گفتوگو با آقاي دکتر مسجدجامعي، آقاي دکتر نبوي رضوي، آقاي دکتر هاشمي گلپايگاني
اشاره
قسمت اول میزگرد با حضور اساتید: آقایان دکتر محمد مسجدجامعی، دکتر سید مقداد نبوی رضوی، دکتر محمد محمودهاشمی را در شماره قبل ملاحظه فرمودید، اکنون نظر شما را به قسمت دوم آن، که حاوی مطالبی نو و جالب دربارۀ پیشینه تاریخی بابیه، ازلیه و بهائیه و نقش آنها در جریانات سیاسی و اجتماعی کشور و خساراتی است که وارد کردهاند، جلب میکنیم. علامات اختصاری عبارتند از: م (مسجدجامعی)، ن (نبوی)، ه (هاشمی) .
مسجدجامعی: تخریب از درون، که در جریان مشروطیت هم اتفاق افتاد، همیشه خطرناک بوده و با توجه به مجموعۀ قرائن، این مشکل و این تضاد، همین نهانزیستهای بابی بودند که بیش از همه نقش داشتند و عملاً نتیجه کارشان خیلی به ضرر ایران تمام شد و آن روند توسعهای را که بهطور طبیعی ایران میتوانست داشته باشد، خیلی دچار مشکل کرد. اگر بابیها بهصراحت میگفتند که ما بابی هستیم مشکلی ایجاد نمیشد، ولی مشکل، مسئله نهانزیستی آنها و این بود که از درون دارند تخریب میکنند و بدترین حالت این است که شما در یک سیر تحولی که دارد جلو میرود، آن افراد نخبه و آن رهبران را متهم و مجرم قلمداد کنید.
نکتۀ دیگر تحلیلهایی است که مایل است بابیت را بهعنوان یک جنبش اصلاحی معرفی کند که بسیار خلاف واقع و زیانبار است. یعنی شما یک جنبش و جریانی را که بهاعتباری شورشی است و عملاً در رودررویی کامل با ایران و مصالح ایران است، اصلاحی معرفی کنید. شورش که همیشه جنبه نظامی و جنبه مسلحانه ندارد؛ گاهی شما ذهن افراد را، مخصوصاً در هنگام تحول که برای پذیرش افکار و عقاید آمادهترند، تخریب میکنید که تخریبش از تخریب نظامی و امنیتی بیشتر است. لذا گفتم با این بحث، یک بخشی از تاریخ ما روشن میشود که خیلی مهم است.
نبوی: یک نکته از مشروطیت باقی ماند که به اعتقاد من خیلی مهم است و آن داستان نجف است. در گزارشی که دکتر ملکزاده از آن گردهمایی باغ سلیمانخان میکده میدهد میگوید کسانی که آنجا جمع شده بودند، گفتند باید علمای نجف را با خودمان همراه کنیم. سه نفر را انتخاب میکنند که اینها به سمت نجف حرکت کنند: یکی سیدمحمدرضا مساوات بوده؛ دیگری سیدجمالالدین واعظ؛ سومی سیداسدالله خرقانی. مساوات را نمیدانم چرا انتخاب کردند، شاید رگ و ریشهای در نجف داشته و گذری داشته و شناخته شده بوده، اما سیدجمالالدین واعظ از اقوام و خویشان آیتالله سیداسماعیل صدر است و از محدث نوری اجازه نقل روایت داشته، به این ترتیب که سیدجمالالدین فرزند سیدعیسی فرزند سیدمحمدعلی که برادر سیدصدرالدین عاملی، پدر سید اسماعیل صدر است (یعنی سیدمحمدعلی، عموی سیداسماعیل صدر است) که این خاندان در عتبات شناخته شده بودند. سیداسدالله خرقانی هم در سالهای گذشته در نجف به درجه اجتهاد نائل شده بوده و از شاگردان آخوند خراسانی بوده؛ او هم شناختهشده بوده.
بهائی شناسی: مساوات کی بود؟
نبوی: از اعضای انجمن باغ سلیمانخان میکده است. دو روایت از ازلیها داریم که او بابی بوده. ازلیها گفتند از ماست. در این حد اعلام میکنم.
بهائی شناسی: این سه نفر میروند به نجف؟
نبوی: نه، نمیروند. مساوات و سیدجمالالدین واعظ کاری برایشان پیش میآید که در همین راستای انجمن باغ میکده در ایران میمانند؛ خرقانی بدون فوت وقت به نجف رفته است. گردهمایی باغ میکده ۱۳۲۲هجری قمری است که آنجا تصمیماتی میگیرند و جامعه را تحت تأثیر قرار میدهند و از داخل آن، عدالتخانه بیرون میآید.
بهائی شناسی: این باغ میکده کجاست؟
نبوی: طرف میدان گمرک بوده؛ جایش را نمیدانم، از بین رفته است. مال میرزا سلیمان خان میکده بوده که خودش بابی است.
بهائی شناسی: افرادی که آنجا میرفتند بابی بودند؟
نبوی: آن ۵۴ نفری که آنجا عضو بودند، از اکثرشان ما سند بابی بودن داریم. گفتاری را سیدجمالالدین واعظ آنجا مطرح کرده که بابی بوده، حتی ازلیها درباره سیدمحمدعلی جمالزاده هم گفتهاند از ماست و مکتوباتی از جمالزاده داریم که این مسئله را جدی میکند. از مجموعه اسنادی که به دست آوردیم، عکس گرفته شده و خط اصل است و ما را میبرد به سمت آن. کتابی هم دکتر ناصرالدین پروین چند سال پیش منتشر کرد از نامههای جمالزاده. دو تا نامه به خانواده دولتآبادی است که خیلی جدی است. ملکزاده از انجمن طلاب روشنفکر نجف به قیادت سیداسدالله خرقانی یاد میکند، در آستانه مشروطیت.

بهائی شناسی: ۱۳۲۲ قمری دو سال قبل از مشروطیت. ایشان تهران بوده که عازم میشود؟
نبوی: ملکزاده دارد اوضاع نجف بعد از رفتن خرقانی را توصیف میکند. او میگوید: انجمن طلاب روشنفکر نجف (حالا آنجا اسمش چه بوده؟ او توصیف میکند به روشنفکر)؛ اینها به قیادت سیدالله خرقانی مشغول فعالیت بودند. کلمه قیادت را به کار میبرد. ملکزاده سه تا کار را به این انجمن، در سال ۱۳۲۳ هجری قمری نسبت میدهد. روی تاریخ آن تأکید دارم و میخواهم نتیجهگیری کنم. یکی رواج محیط تحرز از خرافات در نجف، همان روشنفکریهایی که بابیها داشتند که به اعتقاد من هر روایتی را که با داستان باب در تضاد بوده، اینها آمدند بهنوعی محوش کنند، یا گفتند خرافات است، یا گفتند باید تأویلش کنیم، یا تقطیع کردند روایت را و برای اثبات آیین خودشان استفاده کردند که همین کارها را بهائیها هم میکنند. یعنی نگاه بابیها به اسلام، با نگاه بهائیها به اسلام یکی است؛ آنها اختلافشان در موعود باب است که بابیها میگویند من یظهره الله نیامده و بهائیها میگویند آمده و حضرت بهاءالله بوده. لذا آن استدلالهایی که نسبت به اسلام میآورند شبیه هم است، چون از باب گرفته شده است. کار اصلی را خود باب در آثار خودش، بهخصوص دلایل سبعه، انجام داده است. یکی محیط تحرز از خرافات؛ دوم ترغیب طلاب نجف به آموزش علوم جدید؛ فیزیک و شیمی و جغرافیا و سوم دخالت اساسی در ورود آخوند خراسانی به مشروطیت. این سه تا کار را ملکزاده که یک مورخ ازلی بابی است به انجمن طلاب روشنفکر نجف، به قیادت سیداسدالله خرقانی منسوب میکند در سال ۱۳۲۳ قمری. میرویم به تاریخ ظهورالحق نوشته اسدالله فاضل مازندرانی بهائی، مورخ بهائیها. فاضل مازندرانی ازلیها را میشناخت و از آنها خوب صحبت کرده است. در دهه ۲٠ و ۳٠ فاضل مازندرانی بزرگترین مبلغ بهائی بود. ایشان ۱۳۲۸ قمری را توصیف میکند که خودش هشت سال است بهائی شده و آنقدر در بهائیت بالا رفته که عباسافندی از حیفا لوحی صادر میکند که تو و دوستت، کسی که او را بهائی کرده، یعنی اردستانی، باید بروید نجف، آخوند خراسانی را به بهائیت تبلیغ کنید! چرا؟ این چرا خیلی مهم است. میگوید بدین علت که از چند سال قبل، محیط تحرز از خرافات (کار اول انجمن طلاب روشنفکر نجف به قیادت خرقانی) و ترغیب طلاب به آموزش علوم جدید (کار دوم) توسط بابیان در نجف رواج پیدا کرده و آخوند خراسانی وارد مشروطیت شد (کار سوم) و نزدیک بود که نجف مرکزی برای بابیان گردد. لذا حضرت عبدالبهاء صواب بر این دیدند که با مجتهد خراسانی گفتوگو شود و او را از تفاوت بابیها و بهائیها آگاه کنند. در برخی از متون دیگرشان آمده که اصلاً دستور بر این بود که خود آخوند خراسانی را هم تبلیغ کنند! این را فاضل مازندرانی میگوید. این دو تا را کنار هم بگذاریم، یعنی همان کارهای انجمن طلاب روشنفکر نجف را به قیادت خرقانی میآید نسبت میدهد به بابیهای نجف. این خیلی جدی است. من در کتاب اندیشه اصلاح دین هفت قرینه آوردم که در کنار هم ثابت میکند؛ تک تک ممکن است ثابت نکند، ولی در کنار هم به ادعای من ثابت میکند که خرقانی (از اعضای هئیت مدیره انجمن باغ میکده) بابی بوده. من نتیجهگیری میکنم که انجمن طلاب روشنفکر نجف، اکثرا طلبههای بابی نهانزیست بودند، با این تصویری که از دو کتاب ازلی و بهائی به دست میدهم.

جمعی از اعضای بابی انجمن باغ میرزا سلیمانخان میکده در سالهای جنبش مشروطیت
نشستگان از راست: 1. میرزا نصرالله ملکالمتکلمین، 2. میرزا سلیمانخان میکده، 4. میرزا یحیی دولتآبادی و 5. میرزا علیمحمّد دولتآبادی.
(کتابخانهی مرکزی دانشگاه تهران، عکس شمارهی 175)
سی سال بعد از مشروطیت، سیداسدالله خرقانی که برگشته تهران و در مسجدش در میدان شاهپور، خیابان ارامنه، مسجد حاجی حسن معمار ـ آن مسجد قدیمی الآن هم هست ـ درس تفسیر قرآن داشته با رویکردهای وهابی که من میتوانم به شما نشان بدهم که عمده نکاتی که وهابیها برای شرک شیعه معرفی میکنند، همان نکاتی است که بابیها خرافات شیعه معرفی میکنند. خیلی شبیه به هم است. خیلی جالب است، آن نگاه خرافیشان به شیعه بسیار شبیه به هم است. گفتم بابیها هر حدیثی را که عمدهاش هم مهدویت و معجزات است، تأویل میکنند. چون باب معجزه نداشت و میگفت انبیاء گذشته هم معجزه نداشتند. لذا آیات قرآن را که نمیتوانند نفی کنند مثل آیات درباره معجزات حضرت مسیح، یک جوری تأویل میکنند. با احادیث معجزات و مهدویت این رفتارها را میکنند که کنار بگذارند تا دعوت باب با مشکل روبهرو نشود. لذا سید مهدی دهجی که یکی از بزرگترین مبلغان بهائی در عصر بهاءالله بوده و بعد مطرود عباس افندی میشود، در رسالهای که نوشته میگوید ظهور باب به سبب خرافات اواخر دوران مذهب تشیع بود یعنی در وجود امام دوازدهم. یعنی اصل را میآورد روی حیات امام عصر و خرافات دیگر هم در پی آن اعتقاد میآید.
