ حکم به خبط دماغ و دیوانگی او دادند و نه قتل او. بعدها حکومت به‌خاطر جنگ‌ها و آشوب‌های بابیان در سراسر کشور و برای خشکاندن ریشۀ فتنه او را اعدام نمود. حال باید پرسید: چرا بهاءالله در ایقان به چنین مطلب نادرستی تکیه کرده و آن را مبنای استدلال خود قرار داده است؟!

 

نکته‌ سوم آنکه می‌گویند: «تجلیل بهاءالله از باب، منافی ادّعای بعدی ایشان نخواهد بود.» عرض می‌کنیم: چگونه منافی نخواهد بود، درحالی‌که برادرش را «مصدر امر» و «صبح ازلی» می‌خواند و مدتی بعد شنیع‌ترین نسبت‌ها را به او می‌دهد؟ باب را سلطان‌السلاطین و رب اعلی می‌خواند و خود را عبد و خادم فانی می‌شمرد، درحالی‌که شوقی او را در آن حال مظهر الهی می‌دانسته که اعظم کتب بر او نازل شده است؟ بالاخره او عبد و خادم بوده یا نبی و رسول؟ اگر برادرش جانشین باب بوده خودش چه‌کاره بوده است؟ اگر حکمت و تقیّه این‌طور اقتضا می‌کرده اصلاً برای چه آمده و چرا در زمان مناسب خودش نیامده و مگر اصلاً در بهائیت تقیّه وجود دارد؟ و همین‌طور سؤالات دیگر… .

بهائیان در پاسخ اغلاط ادبی و محتوایی ایقان، می‌گویند کتاب ایقان به مانند کتاب قرآن، معجزه‌ نیست که به آن مبارزه‌طلبی شود؛ عرض می‌کنیم نظر جناب شوقی‌افندی چیز دیگری است. ایشان می‌فرمایند کتاب ایقان کتابی از مجموعۀ کتب آسمانی دیانت بهائی است، آن هم عظیم‌ترین و قدیمی‌ترین آن‌ها که معجزه‌وار ظرف دو شبانه‌روز از جانب خداوند نازل شده است. تعبیرات او درباره این کتاب این است: «اعظم است، اقدم است، آسمانی و منزول است، معجزه دو شبانه‌روزی است»!

۹. مرجع تشخیص اغلاط ادبی

وقتی از اغلاط ادبی در متن ایقان صحبت می‌شود، می‌گویند مرجع تشخیص اغلاط چه کسانی هستند؟ اتّفاقاً تمام این‌ها بر روال ادبیات واقعی است که بهاءالله آورده‌ و عین ادبیات است و مبانی قبلی غلط بوده است! می‌گوییم مرجع ادبی یک زبان، عالمان ادب و مردمی هستند که به آن زبان سخن می‌گویند. کتابی به زبان فارسی و عربی برای هدایت مردم آمده تا با آن‌ها ارتباط برقرار کند و تفهیم و تفاهم ایجاد نماید. همین مردم وقتی آن را می‌خوانند می‌بینند یک جاهایی از آن غلط است، چنان‌که همین مردم جاهای دیگر را غلط نمی‌گیرند. اگر قضاوت آن‌ها که این کتاب برای آن‌ها آمده در قسمت‌های صحیح قابل‌قبول است، قضاوت آن‌ها دربارۀ قسمت‌های غلطی که آن را مطابق همین زبانی که آن را می‌فهمند و عمری با آن با یکدیگر ارتباط بر قرار کرده‌اند اشتباه یافته‌اند هم قابل‌قبول خواهد بود.

مگر دو انسان برای تفهیم و تفاهم حرف یکدیگر در کسب و کار و زندگی و تدریس و مکالمات روزمره به مرجع حلّ اختلاف مراجعه می‌کنند؟! اگر قضاوت عمومی را در فهم زبان رایج، ملاک ندانیم، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. یکی به دیگری دشنام می‌دهد و وقتی با اعتراض طرف مقابل روبه‌رو می‌شود بگوید منظور من از این دشنام مدح بوده است، برویم پیش مرجع حلّ اختلاف! افرادی که طبق معمول و عرف جامعه باهم قرارداد می‌نویسند و قول و قرار می‌گذارند، بعد نمی‌توانند به هر بهانه‌ای به هم بزنند و مدّعی شوند مقصود من از فلان کلمه چیز دیگری بوده است؛ هیچ عاقلی این را تأیید نمی‌کند. خود بهاءالله همین کلمات و قواعد را قبول داشته و به کار برده ولی جاهایی از دستش در رفته و غلط نوشته، نه اینکه اصلاً این قاعده را قبول ندارد که بگوییم دو نوع قاعده وجود دارد، برویم پیش متخصص تا او بگوید کدام صحیح و کدام غلط است! یعنی قبول دارد که معرفه نباید صفت نکره شود و صفت و موصوف باید از حیث تذکیر و تأنیث با یکدیگر مطابقت کنند، ولی اینجا اشتباه کرده و «جمال ازلیه» و «ببصرالحدید» گفته که غلط است.

آیا اگر بابِ این نوع توجیهات باز شود، هر مدّعی باطلی نمی‌تواند یاوه‌هایی سرهم کند و در موقع اعتراض مردم به او، مدّعی شود قواعد زبان را من تعیین می‌کنم و شما بیخود کرده‌اید که به من ایراد می‌گیرید. آیا این پذیرفتنی است؟!

اگر همین روال فهم عمومی در تفهیم و تفاهم ملاک نیست، چرا میرزا ابوالفضل گلپایگانی با استدلال به سه چهار غلط ادبی منتقد ایقان، او را بی‌سواد خوانده و گفته حرف‌هایش قابل‌اعتنا نیست؟! چرا به مرجع حلّ اختلاف مراجعه نکرده تا او تشخیص دهد حرف چه کسی درست است، حرف میرزا ابوالفضل گلپایگانی یا حرف شیخ‌الاسلام تفلیسی؟! مگر اغلاط ایقان یکی دوتاست که حتی با مراجعه به مرجع موردقبول شما از آن صرف‌نظرکنیم؟ ۱۵۴ غلط ادبی مگر قابل اغماض است؟! اغلاط معنوی را چه کنیم؟ آن را هم به مرجع حلّ اختلاف مراجعه کنیم؟! اینکه او سخن نادرستی گفته که “همه انبیا توسط علما شهید شدند” را چطور چاره می‌کنید؟ و همین‌طور اغلاط محتوایی دیگر که خواهد آمد.

شایسته است به‌جای تعصب روی یک متن پر از غلط ادبی و محتوایی و تلاش برای توجیه آن‌ها، خود را از تعصبات رها کنیم و عالمانه برخورد کنیم. شما این اغلاط را پیش هر مرجع عالمی ببرید و هرطور آن‌ها قضاوت کردند، ما قبول داریم.

تازه جناب شوقی این کتاب را معجزه و نازل‌شده در ۴۸ ساعت می‌داند (که گفتیم ایشان اشتباه کرده و به استناد خود ایقان، میرزا حسین‌علی آن را دست‌کم در طول دو سال نوشته است)؛ پس این کتاب حرف‌های خدا و وحی الهی است و خدا در این گفت‌وگو با مردم جوری حرف زده که مردم غلط می‌دانندش و تازه باید یک رسول بفرستد تا حلّ اختلاف کند و همین‌طور آن رسول هم ممکن است حرف‌هایی بزند که مرجع بعدی باید حلّ اختلاف کند و تا صبح قیامت دائما خدا یک رسول بفرستد و مطالبی بگوید و باز رسول بعدی را برای رفع اختلاف روانه کند.

۱۰. مقایسه ایقان با قرآن!

سرانجام آخرین تیر ترکشی که دوستان بهائی رها می‌کنند این است که: اگر ایقان اغلاط بی‌شمار دارد امر تازه‌ای نیست، در قرآن هم غلط ادبی وجود دارد! غافل از آنکه این ادّعا خود دلیل دیگری بر درستی سخنان ماست که وجود غلط را پذیرفته‌اند و می‌خواهند نمونه‌ای بیاورند که آن هم دارای غلط است! امّا بسط سخن: فرهیختگان می‌دانند که پیدایش دستور زبان متأخر از زبان است. به دیگر بیان، مردم نخست با یکدیگر سخن گفته‌اند و ارتباط بیانی پیدا کرده‌اند و مدت‌ها بعد دانشمندان ادب از روی آن مکالمات، قواعد دستور زبانی را استخراج کرده و بر آن روش، باید‌ها و نباید‌های زبانی را تدوین نموده‌اند، نه آنکه اول دستور زبان پدید آمده باشد و سپس مردم بر اساس آن قوانین و قواعد زبانی سخن گفته باشند.

آنان که با زبان عربی آشنایند می‌دانند که مبنای تدوین قواعد زبان عربی، کتاب “قرآن کریم” است و قواعد زبان عربی از روی قرآن کریم تدوین شده و قبل از قرآن هیچ‌ دستور زبانی وجود نداشته است که کسی ادّعا کند بر اساس آن قواعد، در قرآن غلط ادبی وجود دارد! مدّعی این سخن بی‌سوادی و کم‌مایگی یا بی‌مایگی خود از دانش تاریخ ادبیات عرب را نشان می‌دهد. همین بی‌اطلاعی از قواعد زبان عربی است که گمان نموده‌اند نویسندۀ ایقان بهرۀ وافری از ادب فارسی و عربی دارد، غافل از آنکه بعضی از پژوهشگران فقط ۱۵۴ غلط ادبی از آن را نشان داده‌اند، غلط‌های محتوایی که جای خود دارد.

بنابراین هیچ‌کس نمی‌تواند ادّعا کند که در قرآن غلط ادبی وجود دارد. چهارده قرن است که همه ادبا، قرآن را معجزۀ ادبی و علمی شمرده‌اند که کسی نتوانسته یک سوره مانند آن را بیاورد. قواعد صحیح و غلط از روی خود قرآن و سخن افصح عرب (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  که فرمودند منم افصح عرب) ساخته شده است. پدیدآورندۀ دستور زبان، حضرت علی علیه السلام  است، آنجا که به ابوالاسود دوئلی فرمود بنویس :”کلّ فاعل مرفوع و کلّ مفعول منصوب و کلّ مضاف الیه مجرور” و علی علیه السلام  شاگرد قرآن است و آنچه دارد از قرآن است.

‏کسی که مدّعی وجود غلط در قرآن است، آن غلط را باید از قواعدی در آورد که خود آن قواعد بر اساس قرآن تنظیم شده و این ممکن نیست. اگر هم کسی چنین ادّعایی کند، نهایت بی‌خبری خود را از تاریخ ادب عرب نشان داده است. حال اگر در جامعه بهائی چنین فردی وجود دارد، دانش خود را بنماید! صدها کتاب در اعجاز بیانی قرآن، به قلم ادیبان و دانشمندان بزرگ و متخصصان ادبیات نوشته شده است که با یک جست‌وجو در فضای نت می‌توان فهرستی از آن‌ها را دید.

چطور اغلاط معمولی و فاحش ایقان را می‌خواهند با معجزه جاوید، قرآن، مقایسه کنند؟

۱۱. ادبیات ایقان، ناقض الاهی بودن

کتابی که از ناحیه خداوند آمده باشد، نباید ادبیاتش دارای مشکلات مفهومی و یا اغلاط زبانی باشد. اگر آن‌طور که جناب شوقی گفته، کتاب ایقان معجزه حضرت بهاءالله است باید فاقد آن معایب باشد. اگر در متن ایقان که در طول دو سال نوشته شده آن معایب را ببینیم حکم به الاهی نبودنش می‌کنیم. غیر از اغلاط ادبی و محتوایی، نکته بسیار مهم دیگر دربارۀ ایقان این است که به دلیل وجود عبارات عربی زیاد، می‌توان گفت این کتاب الهی نیست، زیرا خداوند هر پیامبری را به زبان قومش می‌فرستد: «و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه.» بهاءالله که در ایران آمده چرا باید کتاب احکامش ــ یعنی کتاب اقدس ــ به زبان عربی و کتاب مستطاب ایقان هم سرشار از کلمات عربی باشد؟!

می‌گویند علت عربی بودن عبارات زیاد در ایقان، پیروی از نثر آن دوره‌ بوده، که این نوع ادبیات و سبک نگارش مرسوم بوده و بهاءالله مطابق نثر زمان خودش نوشته است، مثل منشآت قائم‌مقام فراهانی که تقریباً با بهاءالله معاصر بوده و به دلیل حضور بهاء در عراق و به علت برخورد زیاد این دو زبان در آن سرزمین، این متن برای فارسی‌زبانان آن دیار و حتی عرب‌زبانان، قابل فهم بوده است. عرض می‌کنیم او ایرانی بوده و برای ایرانی‌ها و به‌خصوص دایی باب این کتاب را نوشته و زبان او فارسی بوده و بهاء می‌خواسته این فرد را به آیین باب دعوت و تبلیغ نماید، پس می‌بایست به فارسی سلیس و قابل‌فهم برای او و دیگر فارسی‌زبانان می‌نوشت.

مگر او نباید به زبان قومش سخن بگوید و بنویسد تا با این ملت ارتباط برقرار کند؟ اگر خواسته از قرآن تقلید کند، علت عربی بودن قرآن، حضور پیامبر در میان عرب‌ها بوده، چه ربطی به میرزا دارد که در ایران بود و فارسی باید می‌گفت. او حتی وقتی می‌خواهد مطلبی را از تورات و انجیل نقل کند آن را به زبان عربی می‌آورد. مگر تورات و انجیل به زبان عربی نازل شده بودند یا مخاطبانش عرب بودند؟! اگر مخاطبان بهاء عرب هستند چرا ایقان را به فارسی نوشته است؟! همین خود بهترین دلیل است که این کتاب الهی نیست و نویسنده‌اش هم پیامبر نیست، زیرا سنت الهی آن بوده که خداوند رسولانش را به زبان قومشان فرستاده تا با آن‌ها ارتباط برقرار نمایند، نه آنکه در کتابش متن عهدین را هم به عربی بگوید!

