نويسنده: ويليام مک الوي ميلر
مترجم: حميد فرناق
اشاره
از زمان پیدایش آیین بهائی تاکنون آموزههای این نحلۀ فکری همواره در معرض نقد قرار داشته است. علمای مسلمان و مسیحی، بیشترین نقد را به آموزههای بهائی، که خود را آیینی مدرن میداند، وارد آوردهاند. علاوه بر عالمان ادیان توحیدی، بهائیت مورد انتقاد نویسندگان و اندیشمندان غیرالهی نیز قرار گرفته است. [1]
تشکیلات بهائی سعی کرده است با روشهای تخریبی، تأثیر کلام منتقدان را بر بهائیان كاهش داده و سخن آنها را بیاعتبار نماید. مبلغان بهائی با “ردیه” خواندن و غیرمعتبر دانستن کتابها و مقالات منتقدان، سعی دارند آنها را از دید صاحبنظران و پژوهشگران دور نگه دارند. برای مثال، پس از نگارش کتاب آیین بهائی تاریخ و تّعالیم آن بهوسیلۀ ویلیام میلر در سال 1974، داگلاس مارتین (1927-2020، از فعالان عُصبه انتصابی، مشاور قارهای (شاخه صیانت) در امریکای شمالی، عضو دارالتبلیغ بینالمللی بهائی و عضو پیشین بیتالعدل) در سال 1978 مطلبی در نشریه بهائی استادیز نوشت تحت عنوان مبلّغ مذهبی در مقام مورخ: ویلیام میلر و آیین بهائی[2] که بهروشنی بیانگر نگاه متعصبانه و ایدئولوژیک مارتین و هدف تخریبی او نسبت به میلر است. برای کسانی که سرگرم مطالعه و بررسی دربارۀ جوامع و گروههای کوچک و فرقهها باشند، این برخورد بیشتر محتمل است، بهخصوص زمانی که برداشت آنها دربارۀ رویدادهای تاریخی یا عقاید گروه مزبور، با خط و برداشت حاکم بر فرقه متفاوت باشد، که دراینصورت با برچسب «تحریف» و یا «حمله» مواجه میشود. در این موارد جایگاه و زمینه آکادمیک نوشتۀ آنها نیز نادیده گرفته میشود.
تشکیلات بهائی، محققان و علاقهمندان به حوزه بهائیت را منحصراً به کتابها و منشورات تألیفشده توسط رهبران و یا مبلغان بهائی ارجاع میدهد، درحالیکه این منشورات بهصورت جانبدارانه و گزینشی نوشته شده و بعد از ممیزی و سانسور توسط محافل ملی بهائی و بیتالعدل به چاپ رسیده و نوعاً فاقد مستندات پژوهشی و غیرمنطبق با واقعیات تاریخی و بیشتر تبلیغاتی هستند تا علمی و پژوهشی. امید است مقالات ترجمهای و تألیفی از این دست بتوانند به روشن شدن و توسعۀ بحث درباره بهائیت کمک کنند.
کلیدواژهها: علیمحمد (باب)، بیان فارسی و عربی، توبهنامههای باب، شورش بابیان در ایران.
مقدمه
ویلیام میلر، نویسنده، متکلم و کشیش پروتستان در 1892 در امریکا متولد شد. در 1919 کارشناسی ارشد خود را از مدرسه علوم دینی مسیحی پرینستون گرفت. او دکترای الهیات خود را نیز از دانشگاه واشنگتن ولی[3] دریافت کرد. وی در 1919 بهعنوان میسیونر مسیحی کلیسای پرسبیترین[4] برای تبلیغ مسیحیت به ایران اعزام شد و برای سالیان طولانی در شهر مشهد اقامت گزید.
میلر به سبب اقامت طولانی 40 ساله در ایران و احاطه به زبان فارسی، با بابیان و بهائیان ارتباط و معاشرت کامل پیدا کرد و با تعالیم، آموزهها، کتب و افکار رهبران بهائی آشنا شد. او در حیفا به ملاقات شوقیافندی رفت و از نزدیک با او به گفتوگو نشست. آثار ادوارد براون را بهطور کامل مطالعه کرد و نسخه کاملی از اسناد و تحقیقات جامع جلال ازل را که از نزدیک با خانواده بهاء و عبدالبهاء آشنایی داشت، (بالغ بر 1000 صفحه) دریافت نمود و از نظرات او مطلع گردید.
او با مشاهده فعالیتهای تبلیغی فریبکارانۀ بهائیان در اروپا و امریکا و با توجه به اطلاعاتی که از بهائیت در ایران پیدا کرده بود، درصدد برآمد برای روشنگری جامعه مسیحی، واقعیات تاریخ بابی و بهائی و آموزههای آنان را در معرض اطلاع پژوهشگران خارج از ایران قرار دهد. میلر با این انگیزه اقدام به مطالعه و جمعآوری اسناد و مدارک اصیل بابی و بهائی کرد تا آیندگان با مطالعه و بررسی مدارک به واقعیتهای این گروهها پی ببرند.
میلر با مطالعه آیین بابی ـ بهائی، آن را نه آیینی الهی، بلکه فرقهای معطوف به قدرت (کالت)[5] ارزیابی میکند. او معتقد است کتابهای آیینی و تاریخی موجود بهائی، با توجه به تحولات اجتماعی و تغییر رهبری، در هر دوره، بازسازی، سانسور و تحریف شدهاند. میلر در مطالعات خود دریافت که جانشین واقعی باب، میرزا یحیی نوری ملقب به صبح ازل است که برادرش بهاءالله، با برنامهریزی کودتامانندی، توانست جایگاه برادر را غصب کرده و اداره بهائیان را به دست گیرد. میلر انتقاداتی نیز به عبدالبهاء و شوقیافندی، جانشینان بهاءالله دارد. ازجمله اینکه اینان نهتنها قادر به تحقق “وحدت عالم انسانی” در جامعه نبودند، بلکه حتی نتوانستند این وحدت را در میان خانوادۀ کوچک خود برقرار نمایند. از نگاه میلر، بهائیت یک تفکر برساختۀ بشری است و اندیشه و تعالیم آن عموماً اقتباسی، احکام آن قرونوسطایی و رفتار و گفتار رهبران و مبلغان آن نسبت به ادیان آسمانی و پیروان آن ادیان، متعصبانه، توهینآمیز، تحریککننده و غیرقابلپذیرش است.

زندگانی و ادعاهای باب
علیمحمد شیرازی با عنوان شناختهشدهتر باب، در 9 اکتبر 1819 در شیراز متولد شد.[6] پدرش که پارچهفروش (بزاز) بود، در زمان کودکی علیمحمد درگذشت و تربیت او به داییاش میرزا علی سپرده شد. گفته شده علیمحمد فردی ملایم و محجوب بود و بهمرورزمان اهل درس و ریاضت شد. وقتی هفدهساله بود به بوشهر اعزام شد تا در کسب و کار کمک داییاش باشد. درآمد او از کاسبی تأمین میشد و وقت آزادش را به تحصیل میپرداخت.
چند سالی که گذشت، علیمحمد به کسب بیمیل و روزبهروز به مسائل دینی علاقهمند شد. او بوشهر را به سمت شیراز ترک کرد. پس از اقامت کوتاهی در این شهر، به زیارت عتبات در عراق رفت و حدود یک سال در آنجا ماند. زمانی که در کربلا و در جوار حرم امام حسین علیه السلام بود، به درس سیدکاظم رشتی، رئیس مکتب شیخی، رفت و عمیقاً از کلاسهای درس او، که مشتاقانه در آنها شرکت میجست، تأثیر پذیرفت. او با رفتارش، احترام و محبت استاد و همکلاسیهایش را جلب کرد. وی از کربلا به شیراز بازگشت و در 1842 ازدواج کرد.
نمیتوان جزئیات تحولات فکری و هیجانات قلبی او را در این سالها دنبال کرد. احتمالاً درسها و گفتار سیدکاظم رشتی توجه او را به ائمه و بهویژه به امام غایب معطوف کرد، که یقیناً و در آیندهای نزدیک، بهعنوان مهدی منتظر، ظهور میکرد تا به اصلاح امور جهان بپردازد. عبادت و مراقبههای طولانی این تصور را در او پرورانید که برگزیدۀ خداوند برای مأموریت ویژهای بهسوی انسانها است! بدین ترتیب، در 23 ماه می 1844 وقتی بیستوچهارساله بود، در موطن خود شیراز، آن اظهار تاریخی را کرد (و خود را نماینده و باب امام غایب معرفی نمود) که سرآغاز شکلگیری حرکت بابی ــ بهائی محسوب شد.
به نظرِ این مرد جوان، او برای چه مأموریتی از سوی خداوند منصوب شده و مدعی چه جایگاهی در میان مردم برای خود بود؟ بدون پاسخ صحیح به این پرسش نمیتوان بهدرستی، اهمیت رویدادهای سالهای آینده را درک کرد. با توجه به ادعاهای اولیۀ باب حداقل سه نظریۀ متضاد مطرح است.
اولین نظریه این است که علیمحمد خود را باب، نه در معنای شیعیِ نایبِ امامِ غایب، یا واسطهای میان او و پیروانش، بلکه بیشتر طلایهدار و بشارتدهندۀ شخص دیگری میدید که فعلاً باید جاده را برایش آماده کند،[7] درست همانطور که یوحنای تعمیددهنده چنین نقشی را برای عیسی مسیح ایفا کرده بود. بسیاری از بهائیان بر این باورند که باب مأموریت خود را مهیا کردن مردم برای آمدن بهاءالله، یک مظهر الهی، میدانست که بهزودی میآمد. چنانکه در ادامه خواهیم دید، این تفسیر با بیانات شخص باب و واقعیتهای تاریخی هماهنگی ندارد.
نظریۀ دوم این است که علیمحمد در زمان ادعایش، خود را جانشین کاظم رشتی، رهبر متوفای مکتب شیخی تلقی میکرد و میخواست مثل او باب یا دری بهسوی معرفت امام غایب باشد. بدین ترتیب، در برداشت سنتی شیعی از این واژه بود که او به خود لقب “باب” اعطا کرد. به هرحال، طبق این فرض، باب مدتی بعد متقاعد شد که او خود امام غایب است که ظهور کرده و پیروانش نیز سریعاً این ادعا را پذیرفتند و مهیای جنگیدن در راه “صاحب الزمان” شدند! البته از شیعیان وفادار انتظار هم میرفت که به مجرد ظهور مهدی این کار را بکنند. چند سال بعد وقتی باب در زندان بود، شروع به طرح این ادعا (طبق گفتهها) کرد که نه فقط امام غایبی است که دنیا را پر از عدالت میکند، بلکه یک مظهر بزرگ خداوند و طلیعۀ دوران جدیدی از ارتباط خدا با بشریت و جانشین حضرت محمد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است؛ به همان منوال که مسلمانان آن حضرت را جانشین عیسی مسیح میدانند که حامل وحی الهی به زمین است![8]
نظریۀ سوم این است که میرزا علیمحمد از زمان اظهار ادعایش در 1844 بر این باور ذهنی بود که یک مظهر بزرگ الهی است و در اولین نوشتههایش نیز چنین ادعایی داشته است. آنها که این نظر را پذیرفتهاند، بر این باورند که هرچند او ابتدا از اصطلاحات و القاب شیعی مانند باب، ذکر، حجت خدا و غیره استفاده کرد، اما آنها را با مفاهیم متفاوتی به کار برده است! به همین علت بود که معمولاً از سوی معاصران و همچنین بسیاری که بعدها در زمره پژوهشگر جنبش بابی درآمدند، مورد بدفهمی قرارگرفت. البته امکان دارد که در افکار و اظهارات او همیشه انسجام و یکدستی نیابیم.
نظر من این است که نظریۀ سوم را نزدیکترین به حقیقت بدانم و اینکه اگر علیمحمد به تناوب این نظر را مطرح کرده که او به معنای سنتی کلمه، باب یا امام غایب بوده که پس از گذشت هزار سال آمده است؛ هدف واقعی او از طرح این ادعا این بود که خود را باب خدا و تجلی او برای انسانها، بزرگتر از مظاهری که قبل از وی آمدهاند، معرفی کند! با این تفسیر، بهمثابه کلیدی برای فهم جنبش بابی، به داستان باب میپردازم.
اولین کسی که دعوت باب را شنید و تصدیق کرد، ملا حسین بشرویهای بود (بشرویه شهر کوچکی در خراسان).[9] ملاحسین طلبهای با شخصیتی قوی و متنفذ بود. او یکی از پیروان سیدکاظم رشتی بود و در کربلا با باب آشنا شده بود. حدود پنج ماه پس از فوت استادش به شیراز آمد و سراغ همکلاسیاش را گرفت. در کمال تعجب، علیمحمد مخفیانه او را از ادعای خویش آگاه کرد و با خواندن بخشهایی از نوشتههایش و پاسخ دادن به پرسشهای مشکل کلامی ملا حسین، مهمانش را متقاعد کرد که او صاحب معرفتی ماوراءالطبیعی است!
کتابی که این مدعی جوان از روی آن خواند، با نامهایی چون تفسیر سورۀ یوسف، احسن القصص و اسامی دیگر شناخته میشود. باب این مطالب را پیشتر در شیراز و به زبان عربی نوشته بود. در این کتاب، نویسنده خود را “باب”، “ذکرالله”، “قرةالعین”،”حرف باء” و”نقطه” مینامد.[10] او از پادشاهان سراسر دنیا درخواست میکند تا پیامش را به اهل شرق و غرب برسانند و به اهل زمین خبر میدهد “هرکه از ذکرالله اطاعت کند، از خدا اطاعت کرده است”. در اینجا باب به رهنمودهای قرآن ایمان دارد و به نظر میرسد که اصطلاح “باب” را به معنای سنتی شیعی آن به کار میبرد. بههرحال، ادعاهای بزرگتر را میتوان از بین خطوط خواند، یعنی همان ادعای مقام الهی[11] و داشتن مأموریتی مستقل و جهانی.[12]
حروف حی یا اولین پیروان باب
پس از چند روز تردید و بیتصمیمی، ملا حسین به باب ایمان آورد. او اولین کسی بود که معترف شد و ازاینرو از او لقب باب الباب گرفت. بهتدریج، دیگرانی نیز ایمان آوردند و روی هم هجده پیرو اصلی و اولیۀ باب را شکل دادند. آخرین آنها ملا محمدعلی بارفروشی، ملقب به قدوس بود.[13] باب این گروه را “حروف حیّ” نامید.
یاران جدید، که “بابی” خوانده شدند، بهسوی شهرها روانه شدند و با شور و شوق زایدالوصف ظهور باب را بشارت دادند! گرچه باب کاملاً مأموریتش را آشکار نکرده بود، چنین به نظر میرسد که حروف حیّ بهروشنی میدانستند که او ادعای آوردن وحی جدید یا همان مظهریت جدید الهی را دارد! آنها نوشتههای باب را به مخاطبان (مردم) اعلام کردند و آنها را دلیل و حجتی بر مأموریت الهی او دانستند، همانطور که مسلمانان همیشه آیات قرآن را برهانی کافی و بسنده بر مأموریت محمد صلی الله علیه و آله و سلم میدانند. بلوای عظیمی سراسر ایران را درنوردید؛ برخی با اشتیاق به بشارت ظهور و برخی دیگر با انزجار، تحقیر و حتی خشونت نسبت به پیروان باب برخورد کردند.