خرقانی از وقتی آمد به ایران، بعد از فوت مشکوک آخوند خراسانی، کمکم وارد بحث تفسیر قرآن شد. کتابی که از درسهایش مانده، محو الموهوم و صحو المعلوم است که آقای طالقانی برای آن مقدمه نوشته و کتاب در دهه 30 چاپ شده است. آقای طالقانی علاقهمند بود به سیداسدالله خرقانی، نمیدانست که او بابی است و آن رویکردهای اصلاح دینی را علاقه داشت. آقای طالقانی شاگرد خیلی جدی شریعت سنگلجی بود و در جلسات شریعت سنگلجی خیلی جدی شرکت میکرد. میگفت مجلس در تهران زیاد است؛ اما مجلسی که هم علم است و هم اسلامشناسی، مجلس شریعت سنگلجی است. این تعابیر را داشته است. نکات مختلفی هم آقای علامه عسکری از قول آقای طالقانی نقل میکرد که میشود در جای خودش به آنها پرداخت. آنها را من از آقای شیخ محمدعلی جاودان (شاگرد نزدیک ایشان) شنیدهام. خرقانی زمانی یک اصلاحگرای با رویکرد وهابی بود که به اعتقاد من باطناً بابی بود و اینها حرفهایشان خیلی شبیه به هم است. اگر ندانیم کسی بابی است فکر میکنیم وهابی است. او بعد از فوت آخوند میآید تهران و از ۱۳۲۹ تا ۱۳۵۵ هجری قمری زنده بوده و وقتی میمیرد در ابنبابویه زیر پای میرزا ابوالحسن جلوه (استاد فلسفهاش) دفن شده و قبرش هنوز هم هست.

سید اسدالله خرقانی (مجموعه اسناد رضا صمدیها قزوینی)
بهائی شناسی: مردم میدانستند بابی است؟
نبوی: وقتی میمیرد علما به تشییع جنازهاش نمیروند. میگفتند این وهابی است. ظاهر حرفهایش را میدیدند که بوی وهابیگری میداده و به اعتقاد من او نهانش بابیگری است. حرفهایشان خیلی شبیه هم است. نکتهای را مرحوم محیط طباطبایی گفته که این نکته از نظر تحلیل تاریخی مهم است. میگوید خرقانی به او گفته بود که روح مرحوم سیدجمالالدین اسدآبادی بر محفل سیاسی آخوند خراسانی در نجف حاکم بود و بسیاری از مشاوران آخوند افتخار میکردند که یا محضر سید را درک کردهاند و یا از تعالیم او بهره بردهاند. من با توجه به مدارک موجود سید جمالالدین اسدآبادی را بابی نمیدانم ولی با بابیها ارتباط تنگاتنگ داشت. آقای محمد گلبن مورخ بود، ایشان ازلیها را خیلی دوست داشت و ازلیشناس بود. شیفتگی عجیبی به ازلیها داشت. اصلاً اسم میرزا آقاخان کرمانی را برای من برد، اشکش جاری شد. این قدر به بابیها اظهار علاقه میکرد. من یک بار از او پرسیدم شما سیدجمالالدین را ازلی میدانید یا نه؟ گفت من نمیدانم او ازلی بوده یا نه، ولی فکرش عین ازلیها هست؛ به تعبیر من: یعنی فکر اصلاحیاش شبیه است. ضرورتاً ازلی نیست تا این افکار را داشته باشد، ولی فکرشان شبیه هم بوده و ضد قاجار بودند. الآن در اتحاد اسلام میگویم باهم متحد بودند. اقلش بر این است. یکجا کسی ادعا میکرد که آقای مسعود بهنود گفته که در جلسهای بودیم، مرحوم ایرج افشار هم حضور داشت و به مناسبت سندی را درباره سیدجمالالدین که پیدا شده بود، داشتیم بررسی میکردیم. یکی صحبت کرد که او بابی بوده یا نبوده؛ آقای افشار بنا به مشربی که داشت و در این زمینه صحبت نمیکرد، هیچ حرفی نزد. من این را قبول دارم که آقای افشار نمیگفت. اطلاعات داشت؛ خوب هم اطلاعات داشت، هم از ازلیها و هم از بهائیها؛ ولی پیش افراد نمیگفت. من به او نزدیک بودم. این را قبول دارم که مشیاش بر این بود که نگوید و نگفت. آقای بهنود گفته ولی بعد از جلسه که داشتیم میرفتیم، گفت سیدجمالالدین قطعاً ازلی بوده. اگر انتساب این حرف به ایرج افشار برای من قطعی شود برای من سند است. حالا کاری ندارم این که بوده یا نبوده ولی آن فکر اصلاحیاش برای من مهم است که خرافات شیعه باشد. آن روح بر محفل آخوند حاکم بوده؛ یعنی مشاوران آخوند عمدتاً چنین کسانی بودند. ناظر بر این داستان این است که سه تن از علمای درجه دو تهران، یکی میرزا ابوتراب شهیدی نوه شهید ثالث؛ یکی مرحوم سیدابوالحسن طالقانی، پدر آقای طالقانی و سومی که الآن نامش را به یاد ندارم، اینها از علمای درجه دوم تهران در جناح شیخ فضلالله نوری بودند. تصمیم میگیرند بروند نجف با آخوند ملاقات کنند و بگویند تو خبر نداری در تهران چه میگذرد؛ این قدر شدید طرفداری نکن از آن داستان.

بهائی شناسی: این بعد از داستان مشروطه است؟
نبوی: بله خود شیخ در آن روزنامههایش میگوید این دو حجةالاسلام یعنی آخوند و شیخ عبدالله مازندرانی اینها نمیدانند در تهران و در ایران چه خبر است وگرنه این طور طرفداری نمیکردند. آن سه عالم تهرانی از خوف کشته شدن وقتی میخواستند بروند نجف تا ابن بابویه با لباس روحانی میروند، از ابنبابویه لباس چوپانی به تن میکنند که در راه شناخته نشوند. تا نجف به شکل و زیّ چوپانی میروند و در نجف لباسشان را به روحانیت تبدیل میکنند. سه هفته در نجف بودند. یک جلسه دیدار خصوصی با آخوند نمیتوانند برگزار کنند که این اطرفیان آخوند نباشند و بتوانند حرفهایشان را راحت بزنند. لذا دست از پا درازتر به همان ترتیب چوپان میشوند تا ابنبابویه، از ابنبابویه لباس میپوشند و میآیند تهران. مسئله اینجاست که آخوند خراسانی خبر نداشته. قشنگ دور آخوند را گرفته بودند و این القائاتی که به آخوند میکردند، سرانجام او را به بدبینی به شیخ فضلالله نوری کشاند. بعد هم در روزنامه حبلالمتین که برای ازلیهاست، حکم جعل کردند. سید حسن کاشانی مدیر روزنامه حبلالمتین تهران از اعضای انجمن باغ میکده بود و بهائیها میگفتند ازلی بود. سیدحسن حبلالمتین حکم مفسد بودن شیخ فضلالله نوری را از قول آخوند خراسانی چاپ کرد که این دروغ است. ما قرائن خیلی جدی داریم که این دروغ است. متن حکم این است: «چون نوری مفسد است، دخالت او در امور حرام است.» یکی این است، شاید یکی تندتر هم باشد که «دفع او لازم است.» بعد از شهادت شیخ نوری چند تلگراف از آخوند داریم که به همسر شیخ زده و تسلیت گفته و خواسته کمک کند زندگیشان از پاشیدگی دربیاید؛ این سند است ولی نقلهای خیلی مهمی داریم که آخوند داشت پیاده راه میرفت؛ وقتی خبر اعدام شیخ را شنید به زمین خورد. یعنی اصلاً تعادل خودش را از دست داد. نکات دیگر هم هست که عینالسلطنه نوشته: این روزها تلگرافی از نجف رسیده که شیخ را محترمانه به نجف روانه کنید. بعد از اعدام شیخ این متصدیان اعدام ماندند چه جواب بدهند به آخوند خراسانی و باطناً از کارشان پشیمان هستند. این تعبیر را عینالسطنه در خاطراتش میآورد ولی مهم اینجاست که در نجف به اعتقاد من آخوند را احاطه کرده بودند و نگذاشتند او از اموری که در ایران روی میدهد مطلع شود؛ لذا یک تلگراف خیلی معروفی از آخوند داریم که هست و چاپ کردهاند. در کتاب وقعه توپخانه است و من آن را چاپ کردم. متن آن این است: قبل از مشروطیت یک استبداد محدودی در ایران بود که با دین مخالفت نداشت، الآن به اسم مشروطیت استبداد گستردهای در ایران حاکم است که ضد دین هم هست، ما دنبال این نبودیم.

آخوند ملا محمدکاظم خراسانی
مسجدجامعی: حرفش خیلی حکیمانه و دقیق است.
نبوی: آخوند نامهای دارد به مجلس، به خط میرزای نائینی که محررش بوده؛ بیست فقیه را معرفی کرده که مجلس پنج فقیه را انتخاب کند که بر مصوبات نظارت داشته باشند؛ درسال پس از اعدام شیخ فضلالله نوری است. من میگویم این اصل را شیخ فی البداهه نگذاشت. این واکنش شیخ فضلالله نوری بوده به بیدینیهایی که بهشدت گسترش پیدا کرد و به اعتقاد من عمدهاش کار بابیها و روزنامههای بابی است. این حرکت، واکنش بود نه اینکه او از اول به دنبال این باشد که نظارت فقها را بر مجلس تحمیل بکند.
نامهای از سیداسدالله خرقانی به تقیزاده داریم در تهران، که استاد ایرج افشار در مجموعه اسنادش چاپ کرده؛ آنجا میگوید هرچه درباره نجف میخواهید، به من بگویید انجام میدهم. این طوری بسط ید و نفوذ داشته؛ میگوید هرچه درباره نجف میخواهید بگویید که من انجام بدهم؛ شرایط مهیاست. به نظر من این انجمن طلاب روشنفکر نجف چند طلبه ازلی بودند؛ اسمش این نیست، ملکزاده به این اسم میگوید که اینها روشنفکر بودند و فکرشان باز بوده؛ ولی چنین عنوانی نبوده. حرف ایشان است. حتی در بوشهر در سال ۱۳۲۸ یک سال بعد از مشروطیت و خلع محمدعلیشاه، اختلافی پیش میآید. آخوند، خرقانی را به بوشهر میفرستد که کارها را حل و فصل کند. بههرحال ازلیها در نجف نفوذ داشتند، در حدی که فاضل مازندرانی میگوید که میرفت نجف مرکزی برای بابیان شود، لذا حضرت عبدالبهاء مرا دستور داد به نجف بروم. جالب اینجاست؛ ازلیهای تهران خبردار میشوند که این دو مبلغ بهائی دارند میروند با آخوند صحبت کنند؛ به ازلیهای نجف خبر میدهند. اینها وارد عراق عثمانی میشوند. این دو بهائی، فاضل مازندرانی و دوستش میرزا حسین اردستانی که وارد عراق میشوند، دستگیر میشوند و مشهور میشود که اینها آمدهاند آخوند را بکشند، درحالیکه قصدشان قتل نبود و حتی خود آخوند وسط میآید و میگوید اینها قبلاً به من نامه داده بودند و قصدشان قتل نبوده. بههرحال دست از پا درازتر بر میگردند تهران. این یک نمونه از نفوذ که در تهران ازلیهای مشروطهخواه خبردار میشوند و به اعضای ازلی نجف خبر میدهند که این دو تا دارند میآیند، نگذارید با آخوند دیدار کنند، لذا به آنها اتهام قتل میزنند. چون اینها در میان یکدیگر جاسوس داشتند ازلیها در بهائیها و بهائیها در ازلیها.