کتاب پیامبران باید به زبان قومشان باشد. اگر به فرض پیامبری در ژاپن آمد، نباید به عربی حرف بزند یا کتابش به زبان عربی نازل شود! اینکه بهاءالله به عربی کتاب نوشته (بعضی از کتاب‌های او تمام عربی است و بعضی فارسی و عربی مخلوط) نشان از این دارد که رسول خداوند نیست وگرنه همه مطالبش را به فارسی می‌آورد. اگر گفته شود سعدی و حافظ و منشات قائم‌مقام هم این طور می‌نوشته‌اند، می‌گوییم این تشبیه مشکلی را حل نمی‌کند؛ چون اولاً این کتاب‌ها ادبی است و مخاطبان خاص خود را دارد (که نوعاً تحت‌تأثیر رقابت‌های آشکار و پنهان، شعرا و ادبا سعی می‌کردند فنی بنویسند تا نشان برتری‌شان بر رقیب باشد) نه وحی الهی که مخاطبانش مردم هستند و باید قابل فهم برای آن‌ها باشد تا از آن استفاده کنند. امروز جوانان این دوره، چنین نثرهایی را نمی‌پسندند و نمی‌فهمند و این کتاب به درد نسل امروز نمی‌خورد. کاش مثل کتاب‌های ادبی لااقل این‌قدر غلط لفظی و معنوی نداشت که نشان دهد شاگردِ شاگرد قائم‌مقام‌ها هم از این کم‌غلط‌تر می‌نوشتند!

به نظر می‌رسد علت اصلی پردازش این نوع نثر مخلوط فارسی و عربی به‌وسیلۀ بهاءالله ظاهراً این بوده که می‌خواسته عربی دانستن خود را به رخ بکشد و این را هم در حد افراط دنبال کرده، مثلاً عبارت عهدین را به عربی گفته یا حتی عبارت مجوس‌ها را که هیچ‌وقت به لغت عرب تکلم نکرده‌اند، به عربی نقل کرده و گفته: “قائلین این هو المولود”! (ایقان ص،۴۰س۶)؛ اما این تفاخر به ضرر او تمام شده زیرا هم فارسی‌زبان‌ها نمی‌فهمند، هم عبارت عربی‌اش غلط است و باید «این المولود یا این هذا المولود یا این ذلک المولود» گفته شود، زیرا که مقام، مقام اسم اشاره است نه ضمیر غایب! به‌هرحال اظهار فضل عربی‌دانی بهاءالله (بعد از سی سال معاشرت با عرفا و ادبا و هم‌نشینی با اعراب در عراق عرب و دو سال زحمت کشیدن برای نگارش ایقان) برای او گران تمام می‌شود و کم‌سوادی‌اش آشکار می‌شود تا جایی که به‌جای اسم اشاره، ضمیر غائب می‌آورد و غلطش واضح می‌گردد!

۱۲. وجود تناقض‌ها در ایقان

موضوع دیگر تناقض‌های ایقان است که به آن اشاره می‌کنیم. بهاءالله در ص ۱۲ س ۵ می‌گوید: عیسی احکام تورات را نسخ کرد و بعد به‌عنوان نمونه حکم سبت و طلاق را نام می‌برد. این مطلب او دقیقاً مغایر ادعای خود حضرت عیسی در انجیل است که فرموده من چیزی را در تورات نسخ نکرده‌ام. مطابق آیه ۱۷ باب ۵ انجیل متی، عیسی هیچ‌کدام از احکام تورات را نسخ نکرده است. دقت فرمایید: «گمان نبرید که آمده‌ام تا تورات و صحف انبیا را باطل سازم. نیامده‌ام تا باطل نمایم بلکه تا تمام کنم. زیرا هرآینه به شما می‌گویم تا آسمان و زمین زایل نشود همزه یا نقطه‌ای از تورات هرگز زایل نخواهد شد تا همه واقع شود. پس هرکه یکی از این احکام کوچک‌ترین را بشکند و به مردم چنین تعلیم دهد، در ملکوت آسمان کمترین خواهد شد.»

حال به جناب بهاءالله می‌گوییم شما که متون تورات و انجیل را تحریف‌شده نمی‌دانید (چون در همین کتاب می‌فرمایید تورات و انجیل تحریف لفظی نشده‌اند) به چه مجوزی ادعایی فرمودید که خلاف نص صریح انجیل است؟! این تناقض آشکار را چه پاسخی دارید؟ چرا به حضرت عیسی بهتان زده‌اید که حکم سبت و طلاق را نسخ نموده است؟ نسخ سبت و طلاق احتمالاً از ناحیه پولس یا یکی دیگر از پیشوایان مسیحی باشد، چنانچه تعلیم ثالوث مقدس و اقانیم ثلاثه مربوط به مسیح علیه السلام  نیست و بعد از او در میان نصاری منتشر گشته و در اناجیل جمله‌ای که دلالت نماید از سبت، منع شده است، وجود ندارد بلکه برعکس نشان می‌دهد تا بعد از عیسی سبت جاری بوده است؛ چنانچه آیه ۵۵ و ۵۶ باب ۲۳ انجیل لوقا بر این امر دلالت دارد که: «برگشته حنوط و عطریات مهیا ساختند و روز سبت را به حسب حکم آرام گرفتند.»

در کتاب قاموس کتاب مقدس ذیل لغت «سبت» می‌گوید: «سبت حکم چهارم از احکام عشره است و در فصل بیستم خروج، آیه ۸، امر به حفظ او شد و مسیحیان قدیم سبت یهود و نصاری هر دو را مراعات می‌کردند، تا چهل سال بالاخره ترک کردند و مجمع لاودکیه در سنه ۳۶۴ منع و ترک کرد.» بنابراین بهاءالله:

۱. بر مسیح تهمت زده که او را ناسخ حکم سبت و طلاق دانسته است.

۲. متناقض با ادعای خودش در عدم تحریف عهدین سخن گفته است، زیرا حرف او برخلاف نص صریح انجیل متی است.

۳. به یهودیان هم تهمت زده که علت اعتراضشان به عیسی نسخ تورات بوده است، درحالی‌که عیسی می‌گوید من نیامده‌ام تا حکمی از احکام تورات را نسخ نمایم.

۴. عملاً به تحریف عهدین تن داده است، زیرا حرفی زده که مغایر نصوص عهدین است.

این گونه تناقضات در ایقان فراوان است.

۱۳. تفاوت کتاب بشری و الاهی

کتابی که از ناحیه خدا باشد، به دانش ذات ذوالجلال متکی است و شک و ریبی در آن نیست. در نقطه مقابل کتاب‌های بشری که تراوش فکر پدیدآورنده آن‌هاست و آینه تمام‌نمای همه ضعف‌های بشری است. دانش بشر از شنیده‌ها و آموخته‌ها و اندیشه‌های او نشأت گرفته و نقل قول از دیگران نشان‌دهنده منابع او در علم است، لذا اگر در منابع او تردید یا خللی راه یابد، این تردید و خلل به گفتار او هم راه می‌یابد. بهاءالله هم، همچون هر نویسنده بشری مطالبی را از منابع مختلف گرفته و نقل کرده و چون در آن منابع اختلاف و یا تردید بوده، سخن او را هم آفت‌زده کرده است.

 

برای مثال او در ص ۵ س۱۳ وقتی می‌خواهد عدد ایمان‌آورندگان به نوح پیامبر را ذکر کند، می‌گوید: «چهل نفس یا هفتادودو نفس بودند…» در وحی الهی، “یا” مفهوم ندارد. برای خداوند روشن است که مؤمنان به نوح دقیقاً چند نفر بودند، اگر چهل است در کتاب الهی چهل ذکر می‌شود و اگر هفتادودو است، هفتادودو گفته می‌شود. این اختلافات از بشر است که چون دسترسی به واقع عالم هستی ندارند، به تردید آمده یکی این قول را می‌گوید و دیگری قول دیگر را. یکی چهل می‌گوید و دیگری هفتاد و سومی، عددی دیگر. بهاءالله بشری همچون دیگران است که چون می‌خواهد مطلبی را بنویسد متکی بر اقوال مورخان، اختلافات روایات به سخن او هم سرایت می‌کند و ناگزیر می‌گوید: چهل نفس یا هفتادودو نفس.

نمونه دیگری از این آفت در نوشته‌های بهاءالله در ص۶ س ۹ است، وقتی می‌خواهد عدد سال‌های دعوت حضرت هود را بنویسد، می‌نویسد: «به اختلاف اقوال…». اگر چنانچه به گفته شوقی، این کتاب معجزه الهی است و میرزا ابوالفضل گلپایگانی هم مدعی شده که به الهام الهی بوده و حقایق را به عین‌الیقین می‌دیده، چرا مثل سایر نویسندگان بشری حرف‌هایش را از کتاب‌های تاریخی اقتباس کرده و همان تردیدها و اختلافاتی که در آن کتاب‌هاست، به حرف‌های او هم سرایت کرده و ناگزیر شده درمورد سال‌های دعوت هود بگوید: «به اختلاف اقوال»؟! و نیز مانند همه نویسندگان بشری دچار انواع اغلاط ادبی و محتوایی شود، به‌طوری‌که در دو سطر دچار سه غلط ادبی و محتوایی شود، یعنی در ص ۸ س ۱تا ۳، ماء تکذیب بگوید، به‌جای آتش تکذیب و آب عنصری را به‌جای آب معنوی و مخمود را به‌جای خامد)!

۱۴. ادعای تناقض و تردید در قرآن

در یکی از سایت‌هایی که این بحث مطرح شد، یکی از بهائیان نوشت: «این بیان اختلاف از اقوال مردم، پیش از ایقان در قرآن آمده است. آنجا که در داستان اصحاب کهف، خداوند می‌فرماید: “سَیَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَ یَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم” (ترجمه: خواهند گفت که اصحاب کهف سه نفر بودند و سگ آن‌ها چهارمین‌شان بود و یا خواهند گفت که پنج نفر بوده‌اند و ششمین‌شان سگشان بود و یا خواهند گفت که هفت نفر بودند و هشتمین‌شان، سگ‌شان بود)؛ آیا می‌شود گفت که قرآن کتاب الهی نیست، چون اگر واقعاً از جانب خدا بود، تعداد دقیق‌ را می‌گفت؟ پس بیان اختلاف مردم در مسأله‌ای در کتابی آسمانی، نشان‌دهندۀ باطل بودن کتاب آسمانی نیست».

سپس دربارۀ اختلاف در بیان تعداد مؤمنان به حضرت نوح، گفت: «ممکن است مربوط به درجات ایمان آنان باشد و لذا هر دو عدد درست باشد. مثلاً ممکن است که ۷۲ نفر به نوح ایمان آورده باشند و سوار بر کشتی شده باشند و از آن تعداد، ۴۰ نفر دارای مراتب بالاتری از ایمان باشند. بنابراین، با این دیدگاه هر دو عدد می‌تواند صحیح باشد و این را باید از معجزات ایقان به شمار آورد»! همان جا به او پاسخ داده شد: قیاس عبارت ایقان با آیه شریفه فوق‌الذکر قیاس مع‌الفارق است، زیرا عبارت ایقان کلام خود بهاءالله است و عبارت قرآن نقل سخن مردم است (به عبارت سیقولون توجه کنید). بهاءالله این سخنان را از قول مردم نمی‌فرماید؛ بلکه می‌گوید: «لهذا بعضی از حکایات انبیاء مجملاً در این الواح ذکر می‌شود تا معلوم و مبرهن آید که در جمیع اعصار و…»؛ به این ترتیب برخلاف آنچه که از قول قرآن آوردید که سیقولون، یعنی مردم خواهند گفت، اینجا خود بهاءالله دقیقاً نمی‌داند که تعداد ایمان‌آورندگان چند نفر بودند.

سپس یکی دیگر از بهائیان برای نشان دادن تناقض در روایات، عبارتی را از صحیح ترمذی نقل کرد: «ترمذى به سند خود از ابوسعید خدرى از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  نقل کرده که فرمود: “همانا در میان امّتم مهدى است که خروج خواهد کرد و در مدت پنج یا هفت یا نه سال حکومت خواهد کرد” (صحیح ترمذى، ج۳ ص۳۴۳)». همان جا به ایشان پاسخ داده شد: اگر این حدیث صحیح باشد، باز اشکال وارده به بهائیان از بین نمی‌رود، زیرا اگر این سخن بهاءالله از طرف خودش بود و آن را به خداوند منسوب نمی‌کرد، آن زمان استدلال درست بود، اما اعتقاد شما این است که کتاب ایقان را نازل‌شده از جانب خدا می‌دانید و می‌گویید مطالب این کتاب از جانب خداوند به بهاءالله رسیده است. وقتی کتابی منسوب به خداوند شد، دیگر تردید در آن معنا ندارد که مثلاً نعوذ بالله خداوند نمی‌داند اصحاب نوح ۴۰ نفر یا ۷۲ نفر بوده‌اند. خداوند «علیم بکل شیء» و «علام الغیوب» است و تردید در سخنانش معنا ندارد و در قرآن حتی یک مورد هم پیدا نمی‌کنید که خداوند در دانستن مطلبی تردید کند، چون همه مطالب وحی، سخن الاهی،  قطعی و مشخص است.

خود بهاءالله در ص۶۹ و ۶۴ ایقان دربارۀ پیامبران می‌گوید: «علم ایشان از علم او و قدرت ایشان از قدرت او و سلطنت ایشان از سلطنت او و جمال ایشان از جمال او و ظهور ایشان از ظهور اوست و ایشانند مخازن علوم ربّانی و مواقع حکمت صمدانی و مظاهر فیض نامتناهی و مطالع شمس لایزالی…»، حال با فرض این اعتقاد، چگونه ممکن است بهاءالله از یک مورد جزئی یعنی تعداد اصحاب نوح آگاه نباشد؟!