درحالیکه حروف حیّ درگیر تبلیغ دعوت باب بودند، در اواخر سال 1844 باب با یکی از یارانش (محمدعلی بارفروشی) به سمت مکه حرکت کرد. بر طبق یکی از احادیث اسلامی، مکه محل ظهور امام مهدی و علنی کردن ظهورش برای تعداد انگشتشماری از زائران است! گفته میشود باب در نامهای خطاب به شریف مکه دعوتش را اعلام کرد، اما شریف آن را رد کرد. سپس او به سمت شیراز برگشت و در اوایل سال 1845 به بوشهر رسید.[14] در مدت اقامت در این شهر، یکی از پرشورترین پیروانش به نام ملاصادق خراسانی (ملقب به مقدس) به هنگام اذان در مسجد شیراز، علناً این جمله را به اذان افزود: اشهدُ أنَ علی قبلِ نبیل باب بقیةالله.[15] این بدعت بسیاری را برآشفت و برخی از بابیان که مسؤول شناخته شدند، به دستور حاکم شیراز دستگیر شده، شلاق خوردند و از شهر اخراج شدند. همچنین حاکم سوارانی به بوشهر فرستاد تا باب را دستگیر کرده به شیراز بیاورند. پس از ورود به شهر، در سپتامبر 1845 حاکم که از ایجاد ناآرامیهای بیشتر بابیان میترسید، او را تحت نظر گرفت.
برای درک تلقی مأموران حکومتی نسبت به علیمحمد و جنبشی که ملهَم از افکار او بود، لازم است به یاد داشته باشیم که طرح ادعاهای مرتبط با مهدویت در تاریخ اسلام، همیشه با ناآرامیهای سیاسی همراه بوده است. با دستگیر کردن باب، حکومتیان تنها وظیفۀ خود را که تلاش برای جلوگیری از ناآرامی احتمالی بود انجام دادند، هرچند تلاششان بینتیجه بود. آتش شعلهور شده بود و بهسرعت سراسر ایران را دربر میگرفت. مردم مدت زمان زیادی بود که در انتظار آمدن منجی بودند. قاجاریان فاسد و ناکارآمد بودند و فرهنگ دینی حاکم که مملو از خرافه بود، در احیای اخلاقی و معنوی مردم ایران ناکام مانده بود. روحانیون اغلب کماطلاع و شرور بودند و ثروتمندان، ضعفا را که سرنوشتی رقتانگیز و شوم داشتند، استثمار میکردند. درواقع، وقت انقلاب فرا رسیده بود و هزار سال از غیبت مهدی، حاکم برحقی که با ظهورش نظم جدیدی میآورد، میگذشت![16] فریاد یا صاحبالزمان در گوشه و کنار اوج گرفته بود. پیروان شجاع و خوشسخن او در سراسر ایران خبر از بازگشت او میدادند و عوامالناس آمادۀ ایمان آوردن به او بودند. تعجبآور نیست که حکومت احساس خطر کرد و اقدامات مؤثری برای در نطفه خفه کردن آن انجام داد.
مدت زمانی پس از ورود باب به شیراز، شخصیتهای دینی نیز از جریان رویدادها بسیار پریشان شدند. گفته میشود که بر دایی باب فشار آوردند تا از باب بخواهد از ادعاهایش دست بکشد. ازاینرو باب به یکی از مساجد شیراز (مسجد وکیل) رفت و در حضور روحانی شهر، که از این موفقیت بسی خوشحال بود، نامهای خواند که روحانیون به انکار کامل ادعاهایش تفسیر کردند. بههرحال، بعداً باب گفت که منظورش از انکار بابیت این بوده که او خود را به معنای سنت شیعی باب نمیدانسته و ادعا نداشته که باب امام غایب است. او یک گام به جلو برداشت و مدعی شد که باب الله یا همان مظهر اعظم الهی است!
در اوایل تابستان سال 1846 در شیراز وبا آمد و در آشفتگی و بههمریختگی ناشی از آن، باب آمادۀ فرار به اصفهان شد. منوچهرخان حاکم اصفهان او را با مهربانی بسیار تحویل گرفت و از او مهماننوازی و حمایت کرد. باب در اصفهان برای دومین بار با زنی ازدواج کرد که شصت و شش سال پس از مرگ باب زنده ماند. منوچهرخان اصالتاً از ارمنیان گرجستان، واقع در قفقاز، بود که قاجاریان سرزمین آباء و اجدادیاش را تصرف کرده بودند و ازاینرو علاقهای به زمامداران ایران نداشت. چه بسا انگیزهاش برای دوستی با باب، مخالفت با قاجاریان و روحانیون مسلمان بوده باشد. گفته میشود که او به باب پیشنهاد ارتش قدرتمندی را کرد که اگر مایل باشد به پشتوانۀ آن در مقابل (محمد) شاه بایستد.[17] باب این پیشنهاد را رد کرد، به این دلیل آشکار که باب شخصاً مایل به جنگیدن نبود، اما بعدها وقتی پیروانش بر طبق برداشت خودشان، شمشیرها را از غلاف بیرون آوردند، باب مانعشان نشد.[18]
زمانی که باب در اصفهان بود با برخی از روحانیون بلندمرتبه شهر دیدار و گفتوگو کرد و زمانی که از او نشانه یا معجزهای برای اثبات حقانیتش خواستند، پاسخ داد، “با نوشتن سریع آیات، دعوتم را اثبات میکنم؛ بدون متوقف کردن قلم، در عرض سه ساعت هزار جمله، در هر زمینهای که بگویید مینویسم!” گویا از او خواستند که قسمتی از قرآن را تفسیر کند و وقتی که چنین کرد ظاهراً شنوندگانش تأیید کردند که چنین قدرتی از حد توان بشری خارج است![19]
در همین زمان ملا حسین بشرویی که گفتیم اولین حرف حیّ و پرشورترین آنها بود، در تهران مشغول وعظ و دعوت مردم بهسوی باب بود. بلوای بزرگی در تهران به راه افتاد و گفته میشود که او حتی تلاش داشت محمدشاه قاجار و میرزا آقاسی صدراعظم را نیز تحت تأثیر قرار دهد، ولی موفق نشد. درنهایت به او دستور داده شد تهران را ترک کند.
انتقال باب به ماکو و چهریق
در نیمۀ اول سال 1847 منوچهرخان درگذشت و جانشینش برای اثبات وفاداری به محمدشاه، باب را با تعدادی سوارهنظام بهسوی تهران فرستاد. وقتی به کاشان رسیدند، تاجر بابی متمولی به نام میرزا جانی کاشانی محافظان را با رشوه فریفت و باب را برای دو روز در خانهاش مهمان کرد. میرزا جانی کمی بعد اولین و بهترین تاریخ جنبش بابی را نوشت[20] و در سال 1852 در راه امر بابی کشته شد. گفته شده که تعدادی از بابیان برای ملاقات باب به روستایی نزدیک تهران آمدند، اما دربار شاه اجازۀ ورود باب به پایتخت را نداد. در عوض او به پادگانی نظامی در ماکو، در مرزهای شمالی ایران، فرستاده شد. دربار امیدوار بود اگر باب دور از چشم مردم باشد، هیجان ناشی از دعوت او خودبهخود فرو خواهد نشست.
باب در این مسافرت طولانی بر پشت اسب، همچنین به هنگام اقامت در زندان، چندان صبر و حوصلهای از خود نشان داد که موجب دلسوزی برخی از محافظانش شد. یک مورخ بابی بهدقت این نکته را شرح داده که باب با میل و ارادۀ خود این سختیها را تحمل کرد. حتی در مواردی بابیان به او پیشنهاد حمله به محافظان و فرار او را دادند ولی او نپذیرفت![21] در مدت اقامت نُهماهه در ماکو (از تابستان 1847 تا بهار 1848) با او خوش رفتاری شد و او اجازه داشت تا دوستانش را که از راه دور برای دیدار او میآمدند، ملاقات کند. از محتوای کتاب بیان چنین بر میآید که در ماکو باب ادعای قائمیت کرد[22] و سپس به قلعۀ چهریق منتقل شد. وی دو سال و اندی در چهریق ماند تا اینکه در سال 1850 اعدام شد. او در ایام حبس چهریق محدودتر از ماکو بود. در طول این چهار سال گذشته، یعنی از زمان اعلان ادعایش در شیراز تا مرگ، علیمحمد خود را “باب” خطاب میکرد، اما در حال آماده کردن یارانش برای طرح دعوی بزرگتر قائمیت بود.[23] با این کار او نیتش چیزی متفاوت و بزرگتر از کاربرد شیعی این کلمه بود. باب مدت زمان زیادی را در زندان ماکو و چهریق مشغول نوشتن کتابهایی بود که باید راهنمای پیروانش در ایام فقدان او باشند. او نویسندۀ بسیار پرکاری بود. پروفسور براون فهرستی از بیست و پنج کتابِ او را فراهم آورده،[24] اما میدانیم که تعداد آنها بیش از این است و بسیاری مفقود شدهاند.[25]
در اولین ایام حبس در چهریق (تابستان 1848/1264 قمری) ناصرالدین میرزا، ولیعهد و حاکم وقت آذربایجان (که اندکی بعد شاه شد)، باب را به تبریز فراخواند. هم او و هم روحانیون تبریز از او پرسشهایی کردند. گزارشهای متناقضی از این جلسۀ گفت و شنود در دست است. مورخان بابی و شیعی، به ترتیب، او را به بهترین و بدترین شکل ممکن به تصویر کشیدهاند.[26] گزارش براون ــ که عموم پژوهشگران صحت و درستی آن را تصدیق کردهاند ــ بهطور عمده بر روضةالصفا، قصص العلماء و ناسخ التواریخ مبتنی است که همگی را تاریخنگاران شیعه نوشتهاند.[27]

استنطاق باب در محضر ولیعهد و علمای تبریز
بر طبق این نقل، باب این نکته را تأیید کرد که نوشتههایی که در سراسر ایران توزیع شده از آن اوست. وقتی از او پرسیدند منظورش از عنوان “باب” که به خود نسبت داده چه بوده؟ گفت همان حدیثی را در نظر داشته که منسوب به پیامبر است: “من شهر علمم و علی علیه السلام باب آن“. او همچنین گفت،”من همانم که برای ظهورش هزار سال انتظار کشیدهاید و مهدی نام دارد!” وقتی از او نام و سن، نام والدین و محل تولدش را پرسیدند و او پاسخ گفت، این سؤالات فقط برای یادآوری آن بود که اطلاعات شخصی او با نام و مشخصات فردیِ مهدی و پدر و مادر ایشان و با سن ایشان که هزارساله بود، جور در نمیآمد. آنگاه روحانیون از او دربارۀ فقه و علوم دیگر پرسیدند که قادر به پاسخ گویی به سؤالات نبود. سؤالات دیگری هم پرسیدند که هدف از آنها ضایع کردن او بود. جلسه تمام شد و حاج میرزا علیاصغر شیخ الاسلام، باب را به منزل خود برد و در آنجا به فلکش بست.
براون دربارۀ این جلسه مینویسد: “کل جلسۀ محکمه، یکسره مسخرهبازی و نمایشی خندهدار بود و هیچ تلاش جدی برای درک ماهیت و شواهد و دلایل ادعای باب و آموزههای او صورت نگرفت، از اول تا آخر جریان نظاممند و حسابشدهای از توپ و تشر، مسخرگی و مزاح بود که به نظر من کاملاً با واقعیت هم منطبق بود، واقعیاتی که نه فقط توسط مسلمانان، بلکه توسط گزارشهای بابی از این جلسۀ استنطاق گزارش شده است.”[28]
توبهنامۀ باب
براون در کتابش با عنوان مطالبی برای مطالعۀ آیین بابی،[29] رونوشتها و ترجمه اسناد متعددی را به چاپ رسانده که در بررسی محاکمه باب در تبریز از ارزش زیادی برخوردار است.[30] اول نامهای است که ناصرالدین میرزا خطاب به پدرش، محمدشاه، در تهران نوشته و وی را از آنچه که در تبریز گذشته مطلع میکند. گزارش او از جلسه شبیه روایت بالا است و اینچنین پایان مییابد: «وقتی بحث و مناظره تمام شد، جناب شیخ الاسلام را احضار کردم. او همان کسی بود که باب را به فلک بست و چوب زد. لذا باب عذرخواهی کرد، اظهار ندامت نمود، استغفار و توبه کرد و تعهد پابهمهر داد که از این پس چنین غلطهایی از او سر نزند. او اکنون در زندان و منتظر تصمیم اعلیحضرت همایونی است». دیری نپایید که محمدشاه درگذشت.
سند دوم بی امضا و بدون تاریخ است. براون راجع به سند چنین میگوید: «واضح است که [سند] به دستخط باب است و مشتمل بر توبهنامهای است که در آن کاملاً از هر ادعایی که مطرح کرده یا به نظر میرسد مطرح کند، پا پس میکشد. در پاراگراف آخر سند پیشین یا سند دیگر چیزی نیست که نشان دهد چه کسی مخاطب بوده یا اینکه در توبهنامه چه کسی مورد اشاره واقع شده است»، اما دکتر سعید خان تهرانی[31] با توجه به همین جمله مینویسد که «سند اصلی در مجلس [کتابخانه مجلس ملی ایران] واقع در تهران و در محل امنی محافظت میشود. چنانکه از متن توبهنامه بهروشنی بر میآید، نامه خطاب به ناصرالدین میرزا، ولیعهد و شاه بعدی است». دکتر سعید خان در اینجا به نسخۀ اصلی این سند اشاره میکند که مُهر ندارد و تعهد پابهمهری که در گزارش ولیعهد اشاره شده، در آن نیست!
اعتبار دستنوشته، امضا، یا مهر سند را چه بسا فقط بتوان با ارائۀ سند به متخصصان و صاحبنظران برای بررسی بیشتر تأیید کرد. نمونههایی از دستنوشتۀ باب موجود است که میتوان این متن را با آنها مقایسه کرد، اما تاکنون و تا جایی که میدانیم چنین کاری نشده است، اما با فرض اینکه سند دستنوشتۀ باب است، ما آخرین بخش آن را نقل میکنیم که ترجمۀ براون است[32] و تلاش میکنیم تا معنا و مقصود آن را دریابیم:
“این بندۀ ضعیف را مطلق علمی نیست که خلاف رضای خداوند عالم و اهل ولایت او باشد. اگرچه به نفسه وجودم ذنب صرف است، اگر کلماتی که خلاف رضای او بوده از قلم جاری شده غرضم عصیان نبوده و درهرحال مستغفر و تائبم حضرت او را و این بنده را مطلق علمی نیست که منوط به ادعایی باشد. استغفرالله ربی و اتوب الیه مِن أن یُنسَبَ الیَّ امرٌ و بعضی مناجات و کلمات که از لسان جاری شده دلیل بر هیچ امری نیست و مدعی نیابت خاصۀ حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف را محض ادعا مبطل است و این بنده را چنین ادعایی نبوده و نه ادعای دیگر. مستدعی از الطاف حضرت شاهنشاهی [یعنی محمدشاه] و آن حضرت [ناصرالدین میرزا] چنان است که این دعاگو را به الطاف و عنایت سلطانی و رأفت و رحمت خود سرافراز فرمایند. والسلام.”
ازآنجاکه اصطلاحات “اعلیحضرت همایونی” و “حضرتعالی” در سند دیده میشود، همانطور که دکتر سعید خان هم میگوید، واضح است مخاطب سند، شاه و ولیعهد بودهاند.