گزارشی دربارۀ طرح قتل آخوند ملا محمدکاظم خراسانی و لزوم اتخاذ تدبیرهای لازم و بیان سوء تأثیر آن
(بایگانی نخستوزیری عثمانی، استانبول، سند شمارۀ DH.MUİ.117.81.5)

گزارشی دربارۀ طرح قتل آخوند ملا محمدکاظم خراسانی
(بایگانی نخستوزیری عثمانی، استانبول، سند شمارۀ DH.MUİ.117.81.7)
این گزارش به خواست دو بهائی با نام اسدالله [فاضل مازندرانی] و عبدالحسین [اردستانی] بر کشتن آخوند خراسانی پرداخته و به دستگیری آن دو، مصادرۀ کتابهایشان و رویارویی میرزا مهدی (فرزند آخوند خراسانی) با ایشان نیز اشاره دارد.
بهائی شناسی: دولت عثمانی آنها را برمیگرداند؟
نبوی: مشروطهخواهان نجف به دولت عثمانی شکایت میکنند و دولت عثمانی برمیگرداند به ایران. عینالسلطنه در خاطراتش مینویسد خبر رسیده دو تا مبلغ بابی ــ چون مردم عادی به بهائیها به اشتباه میگفتند بابی ــ رفتند آخوند را بکشند دستگیرشان کردند و حالا در زندان هستند. این تعبیرات را عینالسلطنه میکند. سندش را هم پیدا کردم در آرشیو نخستوزیری عثمانی در استانبول که همه را در کتاب اندیشه اصلاح دین در ایران چاپ کردم، که گزارش استانبول که دو تا بابی آمدهاند مجتهد شیعه را بکشند، درصورتیکه اینها قصدشان قتل نبود و میخواستند با آخوند صحبت کنند. این یک نمود دیگری از نفوذ پنهان ازلیها در نجف است.
برمیگردیم به ده سال قبل در جنبش اتحاد اسلام که سیدجمالالدین اسدآبادی به خواست سلطان عبدالحمید به پا کرد که تمام ممالک اسلامی را باهم متحد کند به امیرالمؤمنینی سلطان عبدالحمید دوم بهعنوان امارت مؤمنین. ما میبینیم عمده همراهانش در تهران و در استانبول بابیها هستند. میرزا خان کرمانی؛ شیخ احمد روحی؛ میرزا رضا کرمانی؛ میرزا حسن خان حبیبالملک در استانبول و در تهران میرزا هادی دولتآبادی؛ شیخ هادی نجمآبادی؛ میرزا یحیی دولتآبادی و نصرالله ملکالمتکلمین. اینها در این کار بودند.
مهمترین مکتوبی که از جنبش اتحاد اسلام باقی مانده و مرامنامه و مانیفست آن است، رسالهای است به نام اتحاد اسلام، نوشته ابوالحسن میرزا شیخالرئیس قاجار، نوه فتحعلیشاه که در سامراء نزد میرزای شیرازی درس خوانده بود. لذا دولت قاجار به او لقب شیخالرئیس داده بود، بهجای معزالسلطنه و عینالدوله، لقب ملایی به او داده بودند. شیخالرئیس ادیب خیلی بزرگی بوده و فیالبداهه شعر میگفته؛ اصلاً نوشتههای او مسجع است و خیلی زیبا مینویسد.
شیخالرئیس را هم بهائیها و هم ازلیها از خودشان میدانند. هر دو گروه میگویند از ما بوده است ولی من در دیوان شعرش به نام «منتخب نفیس در اشعار شیخالرئیس»، شعری دیدم که به اعتقاد من میرساند که او به ظهور باب اعتقاد داشته است. میگوید:
گهی پشت حمار آید؛ یعنی حضرت عیسی؛
گهی اشتر سوار آید؛ یعنی حضرت خاتمالانبیاء،
گهی توسن بیاراید؛ یعنی ظهور بعدی هست بعد از دین اسلام؛
طلوع الشمس من مغربها؛ طلوع خورشید از مغرب که بعضی از علائم ظهور میگیرند و بعضی از علائم قیامت میگیرند.
بهائی شناسی: باب که از مغرب نیامده.
نبوی: بله، اصلاً ربطی ندارد. من گفتم آنها روایات مهدویت، هرکدام را یکجور به خودشان برمیگردانند. در بدترین حالت میگویند این خرافات است. این را چه جوری توجیه کردند؟ میگویند خورشید نبوت رسول خدا در افق ولایت امیرالمؤمنین غروب کرد و بعد از امام دوازدهم، در افق بابیت غروب کرد. مغربش اسم مکان غروب؛ بابیت بود؛ دوباره این خورشید از مغربش طلوع کرد یعنی سید باب اول باب بود بعد پیامبر شد، این توجیهی است که بابیها میکنند.
حالا به هر ترتیبی باشد، میگوید طلوع خورشید از مغرب رخ داد: «طلوع خور شد از مغرب». این را اگر کسی با ادبیاتشان آشنا باشد، به اعتقاد من باب را قبول داشته است. حالا اینکه بهائی بوده باشد یا ازلی، حرف ما این است که ما میگوییم جزو هیئت مدیره انجمن باغ سلیمان خان میکده است، یعنی در یکی از حساسترین جلسات مخفی ازلیها راهش دادند، بلکه او را جزو هیئت مدیره کردند. حتی نقلی از ازلیان هست که صبح ازل شیخالرئیس را بسیار دوست داشت. من معتقدم که شیخ ازلی بوده است. رساله اتحاد اسلام را شیخالرئیس نوشته. ناصرالدینشاه هم به روایت بهائیها گفته که این شخص دو طایفه را ننگین کرد، قاجاریه و روحانیت را. ناصرالدینشاه با او خوب نبود. بعد این رساله را ما مطالعه میکنیم و یک شاهنکته میبینیم.
تعبیرش تقریباً این است که بعد از آنکه جری ما جری، یعنی سقیفه بنیساعده و هجوم به خانه امیرالمؤمنین در جری ما جری خلاصه میشود، جناب مستطاب علوی علیه السلام رعایت حال شیخین ــ رضی الله عنهما ــ میکرد، دوست بودند، مشاوره میدادند، لولا علی لهلک عمر معروف است. این معاویه بود که اسلام را فرقه فرقه کرد و فرقههایی که الآن میبینیم از زمان معاویه ــ علیه الهاویة ــ به وجود آمد، سنی شد سنی، شیعه شد شیعه. الان باهم پدرکشتگی دارند. وقتی بزرگان با هم دوست بودند، ما چرا باهم دشمن باشیم؟ این را در رساله اتحاد اسلام مینویسد.
در مجموعه آثار سید جمالالدین اسدآبادی که آقای سید هادی خسروشاهی یک نسخۀ فارسی و یک نسخۀ عربی آن را چاپ کرده، از قول دوست عرب سیدجمالالدین که در استانبول با او بوده، میگوید سیدجمالالدین حرفش این بود، میگفت که اگر شیعه قبول کند که بعد از رسول خدا حق با ابوبکر بوده چه فایدهای به اهل سنت میرسد؟ یا اگر اهل سنت قبول کنند که بعد از رسول خدا حق با علیبن ابیطالب بوده چه فایدهای برای شیعه متصور میشود؟ دست بردارید از این مرگی که به ما اتفاق افتاده قبل از اینکه واقعاً بمیریم. اینها حوادث تاریخی بوده که گذشته و ما دیگر نباید به اینها بپردازیم. محمدپاشا مخزومی در خاطرات الافغانی: آراء و افکار، که در مجموعهای است که آقای خسروشاهی از آثار سید چاپ کرده است. ایشان دو مجموعه چاپ کرده، یک مجموعه عربی و یک مجموعه فارسی.
این ریشهاش در افکار سیدجمالالدین اسدآبادی است و بابیه رواج میدهند. شیخ محمود افضلالملک را که روحانی ولی بابی بوده، به نجف و کربلا میفرستند که علمای نجف و کربلا را با حرکت سیدجمالالدین همراه کند. دو نفر بهشدت ایستادند در برابر آن حرکت؛ یکی ناصرالدینشاه بود و یکی میرزای شیرازی. ما گزارشهای بسیار سختی داریم از رویکرد بسیار مخالف میرزای شیرازی با این داستان که میگفته ما یک کشور شیعه بیشتر در جهان نداریم و سلطنت ناصرالدینشاه باید حفظ شود. یک بار یادم است مرحوم آقای آقا رضی شیرازی (نتیجة میرزا) در مصاحبهای گفته بودند من تلگرافهای میرزای شیرازی را در داستان تنباکو به ناصرالدینشاه میدیدم، چون هست؛ زندۀ اد ابراهیم صفایی چاپ کرده. میگوید از اول تا آخر مثل یک رعیت با ناصرالدینشاه صحبت میکند، در آن مسئله، تعجب میکردم، بعداً مسئله برایم جا افتاد، وقتی داستان اتحاد اسلام پیش میآید. به نظرم یکی از راویان این داستان که الآن برایتان میگویم خود آقا رضی شیرازی باشد که همه اینها برمیگردد به شیخ عبدالنبی نوری که اعلم علمای تهران بعد از اعدام شیخ فضلالله نوری بوده؛ ایشان از وکلای میرزای شیرازی در تهران و از شاگردان خوبش بوده و وکیلش بوده. در سال آخر حیات میرزا به حج رفت؛ از مکه به استانبول آمده و میخواست به سامراء برود و سپس به تهران بیاید. سیدجمالالدین به دیدنش میرود. میآید و میگوید: من نامههای زیادی به میرزا نوشتم و با تندی جواب رد داد. شما که به سامراء میروید؛ اولاً گله کن که چرا با ما اینطور برخورد میکنی؟ ثانیاً به میرزا بگو تو یک فتوای تکفیر و خلع ناصرالدینشاه را بده. کفشش را در میآورد و میگوید به این فاصله کم، ما ناصرالدینشاه را خلع میکنیم و یک قطره خون هم ریخته نمیشود. میرزا سالانه اینقدر پول از حکومت عثمانی خواهد گرفت و برای سامراء خرج کند، تو هم که واسطه بودی این قدر پول از سلطان عثمانی خواهی گرفت. میآید سامراء داستان را به میرزا میگوید. میرزا در خلال گفتوگو هیچ واکنشی نشان نمیدهد. بعد میگوید نظر خودت چیست؟
میگوید به نظر من این برخلاف منافع تشیع است. میرزا میگوید به خدا قسم اگر جز این گفته بودی علمای تهران را میگفتم به مردم اعلام کنند که تو دیگر وکیل من نیستی و مردم حق ندارند به تو وجوهات بدهند. یک کشور شیعه بیشتر در جهان ما نداریم و این مسئله بر ضد تشیع است.