۱۵. عدم تردید در دین الاهی

می‌گویند: اینکه بهاءالله بین دو چیز تردید کرده، لابد حکمتی داشته است! می‌گوییم آیا ندانستن مطلب، حکمت است؟! ممکن است نعوذ بالله خداوند بین دو عدد تردید داشته باشد و بگوید یا ۴۰ نفر بودند یا ۷۲ نفر و آیا این کاری حکیمانه است؟! اگر بهاءالله اصل اعداد را عنوان نمی‌کرد، می‌شد گفت که مثلاً از روی حکمت است، ولی وقتی اعداد را بیان کرده، دیگر تردید در مطالب حکیمانه معنا ندارد.

بگذارید ابتدا تکلیف وحی و علم غیب روشن شود: آن چیزی که مربوط به احکام اسلامی و هدایت بشر می‌شود، پیامبر باید از آن اطلاع داشته باشد چون وظیفه اصلی وی هدایت مردم است و در احکام اسلامی تردید معنا ندارد که مثلاً پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  بفرماید دقیق نمی‌دانم نماز صبح دو رکعت است یا سه رکعت و یا مثلاً بفرماید دقیق نمی‌دانم امامان بعد از من ۱۲ نفر هستند یا ۱۳ نفر و دیگر اعتقادات و احکام که پیامبر باید به‌طور کامل بداند، اما علم به آینده لازمۀ پیامبری نیست و لازم نیست بداند، ولی می‌بینیم که گاهی پیامبر یا امام حوادث آینده را پیش‌بینی کرده‌اند. این علم، به‌خاطر مقام قربی است که نسبت به خداوند دارند و خداوند آن‌ها را به بعضی از حوادث آینده آگاه کرده است و اگر می‌بینیم ائمه در بعضی از مسائل جزئی حوادث آینده تردید می‌کنند، به این علت است که خداوند ممکن است بداء کند و تقدیرات را تغییر دهد؛ چون یکی از مسائل مهم در توحید، باور به بداء است، یعنی باور به اینکه دست خدا باز است و می‌تواند تقدیرها را تغییر دهد، برخلاف باور یهود که می‌گفتند دست خدا بسته است و نمی‌تواند تقدیرات را تغییر دهد. اگر ایقان از طرف خداوند نازل شده، این تردید در سخن برای چیست؟ مگر خداوند به‌طور دقیق تعداد اصحاب نوح علیه السلام  را نمی‌داند؟ مظاهر الهیه که به قول شما از همه چیز با خبرند، چرا در این رخداد جزئی، اطلاع دقیق ندارند؟

آن حدیثی هم که درمورد حاکمیت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف  نقل کردند، بریده و ناقص آورده‌اند، زیرا حدیث کامل، خلاف اعتقاد آن‌ها بوده و باطل‌کنندۀ ادعای آن‌هاست. این شیوه را جناب بهاءالله در ایقان نیز داشته‌اند که برای اثبات دعاوی خود، احادیث را ناقص و تحریف‌شده ‌آورده‌اند. این رویه در میان دیگر مبلغان بهائی نیز متأسفانه مرسوم است. چنان‌که میرزا نعیم اصفهانی هم در کتاب استدلالیه‌اش همین کار را کرده است و حدیث را بریده و ناقص مطرح کرده است.

متن کامل حدیث این است: ترمذی می‌گوید: از ابوسعید خدری نقل شده که پیامبر خدا فرمود: در امت من مهدی خواهد بود. دوران حکومت او اگر کوتاه باشد هفت سال وگرنه، نُه سال خواهد بود. امت من در دوران حکومت او از نعمت بهره‌مند خواهند شد، به‌گونه‌ای که هرگز آن‌گونه بهره‌مند نشده بودند. زمین تمامی خوردنی‌هایش را عرضه می‌دارد و چیزی را از بندگان در دل و درون خود ذخیره نمی‌کند و مال و ثروت در آن روزگار مانند تپه و توده روی هم انباشته می‌شود، چنان‌که هرکس که از جای برمی‌خیزد و می‌گوید: ای مهدی! به من از این اموال بده، آن حضرت می‌فرماید: بردار.

این حدیث خود تأیید سخن ماست. کجا در دوران باب و نیز پس از او ـ که او را قائم و مهدی می‌دانند ـ وضعیت اقتصادی مردم چنان شد که در این حدیث آمده است؟ پیامبر خدا کجا با تردید سخن گفته است؟ پیامبر فرموده است که ممکن است حکومت آن حضرت هفت سال طول بکشد و ممکن است نه سال طول بکشد. یعنی بستگی به اعمال مردم دارد. اگر شاکر و سپاسگزار باشند دوران حکومت امام زمان حتی ممکن است بیشتر هم طول بکشد. حال بنگرید و قضاوت فرمایید، آیا این مطلب با آن چیزی که جناب بهاءالله در ایقان آورده است که پیروان نوح ۴۰ نفر یا ۷۰ نفر بودند، یکی است؟!

آن نشانه هم که در حدیث آمده است خیلی روشن است و حکایت از بی‌نیازی اقتصادی در دوران حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف  دارد که به‌هیچ‌روی در روزگار باب و نیز پس از او رخ نداد. چنان‌که از عدل و داد هم که از نشانه‌های ظهور مهدی است، خبری نبود. حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  بیانگر یک شرط است، نه آنکه تردید در مطلب داشته باشد. إِنْ قُصِرَ فَسَبْعٌ وَ إِلَّا فَتِسْعٌه. به جمله یک بار دیگر دقت کنید. اگر دوران حکومت امام زمان کوتاه باشد، هفت سال و اگر نه، نُه سال خواهد بود. این سخن را برابر نهید با آنچه که بهاءالله گفته است. قیاس غلط است و بهاءالله به‌راستی نمی‌دانسته که تعداد یاران حضرت نوح چند نفر بوده‌اند؛ اما سخن رسول خدا صلی الله علیه و اله، بیانگر یک شرط است و ربطی به هم ندارند.

۱۶. تهمت‌ها و تحریف‌ها در ایقان

نسبت دادن چیزی به خداوند و دین فرستاده‌شده از سوی او، تهمت است و گناهی بزرگ. بهاءالله در کتاب ایقان ص۲۴س۱۰ دربارۀ “روزه” در اسلام می‌گوید: «از جمیع احکام محکم‌تر و اعظم‌تر است…» اولاً، واژۀ “اعظم‌تر” غلط است، زیرا معنایش می‌شود: بزرگ‌ترتر! و گفتیم از این اغلاط ادبی در ایقان بیش از صدوپنجاه نمونه گزارش شده است. ثانیاً در اسلام “روزه” اعظم و افضل احکام نیست. “نماز” این ویژگی را در بین احکام دارد که اگر قبول شود، سایر عبادات هم قبول می‌شود: «ان قُبلت قُبل ماسواها و ان رُدّت رُدَّ ماسواها» و پس از آن زکات است که خداوند در قرآن در بیشتر آیات، آن را همراه نماز یاد کرده است: «اقیموا الصلوة و اتوا الزکوة» که دلالت بر اهمیت بالای زکات دارد. از زبان حضرت عیسی هم نقل شده است: «و اوصانی بالصلوة و الزکوة ما دُمْتُ حیّا» در احادیث هم همین‌گونه است. پس از نماز و زکات، روزه و حج در مرتبه بعدی قرار دارند و بر همه این‌ها مقدم، “ولایت” است، چنانچه در روایت اصول کافی از حضرت باقر علیه السلام ، اساس اسلام را مبتنی بر پنج پایه می‌شمرد (ولایت، نماز، زکات، روزه و حج) که بزرگ‌ترین آن‌ها ولایت است: (وَ ما نُودی بشئٍ کما نُودی بالولایه). شواهد در این زمینه بسیار است که جای طرح آن‌ها در اینجا نیست و هرکس مختصر تحقیقی در این زمینه داشته باشد، حقیقت را درمی‌یابد. بنابراین ادعای جناب بهاءالله دربارۀ اینکه روزه اعظم و افضل احکام است، تهمتی به قرآن و احادیث و اخبار است.

اما تحریف در ایقان: بهاءالله در ص۴۷س۱۰ می‌نویسد: «…چنانچه می‌فرماید یوم یأتی الله فی ظلل من الغمام…»؛ او این آیه را در دو محل از ایقان، یکی در اینجا و دیگری در ص۸۹ س۳ به همین شکل، به‌عنوان شاهدی برای بحث خودش در اثبات میرزا علی‌محمد باب آورده است. استدلال او این است که قرآن هم بشارت به باب داده که فرموده: «روزی که خدا در سایه ابر می‌آید». باب هم آمده ولی در سایه اوهام خلق تجلی کرده است! از نقد استدلال او که بگذریم، جناب بهاءالله تحریف آشکار در قرآن نموده است. در قرآن هرگز چنین آیه‌ای وجود ندارد، بلکه آیه قرآن در سوره بقره آیه ۲۰۶ چنین است: «هل ینظرون الا أن یأتیهم الله فی ظلل من الغمام و الملئکة و قضی الامر و الی الله ترجع الامور» یعنی آیا انتظار می‌کشند که خدا با ملائکه در سایه‌هایی از ابر بیاید؟! در این هنگام امر پایان یافته و بازگشت همه چیز به خدا خواهد بود.

لحن استفهام انکاری آیه، درست برعکس خواسته جناب بهاءالله است که می‌خواهد از قرآن علائم ظهور باب را در بیاورد و لذا به تحریف قرآن پرداخته و عبارت “هل ینظرون” را حذف کرده تا ناممکن بودن آمدن خدا کنار رود و جمله حالت مثبت پیدا کند و لفظ “یوم” را هم از خودش اضافه کرده تا شکل ایجابی داشته باشد و بر مقصود موهومش راست بیاید و بگوید در قرآن هم تصریح به آمدن خدا شده است و او باب است که آمده در پرده اوهام خلق! این تحریف آشکار در قرآن را در کتاب‌های دیگرش هم بیش از پنجاه بار به عبارات مختلفه آورده، اما این بار برای ظهور و تجلی شخص خودش شاهد قرار داده است! و البته این را هم از خود ندارد و از تفسیر سوره یوسف باب آموخته که عین این تحریف را در آنجا مرتکب شده است.

چون ایقان میان مسلمانان پخش شد و این تحریف و تقلب واضح، آشکار شد و اعتراضات بر بهائیان شدت گرفت، تشکیلات بهائی در عکا و حیفا دست به کار شد و طبع جدیدی از ایقان را منتشر کرد که آیه را مطابق قرآن، صحیح نوشته تا اعتراض معترضان را برطرف کنند! غافل از آنکه با این تقلب جدید کار را خراب‌تر می‌کنند، زیرا: اولاً، شکل صحیح آیه شاهد بر آن استدلال نیست، بلکه درست عکس مقصود بهاء را نتیجه می‌دهد که می‌خواست از قرآن علائم ظهور باب را شاهد بیاورد، درحالی‌که قرآن به بیان استفهام انکاری آن را نفی می‌نماید؛ ثانیاً، نسخه‌های تفسیر سوره یوسف که مرجع اوست موجود است، ازجمله در کتابخانه آستان قدس رضوی که یک سال پس از ادعای باب نوشته شده و آیه به همان صورت تحریف‌شده است و بهائیان به آن دست نیافته‌اند تا آن را هم مثل ایقان تصحیح کنند؛ ثالثاً، بعضی از کتاب‌های بعدی بهائی که از ایقان اولیه نقل کرده‌اند، به همان صورت تحریف‌شده نوشته‌اند تا برای همیشه حجت بر تقلب و تحریف آن‌ها باشد و رابعاً، این مفهوم موهوم که از آیه تحریف‌شده برآمده، در آثار دیگرشان بدون نقل آیه تکرار شده است و همان محتوای موردنظر بهاء و باب را به بیان‌های دیگر شرح داده‌اند!

۱۷. تحریف معنوی انجیل

بحث تهمت‌ها و تحریف‌ها در ایقان بحثی دامنه‌دار است که یک نمونۀ آن را درمورد قرآن کریم، ملاحظه کردید. اینک به یک نمونه هم از این رفتار در ایقان درمورد کتاب عهد جدید (انجیل) که هم تهمت به عیسی علیه السلام  و هم تحریف معنوی است، اشاره می‌کنیم:

بهاءالله در ایقان ص۱۶س۶  مطلبی را از باب ۲۴ انجیل متی با این عبارت شروع می‌کند: «و این است نغمات عیسی‌بن مریم که در رضوان…» که هدف او از طرح این موضوع از انجیل این است که عیسی با بشارات باب ۲۴ متی، علائمی را برای آمدن حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  به حواریان خود بیان کرده (مانند خسوف و کسوف و سقوط کواکب و تزلزل زمین و نزول آن طلعت موعود از آسمان، در حالتی که سوار بر ابر است) اما چون حضرت محمد تشریف آوردند، این علائم ظاهر نشد، ازاین‌رو مسیحیان ایمان نیاوردند (در ص ۵۲ س ۱۴و ۱۵ تصریح می‌کند که این علائم مربوط به آمدن پیامبر اکرم است)؛ پس اگر سیدعلی‌محمد باب هم آمد و همه علائم ظهور قائم علیه السلام  واقع نشد مشکلی نیست و مثل واقع نشدن ظاهری علائم انجیل، اینجا هم باید علائم را معنوی بگیریم و باب را بپذیریم!