واژۀ “امر” که براون آن را “مأموریت” ترجمه کرده، “فرمان، موضوع، یا چیز” معنی میدهد. بنابراین میتوان ترجمۀ “مأموریت [الهی]” براون را به “چیز یا امر” تبدیل کرد. همچنان که آقای ازل میگوید در این متن، ترجمۀ جایگزین، ترجمۀ درست است.[33]
“حجت” عنوانی است برای امام غایب. باب برطبق ترجمهای که براون انجام داده است، میگوید: “هر ادعای [علنی و آشکاری] نسبت به هرگونه نیابت خاصۀ حجت بر روی زمین ادعایی کاملاً بیپایه و اساس است”. آقای ازل بیان میدارد ترجمۀ درست این جمله چنین است: “هر ادعایی درباره نیابت خاصه حجت، ادعایی بهکلی بیپایه و اساس است و این بنده هرگز چنین ادعایی و نه هیچ ادعای دیگری نکردهام.”[34]
با این فرض که این سند را باب نوشته، پرسشی که مطرح میشود این است که او چه چیزی را انکار کرد؟ اگر ادعای باب، آنطور که عموماً گفته میشود، بابیت یا نیابت امام غایب، یا آمدن ایشان بود، واضح است که باب در این سند همۀ اینها را انکار کرده و توبهنامهای تمام عیار نوشته است، اما اگر آنطور که در بخش اول از فصل حاضر نشان دادیم، باب ادعای بابیت یا قائمیت در معنای شیعیِ کلمه نکرده و واژههای شیعی را در معنای متفاوتی به کار برده است، درآنصورت این “توبهنامه” بهروشنی رد کردن موضعی است که وی هرگز اتخاذ نکرده بود! ادعای او چنانکه دیدیم، فراتر از اینها و همان بابیت خدا یا مظهریت اعظم او بود.[35]
بههرحال، اگر باب خود را بهراستی باب خدا میپنداشت، پس چرا گفته “این بنده نه چنین ادعایی کردهام و نه هیچ ادعای دیگری”؟ و اگر ادعا کرد که مظهر جدیدی است، یعنی بنیانگذار یک آیین جهانی جدید است که آمده تا جای اسلام را بگیرد، پس چرا از روش سلف خود حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم پیروی نکرد که از همان ابتدا خود را رسول خدا خواند و با صراحت و روشنی غیرقابلانکاری اعلام کرد که چه کسی است؟ البته اگر باب چنین کاری کرده بود، بهعنوان پیغمبر کذاب بهسرعت محکوم به مرگ میشد، زیرا مسلمانان بر این باورند که هرگز هیچ پیامبری پس از محمد “خاتم النبیین” صلی الله علیه و آله و سلم نخواهد آمد. شاید باب امیدوار بود با سوءاستفاده از اصطلاحات رایج و قابلقبولِ شیعیان بتواند وفاداری [مردم] را به خود جلب کند و آنها را برای پذیرش دعاوی بزرگتر بعدی خود آماده سازد. اگر هدف او این بود، به نظر میرسد پیشرفتهایی داشته است، اما مقامات سیاسی و مذهبی به همان میزان که مدعی پیامبری یا مظهر جدیدی را بهجای محمد صلی الله علیه و آله و سلم نمیپذیرفتند، آمدن یک مدعی (دروغین) امامت را نیز خیرمقدم نمیگفتند، ازاینرو، باب فارغ از هر ادعایی که داشت، بهوسیلۀ آنان طرد شد.
در طی جلسات محاکمه پرسشی که مطرح شد این بود که آیا باب از عقل سلیم برخوردار است یا نه. بدین ترتیب او «درخواست کرد پزشکی اجازه یابد نبضش را بگیرد و بر سلامت عقلش صحه بگذارد!»[36] همچنان که در ادامه نقل خواهیم کرد، این کار انجام شد.
سند سومی که براون آن را ترجمه و منتشر کرده، خطاب به باب است و فتوا یا جملهای از علمای مسلمان در مجلس را نقل میکند. سند را دو نفر از آنها بهطور رسمی مهر کردهاند. مهر دوم متعلق به شیخ الاسلام است که باب را در منزلش تنبیه کرده بود. سند را در ذیل میآوریم:
«علیمحمد شیرازی
شما در بزم همایون و محفل میمون، در حضور نواب اشرف والا، ولیعهد دولتِ بیزوال ایّدهُ الله و سدده و نصره و حضور جمعی علمای اَعلام اقرار به مطالب چندی کردید که هریک جداگانه باعث ارتداد شما است و موجب قتل است؛ توبه مرتدِ اصلاحناپذیر پذیرفته نیست و تنها چیزی که باعث به تعویق افتادن اعدام تو شده است، تردید در سلامت عقل توست. اگر این شبهه برطرف شود، حکم مرتد اصلاحناپذیر بدون تردید بر تو اجرا خواهد شد.»
فتوا را دو نفر مهر کردهاند: ابوالقاسم الحسنی الحسینی و علی اصغر الحسنی الحسینی.
پروفسور براون همچنین نامهای متعلق به دکتر کورمیک «پزشکی انگلیسی که مدت زمانی طولانی در تبریز سکونت داشت و بسیار مورد احترام بود» منتشرکرده که خطاب به کشیش بنیامین لاباری، عضو هیأت تبشیری پروتستانی[37] در ارومیه نوشته شده است. تا جایی که میدانیم، این نامه تنها گزارش موجود از برداشت “یک فرد غربی فرهیخته و بیغرض” از باب است:
“شما از من دربارۀ برخی جزئیات مصاحبهام با مؤسس فرقهای که بابی نامیده میشود، پرسیدهاید. چیزی که واجد اهمیت باشد در این مصاحبه به چشم نمیخورد. باب از اعزام من به همراه دو دکتر ایرانی دیگر که برای معاینۀ سلامت عقل یا جنون او رفته بودیم، تا به این تصمیم برسیم که آیا باید او را به مرگ محکوم کرد یا نه، آگاه بود. با علم به این، او از پاسخگویی به ما اکراه داشت. به تمام پرسوجوهای ما تنها با نگاهی بیرمق جواب میداد، درحالیکه بنا به حدس من با صدای زیرآهنگین، در حال خواندن دعاهایی بود. … او فقط یک بار مرا لایق پاسخ دادن دانست، آن هم وقتی که گفتم مسلمان نیستم و مشتاقم چیزی از آیین او بدانم تا شاید بدان بگروم. با گفتن این جمله، او با اشتیاق تمام به من توجه کرد و گفت که شک ندارد که همۀ اروپاییان به آیین او خواهند گروید! در آن موقع، گزارش ما به شاه بهگونهای بود که خون او حفظ شود … براثر گزارشی که ما دادیم، او فقط چوب و فلک شد. هنگام فلک کردن، فراش، از قصد یا غیرعمد، ترکهای را که برای زدن به پاهای باب بلند کرده بود به صورتش زد، که تولید درد و ورم در صورتش کرد. وقتی از او پرسیدند که آیا به جراح ایرانی برای مداوا نیاز دارد، او اظهار تمایل کرد که من برای مداوایش بروم؛ من نیز برای چند روزی به درمان او پرداختم، اما در مصاحبههای بعدی که راجع به این مسأله داشتم هرگز نتوانستم با او گفتار محرمانهای داشته باشم، چراکه او فردی زندانی بود و همیشه آدمهای حکومت حاضر بودند.
او از توجه من قدردانی بسیار کرد. باب مردی خوش سیما و سلیم النفس بود. به عنوان یک ایرانی بدنی کوچک و بس روشن و صدای زیر آهنگینی داشت که مرا به خود جلب کرد. با توجه به سید بودنش لباسی مناسب سادات بر تن داشت … درواقع کل قیافه و رفتارش مرا بهسوی خود میکشاند. از زبان او مطلقاً چیزی در مورد آموزهها و باورهایش نشنیدم؛ اگرچه این نظر وجود داشت که در آیین و تعالیم او گرایش قطعی و روشنی به مسیحیت وجود دارد. نجارهای ارمنی که برای تعمیر به زندانش رفته بودند او را انجیل به دست دیده بودند. او زحمت پنهان کردن انجیل را به خود نداد، برعکس در موردش با نجارها حرف زده است. یقیناً میتوان گفت که خشکهمقدسی مسلمانان نسبت به مسیحیان در آیین او به چشم نمیخورد، ضمناً برخی از محدودیتهایی که اکنون برای زنان وجود دارد، در بابیت نیست.”[38]
بدین سان، باب پس از مشاهدۀ تحقیر و تجربۀ تبریز و همچنین فتوای علما، به زندان چهریق بازگردانده شد تا منتظر تصمیم تهران باشد. او دو سال بعدی را در چهریق گذراند و مشغول نوشتن کتاب و الواح، طرح دعاوی تازه و قانونگذاری برای جامعۀ تئوکراتیک و آیینی خود شد!
ناآرامیهای بابی و اعدام باب
زمانی که باب در زندان ماکو و بعداً در قلعۀ چهریق به سر میبرد، مبلغان پر شروشور او در سراسر ایران در سفر بودند تا شیعیان را به پذیرفتن او بهعنوان مهدی منتظر دعوت کنند! در اواخر سال 1847 ملا حسین بشرویی اولین حرف از حروف حیّ به سمت شرق، یعنی خراسان، حرکت کرد و همه جا با موفقیت بسیار مواجه شد. در نیشابور، شهر عمر خیام، تنی چند از طلاب ایمان آوردند و برای مدتی به نظر رسید که مردم شهر نیز به آنها تأسی خواهند کرد، اما وقتی ملا حسین به مشهدالرضا علیه السلام رسید که حرمش هرساله زیارتگاه هزاران زائر است، روحانیون علیه او موضع گرفتند و مأموران حکومت دستگیرش کردند، اما ملا حسین توانست از آنجا فرار کند و وقتی دید جانش در خطر است تعدادی از نوکیشان را به دور خود جمع کرد و به سمت غرب، یعنی طهران، آمد. تعدادی دیگر نیز در راه به او پیوستند و از این به بعد بود که جمعشان خطرناک شد. طولی نکشید که نزاعی میان آنها و مسلمانان درگرفت، بابیان شکست خوردند و به شاهرود عقبنشینی کردند تا اینکه مدتی بعد سر به سوی مازندران نهادند.[39]
در همان اوقات، تعدادی از رهبران بابی در بدشتِ شاهرود گرد هم آمدند. این رهبران شامل ملا محمدعلی بارفروشی، قرةالعین و میرزا حسینعلی نوری بودند که دو تای اول در زمرۀ حروف حیّ به شمار میآمدند. قرةالعین تنها زن این جمع بود.[40] او زنی باسواد و سخندان بود و برای اینکه حواری باب شود (او البته هرگز باب را ندید) خود را دربست در خدمت پیشرفت دعوت او قرار داد. قرةالعین مسافرتهایی به سراسر ایران کرد و آشکارا دم از ادعای باب زد. رفتار او خشم همسر و عمویش را (که پدر شوهرش نیز بود) برانگیخت. هر دوی ایشان از روحانیون متنفذِ قزوین بودند. عمویش بهصراحت باب را انکار کرد و درنتیجه، مدت کوتاهی پس از آن در مسجدی در (قزوین) زمستان 1847 توسط بابیان به شهادت رسید.[41]
قرةالعین را شوهرش طلاق داد.[42] او پس از آن صلاح در این دید که قزوین را بهسوی تهران ترک کند. از آنجا به بدشت رفت و به بزرگان بابی پیوست. حضور زنان در فضای عمومی همراه و همگام با مردان غریبه، در آن زمان امری خلاف عرف و رسم بود. مسافرتهای او در سراسر کشور، همراه با مردان بابی، بسیاری را شوکه کرد و احتمالاً همین مبنایی برای نقد بیاعتنایی او به عفاف گردید. به نظر میرسد که برخی از بابیان این دوره را زمانۀ آزادی و لغو احکام شریعت میدانستند، به این دلیل که فکر میکردند دین اسلام نسخ شده و از محدودیت احکام اسلام خلاص شدهاند و احکام جدیدی که باید توسط باب آورده شود، هنوز به آنها اعلام نشده است. مورخ بابی میرزا جانی کاشانی ــ که دیدگاه شخصی خود و یا شاید نظر دیگر بابیان را بیان میکند ـ میگوید باب سرور همۀ زنان و مردان است و این اختیار را دارد که اگر بخواهد زنان و شوهران را باهم عوض کند و “… غلامان و کنیزان خود را به همدیگر بدهند”. شاید او اشاره به این نکته میکند که به نظر او، باب قرةالعین و ملا محمدعلی بارفروشی را، که باهم روابط نزدیک و سروسرّی داشتند، به یکدیگر داده است و ازآنجاکه قرةالعین بیوه بود، این عقد اشکالی نداشته است. میرزا جانی ادامه میدهد «قطعاً چنین عملی جایز است؛ زیرا مولایمان از همان اقتدار و اختیاری بر غلامان و کنیزانش برخوردار است که دیگر اربابان بر کنیزان و بردگانشان!»[43]
در بهار 1848 هنگامی که باب در ماکو بود، در گردهمایی بابیان در بدشت، به گفته میرزا جانی، نسخ شریعت اسلام اعلام شد. این امر مبین این نکته است که بابیان رهبرشان را نه امام دوازدهم، که پیامبر جدیدی میدانستند.[44] همچنین گفته شد که رعایت احکام اسلامی تا زمانی لازم بود که بابیان ماهیت شریعت نو را درک کنند! گفته میشود قرةالعین در بدشت سخنرانی جذاب و تأثیرگذاری ایراد کرد که مستمعین را به گریه انداخت. در آن سخنرانی بر خصلت جهانشمول آیین باب و نسخ شریعت اسلام تأکید شده بود.[45] غیربابیانی هم درگوشه و کنار شنوندۀ این سخنرانی بودند و پس از آن بیانات، خود را به جمع بابیان رساندند. بههرحال، چیزهایی که در بدشت گفته و انجام شد، باعث گردید برخی بابیان نیز شوکه شوند و از بابیت برگردند. به نظر میرسد آنهایی که ماندند با تعالیم جدید چنان سرمست شدند که رفتارشان خشم مردم محلی را برانگیخت و وقتی بابیان مورد حملۀ مردم قرار گرفتند، بهآرامی پراکنده شدند؛ ولی دوباره در مازندران گرد هم آمدند.[46]
در بدشت بود که میرزا حسینعلی لقب”بهاء” گرفت. آوارۀ مورخ[47] معتقد است این قرةالعین بود که چنین لقبی به او داد،[48] شاید هم خودش این لقب را به خود داد! بههرحال، این لقب از جانب باب که تنها فرد ذیصلاح برای اعطای عنوان و لقب در میان بابیان بود، اعطا نشده است. پس از اجتماع بدشت، قرةالعین با میرزا یحیی نوری (صبح ازل) برادر بهاء، که در بدشت نبود، دیدار کرد و او را با خود به نور برد.[49]
به نظر میرسد میرزا جانی در دفاع از خوشنامی بابیان در برابر نارضایتیهای مردم پس از بدشت، ضرورتی احساس کرده که مینویسد: “وقتی مردم میگویند گروهی بابی به بدشت رفتند و رفتار ناشایستهای داشتند، شما باید بدانی که آنها آدمهای بدی نبودند که چنین کاری انجام دادند، بلکه افرادی نخبه بودند و وقتی انسانها کسانی را غرق ناسزا و سرزنش میکنند، به خاطر دیدگاه و بی بصیرتی خودشان است!”[50]
ایده حکومت جهانی بابی و جنگهای بابی
بابیان با هدف کنترل و تسلط بر مازندران به آن ایالت رفتند. با مرگ محمدشاه در 4 سپتامبر 1848 (6 شوال 1264) زمان مناسب فرا رسیده بود. ناصرالدینشاه، پادشاه جدید، هنوز بر تخت ننشسته بود و بنابراین نیرویی نبود که در مقابل طرح و نقشه بابیان بایستد. بیش از سیصد مرد جنگی مسلح بابی وارد بارفروش [بابل] شدند.[51] در درگیری ایجادشده، بابیان هم موردحملۀ ساکنان مسلمان شهر قرار گرفتند و درنتیجۀ آن تعدادی کشته شدند. بابیان هم دست به اسلحه بردند. ملا حسین اولین از حروف حیّ “با وجود جثۀ ضعیف و کوچک و لرزش دست” به کسی که اولین بابی را کشته بود حملهور شد و «او را مانند خیار تازه به دو نیم کرد!» بعد از آن شش فرد محلی غیربابی دیگر کشته شدند. «کودکی با پدر درویشش کشته شد. درویش به این دلیل به قتل رسید که آدرس غلط به بابیان داده بود.»[52] سکنۀ شهر یکی از بابیان را در چاهی زنده به گور کردند. بعد از جنگ شدید چندروزه در بارفروش، بابیان توانستند عقبنشینی کنند.