این را من یک مقاله دارم و همه اینها را گفتهام. یک مقاله مفصل در این زمینه نوشتم در «پژوهشنامة ایرانشناسی، نامواره دکتر محمود افشار»، در آخرین شماره چاپ شد؛ همه اینها را آوردهام. از جاهای مختلف هست و موثق است: «روابط میرزای شیرازی و سید جمالالدین افغانی (اسدآبادی) در سالهای تحریم تنباکو و جنبش اتحاد اسلام».
مسجدجامعی: به یک نوعی آقای شبیری هم این را میگفت.
نبوی: طرقش زیاد است ولی تفصیلش را بعضی کمتر گفتهاند بعضی بیشتر. ولی هرچه هست من در یک مصاحبهای خواندم از آقا رضی شیرازی، بعد مخصوصاً رفتم تا از خودشان هم شنیده باشم که ایشان گفته بود که از خواهر مرحوم آیتالله سیدعبدالهادی شیرازی که از این تبار بود، ایشان در سامراء بوده، میرزا وقتی فوت شد خبر در شهر پیچید که میرزا را مسموم کردهاند. بعضی معتقدند میرزا رضا کرمانی بهعنوان طبیب آمده و میرزا را کشته، این را ابراهیم صفایی نقل میکند. بعد هم آمد ناصرالدینشاه را کشت.

مسجدجامعی: این برود طبابت بکند؟!
نبوی: طبابت بلد بوده جاهای دیگر داریم. من نمیخواهم بگویم قطعی است ولی روایت را این طوری نمیتوانیم به نظر من ببریم روی هوا. داریم که طبابت میکرده؛ کچلی بچهها را در حرم حضرت عبدالعظیم درمان میکرد. بههرحال مرگ میرزا مشکوک بود. بگذریم.
قتل ناصرالدینشاه و احتمالاً قتل میرزای شیرازی، نتیجه سیاسی اتحاد اسلام است و بعد سامراء را پاشاندند. نگذاشتند یک مرکزیت شیعه در آنجا شکل بگیرد. آقای سیدعلی صدر، برادر امام موسی صدر، از نوههای آیت الله سیداسماعیل صدر (جانشین میرزای شیرازی در سامراء) به من میگفت که سپاه عثمانی تا دروازههای سامراء آمده بود. از مطّلع دیگری شنیدم انگلیسیها وارد شهر شدند و با اسب وارد حرم شدند و حرمتشکنی کردند. این در خانواده میرزای شیرازی مطرح بوده که حوزه سامراء را انگلیسیها پاشاندند و باید گفت: بهواسطه انتقام فتوای تحریم تنباکو.
بین طلبههای جناح سیداسماعیل صدر و جناح میرزا محمدتقی شیرازی جنگ و دعوا بود که کدام مرجع بشوند؛ آقای صدر که عملاً جانشین میرزا شده بود از سامراء رفت؛ وقتی رفت عمده علمای سامراء از آنجا رفتند و حوزه سامراء پاشید. اینها همه برمیگردد به این داستانها. این هم جنبش اتحاد اسلام. آنچه که مورد نظر من بود آن طرح نادرست برای وحدت اسلامی است؛ و گرنه میرزا خودش بیست سال وسط سنیهای ضدشیعه سامراء زندگی کرد. این است طرح درست برای وحدت اسلامی است.
بهائی شناسی: متن مانیفست اتحاد اسلام کجاست؟
نبوی: در پیوست سوم کتاب اندیشة اصلاح دین در ایران نمایی از اندیشه اصلاح دینی سید جمالالدین اسدآبادی را آوردهام. مسئله اینجاست که این فکر نادرست است. یک عالم شیعه در مشهد دیدم که در سامراء هفتاد سال بعد از میرزای شیرازی درس خوانده بود که میرزا کلی آنجا برای تلطیف اهل سنت آنجا کار کرده است. گفت یک سنی در سامراء دیدم که به من گفت من نودونه شیعه را تا حالا کشتهام؛ صدمی را هنوز پیدا نکردهام که بکشم. در سامراء فضا اینطوری بوده که قبل از میرزا زیارت عسکریین گاه خوف مرگ داشت ولی میرزا رفت و بیست سال آنجا نشست. اطلاع دقیق دارم که سنیهای سامراء الآن میرزا را دوست دارند. پسرش را کشتند و میرزا بخشید. درصورتیکه میتوانست انتقام بگیرد. وحدت اسلامی درست این است. سه تا جنگ داریم در آن بیست سال بین سنیها و شیعیان. در یکی از آنها، پسر بزرگ میرزا، نه جد آقا رضی، را میکشند. بعد میرزا میبخشد. انگلیسیها میخواستند دخالت کنند، میرزا راه نمیدهد و میگوید این جنگ؛ دعوای خانوادگی است. این هنوز در حافظه تاریخی اهل سنت سامراء بعد از صد و سی سال مانده است. وحدت اسلامی این است، نه که تو بیایی اعتقادات را ذبح کنی.
میرزا در سامراء دسته عزاداری ماه محرم راه میاندازد برای شیعیان که مداحش شیخ عبدالکریم حائری است، در زمانی که در سامراء درس میخوانده؛ صدای بلندی داشته جلوی دسته راه میافتاده مداحی میکرده و افراد پشت سرش حرکت میکردند. دکتر علی الوردی بغداد در تاریخش مینویسد که اهل سنت هم دیدند کم میآورند؛ روی رقابت آنها دسته عزاداری برای عاشورا راه انداختند و این دسته عزاداری باعث گرایش اهل سنت به تشیع شد. در آرشیو دولتی استانبول که من اسنادش را گرفتهام؛ اسناد قابلتوجهی داریم که در آن برهه زمانی که میرزا در سامراء ساکن بود، تشیع در مرکز عراق دارد گسترش پیدا میکند. اینها خیلی مهم است. یعنی حرکت درست این است ولی حرکت نادرست کاری بود که سیدجمال الدین کرد.
به دوره رضاشاه میرسیم؛ ببینید رضاشاه پهلوی اهل محله سنگلج بود و ایشان وقتی به خواستگاری کسی رفت که بعدها شد ملکه ایران، تاجالملوک، پدر تاجالملوک یک میرپنج قزلق بود. رضاخان آن موقع یک سرباز عادی بود. دخترش را به او نداد. گفت تو اصلاً کی باشی که بخواهی داماد من بشوی. شیخ حسن سنگلجی از شاگردان شیخ هادی نجمآبادی و پسرش، شریعت سنگلجی، اینها رفتند وساطت کردند و این وصلت انجام شد. لذا رضاخان این خانواده را خیلی دوست داشت. سالها قبل از سلطنتش با اینها رفیق بود. با خانواده شریعت، با خانواده سنگلجی رفیق بود حتی پسر شریعت به من میگفت پدر بزرگ من که به حج رفت، خانوادهاش را به رضا خان سپرد که من در این مدت طولانی که نیستم تو مواظب اینها باش.
از آن طرف ما چند تا نقل داریم که رضا خان بهشدت به شیخ فضلالله نوری علاقه داشته؛ حتی زمانی که سردارسپه شده بود، به شیخ فضلالله علاقه داشته و گفته که زمانی که شیخ را کشتند من زار زار گریه میکردم، مافوقم آمد و من اشکهایم را پاک کردم که مرا مؤاخذه نکنند و گفته بود من انتقام میگیرم.
رضاخان در همان زمانی که به شیخ فضلالله نوری علاقه داشته، در محافل بهائی از روی کنجکاوی میرفته؛ رضاخان هیچ وقت بهائی نشد؛ بلکه در عمل ضدبهائی بود. روایتی هست که شخصی به نام آشتیانیزاده نقل کرده، از نوادگان میرزای آشتیانی. پسر میرزا هاشم آشتیانی است که حاصل این روایت این میشود که بهائیها به دستور اردشیر ریپورتر، رضاخان را از توی قزاقها پیدا کردند و به او معرفی کردند. اردشیر ریپورتر شش سال با رضاشاه کار کرد و رضاشاه را جهت فکری داد.
بههرحال اگر داستان اردشیر ریپورتر درست باشد که بخش مورد بحث از وصیتنامهاش را آقای عبدالله شهبازی در کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی آورده، او میگوید: این وصیتنامه یا بعد از مرگ آن کسی که میخواهم دربارهاش صحبت کنم چاپ شود یا زمانی که او به اوج قدرت خودش رسیده باشد؛ بعد میگوید هیچکس مانند من رضاخان را نمیشناسد. توضیح میدهد که من چه جوری با او آشنا شدم و در چه مواردی با او صحبت میکردم و این روحانیت را نشان دادم که اینها چقدر سر مردم کلاه میگذارند؛ میخواهند مردم را اسیر خودشان کنند. او عصبانی میشد. از تاریخ پادشاهان ایران برایش میگفتم. میخواست مردمی که خودساخته هستند را بشناسد؛ البته در روحانیت کسان خوبی بودند مثل ملک المتکلمین، آنجا میگوید. عکسشان را باهم داریم. اردشیر ریپورتر زرتشتی است که عضو انجمن باغ میکده است و جاسوس بریتانیا در ایران بود.
حالا این روایت درست باشد یا نباشد. کاری نداریم. زرتشتی هندی ایرانیتبار بود. رفت کیمبریج درس خواند، بعد آمده ایران مأمور بود و در نهادهای حکومتی مربوط به ایران هست.
ایشان رضاخان را به سرلشکر آیرون ساید معرفی میکند. کودتای ۱۲۹۹ رخ میدهد. این روایت را ما دلیلی نداریم که رد کنیم. ولی مسکوت نگه میداریم. دو نفر را من معتقدم روی رضاشاه اثر فکری داشتند. یکی محمدعلی فروغی است و دیگری شریعت سنگلجی. فروغی اولین نخست وزیر رضاشاه و نخست وزیر وسطی و آخرین نخست وزیر رضاشاه است. در هریک از این سه برهه هم کارهای بسیار اساسی انجام داده است، مسئله کشف حجاب هم زمان فروغی انجام میشود. در سال ۱۳۱۳شمسی با یک دستور تمام زحمات چهلساله بهائیها در شهرهای مختلف ایران را که مدارس جدید تأسیس کرده بودند به باد میدهد. همه را تعطیل میکند و تا به امروز دیگر مدرسه رسمی ندارند. این کار فروغی بود، چون نخست وزیر بود و او دستور را صادر میکند.

صورت چاپ ژلاتینی مکتوبی از عباس افندی عبدالبهاء دربارۀ تلاشهای ضد بهائی ازلیان بهویژه میرزا یحیی دولتآبادی، سید محمدجعفر صدرالعلماء و محمدعلی فروغی ذکاءالملک در سالهای جنبش مشروطیت ایران
(کتابخانۀ دانشگاه کیمبریج، مجموعۀ اسناد ادوارد براون، ضمن کتابچۀ F.25)
بهائی شناسی: به جهت اینکه بابی بوده؟
نبوی: من میگویم به اعتبار بابی بودنش است. الان دکتر سلیمان شاهوار که استاد دانشگاه حیفاست و یهودی ایرانی است و در دوسهسالگی از آبادان به اسرائیل رفتند، ایشان کتابی در لندن چاپ کرده به نام The Forgotten Schools، مدارس فراموششده که بهائیها ترجمهاش کردند و به این مدارس میپردازد. آن دستور فروغی را آنجا میآورد. سال ۱۳۱۳ در آستانه کشف حجاب و نخست وزیری دومش بوده است.