این سخن هم ازجملۀ همان موارد کذب صریح و افتراء بهاءالله است که به خدا و انبیا بسته است، زیرا به صریح همین باب ۲۴ انجیل متی و به تصریح صحیح حضرت مسیح علیه السلام ، این آیات بشارت به طلوع حضرت خاتم نیست، بلکه بشارت به آمدن شخص شخیص و جوهر نفیس حضرت عیسی علیه السلام  است که مطابق همین باب ۲۴ متی و باب۲۱ لوقا و باب۱۳ مرقس در پاسخ حواریان که از حوادث آینده و علائم آمدن او و انقضاء عالم پرسیده بودند، می‌فرماید: «ملتفت باشید کسی شما را به اسم من گمراه نکند، بسیاری به اسم من می‌آیند و خلق را گمراه می‌کنند.» سپس علائمی را برای آمدن خودش در آخرالزمان به اسم “پسر انسان” (که این لقب مخصوص خود عیسی علیه السلام  در اناجیل است) ذکر می‌کند که «بر ابرهای آسمان نشسته می‌آید و از این وقت کسی مطلع نمی‌شود مگر پدر من…» و شبیه این عبارات دربارۀ رفتن و بازگشتن عیسی، مکرر در اناجیل هست. این مطلب بسیار روشن است و ربطی به آمدن حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  ــ که بهاءالله گفته ــ ندارد و این تهمتی به اناجیل و حضرت عیسی است که نویسنده ایقان مرتکب شده است.

‏جالب اینجاست که پسر ایشان، یعنی عبدالبهاء، با پدر در انطباق باب ۲۴ متی با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  مخالف است و آن را درباره ظهور باب می‌داند! او در کتاب مفاوضات تصریح کرده عبارت اصحاح ۲۴ انجیل متی مربوط به زمان ظهور حضرت اعلی (یعنی باب) است و جالب‌تر آن است که شوقی نوه عبدالبهاء با هر دو مخالفت کرده و این عبارات انجیل را در کتاب قرن بدیع مربوط به ظهور بهاءالله دانسته است! حال باید پرسید پدر خلاف گفته یا پسر یا نوه یا هر سه آن‌ها؟! و صحیح آن است که هر سه (رهبر اول و دوم و سوم) خلاف گفته و افترا به انجیل و عیسی زده‌اند و مطلب اناجیل نه دربارۀ آمدن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  است نه باب و نه بهاء، بلکه درمورد آمدن خود حضرت مسیح علیه السلام  است و نه دیگری. (برای مطالعه بیشتر نگاه کنید به: حمید سدهی، سید محمدرضا طباطبایی، مفاوضات در ترازوی نقد، قسمت دوم: تفسیر عبدالبهاء از مکاشفات یوحنا، فصلنامه بهائی شناسی، شماره 20 : زمستان 1400، ص 188 – 205)

۱۸. اعتراف به عظمت قرآن

بهاءالله در ایقان معجزۀ انحصاری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  را منحصر در قرآن شمرده و در طول چند صفحه در عباراتی که همه برگرفته از سید باب است در عظمت قرآن، داد سخن داده و چنان قرآن را دارای علو مقام شمرده که گفته «هیچ‌کس را نرسد که از این عباد در او شک نمایند یا شبهه کنند» (ص۱۲۳ س۸) و بعد در عبارات مفصلی مقام شامخ قرآن را ستوده است. سید باب در موضوع عظمت قرآن مکرر در بیان فارسی و سایر کتاب‌هایش مطالبی گفته، ازجمله در کتاب دلائل سبعه ص۶ چنین می‌نویسد: «اگر نزد خداوند حجت و دلیلی بزرگ‌تر از قرآن می‌بود، خداوند با آن دلیل (بر حقانیت پیغمبر خاتم) استدلال می‌نمود و ادلّه و براهین دیگر در کنار قرآن مانند سایه است در جنب آفتاب»!  ‏‏و در ص ۱۲۸ س۶ معرفت قرآن را آن‌چنان بالا می‌برد که آن را با معرفت خدا هم‌سنگ می‌سازد و می‌گوید: «عوام استعداد ادراک آن را ندارند.» بهاءالله در جای دیگر در کتاب لوح سلطان ص ۲۱، قرآن را “حجت باقیه” می‌خواند و بدین ترتیب بر حجیت و سندیت این کتاب عظیم ـ تا جهان باقی است ـ اعتراف می‌نماید. این معجزه جاوید پیامبری که أمّی بود و در هیچ مدرسه بشری تلمّذ ننمود، آن‌چنان دانشمندان جهان همچون بوعلی سیناها و فارابی‌ها و بیرونی‌ها و ملاصدراها را در طول چهارده قرن خاضع و خاشع نمود که در برابر پیامبر اکرم سر تعظیم فرود آورده از دریاهای دانشش جرعه‌نوش شده‌اند و با علوم برگرفته از آن بر جهان سروری نموده و غربیان را در برابر آن دانش‌ها خاضع نمودند. ‏

‏عبدالبهاء در جلد سوم خطابات ص7 اعتراف می‌کند که تمام این علوم از ناحیه پیامبری بوده که أمّی بوده‌اند و در هیچ مدرسه بشری درس نخوانده‌اند: «باری مظهر الهی بايد نور الهی باشد، نورانيّتش از خود او باشد نه از غير، مثل اينکه آفتاب نورش از خود اوست امّا نور ماه و بعضی ستارگان از آفتاب است. به همچنين، نورانيّت مظاهر مقدّسه بذاتهم است نمي‌شود از ديگری اقتباس نمايند، ديگران بايد از آن‌ها اکتساب علوم و اقتباس انوار نمايند نه آن‌ها از ديگران. جميع مظاهر الهيّه چنين بوده‌اند، حضرت ابراهيم و حضرت موسی و حضرت مسيح و حضرت محمّد و حضرت باب و حضرت بهاءالله در هيچ مدرسه‌ای داخل نشدند، لکن کتبی از آن‌ها صادر که جميع شهادت دادند بر اينکه بي‌مثل بوده‌اند.»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  نیز در میان اقوام وحشی متولد شده و زندگانی فرموده و اقوام عرب در نهایت جهالت و هِمَجی بودند، اما به برکت این معجزه جاوید و حجت باقیه الهی به آنجا رسیدند که می‌گوید: «این جمهور اشخاص متوحشه در جمیع مراتب انسانیه و کمالات بشریه چنان ترقی نمودند که کل ملل عالم در آن عصر مبهوت و متحیر گشتند. طوائف و قبائل و ملل عالم که دائماً اعراب را سخریه و استهزا می‌نمودند، به کمال اشتیاق به موطن و ممالک عربی آمده تحصیل فضائل انسانیه و اقتباس علوم سیاسیه و اکتساب معارف و مدنیت و تعلم فنون و صنایع می‌نمودند… خلاصه طائفه عرب ــ به برکت اسلام و قرآن ــ در جمیع فنون و علوم و معارف و حکمت و سیاست و اخلاق و صنایع و بدایع، سرور کل ملل و اقوام گشتند.» (رساله مدنیّه، طبع بمبئی ص۷۳).

این مطالب را از آن جهت آوردیم تا معلوم شود از نظر بهائیان قرآن معجزه جاوید است و هیچ شک و شبهه‌ای در آن نیست و با تعالیم قرآن اعراب وحشی (به قول عبدالبهاء و رهبران بهائی) بر کل جهان، سیادت و سروری پیدا کردند و در همه معارف و علوم آقای کل ملل و اقوام گشتند و ایقان هم بر آن تأکید نموده است. بنابراین هیچ بهائی را نرسد که بخواهد برخلاف نصوص رهبران خویش، همچون باب و بهاء و عبدالبهاء، از این حجت باقیه ایراد و اشتباه و تناقض درآورد که اگر چنین کند بهائی نخواهد بود و خود را به ورطه هلاکت علمی خواهد انداخت. قصد دیگر از طرح این بحث اثبات أمّیت پیامبر و اعجاز قرآن و بررسی ادعای امیت بهاء و شأن علمی ایشان است.

۱۹. درس‌خواندگی بهاءالله

اذعان و تصدیق رهبران بهائی به أمّیت و درس ناخواندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  را در قسمت قبل آوردیم که نفس بروز آن معجزه جاوید (قرآن) و معارف مبدئی و معادی (روایات) از یک امی در میان اقوام بی‌سواد و بیابانی، نشان از اعجاز الهی و گواه صادق نبوت و رسالت آن بزرگوار بوده است. نویسندگان بهائی برای آنکه این امتیاز را برای رهبران خویش هم قرار دهند، مدعی شده‌اند که رهبران آن‌ها (باب و بهاء) هم، أمّی بوده و درس نخوانده‌اند  و این ادعا را هم خود آن‌ها داشته و در آثارشان با کمال جسارت خود را أمّی خوانده‌اند! بهاءالله در کتاب ایقان ص ۵۶ س۴ می‌گوید: «احاطه علوم ظاهره نزد بعضی از امّیین الهی هست.» در کتاب اقدس هم گفته: «انا ما دخلنا المدارس و ما طالعنا المباحث، اسمعوا ما یدعوکم به هذا الامی.» یعنی ما داخل مدرسه‌ها نشدیم و کتاب‌ها را مطالعه ننمودیم؛ بشنوید از این امی درس‌ناخوانده! این ادعا را در لوح سلطان و کتاب مبین هم گفته و عبدالبهاء و مبلغان بهائی هم به پیروی از او این ادعا را در کتاب‌های خود آورده‌اند. در اینجا به‌اختصار ادعای أمی بودن بهاءالله را مورد نقد قرار می‌دهیم:

۱. وی به‌تصریح مورخان بهائی در منزل نزد معلمان خصوصی درس خوانده و مهارت‌هایی مثل نوشتن خطوط را آموخته و مشق خط کرده و نستعلیق را آموختند (مطالع‌الانوار، ص۸۴). صاحب کواکبالدریه نیز می‌گوید: «در سن صباوت چون به خواندن و نوشتن وارد شد بر اهمیت خود بیفزود…» (ج۱، ص۲۵۶). دکتر اسلمنت نویسنده کتاب “بهاءالله و عصر جدید” هم معترف است که وی در منزل جزئی تحصیلی نمودند (ص ۴۰). تحصیلات جزئی در آن روزگار، پنج شش سال تحصیل، خواندن و نوشتن و انشاء و ترسل و علوم ادبیه را شامل می‌شده است و این علاوه بر آموزش‌هایی بوده که نزد پدرش (که از منشیان دربار بوده و به فرزندانش هم علاقه بسیاری داشته و می‌خواسته میراث خود را به فرزندانش بسپارد، چنانچه یکی دیگر از پسرانش منشی سفارت روس گردید) آموخته است. بنابراین امی بودن او معنا ندارد و درس‌خواندگی هم جزئی و کلی ندارد و درس‌خواندگی است!

۲. یغمای جندقی شاعر معروف، در زندگی‌نامۀ خودنوشت خودش درس دادن به او و سایر فرزندان میرزا عباس نوری (پدر بهاء و ازل) را حکایت کرده است.

۳. میرزا جانی در نقطةالکاف نقل کرده که شیخیه و بابیه به خانه بهاءالله رفت و آمد کرده شب‌ها جلسه داشتند و بهاءالله نوشتجات باب را در آنجا می‌خوانده و در مطالب کتب شیخ احمد و سیدکاظم غور می‌کرده‌اند.

۴. خانه میرزا عباس نوری تاکری به دلیل شغلی، محل آمدوشد عرفا و ظرفا و معلمان و مدرسان و شاعران بوده و بهاءالله در کنار آنان بسیار چیزها آموخته و بر آن منوال تربیت شده و اشعاری را حفظ کرده که بعد‌ها در آثارش نقل کرده است با تغییر و تصرف.

۵. به مدرسه طلاب رفت‌وآمد داشته و در مباحثات ایشان شرکت نموده و درس می‌آموخته است و با دوستانش ازجمله میرزا احمد کاتب حشر و نشر داشته است (تلخیص تاریخ نبیل). در مدت دو سالی که در کوه‌های منطقه سلیمانیه از شهرهای کردستان و از سرحدات آن روز مملکت عثمانی در تکیه شاه نقشبندیه که محل تدریس شیخ عبدالرحمن رئیس اهل عرفان آن سامان بوده اقامت گزیده و نزد او تلمذ کرده و با شاگردانش حشر و نشر داشته و با نام درویش محمد و در لباس دراویش، مطالب عرفانی و اصطلاحات تصوف را آموخته و کتاب هفت وادی را در آنجا نوشته است (کواکب‌الدریه،۳۴۲ به بعد).

۶. در همین ایقان تصریح دارد که مدتی به دنبال کتاب‌های حاج کریم خان کرمانی بوده است اما بر کتب عربی او دست نیافته، لاجرم کتاب فارسی او را طلب نموده و تمام آن را دو بار خوانده و بعد نقد کرده است!

۷. طبق نقل اشراق خاوری نویسنده شهیر بهائی در “مائده سماویه” او مشغول خواندن کتاب حیوةالقلوب شده و وقتی به غزوه بنی‌قریظه رسیده مهموم شده و فکر‌هایی در ذهنش آمده است.

۸. خواهرش عزیه خانم نقل می‌کند که در موقع بازگشت به بغداد، پس از دو سالی که در سلیمانیه بود، شروع کرد به آیه‌نویسی و تمرین آیات از روی آیات سید باب و صبح ازل و ناگهان ادعای من یظهره اللهی نمود با متونی که از کتاب‌های شیخیه و باب و عرفا و حکما سرهم کرده بود؛ تازه به فرض که أمّی بوده، مگر چه شقّ‌القمری کرده و چه علومی را ظاهر نموده و کدام لطیفه علمی بکری را آورده که لایق توجه دانشمندان باشد؟ آن‌گونه که چهارده قرن است کتاب شریف قرآن چشم‌ها را خیره کرده و همه دانشمندان را خاضع نموده و کسی حتی یک آیه مثل آن را نتوانسته است بیاورد؟! و ما در همین معرفی مختصر، نمونه‌ای از اغلاط ادبی و محتوایی را در بزرگ‌ترین کتاب او (ایقان) نشان دادیم.