در درگیری دیگری بابیان پیروز شدند و سپس به سوی مزار مرحوم شیخ طبرسی، که در منطقه جنگلی واقع شده بود، رفتند و در آنجا برای خود استحکامات قلعه مانند ایجاد کردند و سنگر گرفتند؛ با این امید که آن قلعه را به پایگاهی برای غلبه بر مازندران تبدیل کنند. در این زمان بابیان زیادی به آنها پیوسته بودند؛ بهطوریکه تعدادشان به دوهزار نفر رسید.[53] از همان قلعه برنامۀ تبلیغاتی مفصلی به راه انداختند و به مردم نوید میدادند که باب بهزودی بر جهان مسلط خواهد شد و با این وعدهها مردم را دعوت به پذیرش فوری بابیت میکردند. جمعیت حول قلعه گرد آمدند و شاید برخی توانستند وارد شوند و با بابیان اتحاد کنند.
گوبینو میگوید[54] “در درون قلعه، بابیان دنیا را بین خود تقسیم کرده بودند و ثروت هند، چین و اروپا را سهم هریک از خود میدانستند! بابیان ملا حسین را خدا تلقی کرده و خود را در مقابل او به خاک انداخته و او را پرستش میکردند. او نیز متقابلاً به افسران و فرماندهان ارشدش اعلام کرد که آنها “رجعت” ائمۀ دوازدهگانه هستند! و به آنها قوت قلب داد که اگر کشته شوند، بعد از چهل روز به این کره خاکی رجعت میکنند. همچنین به آنها گفت که باب از زندان، نامههای تشویقی برای آنها فرستاده که آنها را به ادامۀ جنگ میخواند. جنگجویان بابی به چنان حدی از هیجان و شیدایی جنونآمیز رسیدند که مدعی شدند باب پیشبینی کرده که آنها بعد از فتح و غلبه بر مازندران به سمت تهران حرکت و آن را تسخیر خواهند کرد و دههزار مسلمان را از دم تیغ خواهند گذراند!” متعاقباً به این نکته خواهیم پرداخت که تا چه حد این قبیل خواب و خیالات منتسب به بابیان، با تعالیم و اهداف رهبرشان مطابقت داشته است.
فارغ از اینکه اخباری که از قلعۀ طبرسی به بیرون درز میکرد درست بود یا نه، واضح است که برای این مجاهدان متعصب، امید به ایجاد یک دنیای تحت حکومت بابی خیلی جدی بود. افزون بر این، ازآنجاکه آنها در قلعۀ نظامی تحت محاصره، اموالشان را بین هم تقسیم میکردند، خارج از قلعه چنین شایعه شده بود که بابیان قانون اشتراکی اموال و زنان را اجرا میکنند.[55] بدین ترتیب، تعجبآور نیست که این جنبش ستیزهجو و ناشناخته، ترس و هراس حکومتیان و نیز اکثر مردم مسلمان را برانگیخته باشد.
در آن زمان بابیان یکی از روستاهای اطراف را محاصره کردند. نیروی کوچکی از سوی حکومت برای مقابله با آنها فرستاده شد. حکومتیان در شبیخون بابیان شکست خوردند، آن روستا غارت شد و صدوسی سرباز و روستایی به قتل رسیدند.[56] بعد از آن، نیروی قابلملاحظهای به فرماندهی شاهزاده مهدیقلی میرزا، به دستور صدراعظم جدید [امیرکبیر] که مصرّ بود شورش بابیان را درهم بشکند، از تهران اعزام شد. شاهزاده نامهای به محمدعلی بارفروشی (قدّوس) نوشت و از او دلیل جنگیدن را پرسید. قدوس در پاسخ گفت،”و اما تو ای شاهزاده، اجازه نده دنیا و سرکشی جوانی تو را بفریبد! و بدان که ناصرالدین، شاهی پوشالی و دروغین است و یارانش به عذاب جهنم دچار خواهند شد. ما پادشاه حقیقی هستیم و طالب رضایت خداییم!”[57]
نیروهای سلطنتیِ تحت فرمان شاهزاده در نزدیکی قلعه اردو زدند، اما قبل از اینکه قادر به حمله شوند، رهبران بابی زمانی را انتخاب کردند که حکومتیان درنتیجۀ شدت بارش برف سلاحهای خود را به زمین گذاشته و در حال استراحت بودند. بابیان با حدود سیصد نیروی مسلح به دشمن یورش بردند. بابیان با چنان سرعتی جنگیدند که شیرازۀ حکومتیان از هم پاشید و تعدادی از شاهزادگان و سربازان را به قتل رساندند. بابیان فقط سه نفر تلفات دادند. چندی بعد بابیان مجدداً به دشمن شبیخون زدند. نقشۀ جنگیِ این حمله به شرح زیر بود:[58] «ملا حسین به همراه سه سوارکار پیشاپیش حرکت کردند درحالی که بقیۀ یارانشان پیاده از پشت سر میآمدند ــ کلاههای نمدی بر سر، شمشیر آخته بر کمر، با پای برهنه و سلاحهای برهنه زیر بغل، با شعار “یا صاحب الزمان”[59] به قلب ارتش دشمن تاختند. آنگاه با شمشیرهایی که بیش از پنج قران ارزش نداشت و خود در قلعه ساخته بودند، مردانی را از پا درآوردند که سلاحهایشان بیش از هزار تومان میارزید».
این بار نیز حمله موفقیتآمیز بود و نیروهای سلطنتی دوباره منهزم شدند؛ هرچند بابیان به دلیل کشته شدن فرماندۀ خود زیان جبرانناپذیری کردند. ملا حسین اولین مؤمن به باب، ملقب به باب الباب و قویترین رهبر بابی، دقیقاً در آستانۀ پیروزی، جراحت مرگباری برداشت و همانطور که اسبش از دروازۀ قلعه عبور میکرد، بر روی زین جان سپرد (2 ژانویۀ 1849 / 7 صفر 1265).[60] گفته میشود[61] که قبل از مرگ سربازانش را نصیحت کرد تا در ایمانشان راسخ و پابرجا بمانند و وعده داد که بعد از چهارده (یا چهل) روز دوباره به زمین رجعت خواهد کرد. او به دوستان نزدیکش دستور داد تا محرمانه به خاکش بسپارند؛ طبق گفتهها وی نزدیک مزار، در قلعه مدفون شده است. قدوس بعد از مرگ ملا حسین، لقب و منصب فرماندهی او را به برادر وی، میرزا محمدحسن، که جوانی هیجده ساله بود، اعطا کرد![62]
مرگ ملا حسین آغازِ پایانِ کار بابیان جنگجوی در قلعه بود. نه فقط رهبرشان از بین رفته، بلکه تدارکاتشان نیز رو به کاهش بود و کار به جایی رسید که به خوردن گوشت اسب و علف روی آوردند. برخی از نیروها به دشمن پیوستند، که با شنیدن خبر قحطی در قلعه، حملات شدیدتری را شروع کرده بودند. نیروهای سلطنتی دو عرّاده توپ داشتند که با آنها دفاع بابیان را درهم شکستند و به روی انبارها و ساختمانهای چوبی درون قلعه آتش گشودند و محاصرهشدگان را مجبور به کندن تونل و پناه گرفتن در آنها کردند. بابیان بهرغم توان تقلیلیافتهشان، با درک این نکته که نمیتوان امید چندانی به رحم و بخشش دشمنی داشت که مدت نه ماه در مقابلشان ایستادگی کرده بودند، تا آخرین نفس از دل و جان جنگیدند. درنهایت فرماندۀ جدیدی با دستوری جدید از سوی شاه اعزام شد تا بابیان را قلع و قمع کند. آنهایی که در قلعه زنده ماندند، چیزی برای خوردن نداشتند. نیروهای دولتی شروع به بالا رفتن از دیوارهای قلعه کردند، اما «مدافعان قلعه، مثل گذشته، گرسنه و پابرهنه و شمشیر به دست، از بالای قلعه خودشان را به زیر میانداختند و چنان شجاعت و قهرمانی از خود بروز دادند که دنیا هرگز پیش از آن ندیده بود! … بنابراین بی امان و سرسختانه به عقب برگشتند، بهطوریکه بسیاری، حتی شجاعترین و نترسترین سپاهیان نیز نتوانستند از دستشان بگریزند».[63]
فرماندۀ نیروهای شاه پیامی به بابیان فرستاد و پرسید تحت چه شرایطی تسلیم میشوند. ملا محمدعلی (قدّوس) پاسخ داد که آنها جنگیدن را زمانی متوقف میکنند که تضمین جانی و اجازۀ خروج از مازندران داشته باشند. صاحبمنصبان نیروهای سلطنتی قسم خوردند که به آنها اجازۀ خروج مسالمتآمیز از مازندران را میدهند. پس از آن دویستوسی مرد، که بازماندگان دوهزار نفوسِ بابی حاضر در قلعه بودند، خود را به بیرون از قلعه رساندند و بهسوی اردوگاه سلطنتی حرکت کردند.
در آنجا به آنها غذایی برای خوردن دادند. زمانی که از ملا محمدعلی پرسیدند چرا دست به این شورش زده؟ او انگشت اتهام را متوجه ملا حسین کرد و حتی گفته شده که ملا حسین را مورد لعنت و نفرین قرارداده است.[64] روز بعد به بابیان دستور رسید که سلاح بر زمین بگذارند، دستوری که به علت ترس از خیانت، با اکراه بسیار پذیرفتند. ترسشان بیپایه و اساس نبود؛ چراکه پس از خلع سلاح، درنهایت خشونت قتلعام شدند و اجسادشان خوراک درندگان شد.[65] نیروهای سلطنتی که از این فتح بسی خوشحال بودند، به سوی بارفروش حرکت کردند و ملا محمدعلی و چند نفر دیگر را نیز با خود بردند. قدوس در شهر آباء و اجدادیاش به دست یک روحانی مجازات شد (22 ماه می1849 / 29 جمادی الثانی 1265) و گفته شده که بدنش را تکهتکه کرده، به باد سپردند.[66] دیگر رهبران بابی این جنگ نیز در بارفروش کشته شدند. در این نزاع تراژیک، بیشتر حروف حیّ از بین رفتند. بنابراین، بعد از نه ماه جنگیدن، اولین و درخشانترین تلاش بابیان برای ایجاد حکومت بابی به پایان رسید. به گفتۀ مورخ مسلمان، لسان الملک، حدود 500 سرباز دولتی و 1500 بابی در این برادرکشی به قتل رسیدند.[67]
مدت زمانی قبل از سقوط قلعۀ طبرسی، ملا محمدعلی درخواست کمک کرد. در میان کسانی که سعی کردند به قلعه بروند، میرزا یحیی صبح ازل، برادرش میرزا حسینعلی (بهاء) و میرزا جانی کاشانی بودند[68] که قبل از رسیدن به ستاد بابیان توسط نیروهای محلی دستگیر شدند. آنها پس از اینکه از مردم محلی دشنام شنیدند و مورد بدرفتاری واقع شدند، برای تعیین مجازات به حضور روحانیون آورده شدند که آنها هم تعیین تکلیف را به یک دیگر محول میکردند. نهایتاً میرزا جانی و میرزا یحیی تنبیه و گوشمالی نشدند. بعداً «خداوند اسباب رهایی آنها را فراهم کرد»،[69] اما به گفته میرزا جانی کاشانی،[70] بهزودی میرزا حسینعلی بهاء “مورد سوءظن قرار گرفت و همین امر مشکلات زیادی در آن مناطق به بار آورد. لذا مسئولان محلی … تشخیص دادند که مصلحت است او را به پایتخت بفرستند.” چقدر تاریخ بعدی جنبش بابی و بهائی در مورد اینکه این سه نفر آرزو داشتند به قلعه برسند و همراه با ملا حسین و ملا محمدعلی و بقیۀ بابیان قلعه کشته شوند، متفاوت و متناقض است!
شورش مسلحانه بابیان در زنجان
یک سال پس از این ناکامی، شورش دیگری در شهر زنجان، در سر راه تهران به تبریز، به راه افتاد.[71] نیروی ماجراجوی این حرکت، (طلبه جوان) ملا محمدعلی زنجانی ملقب به “حجت” بود که هنگام خواندن نوشتهای از باب ـ زمانی که هنوز باب در شیراز بود ـ سریعاً او را بهعنوان مهدی موعود تأییدکرد و در مسجد زنجان بهطرز جانانهای نام او را برد که سههزار نفر ایمان آوردند. جماعت بابی در زنجان چنان قوت و دل و جرأتی یافته بود که مقامات حکومتی از عاقبت کار ترسیدند. مدتی گذشت و حادثهای اتفاق نیفتاد که منجر به شورش شود، اما درنهایت یک بابی به روی یک مسلمان چاقو کشید و این حادثه زمینۀ شروع بلوایی شد که بهزودی تمام شهر را در آشوب فرو برد. بابیان شمشیر کشیده و با فریاد “یا صاحبالزمان” در مرکز شهر تجمع کردند و سنگرهای مستحکمی ساختند و آمادۀ حملۀ نظامی شدند. در 13 می 1850 (اول رجب 1266) مسلمانان به آنها یورش بردند؛ هرچند در پراکندن آنها ناکام ماندند.
سپس شاه فوج فوج نیروی نظامی فرستاد، تا جایی که گفته شد حدود سیهزار نیرو اطراف شهر زنجان اردو زدند. بابیان با شهامتی مشابه شور و حرارت شورشیان قلعۀ طبرسی جنگیدند. اتفاق میافتاد که یک مرد بابی، گروهی از افراد دشمن را منهزم و وادار به فرار میکرد. زنان نیز مسلح شده بودند و با همان دل و جرأت میجنگیدند. هم بابیان و هم مسلمانان در خشونت باهم رقابت داشتند، به زندانیان رحم نمیکردند و اجساد کشتهشدگان را مثله میکردند.
جنگ ماهها به طول انجامید و تا آخر سال 1850، یعنی شش ماه پس از اعدام باب، پایان نیافت. زمانی که رهبر بابیان، ملا محمدعلی، براثر جراحت گلوله در 30 دسامبر1850 / 25 صفر 1267 جان سپرد، بابیانی که زنده ماندند درخواست صلح کردند. مانند واقعۀ قلعۀ طبرسی فرماندۀ نیروهای سلطنتی به بابیان برای تسلیم شدن تضمین داد؛ هرچند بعد از زمین گذاشتن سلاح، اکثریت را از دم تیغ گذراند!