شریعت سنگلجی در زمان آغاز حکومت رضاشاه در مسجد پدرش جلسات هفتگی داشته و پسرش برای من نقل میکرد که معروف شده بود که شریعت منکر امام زمان است و داشت مخالفتهایی با او شکل میگرفت. لذا بالای منبر رفت و یک منبر در اثبات امام زمان صحبت کرد که این تهمتها از او برگردد. منکر بوده و نقلهای جدی برای رد مهدویت از او هست. حالا داستانش را میگویم. روایت خیلی مهمی از آقای فلسفی هست.
شریعت جلسات هفتگی داشته؛ شاگرد سیداسدالله خرقانی و شاگرد شیخ حسن سنگلجی (شاگردان شیخ هادی نجمآبادی) است و با پدرش در بچگی محفلهای روشنفکری شیخ هادی نجمآبادی میرفته. دکتر ناصر کاتوزیان که شاگرد شیخ محمد سنگلجی (برادر شریعت) بود؛ از خصیصانش بود؛ یک داستانی را برای من تعریف کرد که نشان میدهد شریعت از بچگی نزد شیخ هادی میرفته؛ دهساله بوده که شیخ هادی مرده ولی به محافلش میرفته، ولی بیشتر شاگرد شاگردان شیخ هادی نجمآبادی است.
ایشان در مسجدش بوده تا سال 1317 که محله سنگلج را خراب میکنند. یک جایی را میخرد رضاشاه هم به او کمک میکند دارالتبلیغش را میسازد که هنوز در خیابان فرهنگ است. یک ساختمان مخلوط مدرن و سنتی بوده؛ مسجد به آن معنا نیست، ساختمان غیرمذهبی هم نیست در زمان خودش. دیگر آنجا سخنرانیهایش را داشت. یعنی زمانی که رضاشاه آمده برخی شعائر شیعه را بسته، شریعت آشکارا سخنرانی میکرد؛ سخنرانیهای اصلاح دینی میکرد؛ رد شفاعت؛ رد رجعت که خیلی میگیرد و خیلی سروصدا به پا میکند. سال ۱۳۱۸که کتاب اسلام و رجعت چاپ میشود، آیت الله سیداحمد زنجانی (پدر آقای شبیری) کتابی مینویسد به نام ایمان و رجعت. علی اصغر خان حکمت که وزیر فرهنگ و مرید شریعت سنگلجی بود، اجازه نمیدهد این کتاب چاپ شود. هفت هشت سال پیش، بعد از ۸٠ سال چاپ شد. زمانی که من میخواستم کتاب اندیشه اصلاح دین در ایران را چاپ کنم، هنوز آن کتاب چاپ نشده بود. از استاد سید محمدجواد شبیری نسخه خطیاش را گرفتم و در کتاب نسخه خطیاش را گذاشتم ولی در سالهای بعد چاپ شد.
پسر شریعت سنگلجی برای من نقل میکرد که تا چند سال هر هفته روزی یک بار از دربار اتومبیل میآمد، پدر مرا سوار میکرد میبرد دربار برای رضاشاه صحبت دینی میکرد. تا چند سال این مسئله بود. باز میگفت زمانی که رضاشاه در سال ۱۳٠۴ میخواست تاجگذاری کند، پدر مرا خصوصی دعوت کرد؛ همه داشتند میآمدند. شریعت در کنار رضاشاه و از پنجره داشتند مدعوین را نگاه میکردند؛ آخوندها که آمدند رضاشاه گفت نگاه کن مفتخورها دارند میآیند. این نقل را پسر شریعت برای من تعریف میکرد. میگفت وقتی رضاشاه سقوط کرد پدرم خیلی ناراحت بود از سقوط رضاشاه.
یک داستان خیلی مهمی هست که این را استاد حسن طارمیراد (معاون علمی بنیاد دائرة المعارف اسلامی) برای من نقل کرد از یک راوی مطمئن، از آقای شیخ محمدتقی فلسفی. من در کتاب مهدویت در اندیشه اصلاح دین را آوردهام. آقای فلسفی در دوره جوانی با شریعت ارتباط داشت. نقلهای جدی هست که با شریعت ارتباط داشته و بعداً کنار میکشد. آقای فلسفی نقل کرده که یک روز رضاشاه به شریعت سنگلجی میگوید داستان امام زمان چیست؟ شریعت میگوید خرافات است. رضاشاه بهسرعت از شریعت قبول میکند. اینقدر شریعت را قبول داشته که تا میگوید خرافات است قبول میکند و میگوید باید آن را ملغی کنیم، چون حکومت رضاشاه یک حکومت رسماً خرافهستیز است. من نمودهایش را در آن کتاب آوردهام. رسماً میگویند ما خرافهستیزیم. با خرافاتی که به دین افزوده شده مخالفت میکنیم. آقای فلسفی گفته آن هجوم شریعت به رجعت مقدمه بود که از یک مؤلفه جانبی شروع کند، کمکم آماده کنند و به اصل باورداشت بپردازند. این داستانی است که آقای فلسفی گفته است.
از آن طرف در خاطرات عینالسلطنه ما میبینیم یا حداقل میتوانیم نتیجه بگیریم که در سالهای پایانی حکومت رضاشاه برگزاری جشنهای نیمه شعبان ممنوع بوده است. این را من در همین راستا قرار میدهم که این باز یک مقدمهای بوده است.
بهائی شناسی: برای همه ائمه اطهار ممنوع بوده یا فقط نیمه شعبان؟
نبوی: اینجا گفته نیمه شعبان. بقیه ائمه اطهار علیهم السلام را نمیگوید. میگوید مردم چند سال جشن نگرفته بودند و بعد از رضاشاه جشنها زیاد شده بود. عزاداری امام حسین ـ صلوات الله علیه ـ هم ممنوع بوده است. اینکه بیرون بیایند و دسته راه بیندازند، ممنوع بوده است.
بعد میبینیم شریعت در کتابهایی که البته بعد از سقوط رضاشاه چاپ کرده، در کتاب محو الموهوم میآید طول عمر حضرت خضر و زنده بودن حضرت عیسی را نفی میکند که اینها بر میگردد به مهدویت. در آن کتاب، اعتقاداتش بعد از سقوط را آورده، اعتقاداتش قبل از سقوط هم بوده و در جلساتش میگفته؛ من همه اینها را مؤید آن میدانم که شریعت ذهن رضاشاه را در این مسئله جهت داده بود و رضاشاه میخواسته در این مسئله وارد عمل شود که دیگر نتوانسته و فرصت پیدا نکرده بود.
رضاشاه در سخنرانی میگوید عید غدیر برترین عید اسلامی است، ولی نه اسلامی که الآن هست؛ اسلامی که زمان پیغمبر اسلام بوده و الآن با خرافات آمیخته شده است، از این صحبتها دارد. یا نقل میکنند رضاشاه از روضه بیرون میآید میگوید به سیدالشهداء ارادت دارم ولی این همه گریه برای چه؟ چه فایدهای دارد این همه گریهها؟ فروغی میگوید: میشود کمش کرد. منظور اینکه این کسانی امثال فروغی و بهخصوص شریعت سنگلجی ذهن رضاشاه را نسبت به شعائر دینی عوض کرده بودند و آن کارهایی که رضاشاه انجام داد در این مسئله قرار میگیرد. حالا دلایل دیگر هم ممکن است داشته باشد ولی اینها هست که این فصل پایانی سیری است که میتوانستم بگویم.
هاشمی: آقای نبوی خیلی قشنگ قضیه ازلیها را بیان کرد، اما بههرحال این جنبش مشروطیت یک ثمر بسیار بزرگ هم داشت و آن این است که در ایران به این نتیجه رسیدند که باید حکومت قانون تشکیل شود. یعنی ما دولتی داشته باشیم که بر اساس قانونی که گذاشته شده اداره میشود. حالا شیخ فضلالله نوری میگوید سلطنت مشروعه و مثلاً آخوند خراسانی میگوید سلطنت مشروطه ولی اینکه قانون باید وجود داشته باشد این مشترک است. فقط اینکه قانون را درواقع به چه ترتیبی وضع بکنیم اختلاف به وجود میآید. این یک مطلب است که خواستم عرض کنم که مشروطه همهاش هم ناکامی نبوده و بعد از آن ما دیگر بازگشت نداشتیم. حتی رضاشاه و محمدرضاشاه که آمدند، یکجور مجلس دستساز برای خودشان درست کردند ولی بههرحال نتوانستند زیر این مطلب بزنند که مملکت برای اداره احتیاج به قانون دارد. یعنی دیگر ما حکومت قانون داریم و یک دولت ـ ملت در ایران شکل میگیرد، اما تجربه تلخی به وجود میآید بهخاطر آن اتفاقاتی که در دوره مشروطه شروع میشود و میآید و بعد ادامه پیدا میکند. اینها هم یک شاخهاش ازلیها هستند که برای مقاصد خودشان به تندرویها دامن میزنند، به اختلافات دامن میزنند. یک جریان هم سوسیالیستها و کمونیستها هستند. آنها هم بهشدت فعال هستند. یعنی امری که باعث میشود نجف بهنوعی خودش را از جنبش مشروطیت کنار بکشد، به همان اندازه که ماجرای شیخ فضلالله نوری هست، ترور سیدعبدالله بهبهانی هم هست. ترور سیدعبدالله بهبهانی وضعیت را به جایی رساند که حتی طباطبایی خانهنشین شد و دیگر دخالت نکرد در هیچ امری.
نکته دیگری هم بگویم. پدر فروغی با میرزا ملکم در ارتباط بوده و تنها چیزی که از این قضیه نجاتش میدهد اعتمادالسلطنه است. چون پدر فروغی جزو مترجمان دستگاه اعتمادالسلطنه بود؛ منتها متهم شد که با ملکم خان در ارتباط است. ناصرالدینشاه میخواست او را دستگیر کند. خود میرزا ملکمخان با آخوندزاده در ارتباط بوده؛ حتی در حدی بحث آخوندزاده شدت داشت که اعتمادالسلطنه در خاطراتش میگوید من در سفری که به روسیه داشتیم، وقتی به ایران برمیگشتیم من با آخوندزاده صحبت کردم. آنجا سعی کردم خودم را همنظر با او نشان بدهم و کاری کنم که او را برداریم بیاوریم ایران و او را بکشیم. در روزنامه خاطراتش میگوید که پیداست حرفهایش یک مقدار اثرگذار بوده و بحث عربستیزی داشته است.
متولد خامنه است. بعد پدرش فوت میشود، عمویش ملبس بوده، خودش هم میرود و اول علوم دینی میخواند ولی بعداً در قفقاز تحت تأثیر تعلیماتی قرار میگیرد که آنجا از طریق روسها میبیند و زبان فرانسه که یاد میگیرد. روسها خیلی علاقهمند بودند که مردم قفقاز را که مسلمان بودند از ایران دور کنند و آنجا تبلیغات زیادی میکردند و آخوندزاده تحت تأثیر قرار میگیرد. او در دستگاه دولتی روسیه کار میکرده و کارمند ادارات روسیه بوده. مطالبش را مینوشته و میفرستاده برای کسانی. روی خود میرزا آقاخان خیلی اثر گذاشته است. میرزا آقاخان کرمانی سردسته بوده و در کتابهای صد خطابه و سه مکتوب تحت تأثیر او است. میرزا آقاخان به نظر من از ازلی بودن رد شده بود.