۲۰. تناقض، تقیه و نفاق

بهاءالله پس از آنکه همه علائم ظهور قائم را معنوی دانسته، آیه مربوط به قیامت و رستاخیز «یوم تأتی السماء بدُخان مبین» را مربوط به دوره ظهور قائم گفته و دُخان مبین (دود آشکار) را دُخان اوهام ناس شمرده (!) از رواج و رونق امر بابیت در اطراف و اکناف کشور و تزاید روزافزون امر باب سخن به میان آورده و در صفحه ۴۸ س۱۴  این همه عظمت در امر باب را نشان ظهور سطوت الهی قلمداد کرده و از این سطوت با عبارت «در این ایام که بحمدالله سطوت الهی…» یاد می‌کند، اما همین جناب، سخن خود را در ۱۶ صفحه بعد کاملاً فراموش کرده و در ص۶۴ س۱۱ برخلاف آن ادعای “سطوت روبه‌تزاید” می‌گوید: «اثری از سلطنت ظاهر نشد، بلکه برخلاف آن تحقق یافت، چنانچه اصحاب و اولیای او در دست ناس مبتلا و محصور بوده و هستند و در نهایتِ ذلت و عجز در ملک ظاهرند!»

در کتاب اقتدارات نیز همین موضوع را تأیید کرده و گفته: «و این اعتراضات نظر به آن است که این امر به حسب ظاهر قوت نگرفته و احباءالله، قلیل‌اند و اعداءالله کثیر، لذا هر نفسی به اعتراضی متشبث که شاید به این جهت مقبول ناس شود.»! بنابراین بابیه در آن موقع نه‌تنها سطوت و غلبه ظاهریه نداشته‌اند، بلکه در نهایت عجز و خواری و ذلت بوده‌اند و عبارت “بحمدالله در این ایام که سطوت الهی…” کذب و تناقض آشکار با واقعیت و سایر کلمات خود اوست و فرمایش ایشان در ص۴۹ کتاب ایقان با این عبارت که “عن قریب است که اعلام قدرت نمایند”، نه‌تنها تحقق نیافت، بلکه تا هفتاد سال بعد از آن هم در زمان نگارش کشفالغطاء، به گفته مبلغ بزرگ بهائی، حضرات بابیه جرئت اظهار امر نداشته و کتاب‌های خودشان را در زیر خاک پنهان می‌نموده‌اند!

پس این چگونه سطوتی است که بهاءالله از آن در ایقان سخن می‌گوید، اما خود بهائیه نیز تا سال‌ها بعد در کمال پنهانی و تظاهر به مسلمانی زندگی می‌کرده‌اند؟ چنان‌که عبدالبهاء در سال ۱۳۲۹ق در مصر و اسکندریه خود را مسلمان نمازخوان قلمداد می‌کرده و به مجالس روضه‌خوانی شیعه می‌رفته و به روضه‌خوان انعام می‌داده و به نماز جماعت اهل‌سنت می‌رفته و اصلاً سخنی از دیانت جدید در میان نمی‌آورده و تا روز مرگش در تاریخ ۲۵ نوامبر ۱۹۲۱ به گفته دکتر اسلمنت در کتاب بهاءالله و عصر جدید، در نماز جمعه و جماعت مسلمانان شرکت می‌کرده و نماز مسلمانی می‌خوانده است. (با این توجه که نماز جماعت در آیین باب و بهاء حرام است، جز در نماز میت) و اجازه چاپ مخفیانه کتاب اقدس را هم به فرج‌الله زکی در مصر نمی‌داده به این عنوان که “در دست متعصبین خواهد افتاد، لهذا جائز نه” و تاریخ بابیه را هم خودش به اسم شخص سیاح گمنام نوشته و از خود نامی نبرده و به‌عنوان “مقاله شخصی سیاح” نشر نموده است.

حال که خود بانیان امر بهائی درمورد دیانت جدید، این‌گونه با ترس و لرز عمل می‌کردند و تا روز مرگ از تبلیغ منع می‌نمودند و خود به آداب مسلمانی عمل می‌کردند و در مراسم نماز جماعت مسلمانان حاضر می‌شدند (به‌طوری که او را مسلمان دانسته و در تشییع جنازه‌اش نماز میت مسلمانی خوانده‌اند)، از چگونه سطوتی سخن می‌رود که مردم مجبور باشند از ترس خود و عظمت و هیبت دیانت جدید، ادعای بابی بودن کنند؟! این رفتار رهبران بهائی و عملکرد آن‌ها در مسلمان نشان دادن خود و عدم اظهار امر ــ چه رسد به اعلام نسخ اسلام ــ و رفتار دوگانه عبدالبهاء را چگونه و به چه عبارتی باید یاد کرد؟!

۲۱. تأویلات بی مبنا و نادرست

گفتیم بهاءالله کتاب ایقان را برای اثبات ادعای سید باب نوشته و برای این مقصود به هر دستاویزی چنگ انداخته است. از آن جمله است استناد به آیات قیامت در قرآن کریم و توجیه و تأویل همه این آیات به ظهور باب که مثلاً قیامتی بوده است در دوره معاصر و آسمان و زمین را دگرگون کرده است و بهشت را فراسوی انسان گشوده است. استناد به آیات مبارکات قیامت همچون «و الارض جمیعاً قبضته یوم القیامه و السموات مطویات بیمینه» (۶۷ /زمر) و «یوم نطوی السماء کطی السجل للکتب» (۱۰۴/انبیاء) و «یوم تبدل الارض غیر الارض و السموات و برزو لله الواحد القهار» (۴۹ /ابراهیم) و غیر آن (که تماماً دربارۀ رستاخیز عمومی است که بساط این جهان برچیده می‌شود و عدل الهی اقامه می‌گردد) برای ظهور باب، به‌راستی مضحک و تأویلاتی نادرست است.

آیا به صرف ادعای معنوی دانستن آیات قیامت (پیچیده شدن بساط آسمان‌ها و تبدیل زمین به زمینی دیگر) و توجیه و تأویل آسمان به دیانت باب و زمین به زمین قلوب، مشکل باب حل می‌شود و دیگر کسانی از ایشان به‌عنوان قائم موعود که چهارده قرن مسلمانان منتظرش بوده‌اند، مطالبه برپایی عدل و داد فراگیر جهانی نخواهند کرد و‌ تغییر کلی در جهان را نخواهند خواست؟ و دربست ایشان را خواهند پذیرفت و کتاب “بیان” را که مبنایش سوزاندن همه کتاب‌ها به‌جز بیان و قتل همه مردم به‌جز بابی است، بر سر در سازمان ملل متحد خواهند گذاشت تا دیده جهانیان و فرهیختگان به آن روشن شود و در قرن بیست‌ویکم و هزارۀ سوم ملاک مدنیت جهانی و رشد دانش بشری و همدلی ملت‌ها و اتحاد بشر گردد؟!

ایقان در پی اثبات یک قائم بدلی است که با یک سیلی از همه ادعاهایش دست برمی‌دارد و توبه‌نامه می‌نویسد و از هر ادعایی تائب و مستغفر می‌شود و از سلطان می‌خواهد ذنب و گناه او را ببخشاید (متن توبه نامه باب را خود بهائیان، ازجمله میرزا ابوالفضل گلپایگانی، در کتاب‌هایشان ثبت و ضبط کرده‌اند) آن هم قائمی که قرار بود جبروت و سلطه سلاطین زمین را درهم شکند و عدل و داد و علم را جانشین ظلم و جور و جهل گرداند. بهاءالله در ایقان ص۲۹س۱۲ می‌گوید: “ارض ظاهره هم تبدیل یافته”! می‌پرسیم توضیح بفرمایید چه چیزی دستخوش تبدیل شد؟ آیا جنگ‌ها و کشتارها و خونریزی‌ها و قحطی‌ها و گرسنگی‌ها و ظلم‌ها و جنایت‌ها و جهالت‌ها و تبعیض‌ها و فسادها و… ریشه‌کن شد و جایش را به صلح عمومی و امنیت و برابری و برادری و رفاه سراسری و عدل و داد و یگانگی و دانش و معنویت و صلاح و سداد و تقوی و توحید داد؟

آیا ارض ظاهره آبادتر شد و قحطی‌ها و خشکی‌ها و آلودگی‌های مختلف زیست‌محیطی کمتر شد و بارش‌های آسمانی افزون‌تر گردید و جنگ‌ها و خونریزی‌ها پایان گرفت؟ اگر مقصود تمدن جدید در اروپاست که در مدت اقامت در عراق به سمع بهاءالله رسیده، چه ربطی به باب دارد که دستور حرق کتب داده است؟ آن تمدن از  صدوپنجاه سال قبل از تولد باب پایه‌ریزی شده بود و اگرچه از جهاتی آسایش مردم را فراهم کرده، از جهات زیادی ناراحتی‌ها و اضطراب‌ها و مصائب بشری را افزون‌تر کرده است و تازه اگر این استدلال سخیف مورد استناد قرار گیرد که پیشرفت تمدن غرب مولود ظهور باب با آن تعالیم مشعشع حرق کتب و قتل نفوس غیربابی بوده، هر مدعی دیگری در این دوره‌ها مثلاً مهربابای هندی یا غلام‌احمد قادیانی هم می‌توانسته‌اند چنین ادعایی را بکنند، چنانکه کرده‌اند. “شت بابایی”های هندوستان همۀ تحولات ایران پس از عزل احمدشاه را به مسافرت مهربابا تا سرحد ایران، یعنی بوشهر در سال۱۹۲۴ میلادی تعلیل می‌کنند که همگی بی‌دلیل و باطل و مضحک است. عبدالبهاء نیز در مجلد اول کتاب مکاتیب با این مبنا مخالف است و تمدن بشری جسمانی را مولود عقول سلیمه و افکار عالیه بشری دانسته، نه نتیجۀ آمدن باب و بهاء (!) و کار آن دو را تعالیم روحانی دانسته نه تعالیم جسمانی! بنابراین تأویل آیات قیامت به ظهور باب و معنوی دانستن وقایع قیامت در کمال نادرستی و به دور از منطق بوده ماجرای تبدیل ارض ظاهره به ارض دیگر در ظهور باب کاملاً بی‌پایه است.

۲۲.  نادرستی تحلیل‌های ایقان

پیامبران به زبان مردم سخن گفته‌اند و کتاب‌های آسمانی در قالب وحی با همین زبان، تعالیم و احکام، نویدها و انذارها، بشارت‌ها و پیشگویی‌ها و اخبارات و مغیبات را بیان نموده‌اند. اگر گفته‌اند “قائم موعود” خواهد آمد تا عدل و داد را در سراسر زمین برپا کند و ریشه ظلم را براندازد و زمین ذخائر پنهانش را هویدا کند و آسمان برکاتش را هماره فرو ریزد و گرگ و میش از یک آبشخور آب بنوشند و آرامش و امنیت برقرار شود و فقیری یافت نشود و کفر و شرک از بین برود و جز خدا در روی زمین پرستیده نشود «و لیبدلنهم من بعد خوفهم امناً یعبدوننی لایشرکون بی شیئاً» (سوره نور، آیه۵۵)، نباید آن‌ها را معنوی تفسیر کرد و گرنه اساس تفهیم و تفاهم و کاربرد زبان به هم می‌ریزد. رجوع کنید به بیش از ۲۵۰ آیه در قرآن کریم و حدود 2000 روایت صحیح ذیل آن‌ها که در مجموعه‌های گران‌قدری چون “معجم احادیث المهدی” (تألیف علی کورانی در ۵ مجلد) و … آمده است.

حالا اگر کسی بیاید و بگوید قائم موعود که هزاروچهارصد سال منتظر آمدنش بودید و دستاوردهایش را چشم داشتید، آمد و رفت و شما خوابیده بودید. همه آن وعده‌ها هم معنوی بود و معنای ظاهری نداشت و اصلاً شما در این مدت دین را نفهمیده بودید و آن قائم هم سید باب بود که کتابش “بیان” است و خودش هم به دلیل شورش‌ها اعدام شد و تمام شد و رفت و حالا بیایید دنبال من راه بیفتید و از من تبعیت کنید، آیا سخنش پذیرفتنی است و مضحک نیست؟! و به تأویلات بی‌مبنایش که هر فریب‌کاری هم می‌تواند آن را ادعا کند، نباید خندید؟!

اگر در نزدیک دو هزار آیه قرآن از قیامتی در انتهای زمان دنیا خبر دهند که نفخه صور دمیده می‌شود و رستاخیز برپا خواهد شد و این خورشید و ماه و ستارگان تاریک خواهند شد و طومار آسمان پیچیده می‌شود و این زمین که گنجایش رستاخیز عمومی را ندارد، به زمین دیگری تبدیل خواهد شد و حشر سراسری می‌شود و حتی وحوش هم محشور خواهند گشت و میزان برپا شده، به حساب هرکس رسیدگی می‌شود، بهشت و دوزخ اقامه شده، ناریان در نار و نوریان در جنات، مأوی خواهند گرفت و سایر مطالب مربوط به قیامت که در قرآن است، آن وقت کسی بیاید و بگوید همه فهم شما و علما و عرب‌زبانان و اندیشمندان، از قیامت و رویدادهای آن و زبان رایج و فهم عمومی از واژه‌ها غلط بوده و مقصود از قیامت، ظهور سید باب است که قیام کرده و حالا از دنیا رفته است! و مقصود از عوض شدن و تبدیل زمین هم تبدیل قلوب مردم بوده و منظور از پیچیده شدن طومار آسمان‌ها هم نسخ دین اسلام و قرآن و آمدن دین بابی و کتاب بیان است (که پیامش در هزاره سوم میلادی و عصرتمدن، سوزاندن همه کتاب‌ها غیر از بیان و کشتن همه انسان‌های غیربابی است) و این کتاب ایقان هم در اثبات مظهریت اوست، به تأویلاتش نخواهید خندید؟!