شورش بابیان در تهران
در سال 1850 / 1266ق و قبل از اعدام باب[72] بابیان در خود تهران بلوا و شورش آفریدند. یکی از آنها نقشه را لو داد و مأموران حکومتی از ترس اینکه مبادا در صورت اقدام مسلحانۀ بابیان در پایتخت اتفاقی بیفتد، سراسیمه و هراسان، هرکه را که احتمال بابی بودن دربارهاش میرفت، گرفتند. سیوهشت نفر دستگیر شدند. به همه آنها پیشنهاد شد چنانچه بابی نباشند و به این شرط که باب را انکار کنند، آزاد خواهند شد. سی و یک تن از آنها پیشنهاد را قبول کرده و آزاد شدند. هفت نفر پیشنهاد را رد کردند و سوگند خوردند که از نبرد و تقدیم جان در راه رهبر محبوبشان بسی خوشحالند. یکی از این هفت تن دایی باب به نام میرزا علی بود. وقتی آنها را جهت مجازات به میدان شهر میبردند، باز مصرانه از آنها خواستند چنانچه ایمان و وابستگی به بابیان را انکارکنند میتوانند زندگی خود را نجات دهند و آزاد شوند، اما آنها بر راه و هدف خود پافشاری کردند. یکی از آنها فریاد زد “این قطره خون و این زندگی حقیر و ناچیز، به پشیزی نمیارزد، اگر مالک تمام دنیا باشم و هزار بار زندگی کنم، آزادانه آن را پیش پای رفقایم قربانی خواهم کرد!” آنها همگی بدون ترس و با شعف، مرگ را پذیرا شدند.[73]
پس از شرح جزئیات این رویداد، مورخ بابی به توصیف ارزش ویژۀ عمل این هفت تن میرسد. او میگوید[74] آنها مردانی بهرهمند از احترام و توجه مردم و نمایندۀ طبقات مختلف بودند: طلبه، درویش، تاجر، کاسب و حقوقبگیر حکومت؛ بیواهمه، مشتاقانه و تقریباً با روی باز مرگ را پذیرا شدند و از معاملۀ زندگی با انکار زبانی (تقیه) خودداری کردند. آنها مانند بابیان قلعۀ طبرسی نبودند و ایمانشان را با خون خود در پایتخت مُهر کردند. هر برداشتی که از اندیشه بابی داشته باشیم، نمیتوان نسبت به این افراد ابراز همدردی نکرد که چنین پرجرأت و سرسپردۀ رهبرشان بودند.[75]
شورش بابیان در یزد و نیریز
در همان سال (1850 / 1266ـ1267) شورش براندازانه بابی دیگری ــ که نیازی به توصیف جزئیاتش نیست ــ در یزد و نیریز به وقوع پیوست[76] که بانی و محرک آن سیدیحیی دارابی بود که البته به همراه 150 نفر دیگر جانش را از دست داد.[77] کافی است بگوییم که شاه جوان و تازه بر تخت نشسته، به همراه صدراعظم، میرزا تقی خان، نگران اوضاع تاج و تخت بودند؛ چرا که محتمل به نظر میرسید آتشی که مازندران و سه منطقۀ دیگر را درنوردیده و با چنین سختی و مشکلاتی خاموش شده بود، بتواند طهران را نیز درگیر کرده و حکومت را ساقط و نابود کند.
بنابراین درحالیکه آتش جنگ در زنجان شعلهور بود، تصمیم بر این شد تا از شر باب خلاص شوند، با این امیدواری که وقتی او نباشد یارانش نیز دست از جنگ و آشوب و ستیز خواهند کشید. گوبینو این نکته را روشن میسازد[78] که اعدام باب به دلیل دیدگاههای مذهبیاش نبود؛ چراکه دولت ایران بهندرت علاقه به سرکوب بدعتگذاران و آزاداندیشان داشت، که البته تعدادشان هم در آن مملکت کم نبود، بلکه به نظرِ مقامات کشوری اعدام او به صلاح امنیت کشور بود.
وقتی ناصرالدینشاه ولیعهد بود، ریاست جلسۀ محکمۀ باب در تبریز را بر عهده داشت و نیک میدانست که مذهبیون او را بهعنوان مرتد، مستحق مرگ میدانستند. هرچند از آن محاکمه دو سال گذشته بود، شاه هنوز هم دستور به اجرای حکم اعدام نداده بود و احتمالاً اگر شورشهای بابی اتفاق نمیافتاد، هرگز چنین کاری نمیکرد. به نظر میرسد باب پیروان متعصبش را مستقیماً به جنگیدن با دربار تشویق نکرده بود و ازاینرو شخصاً مسؤولیت مستقیم بر عهده نداشت. با این وجود، ادعاهای بابیت و مهدویت و نوشتههای او بود که منجر به این خونریزیها و مرگ هزاران رعیت شاه، اعم از بابی و غیربابی، شد. بنابراین قابلفهم است که مسؤولان مملکتی به دنبال نابودی کسی باشند که به نظرشان همۀ این مصیبتها را به بار آورده بود. تبعید او مؤثر واقع نشد و لذا باب باید میمرد.
ازاینرو صدراعظم حکم داد که باب را از چهریق به تبریز بیاورند و در ملأ عام به دار بیاویزند.[79] به محض ورود به شهر، یک محکمۀ مدنی (غیردینی)[80] تشکیل شد که رسماً او را به مرگ محکوم کرد. دادگاه او را متهم کرد که ادعای الوهیت کرده و کتابی را که آورده بهطور علنی در میان مردم توزیع و پخش کرده که موجب تحریک و آشوب و ضدیت با حکومت شده است. آنها همچنین از باب خواستند تا از خدا طلب نزول وحی کند تا دلیلی بر صحت ادعاهایش باشد. گفته شده که باب پس از آن آیاتی به سبک قرآن خواند که مطالبش نامفهوم بود و شنوندگانش گیج و سردرگم شدند.[81] مقامات مملکتی فقط خواستار تحقیر هرچه بیشتر او بودند تا هالهای را که در چشم عوام دور سر او ایجاد شده بود، محو سازند! زندانی نگونبخت را دور شهر گرداندند و مردم به سختترین شیوه با او برخورد کردند. پس از آن او را با سه تن از یارانش برای سه روز دیگر در زندان نگه داشتند.
شب قبل از اعدام، باب با یاران به گفتوگو نشست: «فردا آنها مرا به قتل میرسانند. اکنون یکی از شما برخیزد و مرا بکشد! چرا که کشته شدن به دست دوست، بسی لذتبخشتر از کشته شدن به دست دشمن است!» یارانش همگی به جز یک نفر، که برخاست تا دستور آقایش را اطاعت کند، مردد شدند. دیگران او را از این کار بازداشتند و برای این گستاخی توبیخش کردند! او در پاسخ گفت که «این عمل من نه ناشی از گستاخی و جسارت، که برخاسته از اطاعت بود». باب لبخندی زد و سرسپردگی او را تأیید کرد. پس از آن به همه گفت «فردا وقتی از شما بازجویی کردند، مرا انکار کنید و از تعالیم من تبرّی بجویید، که این حکم و فرمان خدا است.»[82] انکار همراه با تبری، بهویژه کاتب او سیدحسین [یزدی] را تحت تأثیر قرار داد.[83] همگی پذیرفتند بهجز میرزا محمدعلی (یا میرزا آقا) که التماس کرد اجازه یابد همراه باب کشته شود، که باب پذیرفت! روز بعد زن و فرزند صغیر و خانوادۀ این یار وفادار پیش او آمدند و از او خواستند تا اظهار ندامت کند، اما او نپذیرفت، اما دیگر زندانیان خواستۀ باب را اطاعت و تبعیت از او را انکار کردند و درنتیجه خلاصی یافتند. بنابراین سیدحسین توانست اسناد و یادگارهای باب را طبق دستور او به صبح ازل تحویل دهد![84]
در 8 ژوئیۀ 1850 (28 شعبان 1266) باب و میرزا محمدعلی با پای برهنه و فقط با لباس زیر به سکوی اعدام برده شدند.[85] اول آنها را به خانۀ آن سه روحانیای بردند که حکم ارتداد آنها را بر طبق احکام اسلام صادرکرده بودند. سپس محکومان را دور خیابانها گرداندند و هر نوع تحقیر و خفتی را نصیبشان کردند. آنها سپس به سربازخانۀ ارگ حکومتی برده شدند تا اعدام شوند. سربازان جوخۀ نظامی با سه گلوله به رویشان آتش گشودند. سربازان ارمنی اولین دستهای بودند که آتش گشودند و دومین دسته مسلمانان بودند.
در ملأ عام میرزا محمدعلی به ریسمان دار آویزان و بدنش از گلوله سوراخ شده بود. همان جوخۀ نظامی بهسوی باب، که او هم از ریسمان آویزان بود، شلیک کرد. وقتی دود به هوا برخاست،”فریادی از شادی و سرور همراه با وحشت از میان جمع برخاست ـ ولی باب از انظار ناپدید شده بود. به نظر رسید که معجزه رخ داده و از مرگ جسته است؛ چراکه از میان گلولهها حتی یکی هم به او نخورده بود و در عوض، گلولهها با قطع ریسمان، برایش آزادی و زندگی به ارمغان آورده بودند. باب بدون اینکه آسیبی ببیند، به زمین افتاد.”
اگر باب توانسته بود حضور ذهن خود را حفظ کند و زنده و سالم از میان این جمعیت جان به در میبرد، ناظران بیشک فرار او از مرگ را معجزهای الهی قلمداد کرده و مشتاقانه دعوتش را میپذیرفتند. هیچ سربازی جرأت نمیکرد برای دومین بار به او شلیک کند و ناآرامیها در تبریز شروع میشد و تا سقوط قاجاریه به اتمام نمیرسید! به هرحال، باب گیج و منگ از اتفاقات وحشتناکی که افتاده بود، در یکی از حجرههای سربازخانه پنهان شد. خیلی زود باب را پیدا کردند “به بند کشیده، روی زمین کشانکشان تا پای چوبۀ دار بردند و دوباره از طناب دار آویزانش کردند و به دستۀ نظامی جدید (بهجای دسته قبلی که امتناع کردند) دستور گشودن آتش دادند. پیش از اینکه ناظران از بهتزدگی اول بیرون آیند یا قبل از اینکه بابیان به دادش برسند، جسد این مدعی جوان شیرازی را با گلولهها سوراخ سوراخ کردند.”
سرانجامِ این دو جسد چه شد؟ بر طبق برخی گزارشها آنها را در خیابانها روی زمین کشیده، سپس در بیرون از شهر طعمۀ سگ و حیوانات وحشی کردند،[86] اما مورخ بابی میرزا جانی مینویسد: “اجساد آن دو، برای دو روز بالای دار بود و سپس دفن شد. برخی بابیان آنها را نبش قبر کردند، در ابریشم سفید پیچیدند و طبق دستور باب، به صبح ازل تحویل دادند که به دست خود در محل معینی دفنشان کرد. … این موضوع تاکنون مخفی مانده و افشای آن توسط کسی که از آن خبر دارد ممنوع است، تا زمانی که خداوند مصلحت بداند و راز افشا شود.”[87] این کلمات مدت زمانی کوتاهی پس از مرگ باب نوشته شد. طبق گزارش بابی دیگر[88] یکی از یاران باوفای باب به نام سلیمان خان که مدتی بعد در سال 1852 در تهران کشته شد، اجساد را تحت محافظت ملا حسین خراسانی به تهران فرستاد (او هم در همان سال در قضیه آشوب بابیان در تهران کشته شد) و در تابوتی سرّی نگهداری شد.[89]
بعید به نظر میرسد در زمان آشفتگی اینچنینی، بابیان تبریز حتی با پرداخت مبالغ هنگفتی به مقامات، توانسته باشند بقایای جسد محبوب خود و شاگرد وفادارش را در اختیار بگیرند. آقای جلال ازل که شواهد را به دقت مطالعه کرده است، متقاعد شده که بقایای اجساد با پرداخت پول حفظ شده و بعداً برای صبح ازل فرستاده شده، و آنها باهم در حرم شاه عبدالعظیم در نزدیکی تهران، که بسیاری از اموات را در آنجا دفن میکردند، به خاک سپرده شدند و متعاقباً به حرم امامزاده معصوم بردند. سپس توسط پیروان بهاءالله آن بقایا به جای دیگری برده شد.[90]
پروفسور براون به صبح ازل نامه نوشت تا او شهادت دهد بر سر بدن باب چه آمده است؟ براون پاسخ ازل را این چنین ترجمه کرده است[91]: “زمانی که باب در قلعۀ چهریق بود، نوشت که مرقد شاه عبدالعظیم سرزمین مبارکی برای نگهداری (اجساد) به دلیل همجواری با وحید (که ارزش عددی مشابهی با یحیی اسم کوچک صبح ازل دارد) است. … پس از اعدام باب بدنش در منزل سلیمان خان نگهداری و با یاری دو نفر از پیروان باب به تهران انتقال داده شد. … من تمایلی به نگهداری جسد در صحن حرم عبدالعظیم نداشتم چرا که قبرها سریعاً خالی و بلافاصله توسط جسدهای جدید پر میشوند. بنابراین، در نقطهای در حرم امامزاده معصوم آن امانت را به ودیعه گذاشتم. دو نفر از آن محل آگاه بودند. … بعد از آنکه آن مدعی دروغین (بهاء) بساط ادعاهایش را گسترد، افراد خاصی را گماشت تا آن امانت را بدزدند و بدین ترتیب [جسد باب] به سرقت رفت.”
بر طبق این گزارش، بقایای جسد باب از یک آرامگاه به آرامگاه دیگری در حال حرکت بود و بهندرت در جایی آرام و قرار داشت! نوشتههای بهائی، که بعداً نوشته شده، از انتقال آن به عکّا، توسط عبدالبهاء، در 1899 و برنامهریزی برای آخرین خاکسپاری آن در مقبرهای درکوه کرمل نزدیک حیفا در 1910 سخن میگویند. گفته میشود که جسد به رسم مسلمانان رو به مکه دفن شده است، اما چه کسی میتواند ثابت کند که بقایای منتقلشده به عکا و مدفون در کوه کرمل، همان بقایای جسد علیمحمد باب است؟
تعالیم و احکام باب
قبل از اینکه تاریخ جنبش بابی را بعد از مرگ بنیانگذار آن پی بگیریم، اندکی درنگ کنیم تا گزارشی از تعالیم و احکام باب به دست دهیم. ارائه این گزارش کار آسانی نیست؛ چراکه نوشتههای باب که حاوی تعالیم اوست، متعددند و سبک نوشتاری آنها برخی مواقع بسیار سخت و مغلق است. باب هم به زبان فارسی و هم به زبان عربی مینوشت که برای بسیاری از ایرانیان زبانی بیگانه و به میزان زیادی ناشناخته میآمد. پیروان باب تعداد زیادی از کتب او را حفظ نکردند، اما تعدادی نادر و انگشتشمار از آنها امروزه موجود است ــ که به استثنای تعداد کمی ــ بهصورت نسخۀ دستنویس باقی مانده؛ بدون اینکه منتشر و یا به زبانهای فارسی و اروپایی ترجمه شوند.[92] اگر سختکوشی امثال کنت دو گوبینو، پروفسور ادوارد براون و ا.ل.م. نیکولا[93] نبود، عقاید و ایدههایی که باب برای یاران و پیروانش به میراث گذاشته، امروزه در غرب شناخته نمیشد. بخش اعظم این اطلاعات را مدیون براون، کنت دو گوبینو و بالاخص آقای جلال ازل هستم.
باب کتابهای اولیهاش را با اسامی معینی نامید، مثلاً “تفسیر سورۀ یوسف”، اما بیشتر نوشتههای بعدی او ذیل عنوان “بیان” قرار میگیرند. خود باب آثارش را به پنج دسته تقسیم کرد:[94]
الف: آیاتی به تقلید از آیات قرآن،
ب: ادعیه و مناجات،
ج: تفسیر،
د: رسالههای علمی و
ه: رسالههای فارسی.
به گفتۀ براون کتاب “بیان فارسی منسجمترین و قابلفهمترین اثر باب است.”[95] خود وی فهرست راهنمای تحلیلیِ مفصلی از مندرجات آن را به انگلیسی به چاپ رسانده که چهل صفحه است و خواندن آن برای خوانندۀ انگلیسی زبان امکانپذیر است؛ تا از ماهیت و گسترۀ اندیشههای باب چیزی دستگیرش شود.[96] به گفتۀ براون «بیان» آمیزهای است از حمد و مناجاتها، شور و شوقهای عرفانی، شرح و تفسیرها، هشدارها و انذارها، احکام و فرائض و تعالیم و پیشگوییهایی که به نظر او بخش اعظمشان “بهطرز باورنکردنی و غیرقابلتصوری، غیرقابلفهم هستند!”
البته به نظر باب، بیان مثل و نظیری ندارد؛ چراکه بیمانند و تقلیدناپذیر است.[97] او میگوید اگر همۀ مخلوقات روی زمین جمع شوند مانند آن را نمیتوانند بیاورند. اساساً بیان به قرآن و انجیل شبیه است و هرکه به آن ایمان آورد، به بهشت میرود. بیان کامل و جامع همه چیز است و باید به بهترین شیوه استنساخ یا چاپ و بهدقت نگهداری شود. کتاب محدود به نوزده بخش است و هر فرد مؤمن بابی باید هر روز و شب 700 آیه از آن را بخواند و اگر نتوانست، 700 مرتبه عبارت “الله اظهر” را تکرار کند.