نبوی: اسنادی داریم که نشان میدهد بعد از صدخطابه و سه مکتوب هنوز ازلی است. بهائیها تحلیلی دارند که ممکن است نچسب باشد ولی نمیتوانیم آن را کنار بزنیم. میگویند اصلاً این کتابها را نوشت و میگفت اول مردم را بیدین کنیم و بعد بابی کنیم. این را در کشفالغطاء بهائیها نوشتهاند. این یک روش است. من سند دارم. مکتوباتی هم داریم که بعد از صدخطابه هنوز از ازلی بودن دم میزند و من اعتقادم این است که تا آخر ازلی بوده. مثلاً سال ۱۳۱۱ کتاب هشت بهشت را نوشته که اثبات ازلیگری است و آنجا از سفر خودش به عکا میگوید. اینجا نوشته مکتوب یکی از «اهل بیان» را میآورم که چند سال پیش به عکا رفته و میرزا حسینعلی را دیده. ما سفرنامهاش را داریم. همین مضمون را میآورد. سال ۱۳۱۲ نامهای دارد که میگوید قوانین آیین باب، قوانین آسمانی است. این را میگوید. اینها دیگر بعد از صد خطابه است.
هاشمی: میرزا ملکم در روزنامه قانون گاهی مقاله مینوشت. میرزا ملکم خان در جایی میگوید یک نامه از یک نفر رسیده و البته ایشان باید بیشتر کار کند، یعنی سوادش اینقدر نیست.
نبوی: میرزا آقاخان کرمانی یک نامه به میرزا ملکم خان دارد، در اسناد ملکم در کتابخانه ملی فرانسه است که آقای مجتبی مینوی آورده و به دانشگاه تهران داده، میگوید تو همان عیسی هستی، از مبادی عالیه، یعنی از صبح ازل رسیده که تو رجعت عیسوی هستی که بعد از ظهور مهدی ــ که باب باشد ــ باز میگردد. روایات را تأویل میکردند. در کتاب فصلالخطاب فی ترجمة احوال الباب که یک نسخه هست در اسناد براون به خط میرزا آقاخان کرمانی است و تنها نسخه است، میگوید بابیان معتقدند عیسی میرزا ملکم خان است. میرزا آقاخان کرمانی میگوید، بابیان میگویند چون صبح ازل گفته بود.
هاشمی: من فکر میکنم میرزا آقاخان یک مقدار نامتعادل بوده؛ یعنی آدمی که میرزا ملکم را عیسی میبیند، از یک طرف پشت سر سیدجمال نماز میخواند و از یک طرف هم ازلی است، ملاک نامتعادل بودنش است.
نبوی: مرحوم نورالدین مدرسی چهاردهی در دهه بیست پیش ازلیها میرفت. یک کتاب خیلی مهم دارد. پیش صوفیان هم میرفته؛ همه جا میرفته که اطلاعات بیواسطه به دست بیاورد. از محمدصادق ابراهیمی که جانشین یحیی دولتآبادی بوده، جانشین صبح ازل و جانشین باب، این سؤال را پرسیده که چطور میرزا آقاخان کرمانی بابی آمده در داستان اتحاد اسلام پشت سیدجمالالدین ایستاده؟ عکس پاسخ محمدصادق ابراهیمی را در کتابش انداخته. ابراهیمی گفته سید بابی نبود؛ حتی شنیدم به میرزا آقاخان تشر زده بود، ولی سید مرد آزادیخواهی بوده و قدر این آزادیخواهان را میدانسته؛ همراهی میرزا آقاخان و شیخ یعنی شیخ احمد روحی با سیدجمالالدین برای انتقام از خونخوارانی بود که خون بزرگان عالم را بر زمین ریخته بودند. نامهای از عباس افندی میخواندم که ازلیها هم در بین دمکراتها بودند و هم در بین اعتدالیون بودند و نمیگفتند ما ازلی هستیم. اینها میخواستند از قاجار انتقام بگیرند؛ از هر طریقی میخواهد باشد، باشد. بهائیها در کتاب کشفالغطاء مینویسند اینها به نفرت از آل قاجار مفطورند، یعنی فطرتشان اصلاً نفرت از آل قاجار است. میخواستند انتقام باب را بگیرند. در لجبازی در شدت بودند. اینها نمونهاش است.
حتی فروغی که من میگویم ازلی بوده و رفته فراماسونر شده و لقب تک داشته، یعنی «چراغدار بزرگ»، به اعتقاد من فراماسونر واقعی نبوده، میخواسته از فراماسونری برای اهداف خودشان را استفاده کنند. لذا جمالزاده میگوید: یحیی دولتآبادی بیشتر ازلی بود تا ایراندوست. اینها آیینشان برایشان مهم بوده خائن به ایران نبودند و نمیخواستند ایران را از بین ببرند.
هاشمی: خلاصه حرف اینکه این تجربه تلخی که میفرمایید، حاصل سلسلهعواملی است که یک علتش، که علت پنهانش میشود، درواقع افرادی که به قصد مذهبی خودشان وارد یک جریان اجتماعی سیاسی شدند و به خیال خودشان میخواستند ببرند به سمتی که میخواستند، ولی نتیجه این شد که یک تجربه تلخ به وجود آمد که بعدها خودش را در یک نوع تجددستیزی شدید در میان اقشار مذهبی بازتولید کرد. این خلاصه حرف من بود که این یک بُعدی نیست. چندین بُعد کنار هم قرار میگیرند و جامعه مذهبی ما را در برابر این نوع تحولات در آن زمان قرار میدهد.
مسجدجامعی: این یک سؤال است که اینها که اینقدر از قاجار بدشان میآمد، چرا رهبرشان یحیی دولتآبادی با براندازی قاجار مخالفت میکند؟ چرا مخالفت کرد با اینکه احمدشاه از سلطنت خلع شود؟ چند نفر مخالفت میکنند. مصدق، تقیزاده، حسین علاء، یحیی دولتآبادی و ملک الشعرای بهار که روز قبلش میخواستند او را بکشند که در رفت و مدرس هم گفت خلاف قانون اساسی است. این پنج شش نفر بودند.
هاشمی: اینها هرکدام بنابر استدلالی مخالفت کردند، اما نکته مشترک تمامشان این بود که رضاخان نخستوزیر است، توانسته دوباره تمرکز سیاسی را به وجود بیاورد؛ ایران را امن کند. یکپارچگی به وجود بیاورد، اما این آدم اگر بیاید شاه شود کل اصول سلطنت مشروطه و قانون اساسی زیر سؤال خواهد رفت. چون کسی نیست که بنشیند فقط پادشاهی بکند؛ میخواهد از کلیات تا جزئیات امور طبق دستورش اجرا شود. گفتند نخستوزیر باشد بهتر است. جامعترین استدلال را هم دکتر محمد مصدق میکند اینجا. بقیهشان هم همین حرف را در صورتهای مختلف بیان میکنند ولی بحث حقوقی را دکتر مصدق بیان میکند.
نبوی: چند تا تکمله دارم. همانطور که آقای دکتر هاشمی اشاره کردند ما همه چیز را در ازلیها منحصر نمیکنیم. واقعیتش این است که به نظر من خیلی قشنگ داستان سوسیالیست و دمکرات را اشاره کردند. من در آثار خودم به ازلیها متمرکز شدهام. گاهی اشتباهی در آثار من میشود و این از عدم مطالعه درست کتابهای من است. من حتی در مقدمه اندیشه اصلاح دین در ایران گفتم که من جنبش مشروطیت را یک حرکت ازلی نمیدانم و بعد از نگارش کتاب اندیشه اصلاح دین، نقل عجیبی از تقیزاده دیدم که خیلی عجیب است. میگوید تقریباً تمام رهبران سیاسی محبوب مشروطیت ازلی بودند. خیلی عجیب است. با وجود این نمیگویم جنبش مشروطیت یک جنبش ازلی بوده، همه بودند. مهم این است که ازلیها در یک برهههایی نقشهای اصلی ایفا کردند. ازجمله در مقدمات مشروطه که آن کارهایی که ملکزاده برای انجمن باغ میرزا سلیمان خان میکده آورده کمی از تأسیس مشروطیت ندارد، حداقل تا مرحله عدالتخانه. یعنی چهارده کار را ملکزاده برای انجمن باغ میکده میآورد که کمی از تأسیس مشروطیت ندارد. وقتی در تحصن حضرت عبدالعظیم و مهاجرت صغری بودند، میخواستند مظفرالدینشاه را آگاه کنند و میدانستند عینالدوله نمیگذارد، درخواستهایی مینویسند. یحیی دولتآبادی میگوید من با سفیر عثمانی، شیخالسفراء، دوست هستم. از قرائن برمیآید که شمسالدین بیک میدانسته اینها بابی هستند، چون نسخههای بابی به او میدادند. در مکاتباتشان هست. میگوید من میدهم که او بدهد به شاه. عینالدوله جرئت ندارد جلوی او را بگیرد. در جیبش میگذارد و به مظفرالدین شاه میدهد.
یحیی عدالتخانه را خودش به درخواستهای معترضان اضافه میکند؛ مترجم همایون فرهوشی، پدر دکتر بهرام فرهوشی، قاصد بوده که او هم از ازلیهای خیلی جدی است. میگوید نامه را مهرومومشده به من داد، بردم سفارت و مأموران سفارت چون مرا قبلاً دیده بودند که پیش سفیر میآمدم، جلویم را نگرفتند. نامه را دادم و شمسالدینبیک شروع کرد به خواندن. من هم از محتویات نامه خبر نداشتم؛ یک دفعه گفت این آخری را علما نوشتهاند؟ به علما نمیخورد این عدالتخانه را نوشته باشند؛ من گفتم خبر ندارم. آمدم پیش میرزا یحیی دولتآبادی داستان را گفتم. گفت: من این را اضافه کردهام. این کار متحصنین نبوده. در تاریخ مکتوم آوردهام. این کارهای مهمی است و کم از تأسیس نبوده.
هاشمی: شورای ملی را هم دولتآبادی گفته که من به بهبهانی و طباطبایی گفتم.
نبوی: من آن را ندیدهام ولی اینها کسانی اثرگذار بودند که جهت میدادند.
هاشمی: شورای ملی را یحیی دولتآبادی پیشنهاد کرده است.
مسجدجامعی: انصافاً آدم باسوادی است.
نبوی: پیشآخوند بوده.
مسجدجامعی: ادبیاتش خیلی خوب است، ذهنش خیلی پخته است. یعنی قدر مطلقش آدم ادیبی است. یک کتاب دولتآبادی را ایشان به من داد. آدم خیلی قوی است.
نبوی: این کتابی که اشاره میکنند، آیین در ایران است. این کتاب نوشتۀ آخر عمرش است. تاریخ بابیه را میگوید ولی آنجا نمیگوید من بابی هستم. باب را بهعنوان یک مصلح دینی معرفی میکند. خیلی جالب است؛ مصلحی بود که خود را در قامت مهدی موعود به وجود آورد که خرافات شیعه را کنار بزند. اینها در تبلیغات نهانیشان باب را بهعنوان صاحب شریعت معرفی نمیکردند. بهعنوان مصلح معرفی میکردند. اینکه شما اشاره کردید آیا بابیها و ازلیها از قتل بهبهانی خوشحال بودند، من چیزی ندارم ولی در مکتوبات صبح ازل هست که میگوید این شیخ ضال مضل کشته شد و شما بروید خدا را شکر کنید. شیخ فضلالله نوری را میگوید. صریحاً در کتابهایش هست. البته نمیخواهم تحلیل شما را نقد کنم، من با تحلیل شما موافقم ولی دو مسئله در تاریخ ما به نظر من هنوز حل نشده؛ یکی اینکه چه کسی امینالسلطان اتابک را کشت؟ داریم که عباس آقا بوده؛ اما برخی گفتهاند کس دیگری کشته و عباس آقا را زدند و کشتند، یک چیزی در جیبش گذاشتند که من امینالسلطان را کشتم. ثابت نشده و حل نشده. یکی هم قتل بهبهانی. حیدرخان زد؛ ولی چه کسانی آمر بودند؟ تقیزاده متهم بود و همیشه هم این اتهام بود و اشاره کردم که گردن نگرفت ولی این دو معما هست و فکر کنم دیگر حالا حالاها حل نشود.