از افکار عمومی سؤال شود که آیا چنین تأویلاتی قابل‌باور است؟ و چه دلیلی برای اثبات این تأویلات وجود دارد؟

اگر بهائیان این تأویلات را به دلیل تعصب بهائی بودن، مضحک نمی‌دانند و باورپذیر می‌شمرند، ما حکمیت هر داور بی‌طرفی را که مشخص فرمایند، پذیرا هستیم تا در این زمینه حکم صادر نماید!

۲۳. بیان ایقان از قتل سید باب

در قسمت‌های نخستین گفته شد که بهاءالله در ایقان دستور دوری از علما را صادر می‌کند و می‌گوید برای وصول به حقیقت، باید عالمان را کنار گذاشت، زیرا در همه اعصار، بزرگ‌ترین سدّ در برابر انبیاء، علما بوده‌اند که یا ایمان نیاورده‌اند یا آخرین گروهی بوده‌اند که ایمان آورده‌اند. نقض این ویژگی علم‌گریزی و عالم‌ستیزی در گفته‎‌های بهاءالله را در داستان ایمان آوردن علمای زمان موسی به او به‌عنوان اولین گروه مؤمنان نشان دادیم. در ادامه همین تحلیل، بهاءالله در صفحه ۴۷ ایقان حکم اعدام و قتل سید باب را به علمای آن دوران نسبت می‌دهد که بدون سؤال و جواب یکباره حکم بر کفر و قتل او نمودند و خلاصه مثل همه دوره‌های انبیای گذشته، در این دوره نیز سید باب، قربانی دست علما شد. اکنون به بررسی این تحلیل او می‌پردازیم.

۱. به گزارش کتاب‌های تاریخی بهائی، چندین مجلس بین علما و باب در شیراز و اصفهان و تبریز منعقد گردید و مذاکرات و مباحثات متعددی بین آن‌ها ردوبدل شد و سؤال‌هایی را علما مطرح کردند و سید باب هم به آن‌ها پاسخ داد و نهایتاً به هیچ‌گونه حکم اعدام و قتلی از طرف علما منجر نگردید و این تحلیل ایقان هیچ مستند تاریخی حتی در کتاب‌های تاریخی خود بهائیان، مثل تلخیص تاریخ نبیل و کشف الغطاء ندارد و کاملاً نادرست است.

۲. علما پس از گفت‌وگو و پرسش و پاسخ با سید باب، از شخصیت او یک “انسان آشفته‌فکر و متلوّن و مُخَبَّط” یافتند که چرندیاتی به هم بافته و ادعاهای گزافی نموده که وقتی در تنگنای بحث علمی قرار می‌گرفته، فوراً سخن را تغییر می‌داده و گویندۀ آن لاطائلات لعن می‌کرده و گفتار خود را تأویل و تحریف می‌کرده، یا به‌کلی انکار کرده و از گفتن آن‌ها استغفار می‌نموده است. برای نمونه داستان ادعای بابیت امام زمان در شیراز و اعتراض مردم و جنجال و اضطراب در شهر و دخالت حکومت وقت برای خاموش کردن آشوب و توبه نمودن او بر منبر مسجد وکیل شیراز و تبری جستن وی از ادعای بابیت را در کتاب تلخیص تاریخ نبیل در صفحات ۱۳۰ به بعد می‌توان مطالعه کرد. در ص ۱۴۱ می‌گوید: «حضرت باب رو به جمعیت کرده فرمودند: لعنت خدا بر کسی که مرا وکیل امام غائب بداند؛ لعنت خدا بر کسی که مرا باب امام غائب بداند…»!

در همین کتاب، ص۳۲۰ در ذکر مجلس ولیعهد با سید باب، وقتی ادعای قائمیت خود را مطرح می‌کند، بعد از چند سؤال و جواب از همه ادعاهایش برگشته با دستخط خودش برای ناصرالدین‌شاه توبه‌نامه نوشت و ارسال داشت که متن آن را میرزا ابوالفضل گلپایگانی در کتابش “کشفالغطاء” آورده است. به همین خاطر علما او را نادان و مخبّط و متلوّن تشخیص داده (که گاهی ادعای بابیت و گاهی ادعای قائمیت و گاهی ادعای رسالت و گاهی ادعای الوهیت نموده و بعد هم توبه کرده و بر خودش لعنت فرستاده)، لذا حکم به قتل او ندادند و شایسته تنبیه و تعزیرش شمردند و او را به محبس چهریق برگرداندند. پس علما نقشی در حکم قتل باب نداشتند و برعکس به‌خاطر نادانی و تلون و توبه، تعزیرش نمودند. لذا تحلیل ایقان به‌تصریح این کتب درست نیست.

۳. حکم اعدام باب توسط دولت صادر شد، آن هم برای آرامش و رفع آشوب در کشور، زیرا باب برای زمینه‌سازی آمدن قائم، به همه مریدانش دستور اکید جنگ و قتال داده و در کتاب “تفسیر سوره یوسف” خود در چند سورۀ جهاد و چند سورۀ قتال و در متجاوز از هشتاد آیه امر به قتال کرده و پیاپی دستور رزم و آدم‌کشی به پیروانش داده است. در کتاب بیان فارسی هم همین دستور قتل و کشتار عمومی را داشته و گفته: “سلطان بیان”، باید هرکسی را که بابی نیست بکشد. به همین خاطر پیروان او در چند نقطه کشور (زنجان و نیریز و قلعه طبرسی در مازندران) جنگ و خونریزی راه انداخته، موجب کشته شدن تعداد زیادی از بابیه و مسلمانان شدند و فساد و آشوب روزافزون شد. لذا دولت حکم به اعدام او داد تا کشور آرام شود و مردم از آشوب مفسدان آسوده گردند. فصل ۲۳ مختصر تاریخ نبیل ص ۵۳۶ این موضوع را تأیید می‌کند و پژوهشگران علاقه‌مند می‌توانند مراجعه نمایند. وقتی این تحلیل ایقان، غلط از آب درمی‌آید، تمام مقدّمات و مؤخّراتی هم که بر آن تحلیل بنا شده است، بنیانش بر آب خواهد بود.

۲۴. تروریسم بهاءالله در عراق

پیش‌تر ادعای بهاءالله را درمورد ”سطوت” ظهور جدید مورد ارزیابی قرار داده و نکاتی را در نقد آن عرض کردیم؛ اما با مطالعه شواهد و قرائن تاریخی دیگر، نکته جدیدی بر آن می‌افزاییم که بسیار مهم، عمیق، تفکربرانگیز و قابل‌توجه است و آن موضوع تروریسم ایجادشده توسط بابیان به سرکردگی بهاءالله در روزگار حضورشان در عراق است که بهاءالله از آن در کتاب ایقان با عنوان ”سطوت الهی” یاد می‌کند؛ یعنی اکنون ظهور جدید آن‌چنان قدرتمند شده، به نوعی که از هیمنه و سطوت آن همگان در این ایام به‌ناچار مجبورند خود را بابی و معتقد به این ظهور معرفی نمایند و او به‌خاطر این امر هم خدا را شکر می‌کند! (ص۴۸، س۱۲).

بهاءالله خواهری دارد به نام “عزیه خانم” که بابی بوده و با جمع تبعیدشدگان بابی، به عراق آمده و همچون دیگر بابیان تحت رهبری برادرش میرزا یحیی صبح ازل ــ رهبر بلامنازع بابیان در آن زمان ــ در آن دیار روزگار می‌گذرانده است. او زنی بوده با اطلاع و نویسنده‌ای توانا (که گفتیم همه فرزندان میرزا عباس نوری از جمله بهاء و ازل و عزیه تحت تربیت و آموزش پدرشان که منشی دربار بود، انشاء و ترسل را به‌خوبی از پدر آموخته بودند). او وقایع دوران حضورشان در عراق را به‌خوبی به نگارش درآورده و کتاب او به نام تنبیه النائمین، متن مستند و مهمی دربارۀ آن دورۀ تاریخ بابیه به شمار می‌رود. پس از بالا گرفتن اختلاف ازلیان و بهائیان و آشوب‌ها و زدوخوردهای آن‌ها که منجر به اخراجشان از عراق می‌شود، عبدالبهاء از عکا به عمه‌اش عزیه خانم نامه‌ای می‌نویسد (که بعد‌ها نزد بهائیان به ”لوح عمه” معروف می‌شود) و در آن نامه او را به پذیرش امر بهاءالله دعوت می‌کند (این نامه در کتاب مکاتیب عبدالبهاء مجلد دوم در چهارده صفحه آمده است).

پس از آن عمه خانم در پاسخ به نامۀ عبدالبهاء، آن رساله را در ۱۴۱ صفحه می‌نویسد که از اسناد مهم بابیه به شمار می‌رود و توسط خود آنان چاپ شده است. این رساله از حقایق تاریخی مهمی که در آن دوران اتفاق افتاده پرده برمی‌دارد و از اسناد منحصربه‌فرد تاریخی برای پژوهشگران حوزۀ بابیت و بهائیت به شمار می‌رود. او در آن کتاب به‌تصریح تمام از ریاست‌طلبی برادرش بهاءالله سخن می‌گوید که با یارانش در دو سه سال آخر توقف در بغداد دست به ترور مخالفان خود و بابی‌کشی و خونریزی‌های قاسیانه و دزدی و خنجرزنی و قمه‌کشی و فساد و خلاف‌کاری می‌زدند و رعب و وحشت عجیبی در تمام شهر ایجاد کرده بودند که در ایقان از آن به‌عنوان سطوت الاهی یاد می‌کند. (عبدالبهاء نیز در کتاب مکاتیب به این رعب و ترس و وحشت تصریح نموده از آن به زلزله یاد می‌نماید) به نوعی که حتی بعضی از بابیان معتقد، از رفتار آن‌ها منزجر شده، به‌خاطر این افعال زشت از دین بیان برگشتند و به نوشته تنبیه النائمین (بیدار نمودن خفتگان) ص۱۵، این شعر را در محافل و مجالس خود، درمورد میرزا حسین‌علی بهاءالله می‌خواندند: اگر حسین‌علی، مظهر حسین علی است/ هزار رحمت حق بر روان پاک یزید!

۲۵. بابی‌کشی و قتل مخالفان

عزیه خانم خواهر بهاءالله و عمه عبدالبهاء درمورد ریاست‌طلبی برادرش در اواخر ایام حضور در عراق و ترور‌ها و خونریزی‌های او و یارانش در آنجا، این‌چنین گزارش می‌کند: «جمع‌آوری بعضی از قلاش و اوباش‌های ولایات ایران و جسته‌گریخته‌های آن سامان را که در هیچ زمان به هیچ مذهبی داخل نشده و به هیچ پیغمبری ایمان نیاورده و به غیر از مال مردم بردن به شغلی نشتافته، با آن ادعای حسینی کردن، اشرار ”شمرکردار” را به دور خود جمع نمودند، از هر نفسی که غیر از رضای خاطر ایشان نَفَس برآمد، کوبیدند و از هر حلقی که به غیر از خضوع به ایشان حرفی بیرون آمد، بریدند و در هر دلی که در او سوای محبت ایشان بود، شکافتند. اصحاب طبقه اول که اسامی‌شان مذکور شد [قبلاً اسامی چند نفر از آنان مثل جناب حاج سیدمحمد اصفهانی و جناب حاج سیدجواد طباطبائی، حکیم کربلایی و ملا محمدجعفر کاشی و آخوند ملا رجب‌علی و متولی‌باشی قمی را ذکر می‌نماید] از خوف آن جلادان خون‌خوار به عزم زیارت اعتاب شریفه به جانب کربلا و نجف و برخی به اطراف دیگر هزیمت نمودند. سیداسمعیل اصفهانی را سر بریدند و حاجی میرزا احمد کاشی را شکم دریدند. آقا ابوالقاسم کاشی را کشته در دجله انداختند. سیداحمد را به پیشدو کارش را ساختند. میرزا رضا خالوی حاجی سیدمحمد را مغز سرش را به سنگ پراکندند و میرزا علی را پهلویش دریده به شاهراه عدمش راندند و غیر از این اشخاص، جمعی دیگر را در شب تار کشته اجساد آن‌ها را به دجله انداختند و بعضی را روز روشن در میان بازار حراج، با خنجر و قمه پاره‌پاره کردند، چنانچه بعضی از مؤمنین و معتقدین را، این حرکات فاسخ اعتقاد و ناسخ اعتماد گردید، به‌واسطه این افعال زشت و خلاف‌کاری‌ها از دین بیان عدول کرده و این بیت را انشاء نموده در محافل می‌خواندند و می‌خندیدند: اگر حسین‌علی، مظهر حسین علی است/ هزار رحمت حق بر روان پاک یزید؛ و می‌گفتند ما هرچه شنیده بودیم حسین مظلوم بوده است نه ظالم! (همان، ص۵۴).

او سپس در پاسخ قسمت دیگری از نامه برادرزاده‌اش (عبدالبهاء) می‌گوید: «جناب ابوی (یعنی بهاءالله) کاری کردند به خلاف دَیدَن و مشی انبیا و حکم خدا که فرموده “و قولوا قولاً لیّناً”. اشراری که خود را منسوب به این طایفه کرده و بی‌دین و لامذهب صرف بوده، چون سیدببر کاشی و شاه‌میرزای کاشی، اغوا نموده علاوه بر قتل آن مظلومین که از مؤمنین بیان شهید کردند، اراده به قتل ملا آقای دربندی کرده که او را کشته اموال او را ببرند و این حرکت زشت چون تیر انداختن به شاه ایران، سبب اختلال حال و اغتشاش امر قاطبه بیانیین و اسباب تحیر بلکه موجب تنفر اغلبی از علماء بزرگ گردیده که کسی را که برهانی باهر و بیّنه‌ای بیّن در دست است، شایسته نیست که فساد و فتنه آغازد و خود را مورد توبیخ عارف و عامی سازد» (همان).