برای یک مورخ، مهمترین مسأله در بررسی تعالیم و آموزههای باب، ادعاهای اوست. شیعیان به پنج پیامبر اولوالعزم معتقدند که به ترتیب قوانین الهی را برای هدایت انسانها آوردهاند و حاکمیت خدا را بر زمین محقق کردهاند و آخرین و بزرگترین آنها محمد صلی الله علیه و آله و سلم است. آنها همچنین بر این باورند که امامان دوازدهگانه از نسل پیامبر هم دارای مقام علم و عصمت الهی هستند. تفاوت آنها با پیامبر این است که وحی تشریعی بر آنها نازل نمیشود، چراکه قرآن تا قیامت جاری و پابرجا است. شیعیان مشتاقانه منتظر بازگشت آخرین امام هستند که مهدی و قائم نام دارد و گفته میشود که در قید حیات، اما از نظرها غایب است. به باور گروه شیخیان نیز اشاره کردیم که معتقدند که باید همیشه یک نفر (رکن رابع) بر روی کره زمین واسطۀ فیض بین امام و مردم باشد و معاد را نه جسمانی، بلکه روحانی میدانند. علیمحمد شیرازی چگونه خود را با این افکار گوناگون مرتبط میکرد؟
چنانکه ابتدا توضیح دادیم، او برای خود مأموریتی الهی قائل بود و همۀ اسامی و عناوینی را که شیعیان در باورشان به امام غایب نسبت میدادند، مناسب حال و جایگاه خود میدانست: باب الله، مهدی، حجت الله، بقیةالله، و… درنتیجه، برخی از پیروانش و همچنین آنها که به او اعتقادی نداشتند، چنین گمان میکردند که او این اصطلاحات را در معنای شیعی کلمه به کار میبرد و ادعا دارد یا بابی بهسوی معرفت و علم امام زمان است و یا خود امام است که آمدنش را مدت زمانی طولانی انتظار کشیدهاند.
شواهدی در دست است مبنی بر اینکه این جوان شیرازی از آغاز دعوت خود واژگان شیعی را در معنای متفاوت از واقعیت شیعی آنها به کار میبرد و دعوتش را هرگز محدود به افکار و ایدهها و انتظارات شیعی نکرده است! علیمحمد در کتاب اولی که به عربی و هنگام اظهار امر در شیراز در 23 ماه می 1844 (پنجم جمادی 1260) نوشت، وقتی خود را باب مینامد میگوید که مأموریتی جهانی دارد و نقطه است[98] (اهمیت این واژه را در ادامه بیشتر توضیح میدهم) و به جمیع پادشاهان دستور میدهد تا پیامش را به اهل شرق و غرب برسانند.[99]
افزون بر این، شیعیان بر اساس این فرض که قوانین قرآنی آخرین قوانین و حد اعلای وحی الهیاند و هرگز چیز دیگری جایش را نمیگیرد، انتظار نداشتند امام غایب بهمجرد ظهور، قوانین جدیدی بیاورد! اما وقتی علیمحمد خواست مردم را متقاعد کند که حامل مأموریت الهی است، چه اقدامی انجام داد؟ او دقیقاً همان کاری را کرد که پیامبر اسلام کرده بود و با اشاره به آیات و نوشتههایش ادعا کرد کس دیگری قادر به آوردن چنین کلامی نیست! او همچنین به تأسی از پیامبر شروع به صدور قوانین و مقرراتی برای تمامی ابعاد و وجوه زندگی بشر، اعم از دینی، اجتماعی و مدنی کرد! همۀ آیاتی که به عربی آورد، به تقلید از قرآن بود و به همین دلیل مدعی شد بیان شبیه به قرآن است! او در کتاب دلایل سبعه استدلال کرد که اگر معجزه وجود داشته باشد؛ چنانکه مسلمانان معتقدند وجود دارد و محمد صلی الله علیه و آله و سلم به زبان مادریاش کتابی کوچک (قرآن) آورده، پس اینکه یک جوان ایرانی بتواند ظرف چند ساعت هزاران آیه به عربی، که زبان مادریاش نیست، بنویسد و کتاب مفصلی به نام بیان بیاورد که در رقابت با علوم و بلاغت قرآنی برتر است، قطعاً معجزۀ بزرگتری است! لذا قطعاً باب خود را امام غائب نمیدانست، بلکه پیامبری بالاتر از محمد صلی الله علیه و آله و سلم تلقی میکرد![100]
واضح است که پیروان اصلی باب، یعنی حروف حی، بهزودی احساس کردند که مقام مولایشان برتر و بالاتر از امام است. وقتی ملا صادق[101] نام باب را در اذان آورد، ادعا کرد که “علیمحمد باب الله” یعنی مظهرالهی است.[102] گفته میشود که در اجتماع بدشت، قرةالعین برای دیگر بابیان این نکته را تبیین کرد که باب آمده تا شریعت پیامبرانۀ جدیدی را اعلام کند که با نسخ اسلام بهجای شریعت اسلام مینشیند و به همین دلیل بود که برخی از حاضران از قواعد و دستورات اسلامی سرپیچیدند!
از زمان اظهار امرش در سال 1844، تا سال 1848، میرزا علیمحمد صرفاً ادعای بابیت داشت. سپس در ماکو اعلام قائمیت و مهدویت کرد.[103] عموماً چنین فرض شده است که او این اصطلاحات را در معنای شیعی کلمه به کار میبرده و اینکه اگر تا امروز ادعای بابیت امام غایب را داشت، اکنون یک گام فراتر نهاد و خود را امام مهدی یا قائم نامید. بههرحال، در طرح این ادعا، باب لقب قائم را در معنای جدیدی برگزید. به این دلیل که در بیان میگوید قائم کسی است که “بر تمام انسانها غلبه میکند و ظهور او قیامت کبری است”.[104] کتاب بیان ابهامی بر جای نمیگذارد که باب خود را پیامبر اولوالعزم میداند.[105]
پس این باور شیعیان چه میشود که محمد صلی الله علیه و آله و سلم آخرین پیامبر اولوالعزم است؟ در اینجا باب به شیخیان تأسی میکند که معتقدند اهل تشیع به بیراهه رفتهاند. شیخیان بر این باورند که وقتی پیامبر اسلام روز قیامت را پیشبینی کرد، درواقع آمدن پیامبر جدیدی را بشارت داد که زندگی تازهای به انسانهای تهی از معنویت در سراسر جهان میبخشد. باب ادعا کرد که همان پیامبر یا مظهر الهی جدید است و نه الزاماً پیامبر اولوالعزم.[106]
بر طبق تعالیم بابی، در عین اینکه خداوند بر همه چیز آگاه است، ذات خودش درک ناشدنی باقی میماند. ازآنجاکه انسان ذات الهی را درنمییابد، “معرفت خدا” فقط به”معرفت مظهرخدا”[107]محدود است. در طول تاریخ، مشیّت الهی، که همان تجلّی اولیه ذات باری تعالی است و هر چیزی بهوسیلۀ آن خلقت یافته است، خود را در پیامبرانی که در میان مردم ظاهر شدند متجلی میکند و شناخت این مظاهر درحقیقت شناخت خدا است. مشیّت الهی زمانی که در پیامبری متجلی میشود، آن، نقطۀ عصر رسولی نام دارد.
برای درک این باور بنیادینِ بابی کار بهتری نمیتوان انجام داد مگر نقل بخشهای متعددی از یادداشتهای جلال ازل:[108] “ارادۀ الهی به هیچ طریقی آشکار نمیشود مگر از طریق ارادۀ مشیّت الهی … و تنها یک مشیت است که خود را بهواسطۀ مظهر الهی در هر عصر رسولی آشکار میکند.” همانطور که دو شمس حقیقی نمیتواند وجود داشته باشد، دو مظهر در یک عصر رسولی نیز وجود ندارد. هرآنچه در عالم اکبر هست در بیان هم آمده و هرآنچه در بیان آمده در یک آیۀ تجمیعشده[109] آمده و همۀ چیزهایی که در آن آیه آمده در جملۀ بسم الله است و تمامی حروف بسم الله در نقطۀ باء خلاصه میشود. حرف باء از یک خط مستقیم با نقطهای که زیر آن خط قرار گرفته تشکیل شده و همین نقطه است که حرف باء را از حروف دیگر مشابه جدا میکند و درواقع همین نقطه است که ذات حرف را تشکیل میدهد! این نقطه جایگاه مشیت و مظهر الهی است. نقطه صاحب عصر است. نقطه مانند خورشید است و دیگر حروف بسم الله مانند آینههایی روبهروی آن گذاشته شدهاند. کل بیان چیزی نیست مگر تکامل این نقطه.[110] به همین دلیل است که باب خود را نقطه میخواند، نقطۀ اولی، حرف باء، نقطۀ بیان،…. صاحب عصر، که در عصر و دور بیانی همان (علیمحمد) باب است، حیّ و زنده است.
طبق این تعالیم، آدم که بنا به گفتۀ باب 12210 سال قبل از باب زندگی کرده، نقطۀ اولین دور از چیزی است که ما نسبت به آن شناخت و معرفت داریم (قبل از آدم هم عوالم دیگری بودهاند). بعد، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد صلی الله علیه و آله و سلم ظاهر شدند که هریک نقطۀ ظهور خاص “دور” خود به شمار میآیند. این ظهورهای اعظم همه یکی هستند، دقیقاً همانطور که خورشید دیروز با خورشید امروز یکی است. شکل میرا و فناشدنی ظهورها تغییر میکند اما مشیت باقی میماند. هستی همۀ ظهورهای قبلی بهخاطر ظهورهای بعدی است که هریک از قبلی کاملتر است و ظهورهای قبل از خود را تصدیق و آمدن ظهور بعدی را پیشبینی و اعلام میکند. باب ظهورهای اعظم را با پسری مقایسه میکند که در مقام آدم فقط یک جنین بود، در مقام عیسی پسری دهساله، در مقام محمد صلی الله علیه و آله و سلم یازدهساله و در مقام باب دوازدهساله است! از این معنا در مییابیم که باب بر این باور بوده که مظاهر الهیه هر هزار سال یک بار ظاهر میشوند (هر هزارسال یک سال زندگی پسر محسوب میشود). او خود را بزرگترین ظهوری میداند که تا آن زمان ظاهر شده است.
لذا همانطور که براون میگوید[111]: “نظریهای که اکنون توسط بهائیان تولید و منتشر شده، مبنی بر اینکه باب خود را صرفاً مبشر آیینی میدید که بهاءالله مدت زمان کوتاهی بعد تأسیس کرد و باب فقط همان جایگاه یوحنای تعمیددهنده را برای عیسی مسیح داشت، بهلحاظ تاریخی بهکلی بیاعتبار است. هم در نظر باب و هم در نظر پیروانش، میرزا علیمحمد عصر رسولی جدیدی بنا نهاده و وحی نوینی ـ کتاب بیان ـ آورده که ناسخ قرآن بود، چنانکه قرآن ناسخ انجیل به حساب میآمد.”
باب بر این تصور نبود که آخرین ظهور الهی است، بلکه همانطور که شمس حقیقت بهکرات باز میآمد، ظهورات جدیدی خواهند آمد و هر ظهوری کاملتر از ظهور سابق خواهد بود. بنابراین، ظهورهای جدید باید در سالهای آینده ادامه یابند. ازاینرو، باب از پیامبری که در قیامت بعدی ظهور میکند با عنوان “مَن یظهره الله” نام میبرد. یکی از ویژگیهای برجستۀ نوشتههای باب ارجاع مکرر او به مَن یظهرهُ الله است که باید پس از او بیاید. فقط در بیان فارسی واژۀ من یظهره الله هفتاد بار آمده است.[112] اهل بیان یا همان پیروان باب، باید مظهر آینده را بپذیرند و مانند یهودیانی نباشند که مسیح را انکارکردند، یا مسیحیانی که محمد صلی الله علیه و آله و سلم را، یا مسلمانانی که باب را انکار کردند! مَن یظهره الله از جانب خدا است و با نقطۀ بیان و دیگر ظهورها همراه است. همۀ ظهورهای سابق برای او خلق شدهاند و هر آیهای که از سوی او نازل شود بهتر از هزار کتاب بیان است. اگر شخصی یک آیۀ او را بشنود و از بر بخواند، بهتر از هزار بار از حفظ خواندن کتاب بیان است. او تنها کسی است که میتواند بیان را نسخ کند.[113] وی ناگهان ظهور میکند و هیچکس را یارای آن نیست که به دروغ ادعای مَن یظهرهُ اللهی کند! تنها خدا از توقیت (وقت ظهور) آگاه است. هرچند باب به زمان آمدن او با کلماتی چون غیاث و مستغاث اشاره میکند. هر حرف زبان عربی ارزش عددی دارد و حروف این کلمات (غیاث و مستغاث) به ترتیب ارزش عددیای برابر با 1511 و2001 دارند. بدین ترتیب واضح است که باب پس از گذشت 1511 سال و یا 2001 سال منتظر ظهور مَن یظهرهُ الله بود نه زودتر.
در بیان فارسی میخوانیم: “اگر به عدد غیاث ظاهر شود و همه به او بگروند، هیچکس در آتش نخواهد سوخت. اگر به عدد مستغاث ظاهر شود و همه به او بگروند، هیچکس در آتش نخواهد سوخت و همه به نور او ایمان آورند.”[114] او وقتی بیاید شجرۀ بیان ثمر میدهد. روشن است که باب بر این باور بود که شریعتش عمری به قدمت ظهورهای اعظم سابق دارد. او انتظار داشت که آیین و قوانین بابی در ایران رسمی شود و ازاینرو دستورالعملها و قواعد مفصلی برای اداره جامعۀ دینسالار بابی نوشت.
در هر ظهور الهی، شخص یا نقطه دو جایگاه دارد:
الف: جایگاه ربوبی در عالم اسماء و صفات، جایی که (شخص یا نقطه) از سوی خدا سخن میگوید، چنانکه باب میگوید: “حقیقتاً من خدایم و جز من خدایی نیست و هرچه غیر از من است مخلوق من است!”[115]
ب: جایگاه بشری که وی در مقام مخلوق، خدا را عبادت میکند. باب در جایگاه نقطه متضمن ظهور کلی هم هست. او فقط به خدا متکی است و دیگران مخلوق باب و وابسته به اویند. پیروانش معمولاً او را با نام “حضرت نقطه” میشناسند. او همچنین “ذکر”، “حضرت اعلی” و “شجرۀ حقیقت” نامیده میشود.[116] یکی از القاب امام دوازدهم “بقیةالله” بود که باب آن را هم برای خود به کار میبرد!
یکی از ابعاد نظام باب، سیستم”حروف حیّ” بود که اولین هجده نفر ایمانآورنده به او بودند. او، شمس حقیقت و حی ازلی، بر آنها تابید و به آنها زندگی بخشید[117] و آنها نیز، آینههایی شدند که نور او را منعکس میکردند. این افراد هجده نفر بودند، زیرا ارزش عددی کلمه حی 18 است. البته این حروف، برخلاف باور غلطی که وجود داشت، بخشی از ظهور اعظم نبودند، بلکه بخشی از ظهور جزئی بودند. باب به آنها متکی نبود، آنها به او محتاج و وابسته بودند. این هجده نفر با باب 19 نفر میشدند که ارزش عددی آن برابر با کلمه واحد است. نام همۀ حروف حی را نمیدانیم. در ضمن، میرزا یحیی صبح ازل و برادر بزرگترش میرزا حسینعلی نوری نیز در زمرۀ آنها نبودند[118] و بعدها به باب پیوستند. بیشتر حروف حیّ در (شورش مسلحانه بابیان در قلعۀ طبرسی) مازندران کشته شدند[119] و باب کسی را به جانشینی آنها تعیین نکرد.