این نکته هم به نظر من معقول است که سوسیالیستها و کمونیستها در این مسئله دخالت داشتند و تحلیل به نظر من کاملاً درست است، اما در داستان ترور نافرجام محمدعلیشاه در خیابان اکتابان جلوی خانه ظلالسلطان که این دستاویز حملۀ او به مجلس میشود داریم که ملکزاده در تاریخ انقلاب مشروطیت میگوید محمدعلی شاه باید کشته میشد. کمیته انقلاب به این نتیجه رسید که او وجودش باعث فساد است، یک عنصر فاسد است، مردی که در مقابل تمام قوانین انسانیت و ملل و احکام آسمانی محکوم به اعدام است و این باید انجام شود؛ این خیلی جالب است. از قول خودش میگوید. میخواهد توجیه کند. میگوید کار درستی بود در تاریخ خودش. ملکزاده پسر ملکالمتلکمین که بابی بودنش مسلم است، میگوید حیدرخان عمواوغلی و همدستانش چند بمب برای منظوری که در پیش بود تهیه کردند و در خانهای در خیابان چراغ برق جنب مسجد سراجالملک به دست جوانی که در آن زمان بیش از هجده سال نداشت و امروز هم در قید حیات است، سپردند. یعنی حیدرخان ساخته در خانه یا در خیابان چراغ برق کنار مسجد سراجالملک دادند به دست جوانی که نمیخواهند بگوید، چون هنوز زنده است، او برده و انداخته.
مسجد سراجالملک، مسجد حاج میرزاهادی دولتآبادی بود، رئیس ازلیها، آنجا نماز میخواند و خانهاش جنب مسجد بود. هنوز کوچه دولتآبادی آنجا هست. خانه یحیی هم روبهروی مسجد سراجالملک بوده. یعنی احتمالاً در خانه یحیی درست کردند.
این مسجد مهمی در سرچشمه بود، یک فرد بابی بوده؛ فقه و اصول درس میداده؛ محضر داشته، روضهخوانی هم میکرده. آنجا قبلاً هم میخانه بوده. شعر سر در آن هم زیباست: حُسن توفیق سراجالملک، میخانه را مسجد کرد.
ازلیها نهانزیست بودند. به اعتقاد من همانطور که محمدصادق ابراهیمی گفته با سیدجمالالدین همراه بودند. سید بابی نبود، با او همراه شدند بهعنوان اتحاد اسلام، اتحاد اسلامی که ناصرالدینشاه را به زمین بزنند. اینجا هم با تمام گروههای دیگر ساختند، ازجمله با سوسیالیستها و کمونیستها. در داستان ترور نافرجام محمدعلیشاه هم دخالت داشتند ولی فقط اینها نبودند. یک متن خیلی مهمی هست از عباسافندی که لوحش را من در اسناد ادوارد براون پیدا کردم به چاپ ژلاتینی آن زمان به خط علیاکبر میلانی، پدر فؤاد روحانی، که از مقامات نفتی زمان شاه بود. بهائیهای تهران را مؤدبانه دعوا میکند که شما سرتان را کردهاید زیر برف و به کارهای درجه دو سه مثل مدرسه تربیت میپردازید ولی دشمنان ما یعنی یحیاییها بهشدت دارند کار میکنند. ببینید چه میگوید. این دیگر بعد از مشروطه و بعد از عزل محمدعلیشاه است. میگوید: «احباء الهی غافل و یحیاییها شب و روز در فساد، این مهم است. به هر حزبی برسند، بهائیان را به حزبی دیگر که ضد آن حزب است نسبت میدهند. چنانچه در پیش انقلابیون، به بهتان عظیم شهرت دادند که بهائیان جمیعاً از اعتدالیونند و دشمن انقلابیون. لذا ستارخان گفته بود فتوای علما را در حق بهائیان باید مجری داشت تا حزب ما قوت گیرد ولی خدا به او مهلت نداد، بل رجع کیده الی نحره. حال که انقلابیون مغلوب شدند، یحیاییها نزد جمهور اعتدالیون علیالخصوص یفرمخان قلم دادهاند که بهائیان حامی انقلابیونند و اکثر این فسادها را میرزا یحیی ــ یعنی دولتآبادی ــ و صدرالعلماء ــ سیدمحمدجعفر ــ و ذکاءالملک یعنی فروغی مینمایند و احباء الهی مشغول به محاجه در امور حزبیه مثل امور مدرسه. لهذا شما باید خود این قضیه را به یفرم خان بفهمانید که جناب ستار این خیال را داشت و محرک او صدرالعلماء و میرزا یحیی بودند ….» این ازلیها با ظلالسلطان ارتباط داشتند. داستان بعد از مشروطه هم ادامه پیدا کرده و باید بررسی شود. این محتاج به تحقیق است ولی فکر میکنم درست گفتند. آن شدت قبل از مشروطه به نظر میآید نباشد، ولی اینها کارهایشان را پی میگرفتند.
زمان جلو میرود، صبح ازل در سال ۱۳۳٠ قمری از دنیا میرود؛ همان سالِ هجوم روسها به ایران. باب به صبح ازل گفته بود، یک مکتوب مفصلی هست به نام «لوح وصیت» که دو نسخه از آن داریم یک نسخه به خط بهائیهاست. یک نسخه به خط خود صبح ازل است که موجود است که اگر خداوند در زمان تو که مرآت اول هستی، مرآت صاحب وحی است، به صبح ازل گفته، نامهای است از باب به صبح ازل که تو مرآت منی، صاحب وحی هستی.
بهائی شناسی: این حرفها راست است؟
نبوی: اصل دستخطهای باب هست، بعضی را من خودم دیدهام. صبح ازل نوزده سالش بوده؛ دستخطها هست. بهائیها هم تأیید کردهاند.
بهائی شناسی: باب کی این بچه را دیده؟
نبوی: اصلاً ندیده.
بهائی شناسی: وقتی ندیده؟!
نبوی: ما داریم گزارش میکنیم و اعتقاد ازلیها را میگوییم. اعتقاد ازلیها این است، درست یا غلط. وصیت کرده که تو مرآت اول هستی یعنی صاحب وحیی. اگر در زمان تو خدا مرآت دوم را مبعوث کرد، جانشین تو مرآت دوم است، اگر نه شهدای بیان. یعنی عالم بزرگ بابی. یک نامه به خط پسر صبح ازل هست که در اسناد براون نگهداری میشود. میگوید پدر من چگونه مرد. وفات صبح ازل را میگوید. 83 ساله بوده؛ 65 سال رهبر بابیه بوده؛ میگوید بنا به دستور نقطه بیان که امر را باید به شهدای بیان بسپارد، پسر حاج میرزا هادی دولتآبادی را انتخاب کرد، چون از مؤمنان دیگر اولی بود، یعنی میرزا یحیی دولتآبادی شهید بیان شد. صبح ازل یحیی دولتآبادی را شهید بیان کرد. و او هم بعدها، محمدصادق ابراهیمی را ـ که نورالدین چهاردهی پیشش میرفت ـ شهید بیان کرد.
عبدالحسین صنعتیزاده درباره یحیی دولتآبادی مینویسد: «اینک پس از 45 سال سعی مینمایم احساسات خودم را نسبت به این مرد بنویسم.» مبدأ 45 سال را نمیدانم. مقدمه را داشته باشید. یحیی در این زمانی که ایشان دارد توصیف میکند شهید بیان است، یعنی جانشین صبح ازل است، رهبر بابیه است. «حاج میرزا یحیی دولتآبادی در نظر من مانند ژنرال و فرماندهای که با یاران خود در جنگ مشغول دفاع و حمله بوده باشد، میآید. او بهوسیله قلم و ارسال نامهها به شهرها و بلاد ایران آزادیخواهانی را که در دوردستترین نقاط مملکت بودند راهنمایی کرده و به فعالیت وامیداشت و با ملاقاتهای خصوصی و تشکیل حوزههای سیاسی یا انتشار مقالات با امضا یا بیامضا در جراید ایران و خارجه، لحظهای آرام نمیگرفت. این مقالات به منزلۀ مشتهای آهنینی بودکه به دهان یاوهگویان و مخالفان آزادی کوبیده میشد. اعتنایی به آنچه دشمنانش میگفتند نمیکرد. نهتنها اموال خود را بیدریغ در راه هدف و مقصود وطنپرستی بذل میکرد، بلکه همیشه جان خود را برای آنکه یارانش زودتر به مقصود برسند در کف دست گذارده و حاضر برای هرگونه فداکاری بود. این مطالبی که مینویسم مبنی بر اطلاعات شخصی خودم بود؛ بهعلاوه، از مطالعه کتاب مهم و تاریخ واقعی مشروطیت ایران، یعنی حیات یحیی، جانبازی او بهخوبی مشخص میشود. در ظاهر با دیگران فرقی نداشت، اما چون به حرف میآمد، هرکس در مقابلش خود را کوچک میدید. با تمام آن معلومات و فضائل، آنقدر خود را خاضع و کوچک میگرفت که انسان در تردید میافتاد که آیا این شخص همان کسی است که این آثار و نوشتههای جاودان را از خود باقی گذارده؟ هر موقع از اقدامات خود بر ضد محمدعلیمیرزا صحبت میداشت انسان قهرمان واقعی و وطنپرست حقیقی را در جلوی چشم خود مشاهده میکرد. بارها در مجالس بزرگ و مهم یا پارلمان نطقهای پرحرارت تندی که نشانهای از قوت قلب و شهامت باشد ایراد کرده که اکنون تمام آن سخنرانیها باقی و سرمشقی برای آیندگان است. تمام اتکا و جرأت او بهواسطه درستی و صحت عمل و پاکی عقیده در امور بود. اولین کسی که با مخالفت شدید کهنهپرستان بر افتتاح مدارس جدید روبهرو شد او بود و آنقدر استقامت کرد تا به انجام مقصود خویش موفق گشت. او اولین کتاب درسی به طرز جدید به نام کتاب علی را تألیف کرد.»
اولین کتاب دینی را یک بابی نهانزیست نوشته است. من آن را دارم و اخیراً انتشارات مدرسه چاپش کرده است. وزارت آموزش و پرورش تجدید چاپش کرد و قشنگ شیعی است. «کتاب علی» اسم کتاب است. البته نام امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ نیست. این علی ظاهراً امینالدوله است چون خیلی امینالدوله را دوست داشت. کتاب میرزا علی خان امینالدوله. اولین کتاب شرعیات را میرزا یحیی دولتآبادی نوشته است.
بهائی شناسی: الآن چرا چاپ کردند، به چه نیتی؟
نبوی: نمیدانند بابی است. میگویند متهم است. روشنفکر بود، بیخود به او میگفتند بابی.