عزیه خانم در قسمت دیگری از رساله‌اش، با اشاره به عبارتی از عبدالبهاء که گفته “مقامات هرکسی از روش و سلوک او واضح و مشهود گردد”، می‌نویسد:

«اینکه نوشته‌اید مقامات هر نفوسی از روش و سلوک او واضح و مشهود گردد، روش و سلوکی که عندالله مرضی و محبوب باشد، ندانستم کدام بود(؟!): معارضه با نقطه بیان و مخالفت با کتاب و سنت و حکم به قتل جمعی از ادلّاء بیان، چون جناب حاجی سیدمحمد اصفهانی و غیره در عکا و در کربلا چون ملا رجب‌علی قهیر و برادرش و در کاظمین مثل میرزا بزرگ کرمانشاهی و در عکا جمعی از مؤمنین دیگر… احدی را نباید محزون نماید چه جای آنکه با کمال قساوت قلب، حکم به قتل چنین بزرگواران نماید: من قتل نفساً متعمداً فجزائه جهنم. به گمان اینکه به‌واسطه قتل این نفوس مقدسه، انوار الهی خاموش و عهدی که بسته‌اند فراموش خواهد شد. روش و سلوکی غیر از عوام فریفتن و خواص کشتن و انکار حق کردن و دعوی ناحق نمودن و … شرب دخان کردن و فتوی به ملاهی و مناهی دادن و صراحةً دروغ گفتن و تهمت زدن و افترا بستن و اسمش را پلتیک الهی گذاردن و نسبت کذب به نقطه بیان دادن، سلوک و روشی دیگر دیده و شنیده نشده…» (همان ص۶۳).

از همه جالب‌تر آنکه عبدالبهاء سخنان عمه‌اش را درمورد تروریسم و قتل و غارت بابیان در عراق به سرکردگی پدرش، انکار نمی‌کند، بلکه به‌نوعی آن را تأیید نموده و با این عبارت از آن یاد می‌نماید: «زلزله در ارکان عراق انداخت و اهل نفاق (منظورش بابیان طرفدار ازل و مخالف بهاءالله است) را همیشه خائف و هراسان داشت. سطوتش (مقایسه کنید کلمه “سطوت” در سخن عبدالبهاء را با کلمه “سطوت” به‌کاررفته در ایقان توسط بهاءالله) چنان در عروق و اعصاب نفوذ نموده بود که نفسی در کربلا و نجف در نیمه‌شب جرأت مذمت نمی‌نمود و جسارت بر شناعت نمی‌کرد تا آنکه کل طوائف و ملل متفق شدند و پای دول در میان آمد، از عراق به مدینه کبیره (اسلامبول) هجرت شد (مکاتیب، جلد دوم، ص۱۷۷).

۲۶. جعل و تحریف در آیات و روایات

بهاءالله در ایقان برای اثبات امر باب، به حدود ۱۵۰ آیه قرآن و حدود ۷۰ روایت استناد کرده است که در اغلب آن‌ها تفسیربه‌رأی یا مغالطه نموده و یا در آن‌ها تحریف و تقطیع و اضافه و کم کرده و یا بر مصادیق خودخواسته تطبیق نموده است که یک نمونه آن را درمورد آیه “آمدن خدا در سایه‌هایی از ابر”، مشاهده فرمودید. مورد دیگر در مورد آیات قیامت است که همه آن‌ها مثل تاریک شدن شمس و قمر و تفطّر سماء و تبدّل ارض و موت و حیات و بعث و صوراسرافیل و حشر و خلق جدید را معنوی گرفته و از معنای ظاهری خود که مربوط به برپایی قیامت و رستاخیز بزرگ است، خارج نموده و بر ظهور باب تطبیق کرده است.

درمورد روایات نیز همین‌گونه عمل کرده است. برای نمونه در صفحه ۱۶۸ می‌گوید: «ملاحظه فرمایید که در اخبار، سنه ظهور آن هویّه نور را هم ذکر فرموده‌اند، مع ذلک شاعر نشده‌اند و در نفَسی از هوای نفس منقطع نگشته‌اند. فی حدیث المفضل سئل عن الصادق: فکیف یا مولای فی ظهوره؟ فقال علیه السلام : فی سنة الستین یظهر أمره و یعلو ذکره». بهاءالله در این عبارت با نقل روایت مفضل می‌گوید سال ظهور قائم را هم امام صادق علیه السلام  تعیین نموده و فرموده در سال ۶۰ امرش ظاهر می‌شود و نامش بلندآوازه می‌گردد و سال ۶۰ همان سال ۱۲۶۰ است که باب ادعایش را آغاز نمود و نامش بلندآوازه گردید!

جعل و تحریف بهاءالله در روایت مفضل وقتی روشن می‌شود که این قسمت از روایت را که او آورده در متون اخبار و روایات جست‌وجو کنید و متوجه شوید که اصلاً چنین روایتی که کلمه «ستین» یعنی شصت، داشته باشد، وجود ندارد و او در روایت مفضل دست‌اندازی و تحریف نموده است. عبارت روایت مفضل چنین است: «قال المفضل: یا مولای فکیف بدء ظهور المهدی و الیه التسلیم؟ قال: یا مفضل یظهر فی شبهة لیستبین فیعلو ذکره و یظهر امره و ینادی باسمه و کنیته و نسبه…» یعنی مفضل گفت: آغاز ظهور امر مهدی چگونه است؟ فرمود: ای مفضل او در وضعی ظاهر می‌شود که درمورد آشکار شدنش شبهه است، تا اینکه امرش روشن شود و نامش بلندآوازه گردد و امر (قیامش) آشکار گردد و منادی او را به اسم و کنیه و نسبش، ندا دهد… .

ملاحظه می‌فرمایید که او در عبارت روایت، دسّ و تحریف نموده و کلمه «شبهة لیستبین» را تبدیل به «سنة ستین» نموده و مفهوم را به مقصود موهوم خود، منطبق کرده است، درحالی‌که با مراجعه به اصل روایت مفضل در مجموعه‌های روایی، جعل و تحریف او آشکار می‌شود، ضمن آنکه باب در سال ۱۲۶۰ آمد نه سال ۶۰ و تازه در آن سال هم در شیراز ادعای بابیت قائم را داشته نه قائمیت را و بعد هم در مسجد وکیل شیراز، از این ادعا هم توبه نموده و گفته نزد خدا توبه می‌کنم از اینکه امری به من نسبت داده شود! محققان، این جعل و تحریف‌ها در ایقان نسبت به آیات و روایات را، دسته‌بندی و تبیین نموده‌اند که علاقه‌مندان می‌توانند به آن‌ها مراجعه نمایند، ازجمله: مهدی حبیبی، نقدی بر شاه‌بیت غزل بهائیت، نقد کتاب ایقان در بهره‌برداری از آیات و روایات برای اثبات مبانی بهائیت، نشر گوی، ۱۳۹۴.

۲۷. مصادره به مطلوب در ایقان

مصادره به مطلوب، یکی از گونه‌های انحراف در استدلال و یکی از انواع مغالطه است، به این معنا که یکی از مقدمات استدلال که درواقع نتیجه استدلال نیز هست، به‌عنوان مقدمه مطرح شود. یعنی هرچند به حسب ظاهر و در نظر ابتدایی، مقدمه و نتیجه باهم فرق دارند، ولی اگر با دقت نگاه شود معلوم می‌شود مقدمه همان نتیجه است؛ مثل اینکه گفته شود: هر انسانی بشر است و هر بشری خندان است؛ پس هر انسانی خندان است. در اینجا نتیجه (هر انسانی خندان است)، همان مقدمه دوم است: (هر بشری خندان است) یعنی درواقع این دو فرقی ندارند؛ زیرا انسان و بشر مترادف هستند.

مثال دیگر این شعر است که به‌خوبی مصداق مصادره‌به‌مطلوب است: دانی کف دست از چه بی موست؟/ زیرا کف دست، مو ندارد! که نتیجه و پاسخ، همان مقدمه است و این مغالطه‌ای است آشکار که بطلانش واضح است. بهاءالله در ایقان، مکرر مصادره به مطلوب کرده است: به این گزاره‌ها دقت کنید:

«چون همه انبیاء موردتکذیب واقع شدند، پس باب هم که تکذیب شده، پیامبر است!»؛ همچنین: «علما برای حبّ جاه و مقام، زیر بار انبیاء نمی‌رفته‌اند و ایمان نمی‌آورده‌اند، حال چون علما به باب هم ایمان نیاوردند، پس باب هم در زمره فرستادگان الاهی است» و نیز: «چون یاران انبیاء به‌خاطر ایمان قوی‌شان تا مرز شهادت پیش رفته و استقامت کردند و یاران باب هم همین‌طور بودند و در جنگ‌ها استقامت داشتند، این دلیل صدق دعوت و حقانیت باب است»!

بهاءالله به‌جای آنکه برای پیامبری و قائم بودن باب دلیل اقامه کند، آن را مفروض گرفته و از مردم می‌خواهد مثل انبیای گذشته، چون و چرا نکنند و به او ایمان آورند و فقط حرف او را گوش کنند و به سخن علما و دیگران توجهی ننمایند. ضرب‌المثل «هر گردویی گرد است، اما هر گردی گردو نیست»، پاسخ چنین مغالطه‌ای است. بهاءالله ابتدا باید دلایل نبوت و قائمیت باب را ارائه کند (که نکرده)، سپس از شباهت او به پیامبران الاه‍ی سخن بگوید. به این مغالطه او دقت کنید، می‌گوید: امر استقامت سیدالشهداء و یارانش دلیل اعظم حقانیت او بود با اینکه استقامت یاران فقط در یک نصفه‌روز بود، اما هجده سال است یاران باب تحت بلایا هستند و استقامت کرده‌اند و این دلیل حقانیت آن‌هاست!

عبارت او در صفحه ۱۵۰ و ۱۵۱: «آیا نبود که از قبل، امر سیدالشهداء را اعظم امور و اکبر دلیل بر حقیّت آن حضرت می‌شمردند و می‌گفتند در عالم چنین امری اتفاق نیفتاد و حقّی به این استقامت و ظهور، ظاهر نشد؟ با اینکه امر آن حضرت از صبح تا ظهر بیشتر امتداد نیافت ولیکن این انوار مقدسه (یعنی یاران باب)، هیجده سنه می‌گذرد که بلایا از جمیع جهات مثل باران بر آن‌ها بارید و به چه عشق و حبّ و محبت و ذوق که جان رایگان در سبیل سبحان انفاق نمودند»!

بهاءالله با این مغالطه سخیف، هم مقام یاران باب را (که شبانه یک روستا را قتل‌عام کردند و آذوقۀ آن‌ها را به سرقت بردند و افواج بسیاری از سربازان وطن را در سه جنگ کشتند و خسارت‌های بسیار وارد آوردند) از یاران سیدالشهداء علیه السلام  بالاتر شمرده و هم با مصادره به مطلوب و مغالطه، آن استقامت را دلیل حقانیت باب شمرده است. با همین استدلال می‌توان استقامت جنگجویان مغول را دلیل حقانیت چنگیز شمرد و نیز ایستادگی سربازان ابن‌زیاد و عمر سعد را دلیل حقانیت آنان!

۲۸. ایقان و معجزات انبیاء

چون باب و بهاءالله دارای معجزاتی مثل انبیاء الاهی نبودند تا آن را برهان ادعاهای خود نمایند، لذا منکر معجزات ظاهریه انبیاء شدند و چون این معجزات در کتب آسمانی آمده بود، به‌ناچار آن‌ها را معنوی شمردند. لذا در بهائیت، معجزات ظاهری به‌کلی نفی شده است و برهان نبوت، فقط کتاب شمرده شده و کتاب‌های باب و بهاء را معجزه آن‌ها و برهان صدق ادعاهاشان ذکر کرده‌اند. این کار آن‌ها، هم معجزات به‌عنوان برهان نبوت را زیر سؤال می‌برد و هم راه را برای هرکسی باز می‌کند که اگر ادعای نبوت کند و از او معجزه بخواهند، بگوید من کتاب می‌آورم! (گرچه کتابش مثل بیان و ایقان و اقدس سرشار از اغلاط ادبی و محتوایی باشد!)

عبدالبهاء نیز دربارۀ معجزه از قول پدر خود، بهاءالله، می‌گوید: «امرالله، دستگاه تیاتر نیست که هر ساعت، یک بازی در بیاورند و هر روزی یکی چیزی بطلبد. دراین‌صورت، امرالله بازیچه صبیان شود» (مفاوضات، ص۲۲). این یعنی اینکه معجزات موسی و عیسی و پیامبر اکرم علیهم السلام  مثل شکافتن رود نیل، اژدها شدن عصا، زنده کردن مردگان و شفای بیماران و سخن گفتن سنگریزه و شق‌القمر و… از نظر جناب عبدالبهاء نوعی تأتر (به قول ایشان تیاتر) بوده یا واقعیت نداشته است و همه آن‌ها باید کتاب را بره‍ان نبوت خود اعلام می‌کردند!

به همین دلیل تمام معجزات انبیای گذشته را توجیه و تأویل می‌کنند و نمادین می‌شمرند. ازاین‌رو، اشراق خاوری مبلغ شهیر بهائی در کتاب قاموس ایقان (۳۴۰/۱) نوشته است که بهاءالله در ایقان، آتش نمرود را به اعراض و اعتراض او تأویل کرده و منظور، آتش ظاهری نیست. ید بیضاء نیز به معرفت خداوند تأویل شده و اشاره به این است که حضرت موسی با نور معرفةالله برای هدایت مردم قیام کردند (۳۶۲/۱) و مار و ثعبان هم به قدرت و قوت الاهی حضرت موسی تأویل شده است! پس تکلیف مردم روشن است که نباید از مدعیان رسالت، معجزه طلب کنند و صدق آن‌ها را باید از طریق کتابشان بفهمند! اگر هم در کتابشان تناقض و ایراد دیدند، اعتراض نکنند زیرا همین‌گونه نازل شده‌اند و همین‌گونه باید بپذیرند!