به گفتۀ باب هجده حروف حی “رجعت پیامبراکرم، فرزندش فاطمه، دوازده امام و چهار نایب خاص امام زمان علیه السلام بودند!”[120] ملا حسین که اولین از حروف حیّ و ملقب به باب الباب بود، مدعی شد که رجعت امام حسین، نوۀ پیامبر است! ملا محمدعلی بارفروشی، آخرین حروف حیّ که قدوس نامیده میشد، رجعت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شناخته میشد! بر طبق این آموزه و عقیدۀ بابی، ازآنجاکه ( حضرت) محمد و همۀ ائمه علیهم السلام بهعنوان حروف حی رجعت میکردند، روشن است که باب خود را رجعت امام دوازدهم و یا رجعت پیامبر نمیدانست. او ادعا کرد همانند حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم خورشیدی است که ظهور کرده، بنابراین رجعت او به شمار نمیآید. تمایز میان این دو بر من معلوم نیست. همچنین، قرةالعین، تنها زنی که در زمرۀ حروف حی بود، رجعت فاطمه، دخت پیامبر و مادر امام حسن و امام حسین معرفی شده است. دیگر بابیان اولیه، در کنار حروف حی، نیز رجعت اولیاء گذشته بودند؛ ضمناً بابیان دشمنان بابیان را رجعت فرعون و دیگر دشمنان حق و حقیقت میدانستند!
مشکل بتوان گفت دقیقاً منظور بابیان از “رجعت” چیست؟ در برخی موارد به نظر میرسد که این واژه به ایدۀ حلول ارواح نزدیک است، اما در موارد دیگر، همان مشابهت و یکسانی جایگاه و موقعیت فرد است تا صرفاً انتقال روح. بنابراین وقتی قدوس در شورش قلعه شیخ طبرسی به قتل رسید، به گفتۀ میرزا جانی نشانههای تقدس و کرامت او یکباره به صبح ازل منتقل شد که رجعت قدوس به شمار آمد! پروفسور براون این معنا را به این صورت تفسیر میکند که فضایل و صفات اولیایی که شهید شدند، به صبح ازل منتقل شد که صدها مایل دورتر میزیست.[121] آقای جلال ازل میگوید،”رجعت در مفهوم بابی، ظهور فرد دیگری است از پدر و مادر دیگر، اما روح و قدرت مشابهی با فرد اصلی موردنظر دارد! ظهور حروف حیّ تحقق آمدن دوبارۀ این افراد در هیأت حروف حی است!”[122]
عقیدۀ بابی دربارۀ قیامت، آمدن مظهر جدید است. باب معتقد بود که تمام دوران ظهور مظهر جدید تا مرگ او، دورۀ قیامت مظهر پیشین است. بنابراین قیامتِ پیشبینیشده برای دور حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم با اعلان امر باب در 23 ماه می 1844 (5 جمادی 1260) شروع و تا اعدام او در 8 ژوئیۀ 1850 (28 شعبان 1265) ادامه داشت. به این ترتیب، همانطورکه ثمرۀ اسلام در قیامت بیانی به نتیجه رسید، ثمرۀ بیان نیز در قیامت بعدی، یعنی ظهور مَن یظهرهُ الله به بار خواهد نشست! باب پیشبینی کرد که این قیامتِ آینده 19 سال به طول خواهد انجامید.”لقاءالله در قیامت به معنای لقای مظهر جدید است و بین روزهای روشن قیامت، شبهای تاریک و طولانی هم قرار دارد!”[123]
باب به همین ترتیب، مفاهیم و تعالیم اسلامی همچون قیامت و معاد، صور اسرافیل، پل صراط که معبر بهشت است، میزان و ترازویی که خدا با آن اعمال انسانها را میسنجد، لذات بهشت و آلام جهنم را به سیاقی استعاری، رمزی و غیرواقعی معنا کرد. باب میگوید روز قیامت تفاوتی با روزهای دیگر ندارد؛ این نیز میگذرد درحالیکه مردمان از آمدنش بیخبرند. به گفتۀ باب، دلیلش این بود که مردم طالب این هستند که تعابیر و توصیفات قرآنی درباره روز قیامت و معاد و… بهطور عینی محقق شود؛ لذا وقتی ظهور جدید آمد، از شناختنش درماندند و عاجز شدند! ولی اگر مردم این پیشبینیها را به شیوهای مناسب و استعارهای تفسیر کرده بودند، نه یهودیان مسیح را انکار میکردند، نه مسیحیان محمد صلی الله علیه و آله و سلم را و نه مسلمانان علیمحمد باب را! مردم در جستوجوی علائم بیرونی بودند و نه تحولات درونی و لذا از ایمان آوردن و نجات یافتن باز ماندند!
هرچند بحث و جدلهای عقیدتی، تأملات عرفانی و دعاهای بیشمار به هنگام زیارت بقاع متبرکه و مناسبتهایی از این قبیل جایگاه مهمی در نوشتههای باب دارد، بااینوجود او دستورالعملهای مشخص و معینی برای زندگی این جهانیِ پیروانش نیز آورده است. او در پی تأسیس یک جامعۀ دینسالار جهانی بابی بود و قوانینی برای تنظیم امور دینی و مدنی اهل بیان صادر کرد. میتوانیم فقط به اصول بنیادین نظم نوین بیانی اشاره کنیم.
ازآنجاکه ارزش کلمۀ واحد به حروف ابجد 19 است، باب مقرر کرد که همۀ فعالیتهای اهل بیان باید تحت کنترل و ادارۀ 19 نفر باشد. بهعنوان مثال، هر شهر و روستا باید یک معبد (یا بیشتر) برای عبادت داشته باشد، که مسؤولیت هریک را 19 خادم بر عهده بگیرند. تنها بر مقبرۀ باب و 18 حروف حی بقعه و بارگاه ساخته میشود و در مجاورت این بقاع نوزدهگانه، مقبرۀ دیگر شهدا و مقدسین امر بابی هم برپا خواهد شد. مکانهای مقدس و زیارتگاههای متعلق به ادیان و شرایع سابق باید قلع و قمع و منهدم شوند. همۀ بابیان ساکن در فاصله 250 مایلی قبر باب، در صورت داشتن توان بدنی، باید آن را هرساله زیارت کنند و حداقل ده روز در آنجا اقامت کنند.[124] مزار حروف حی نیز باید زیارتگاه شود و در صورت امکان، زائران با پای پیاده این مسیرها را طی کنند. زائران این اماکن باید نذورات و هدایایی به 19 خادم هریک از این زیارتگاهها تقدیم کنند!
افزون بر این، بابیانی که مستطیعاند باید یک بار در طول زندگی، “بیت شیراز، یا بیت الله” را که محل تولد باب است زیارت کنند. این محل با آمدن هر مظهری تغییر میکند. مثلاً در زمان پیامبر اسلام (بیت الله) مکه بود و در زمان باب شیراز است. آن دسته از بابیان که میان کشورشان و شیراز دریا حائل است، از این زیارت معافاند؛ زنان نیز از زیارت بیت شیراز منع شدهاند. ساکنان شیراز باید هرساله بیت را زیارت کنند و به هر 19 خادم هدیه بدهند. بیت قبله نمازگذاری بابیان است و باید موقع عبادت رو بهسوی آن بایستند و مردگان بابی رو به آن دفن شوند.
علاوه بر زیارت 19 بقعه و بیت شیراز، دارالضربۀ[125] باب در تبریز نیز اهمیت دارد. این خانهای است که باب پس از اولین جلسۀ محکمه تبریز، در آن چوب و فلک شد. واجب است هر بابی ساکن تبریز و یا ساکن در شعاع 412 مایلی تبریز، که به سن 29 سالگی رسیده و مستطیع باشد، این مکان را هرساله زیارت کند و 19 روز در آنجا اقامت نماید و آداب و شعائر مخصوصی را به جا آورد. آنهایی هم که از شدت فقر قادر به چنین کاری نیستند، باید آداب و شعائر را در خانه خود انجام دهند.
غیربابیان مجاز به اقامت در قلمرو و سرزمینهای تحت حکومت ملوک و پادشاهان بیانی (بابی) نیستند و ساکنان این کشورها را باید منحصراً مؤمنان به آیین بابی تشکیل دهند. همچنین هیچ فرد غیربابی نباید در استانهای فارس، خراسان، مازندران و آذربایجان، که اولین ایالتهایی بودند که آیین بابی در آنها تبلیغ شد، سکنی گزیند، اما غیربابیانی که بابیان از کسب و کار آنان سود میبرند، از این ممنوعیت معافند.
باب اهمیت زیادی به طلسمها و جادو(گری) میداد. از آنجا که اعداد و اسماء نمایانگر واقعیت اشیاء و امورند، به همۀ مؤمنان بابی دستور داده شده تا حرزها، باطلالسحرها[126] و نگینهای مشخصی را که خود باب طراحی کرده بود، استفاده کنند! باطلالسحرها باید به گردن نوزادان آویخته شود. به نظر گوبینو باب میخواست الحاد و کفر کَلدیان عهد عتیق را که مدت زمان زیادی متروک شده بود، احیاء کند؛ چراکه به باور گوبینو، نظام بابی پر از شعائر همزادپندارانه و زندهانگارانه[127] بود، حتی ویژگیهایی که در چندخداباوری وجود داشت نیز مطلوب نظر او بود.[128]
به حاکم بابی این اختیار داده شده که اموال غیربابیان در قلمروشان را مصادره و تصرف کند، اما اگر آن شخص ایمان بیاورد و بابی شود اموال به او بازگردانده میشود. در موقع غلبۀ ارتش بابی بر یک کشور و درصورتیکه باب در قید حیات بود، گرانبهاترین اموال مصادرهشده باید برای باب در نظر گرفته شود و اگر او در قید حیات نبود، باید برای من یظهره الله کنارگذاشته شود! پیرو این مهم، یکپنجم ارزش تمام اموال مصادرهشده باید به مصرف:
الف: ازدواج بابیان اهل بیان،
ب: هدیه به فاتح سرزمینهای غیربابی و سربازانش،
ج: باقیمانده نیز صرف بنای بقاع بابی شود ـ اگر تا به حال ساخته نشدهاند ـ یا میان اهل بیان توزیع گردد.
معلوم نیست چگونه این قوانین مربوط به فتح اقالیم و تقسیم غنایم با دیگر فرامین بیان جور در میآید. مثلاً «هیچ کس نباید به دلیل ایمان نیاوردن به باب به قتل برسد، چراکه کشتن یک نفس، خروج از دین خدا است … و اگر کسی بخواهد به چنین کاری مبادرت کند اهل بیان نبوده و نیست». اجبار دیگران به قبول آیین بابی ممنوع است، مگر به هنگام ضرورت و جنگ! تا جایی که میدانیم، باب نه پیروانش را تشویق به برداشتن سلاح در راه امر بابی در مازندران و زنجان کرد و نه آنها را از این کار بازداشت. شاید منع قتل و کشتار توسط باب در زمانی که جنگ بابیان رو به پیشرفت و شدت داشت، خود نشاندهندۀ این امر است که او از اقدامات پیروانش راضی نبوده است، گرچه اگر او بهصراحت آنها را از به کار بردن شمشیر منع کرده بود، احتمالاً تعداد تلفات و کشتههای بابی بسیار کمتر از این بود.
هرچه در احکام باب خشونت و شدت بیشتری نسبت به غیربابیان اِعمال شده، در عوض حکم داده بابیان بیشترین مهربانی و ملایمت را در میان خود داشته باشند. او اجازۀ تنبیه بدنی، زندانی کردن و یا استفاده از زور نسبت به بابیان را نداد و مجازات اعدام بابیان جایی در نظامنامۀ حکومتی او نداشت. اگر مالیاتها پرداخته نمیشود، به زور هم نباید جمعآوری شود. تنها تنبیه و مجازات اهل بیان پرداخت جریمه و ممنوعیت مردان از نزدیکی با همسرانشان بود، زنانی که لزوماً در جرم همسرانشان شریک نبودند! ضمناً معلوم نیست چگونه این تنبیه باید به اجرا گذاشته و کنترل میشد!
به نظر میرسد باب مایل بود شکل بیرونی دین (آداب و مناسک) را که نقش مهمی در زندگی مسلمانان ایفا میکرد از میان بردارد که این امر برای بیشتر پیروانش غیرقابلپذیرش آمد. بنابراین او خود را درگیر سبک کردن بار گرایش به مناسک و آداب دینی کرد. برای شیعیان مسألۀ پاکی و طهارت اهمیت دارد. خوک، سگ، تماس با میت، مدفوع و بسیاری چیزهای دیگر نجس تلقی میشوند. اگر فردی دراثر تماس با شیء یا فرد نجس ملوث شود، باید به شیوهای که توصیه شده، خود را تطهیرکند تا دوباره طاهر شود. باب این دستورالعملها را کلاً حذف کرد و از میان برداشت! برای اهل بیان همه چیز را پاک و طاهر اعلام و غسل و تطهیر را حذف کرد. او حکم کرد نهایتاً یک شیء ناپاک را میتوان با گفتن شصت و شش بار اللهُ اَطهر، یا قرار دادنش در معرض خورشید، زمین، هوا، آتش، یا آب، که همگی پاک و پاککنندهاند، تطهیر کرد. دستورالعملهای خیلی ریزی نیز برای مسائل کاملاً شخصی داده است!
اهل بیان اجازه یافتند با غیربابیان که خود و اموالشان نجس محسوب میشوند، تجارت کنند؛ با این استدلال که هر مالی که بابیان از دست آنها میگیرند «به خاطر افتخاری که درنتیجۀ ارتباط با آیین بابی نصیب آن مال شده» پاک و طاهر میشود!
درعینحال که در بابیت قواعد و مقرراتِ مربوط به غسل و طهارت حذف شده، ولی آیین بیان اهمیت زیادی به پاکیزگی میدهد و گفته شده کوتاهترین راه ارتباط با خدا و بهترین اعمال عبادی است. هر روستا باید حمام آب گرم داشته باشد و برای هر بابی ضروری است خود را مرتباً بشوید، موهایش را کوتاه کند، به بدنش حنا بمالد و ناخنهایش را کوتاه کند.
مراسم عبادی نماز که در اسلام سه بار در روز و رو به مکه صورت میگیرد، در بابیت وجود ندارد. اثری از نماز جماعت و جمعه هم نیست، مگر نماز جماعت برای میت. نماز فرادی خوانده میشود اعم از اینکه در معبد بابی یا در خانه باشد؛ بنابراین نیازی نیست که یک روحانی پیشنماز باشد. یکی از اوقات نماز واجب، ظهر است؛ یعنی زمانی که “نماز وحدت” باید خوانده شود. این نماز بر مبنای ارزش کلمه واحد در حروف ابجد، 19 است و مرکب از 19 سجده است که در آن نمازگذار رو به خانۀ باب در شیراز به جا میآورد. کلماتی که به زبان عربی 19 بار در این مراسم عبادی روزانه باید خوانده شود به شرح ذیل است:[129]
شهد الله أن لا إله إلا هو؛ و له الخلق و الأمر. یحيي و يميت و يميت و يحيي و هو الحي الذي لايموت. في قبضته سلطانِ كل شيء. يخلق ما يشاء بأمره. إنه على كل شيء قدير.
باب همچنین عبارت سلامٌ علیکم را تغییر داد و در بیان فارسی دستور داد مردان در سلام بگویند “الله اکبر” و پاسخ بشنوند “الله اعظم”. زنان هم “الله ابهی” را به زبان آورند و در پاسخ “الله اَجمَل” دریافت کنند![130]
روزۀ ماه رمضان مسلمانان یک ماه کامل قمری به طول میانجامد و بیست و نه [یا سی] روز است. باب روزه را به یک ماه بیانی، 19 روز، کاهش داد که از طلوع آفتاب تا غروب به طول میانجامد و ازآنجاکه این روزه همیشه در ماه اسفند و مطابق سال شمسی، در آخرین ماه از سال بابی است، که پس از آن نوروز میآید، روزها کوتاهند و بیشتر از 12 ساعت طول نمیکشد. در اینجا نیز مثل روزۀ مسلمانان خوردن و نوشیدن فقط در ساعات شب مجاز است.