صنعتیزاده در ادامه میگوید: «در آخر این خاطرات با اینکه دست و دلم میلرزد، مرحوم دولتآبادی تا آخرین روز حیات، آنی از تعقیب هدفهای عالی و وطنپرستانه و خدمت به نوع فارغ ننشست و تا چند ساعت قبل از مرگ به تألیف کتابی که در دست داشت مشغول بود. غروب روز جمعه، 4 آبان 1316 شمسی، طومار عمر پر افتخار خود را به هم پیچید و به رحمت ایزدی پیوست.»
بهائی شناسی: کی از آخوندی خارج شده؟
نبوی: همان سالی که رضاشاه میگوید لباسها را دربیاورید، سریع در میآورد.
هاشمی: باید جواز ملبس بودن میداشتند.
نبوی: زمان خودش آخوندی بوده که خیلی در بند آخوندهای سنتی نبوده.
در سخن صنعتیزاده، یحیی یک ژنرال و فرمانده بود که به هدایت یاران خود میپرداخت. مقام شهید بیان را همراه با جانشینی دولتآبادی در نظر بگیریم، نشان میدهد رهبری داشته و کارهایی میکرده؛ حالا چه کارهایی میکرده، باید بگردیم و بهدست بیاوریم. من قبول دارم بعد از مشروطه آن شرایط رفته کنار ولی متوقف نشده بود؛ این را داشته باشید. لوح عباسافندی نشان میدهد در انقلابیون بودند و در اعتدالیون بودند. اینها بر ضد بهائیها ــ که آشکار بودند و مردم عادی به اینها بابی میگفتند ــ تحریک میکردند. بعد ادامه داده میگوید به شکل یک ژنرال و فرمانده او را میدیدند که در آن سالها در اقصی نقاط کشور پیروانش را رهبری میکرد. این یک نکته.
اینکه دولتآبادی به شدت نهانزیست بود، این داستان سماور، اصلاً خود داستان را شما نگاه کنید نشان میدهد اینکه دوباره مسلمان میشود، فیلم است. من طرق مختلف از این داستان را دارم ازجمله از نقلهایی که به ازلیها میرسد.
داستان این است که وقتی صبح ازل میمیرد، یحیی اروپا بوده. دو سال بعد به ایران میآید. 43 تن از سران ازلی ایران میآیند خانهاش که با او بیعت کنند بهعنوان جانشین صبح ازل. میگوید من رهبری شما را قبول نمیکنم. اینها میگویند صبح ازل شما را رهبر کرده باید بپذیری. میگوید علتش این است که شما حرفهای مرا گوش نمیدهید. میگویند بگو گوش میدهیم. میگوید باید همهتان قسم بخورید که به حرفهای من گوش میکنید. همه قسم میخورند. بعد میگوید قسم کافی نیست. باید تکبهتک با من بیعت کنید که به حرفهای من گوش بدهید. بیعت میکنند. در سال 1332 قمری. زمان احمدشاه. بعد که بیعت میکنند، یک سماور قدیمی که عتیقه بوده و حالت زینتی داشته و از آن استفاده نمیشده، میگوید از امروز مثل این سماور آیین ازلی را کنار میگذارید و از نماز صبح دو رکعت تا تقلید از مجتهد و غسل جنابت مثل شیعیان رفتار میکنید که مردم بدانند شما شیعه هستید تا دستور ثانوی. این نقلی است که حسین مکی آورده از یکی از تجار کرمان به نام آگاه از قول علیاکبر صمعتی کرمانی پدر همین صنعتیزاده که جزو آن 43 تن سران ازلی بوده. این روایت رسمی است و به اشتباه برداشت میکنند که یحیی مسلمان شد و ازلیها را هم مسلمان کرد، لذا هیچ خبری از ازلیها نیست.
درصورتیکه من عکس دارم، عکس ازلیها را بعد از مرگ یحیی. عکس صبح ازل را زدهاند؛ عکس باب را زدهاند، پنج سال بعد از مرگ یحیی نشستند، خواهر یحیی هم در میان آنها نشسته است. اجتماع ازلیها. کجا ازلیها مضمحل شدند؟ باز هم ما مدرک کم نداریم. اصلاً حاج علیاکبر صنعتی که این داستان را روایت کرده، میگفتند حاج اکبر کر، چون کاملاً کر بود. چرا کر شد؟ در راه مسافرت به قبرس برای دیدن صبح ازل سرما خورد، روی او پتو بار کردند، فشار به پرده گوشش آمد و تا آخر عمر کر شد. ازلیها که در راه ازلیگری این همه زجر کشیدند، با یک دستور یحیی بیایند مسلمان شوند؟
نقلهای دیگر هم داریم. این را آقای مهدی آگاه پسر همین آگاه به خانم مهدخت صنعتی دختر عبدالحسین صنعتیزاده گفته بود، او برای من تعریف کرد که یحیی با این کارش ازلیها را حفظ کرد. مخفی کرد و حفظ کرد. یحیی خودش به این دستور خودش بهشدت ملتزم بود. آقای علی ابوالحسنی (منذر) از آقای شیخ حسین لنکرانی نقل میکند میگوید یک روز رفتم پیش یحیی دیدم سرش پایین است و دارد کتاب میخواند. زمان جمهوریخواهی رضاخان یا سردار سپه آن موقعها، هنوز شاه نشده بود. سرش را بلند کرد دیدم چشمهایش خون افتاده، گریه کرده بود. تا مرا دید، گفت: کثافت من توی سر سید باب. اگر کلام این است که امیرالمؤمنین در نهج البلاغة گفته پس باب چه میگوید؟ درصورتیکه بابی بود. رهبر بابیه بود ولی مخفی کرد خودش را. ما گزارش از روز آخر حیات یحیی داریم که من در مقدمه آیین در ایران آوردهام که تا آخر ازلی بود. ازلی بود و رهبر بود اصلاً.
من معتقدم اینکه به اضمحلال قاجار رأی نداد، علتش این بود که میدانست قاجار میرود و من هم متهم به بابیگری هستم. بابیها مخالف قاجارند. پس بیایم استفاده کنم این بابیگری را از خودم بزدایم. این تحلیل من است. اینها را که کنار هم میگذاریم درست میشود. این تحلیل موجه است. یحیی چه رأی میداد و چه رأی نمیداد قاجار رفته بود. نقش بازی میکرد. یحیی دولتآبادی استاد این کارها بود. عبدالله بهرامی نقل میکند میگوید آن زمانها اسم بهائی کمتر شنیده میشد و مردم بیشتر بابی میگفتند. من هی گشتم منسوبان صبح ازل را پیدا کنم، هیچکس را پیدا نکردم. از قضا یکی یحیی دولتآبادی بود که من در وزارت فرهنگ با او همکار بودم. یک روز به او گفتم درباره شما اینطور میگویند، گفت نه، من اصلاً بابی نیستم. هر کاری کردهام که این تهمت را از خودم بزدایم نشده. دروغ است. من اصلاً بابی نیستم. درصورتیکه کتاب آیین در ایران که پنج سال قبل از مرگش نوشته، برای کسی که با تاریخ بابیه آشنا باشد، آشکارا بابی است. من در مقدمه ۱۴۴ صفحهای که بر این کتاب نوشتهام همه را شرح دادهام که نشان بدهم بهشرطیکه با تاریخ بابیان آشنا باشی، بابی است. کاملاً معلوم است که این تاریخ جانبدارانة بابی را مینویسد. چون نمیخواهد به بابی بودن متهم شود، باب را کرده مصلح دینی. صریحاً میگوید اصلاح مذهب تشیع، ولی در واقع عوض کردن دین بوده است.
بهائی شناسی: کارهایی که باب انجام داده که اصلاح دین نبوده.
نبوی: توجیه میکند. میگوید به اسم نسخ دین وارد شد، چون میخواست اسلام را به اولش برگرداند. درواقع اسلام آنقدر آلوده بود که به نظر میآید نسخ دین است ولی صریحاً میگوید اصلاح است. مؤلفهها را هم میگوید. میگوید باور به حیات جسمانی امام دوازدهم یکی از اعتقادات خرافی و غیرعقلانی بود که در شیعه وارد شد و باب این مسئله را کنار گذاشت و بزرگترین مروج این داستان ملا محمدباقر مجلسی بود. مفصل به علامه مجلسی در کتاب آیین در ایران میتازد. من معتقدم در دوره قاجار، بهخصوص مشروطیت، این افکار اصلاح دینی را رواج دادند و بهظاهر هم مسلمان بودند. این حرفها را پیروان مسلمانشان که نمیدانستند آنها بابی هستند، ادامه دادند. این نکاتی بود که من با تحلیل ایشان کامل همراهم. تکملههایی گفتم که ازلیها یکی از گروهها بودند ولی در برهههایی واقعاً اثرگذار جدی بودند.
مسجدجامعی: اصولاً در جامعه، هر مجموعۀ متشکل اگر اراده تأثیرگذاری داشته باشد، میتواند تأثیر بگذارد.
بهائی شناسی: در این دو جلسه که در خدمتتان بودیم، بیشتر بحث نقش ازلیها و بابیان در زمان مشروطه و یک مقداری در زمان پهلوی اول شد. تقریباً بعد از آن حکمی که به ازلیان ایران داده شد که نهانزیستی را نهادینهتر کنند و مثل شیعیان رفتار کنند، اینها را تقریباً در هالهای برد که افکارشان دیگر مشخص نیست و اینها در پستو کارشان را کردند. از این به بعد به نظر میرسد بهائیها در زمان پهلوی دوم عملاً پروبالی گرفتند و نفوذشان در حکومت به دلایلی خیلی زیاد شد. در ادامه اینکه ازلیها و بابیان در پستو رفتند و خودشان را نشان ندادند و عملاً اینها رو آمدند، مناسب است نقش بهائیان در زمان پهلوی دوم را هم بررسی کنیم.
بهائی شناسی: بحث ازلیان تمام شد؟
نبوی: چیز دندانگیری نیست. مثلاً اشاره کردم زمان شاه نبودند. دیگر تکمضرابهای آخرشان حکیمالملک است. یک روزنامهای من دیدم که خیلی جالب بود. به حکیمالملک وزیر دربار اعتراض میکنند که چرا اینقدر اصرار داری روز ازدواج اعلیحضرت و ملکه ثریا پنجم جمادیالثانیة باشد؟ نکند روز بعثت باب را داری مطرح میکنی که اینها در آن روز ازدواج کنند؟
مؤسسه بهائیپژوهی یک نسخه از یک کتاب را پیدا کرد به من داد و من چاپ کردم به نام اقدامات خرید سجن اکبر. کتاب خیلی مهمی است و در آنجا از ازلی بودن حکیمالملک صحبت میشود. پشت بانک ملی شعبة بازار تهران در جنوب کاخ گلستان. بعد میگوید حکیمالملک بود که اجازه داد بیان فارسی را چاپ کردند. همان محمدصادق ابراهیمی چند تا نسخه خطی بیان فارسی را کنار هم قرار داد. گفت دادم به عبدالله فرادی که خطش خوب بود. استاد انجمن خوشنویسان ایران ازلی بود و تا دهه هفتاد هم زنده بود. اینها دیگر تکمضراب است. ازلیها مخفی شدند و آن نخبهپروریشان متوقف شد به اعتقاد من. شدند یک جامعة بستۀ دینی. شاید فعالیتهای مخفی سیاسی هم داشتهاند ولی ما از آنها خبری نداریم.