ازآنجاکه مدعیان، کم‌حافظه هستند، در جای دیگر خلاف آن را می‌گویند. مثلاً جناب بهاءالله معجزه را نه برای پیامبران و امامان، بلکه برای تربت مقدس سیدالشهداء علیه السلام ، اعتراف می‌کند و می‌گوید: چنانچه هر نفسی برای استشفاء به ذره‌ای از آن مرزوق شد، شفا یافت و هر وجود که برای حفظ مال، قدری از آن تراب مقدس را به یقین کامل و معرفت ثابتۀ راسخه در بیت نگاه داشت، جمیع مالش محفوظ ماند و این مراتب تأثیرات آن است در ظاهر»! (ص۸۴). وقتی تربت چنین خاصیتی دارد خود آن مظاهر مقدسه (انبیای الاهی و امامان که مظهر قدرت الاهی هستند، چه معجزاتی توانند داشت، حتی اصحابشان دارای قدرت‌های شگفت هستند، چنان‌که به نقل قرآن، وزیر حضرت سلیمان توانست تخت بلقیس را از فرسنگ‌ها دورتر در یک چشم به هم زدن، حاضر کند!)

۲۹. ایقان و خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

باورداشت خاتمیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ، اساس ادعای مدعیان نبوت و مظهریت و رسالت را بر باد می‌دهد. بعضی از این مدعیان، به‌کلی منکر خاتمیت شده‌اند و گفته‌اند که نبوت ختم‌شدنی نیست و هماره خداوند، پیامبر خواهد فرستاد که این، با عبارات صریح قرآن و روایات، ناسازگار است و بعضی به توجیه خاتمیت پرداخته‌اند و مطالبی مثل نسبی بودن خاتمیت، یا همگانی بودن مقام خاتمیت برای همه انبیاء و امثال این مطالب را گفته‌اند. بهاءالله در ایقان سعی کرده خاتمیت را توجیه کند. او در ص ۱۰۹ می‌گوید نباید به‌خاطر واژه خاتم‌النبیین از فیوضات انبیاء دیگر محروم شوی و از برکات رسولان الاهی که دائم مبعوث می‌شوند، بی‌بهره مانی!

اما متن ایقان: «چه مقدار از نفوس که به سبب عدم بلوغ به این مطلب به ذکر خاتم‌النبیین، محتجب شده از جمیع فیوضات محجوب و ممنوع شده‌اند، با اینکه خود آن حضرت فرمود: اما النبییون فاَنَا و همچنین فرمود منم آدم و نوح و موسی و عیسی… منم آدم اول، منم آدم آخر و چنان‌که بدء انبیاء را که آدم باشد به خود نسبت دادند، همین قسم صادق می‌آید که بفرمایند منم آدم آخر…» بهاء سپس نتیجه می‌گیرد که همه انبیاء یکی هستند و می‌توانند هم اول باشند هم خاتم، یعنی همان‌طور که پیامبر خاتم‌النبیین است بعدی‌ها هم می‌توانند بگویند من خاتم هستم! این سخن نادرست را حتی مشایخ او یعنی شیخ احمد احسائی و سیدکاظم رشتی، که او آن‌ها را «نورین نیّرین» نامیده هم رد کرده‌اند.

شیخ احسائی می‌گوید: «حضرت محمدبن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم  خاتم پیامبران است و پس از او هرگز پیامبری نخواهد آمد، زیرا خداوند درباره ایشان فرموده است: “ولکن رسول الله و خاتم النبیین” و خود نیز فرموده است: “لا نبیّ بعدی.” پس فرمایش آن حضرت حق است.» (جوامع‌الکلم۷/۲). سیدکاظم رشتی هم می‌گوید: «دنیا، هر اندازه هم که رو به گسترش نهد و ترقی کند، بازهم در دایرۀ پیامبری حضرت رسول اکرم است، زیرا زنجیرۀ پیامبری پیامبران پیشین به وجود مبارک آن عزیز گسسته گشته است. پس از بعثت آن حضرت دیگر به‌هیچ‌روی شایسته نیست که کسی پیامبر شود و هرکس پس از آن حضرت بیاید باید پیرو او باشد و محال است پس از ایشان، نبوت که رتبه مستقلی است، به وجود آید» (مجموعةالرسائل/۲۸۱).

باب هم گفته است: «شهادت می‌دهم حلال او تا روز قیامت حلال است و شریعت او نسخ نمی‌شود و طریقت او تغییر نمی‌یابد و هرکس در شریعت او چیزی کم یا زیاد کند، در همان لحظه از اطاعت او خارج شده است و همانا وحی الاهی آن‌گونه که به او نازل می‌شد، پس از او منقطع گردید.» (فاضل مازندرانی، ظهورالحق، ۱۸۱/۱). ازآنجاکه بهاءالله در سخنان خود تناقضات دارد، خود او هم در آخر رساله اشراقات، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  را هم پایان انبیاء می‌شمرد و هم پایان رسولان و می‌گوید: «الصلوة و السلام علی سیدالعالم و مربی‌الامم الذی به انتهت الرسالة و النبوة و علی آله و اصحابه دائماً ابداً سرمداً»؛ یعنی سلام بر آقای عالم و مربی امت‌ها، کسی که نبوت و رسالت به او پایان یافته است و نیز بر خاندان و یارانش سلام و درود دائمی و ابدی و سرمدی باد!» (اشراقات/۲۹۳).

۳۰. ایقان و حدیث لوح فاطمه سلام الله علیها

حدیث لوح جابر از احادیث بسیار مشهوری است که در اصول کافی و دیگر منابع صحیح روایی آمده است. خداوند به‌خاطر تولد امام حسین علیه السلام  لوحی زیبا به رنگ سبز را که خطوطی سپید منقوش بر آن بود، برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  فرستاد تا به فاطمه سلام الله علیها  هدیه کند. جابر توفیق داشت این لوح را ببیند و نسخه‌ای از آن بردارد. نام یکایک امامان دوازده‌گانه از حضرت علی تا حضرت مهدی علیهم السلام  در آن لوح آمده و استقامت یاران قائم که انواع سختی‌ها را تحمل می‌کنند و خدا آنان را اولیای خویش می‌شمرد نیز ذکر شده است. این حدیث که به حدیث لوح فاطمه معروف است، از اسناد مهم امامت و قائمیت به شمار است (اصول کافی، ۵۲۸/۱ ح۳).

بهاءالله با آوردن عبارتی از این حدیث، بدون اشاره به نام امامان و حضرت مهدی علیهم السلام ، قسمت آخر را که دربارۀ یاران آن حضرت است آورده و آن را به یاران باب مربوط دانسته است! این تدلیس و تحریف و کتمان حق را در ایقان ببینیم: «و این امورات بدیعه سبب اختلاف ناس می‌شود، به قسمی که جمیع علماء و فقهاء حکم بر قتل آن حضرت و اصحاب او کنند و همه اهل ارض بر مخالفت قیام نمایند؛ چنانچه در کافی در حدیث جابر در لوح فاطمه در وصف قائم می‌فرماید: علیه کمال موسی و بهاء عیسی و صبر ایوب فیذل اولیائه فی زمانه و تتهادی رؤؤسهم کما تتهادی رؤؤس الترک و الدیلم، فیقتلون و یحرقون و یکونون خائفین مرعوبین وجلین تصبغ الارض بدمائهم و یفشو الویل و الرّنة فی نسائهم اولئک اولیائی حقاً. حال ملاحظه فرمایید که حرفی از این حدیث باقی نماند مگر آنکه ظاهر شد»!

اولاً، بهاءالله اگر حدیث لوح فاطمه را قبول دارد باید تمام آن را بپذیرد که متن آن اثبات امامت امامان دوازده‌گانه، ازجمله حضرت صاحب‌الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف  است. او قسمت اول حدیث را نادیده گرفته و به قسمت آخر آن استناد کرده است. ثانیاً، می‌پرسیم منظور از کسی که دارای کمال موسی و بهاء عیسی است، کیست؟ متن حدیث، او را فرزند حضرت عسکری علیه السلام  معرفی کرده که ربطی به باب ندارد و آن صفات هم دربارۀ یاران محمدبن الحسن المهدی است نه علی‌محمد شیرازی! به چه دلیل این قسمت را مربوط به باب و عبارات بعدی را مربوط به یاران او دانسته است؟ ثالثاً، آیا یاران باب که به قول خود شما در بغداد زوّار را ایذاء و اذیت می‌نمودند و قتل و شرارت و سرقت می‌کردند، طبق این انطباق شما، مصداق اولیای الاهی هستند که خدا به‌خاطر آنان بلاء را از مؤمنان برمی‌دارد؟!

رابعاً کجا علما و فقها حکم به قتل باب دادند؟ چنان‌که در تواریخ آمده آنان وقتی پریشان‌گویی‌های باب را دیدند که هر روز یک ادعا می‌کند و بعد هم توبه می‌کند، فتوا به خبط دماغ او دادند و این حکومت بود که به‌خاطر برپایی آشوب در کشور و ایجاد سه جنگ داخلی حکم به اعدام او داد تا این فتنه به پایان برسد، پس اینکه علما و فقها را عامل قتل باب بدانی تا ادعای خود را اثبات کنی که در همه زمان‌ها این علما بودند که فرمان قتل صادر می‌کردند، بی‌وجه است. الحمدلله که بهاءالله به حدیث لوح حضرت فاطمه سلام الله علیها استناد کرد که نقض اصل کتاب اوست که حضرت بقیةالله علیه السلام  در آن حدیث، قائم موعود معرفی شده‌اند و کتاب ایقان که خواسته قبای قائمیت را بر فردی مثل باب بپوشاند، مردود و باطل است.

نتیجه‌گیری

در این مقاله ابتدا به معرفی کتاب ایقان و تاریخ و دلیل نوشته شدن آن پرداخته شد. سپس درون‌مایۀ این کتاب مورد بررسی قرار گرفت. در این راستا تعدادی از غلط‌های ادبی و محتوایی این کتاب بحث شد، تناقضات مختلف در ایقان مطرح شد، نمونه‌هایی از جعل و تحریف در آیات و روایات در ایقان ارائه شد، بحث امیت و درس ناخواندگی بهاءالله و تروریسم آنان در عراق که با عنوان سطوت الهی در ایقان مطرح شده است، صحبت شد. دلیل قتل سید باب نیز گفته شد که علمای اسلام او را مخبِط می‌دانستند و درنهایت، حکومت به دلیل جنگ‌افروزی‌هایی که انجام داد، تصمیم به قتل او گرفت.

منابع

 

قرآن کریم.

شوقی‌افندی؛ قرن بدیع.

اشراق خاوری، عبدالحمید؛ تلخیص تاریخ نبیل زرندی، مطالع‌الانوار؛ مؤسسه چاپ و انتشارات مرآت، نیودهلی، هند: 134 بدیع.

ــــــــ ؛ مائده آسمانی.

ــــــــ ؛ قاموس ایقان.

عزیه خانم؛ تنبیه النائمین.

بهاءالله، حسین‌علی نوری؛ ایقان.

ــــــــ ؛ لوح سلطان.

ــــــــ ؛ کتاب مبین.

ــــــــ ؛ کتاب اقدس

ــــــــ ؛ اقتدارات.

سیدمحمد محیط طباطبایی؛ گوهر محیط؛ به کوشش محمد مهدی صائمی، نشر گوی، 1390ش.

باب، علی‌محمد شیرازی؛ بیان فارسی.

ــــــــ ؛ بیان عربی.

ــــــــ ؛ دلایل سبعه.

عبدالبهاء، عباس‌افندی؛ مفاوضات.

ــــــــ ؛ خطابات.

ــــــــ ؛ رساله مدنیّه، طبع بمبئی.

ــــــــ ؛ مقاله شخصی سیاح.

ــــــــ ؛ مکاتیب.

آیتی، عبدالحسین ملقب به آواره؛ الکواکب الدریة فی مآثر البهائیة؛ مطبعة السعادة، مصر، قاهره: 1923 م.

ج ای اسلمنت؛ بهاءالله و عصر جدید؛ دارالنشر البهائیة، برزیل، ریودوژنیرو: 1988 م.

حبیبی، مهدی؛ نقدی بر شاه‌بیت غزل بهائیت؛ نقد کتاب ایقان در بهره‌برداری از آیات و روایات برای اثبات مبانی بهائیت، نشر گوی، ۱۳۹۴.

حمید سدهی، سید محمدرضا طباطبایی، مفاوضات در ترازوی نقد، قسمت دوم: تفسیر عبدالبهاء از مکاشفات یوحنا، فصلنامه بهائی شناسی، شماره 20 : زمستان 1400، ص 188 -205.

گلپایگانی، محمد، ملقب به میرزا ابوالفضل؛ کشف الغطاء.

احسائی، احمد؛ جوامع الکلم.

رشتی، سیدکاظم؛ مجموعةالرسائل.

فاضل مازندرانی، اسدالله؛ ظهورالحق.

کلینی، محمدبن یعقوب؛ الکافی.

بارگذاری بیشتر مطالب مرتبط
بارگذاری توسط سردبیر
بارگذاری در پژوهش

دیدگاهتان را بنویسید

بررسی

English Translate of Abstracts of Farsi Articles in Quarterly No. 37

Book Review of Fara’id, Part Six:  Specific Views Presented in the Book Akbar Birami  …