باب اهمیت زیادی به ازدواج میداد و آن را برای پیروانش اجباری کرد. ازدواج باید در سن یازدهسالگی یا حداکثر در سن تکلیف اتفاق بیفتد. مهریۀ زنان شهری به هنگام ازدواج حداقل 19 و حداکثر نود و پنج مثقال طلا است و مهریۀ زنان روستایی همان مقدار نقره است![131] مرد مجاز است دو زن اختیار کند، اما چندهمسری تشویق نمیشود و عقد موقت ممنوع است. البته خود باب حداقل دو زن را داشت. طلاق زمانی ممکن است که طرفین یک سال کامل صبر کرده باشند.[132] اگر یکی از طرفین بمیرد، مرد باید ظرف نود روز و زن نود و پنج روز تجدید فراش کند.
هرچند باب خود فرزندی نداشت، مگر نوزادانی که زود فوت شدند، بااینوجود به تربیت کودکان علاقه نشان داد. او کتک زدن آنها توسط معلم و هر تنبیه سخت دیگر را ممنوع کرد. محتمل است که تأکید بر مهربانی و عشق نسبت به زنان و کودکان ریشه در تأثیرپذیری او از عهد جدید داشته باشد که در شیراز و توسط هنری مارتین، نه سال قبل از تولد باب، به فارسی ترجمه شده و چهارسال بعد از آن به چاپ رسیده بود. او حجاب اسلامی را برای زنان بابی ممنوع کرد و زنان و مردان اجازه یافتند تا آزادانه باهم در تماس باشند؛ هرچند از زیادهروی و صمیمیت بیش از اندازه منع شدند! باب با مسیحیان در اصفهان و تبریز برخورد کرده بود و در بیان از تمیزی و متانت آنها سخن گفته است. همین نشان میدهد که تحت تأثیر آداب و رسومشان قرار گرفته بود ولی نهایتاً بر این عقیده بود که به دلایل عقیدتی جایشان در جهنم است، زیرا به پیامبر اسلام که مقامی بالاتر از عیسی مسیح دارد، ایمان ندارند.
ازآنجاکه ارزش عددی کلمۀ واحد، نوزده است، باب فکر کرد که همه چیز باید بر اساس این عدد نظم و ترتیب یابد. بدین ترتیب تقویم جدیدی پیشنهاد کرد مرکب از نوزده ماه و هر ماه نوزده روز، که مجموعاً 361 روز میشود. با کنار گذاشتن تقویم قمری و به حساب آوردن سال شمسی بهعنوان آغاز سال بابی، به نظر میرسد باب تحت تأثیر احساسات وطنپرستانه بوده باشد.[133] اولین ماه بابی بهاء خوانده میشود و ماهی است که به نقطۀ ظهور یا همان باب در دور (شریعت) بیانی[134] اختصاص یافته است. اولین روز از اولین ماه که نوروز است یوم الله نام دارد و نام دیگرش یوم النقطه (همان باب) است.
اعلان امر باب در روز 23 ماه می 1844 در شیراز مصادف بود با 5 جمادی الاول سال 1260 قمری، ازاینرو عموماً عصر بابی[135] از آن تاریخ، یا نوروز که مقدم بر تاریخ اعلان امر است (20 ماه مارس 1844) محاسبه میشود ولی از روی دفترچه خاطرات شخصی باب که امروزه در دسترس است در مییابیم هدف او این بوده که دور بابی دقیقاً شش سال بعد از اظهار ادعایش آغاز شود؛ یعنی 5 جمادی الاول 1266 (21 ماه مارس 1850)، که تقارن اول نوروز (یا اول فروردین 1229 شمسی) و اولین روزِ شهرالبهاء است! این معنا در کتاب اسماء کل شیء و لوح هیکل الدین باب تأیید شده است. بنابراین، علیمحمد باب آغاز تاریخ بدیع مورد نظرش را فقط چهار ماه قبل از اعدام خود جشن گرفته است![136]
باب هیچ فکر و تمهیدی برای 4-5 روز تفاوت بین 361 روز سال پیشنهادی خود و 365 روز (یا 366 روز در سال کبیسه) نکرده بود. صبح ازل جانشین باب، بعداً این کاستی را جبران کرد.
جالب است که باب عقیده داشت مأموریتش «1270 سال پس از رسالت پیامبر اسلام» آغاز شده است. به این علت، او ترجیح داد تا نقطه آغاز امر بابی را نه از تاریخ متداول اسلامی، که مبداء آن هجرت پیامبر (622 میلادی) است حساب کند، بلکه این تاریخ را ده سال جلوتر و از زمان نزول وحی و بعثت ایشان محاسبه میکند.
باب نهتنها تقویم را بر مبنای ارزش حروف ابجدی کلمۀ واحد (19) از نو سامان داد، بلکه تمایل داشت همه امور دیگر نیز به همین ترتیب مرتب شود: نظام پولی، سیستم اوزان و مقادیر، مالیاتها، جرائم و غیره نیز باید بر همین اساس بنا میشد! بیان که متن اصلی آیین نو است، از 19 واحد اصلی تشکیل شد که هر واحد متشکل از 19 باب (فصل) باید باشد. باب زمانی را پیشبینی کرده که “حتی قلمهای در قلمدانها نیز مطابق عدد واحد یا 19 مرتب شده باشند!”
باب قواعد دیگری نیز برای پیروانش صادر کرد که به تعدادی از آنها اشاره میکنیم. برطبق حکم او همه کتابهای نازله از سوی خداوند که متعلق به ادیان قبلیاند، از جمله انجیل و قرآن، با آمدن ظهور جدید منسوخ شدهاند و اعتبارشان را از دست دادهاند. وقتی خداوند وحی جدید، یعنی بیان را (که دربردارندۀ بخش عمده نوشتههای باب است) نازل کرد، مؤمنان بابی باید برای هدایت فقط به آن مراجعه کنند و نظر به اینکه کتاب بیان ناسخ کتابهای وحی الهی ادیان سابق است، به همین ترتیب، تمام کتابهای نوشتهشده توسط علمای ادیان سابق نیز نسخ میشود. برایناساس، باب خواندن کلیه کتابهای غیربابی را ممنوع کرد و حکم به سوزاندن آنها داد. بیتردید منظور او تعداد بیشماری از کتابهای تألیفشده بهوسیلۀ متکلمان و فلاسفۀ شیعه بود که حاوی دیدگاه مخالف او درباره دین بودند و به باور او باعث ابهام و تردید شده بودند! بدین ترتیب، بابیان باید فقط بیان و آثار قلم علمای برجستۀ بابی را که در ظلّ بیاناند، بخوانند. هیچکس اجازه ندارد بیش از 19 کتاب ــ که اولین آنها بیان است ــ داشته باشد. این فریضه بر تمام مؤمنان بابی، تا زمان ظهور مَن یظهرهُ الله لازمالاجرا است. بیان راه راست و مستقیم حقیقت است و برای اهل بیان الزامی است تا معرفت آن را حاصل و آن را به دیگران نیز منتقل کنند. هر سلطان بیانی باید بیست و پنج نفر را برگزیند تا یار و یاور او در گسترش و پیشبرد امر بابی و کمک به ضعیفان و نیازمندان باشند.
باب ترتیبات دقیقی از تقسیم ارث به دست داده است. رباخواری را مجاز دانسته و به هرکس اجازه داده تا هر شغلی را که برای بهبود معیشت خود لازم میداند، انتخاب کند. گدایی شدیداً ممنوع است، هرچند خیرات و کمک به نیازمندان سفارش شده است. مؤمنان بابی هر لباس ظریف و زیبایی که مایل باشند میتوانند بپوشند و از هر میزان طلا و جواهر که داشته باشند میتوانند استفاده کنند. مردان برخلاف سنت اسلامی باید محاسن خود را بتراشند. نشستن روی زمین ممنوع است و باید بر صندلی نشست! اسباب و اثاثیۀ شخصی باید هر نوزده سال عوض شود. مسافرت به خارج از کشور ممنوع است مگر برای تجارت و یا کمک به دیگری! در کشور بیانی حمل اسلحه ممنوع است و هر فرد بابی باید هر چهار روز یک بار حمام بگیرد و بعد از هر غذا دندانهایش را بشوید.
هر مرد بابی باید نوزده روز به نقطه[137] خدمت کند، اما چه بسا نقطه او را از این کار معاف نماید. همه باید در نهایت احترام با نقطه رفتار کنند و خانواده او باید از جانب همه ارج و قرب ببینند. برای او و والدینش باید مناجات و دعاهای مخصوص خوانده شود. هر فرد بابی که ثروتی معادل 100 مثقال طلا دارد باید 20 مثقال آن را بابت “حقوق الله” بدهد. از این مبلغ یک مثقال به نقطه، یک مثقال دیگر به هریک از 18 حروف حیّ و یک مثقال هم در راه خدا اختصاص مییابد. سهم 19حروف حی بعد از وفات به ورثه آنها داده شود و اگر وارثی ندارند خرج ازدواج جوانان بابی شود. آن یک مثقالی که برای در راه خدا است باید برای من یظهره الله کنار گذاشته شود، یا در راه کتاب بیان هزینه شود.
هرخانواده باید هر نوزده روز، نوزده مهمان را ضیافت کند، ولو قادر به تهیه و پذیرایی با چیزی جز آب نباشد. میت را باید یک بار غسل داد، یا چه بسا سه یا پنج بار و در تابوت سنگی به خاک سپرد، درحالیکه انگشتر حکاکیشدۀ اسم اعظم به دست داشته باشد. بعد از خاکسپاری، احبا باید مزار مردگان را هر ماه (19 روزه) یک بار زیارت کنند. استفاده از تریاک، الکل و تنباکو ممنوع است. بر چارپایان بار زیاد نباید گذاشت و از گاو برای سواری و حمل بار نباید استفاده کرد! شیر الاغ نباید خورده شود و تخم مرغ را نباید آن قدر نگه داشت که فاسد شود!
در صفحات پایانی کتاب بیان عربی (واحد 10، بند4) باب مینویسد:
قُلْ اِنَّما الرّابِعُ، جَوْهَرُ الدِّينِ فِي بَدْئِكُمْ و َعَوْدِكُمْ اِنْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ الَّذِي لَا إلهَ الَّا هُوَ، ثُمَّ بِمَنْ يُظْهِرُهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ فِي عَوْدِكُم ثُمَّ بِمَا يُنَزِّلُ اللَّهُ عَلَيْهِ مِن كِتابٍ ثُمَّ بِمَنْ أَظْهَرَهُ اللَّهُ بِاسْمِ عَلِيٍّ قَبْلَ مُحَمَّدٍ ثُمَّ بِمَا نَزَّلَ اللَّهُ عَلَيْهِ مِنَ الْبَيَانِ حَيْثُ كُلٌّ عَنْهُ عاجِزُونَ اِنْ اَدْرَكْتُمْ عَودَكُمْ اِلَي مَن يُظْهِرُهُ اللّهُ فَإذاً اَنْتُم بَدئِكُم تُدْرِكُونَ.
ترجمه: اصل دین شما این است که در بدء و عود به خداوند ایمان بیاورید، یعنی اگر به مَن یظهره الله و کتابش در یوم قیامت که روز عود شما است ایمان بیاورید، درحقیقت به علیمحمد باب و کتابش بیان ایمان آوردهاید. (یعنی ایمان اولیه شما واقعی بوده و الا ایمان شما مورد قبول حق واقع نخواهد شد) اگر شما عود خود به مَن یظهرهالله را درک کردید همانا بدء خود را مشاهده کردهاید.[138]
خلاصه، این نظام عقیدتی، اجتماعی و حکومتی بود که علیمحمد باب تصور میکرد خدا میخواهد بهواسطۀ او در ایران و سراسر جهان برپا دارد! به نظر میرسد او خواستار اصلاحات اجتماعی و معنوی در کشور خود بود. به عقیده او، در آن زمان دین عمدتاً در مناسک عبادی خلاصه میشد و معرفت عمیق چندانی نسبت به خداوند و عشق به همنوع وجود نداشت!
خواننده خود میتواند دربارۀ کیفیت و مناسب بودن کلام بابی، تعالیم او و احکامش برای تأسیس نظام اجتماعی کارآمد و عادلانه در جهان ارزیابی نماید. اعم از اینکه این نظام بیانی الهام الهی بود یا تخیلات و رؤیای اوتوپیاییِ فردی که مدتی طولانی در زندان منتظر فرا رسیدن مرگش بود، این نظام هرگز صورت واقعیت اجرایی نیافت. هیچ پادشاهی به باب ایمان نیاورد و از قدرتش برای تبلیغ آن استفاده نکرد و هیچ ملت و جامعهای سعی نکرد تا زندگیاش را بر اساس آیین بیان سامان بخشد. اگر بهراستی باب آنطور که خود فکر میکرد ظهور اعظم الهی بود و آمده بود تا جای اسلام و تمام نظامات دینی پیشین را بگیرد و یک جامعۀ دینسالار بابی تأسیس کند که حداقل 1511 سال ادامه داشته باشد، چرا هیچیک از امیدهای دور و درازش برای آینده تحقق نیافت و به یکباره افول کرد؟
جمعبندی
ویلیام میلر، نویسنده و متکلم پروتستان امریکایی از سال 1919 به مدت چهل سال بهعنوان میسیونر از سوی کلیسای پروتستان برای تبلیغ به ایران آمد. به سبب اقامت در ایران با بابیان (و بهائیان) ارتباط و معاشرت پیدا نمود و با تعالیم، آموزهها، کتب و افکار رهبران آنان آشنا شد. او با مشاهده فعالیت تبلیغی فریبکارانه بهائیان در غرب، درصدد برآمد واقعیتهای تاریخ بابی ـ بهائی و تعالیم و عملکرد آنان را در معرض دید پژوهشگران قرار دهد. میلر آیین بابی ـ بهائی را نه آیینی الهی، بلکه یک فرقه و جنبش سیاسی مذهبی میداند. او بهویژه کتب تاریخ بابی، منتشرشده بهوسیلۀ بهائیان را تحریفشده میداند و معتقد است کتابهای تاریخی موجود در بهائیت، با توجه به تحولات روز، بازنویسی، سانسور و تحریف شده است.
میلر معتقد است جانشین واقعی باب، میرزا یحیی نوری ملقب به صبح ازل است که برادرش میرزا حسینعلی، با برنامهریزی حسابشده و کودتایی، جایگاه برادر را غصب و اداره امور بابیان را به دست گرفت. او معتقد است راهبردهای اصلی و کلان گروه بابی که منجر به حرکتهای ستیزهجویانه بابیان علیه حکومت قاجار و جامعۀ ایرانی شد، بدون نظر و صلاحدید باب صورت گرفت و به اجرا درآمد و این نشانۀ ضعف مدیریت باب و سوءاستفاده ریاستطلبان و جنگسالاران بابی از فضای جامعه ایران قرن 19 بود. ویلیام میلر آیین بابی را آیینی پرتناقض، غیرمدرن و ناکارآمد میداند. او با بررسی عملکرد بابیان در بدشت و شورش قلعه طبرسی نشان میدهد که احکامی مانند نسخ شریعت و احکام اسلام و مبادرت به شورش و جنگ با حکومت، ابتدا توسط بابیان صورت گرفت و سپس باب که در برابر عمل انجامشده قرار گرفته بود، بهناچار، بر آن تصمیمات صحه گذاشت!
منابع
– میرزا جانی کاشانی، نقطةالکاف در شرح ظهور باب و وقایع هشت سال اول تاریخ بابیه، بریل، هلند، 1910 (به اهتمام و با مقدمه ادوارد براون)
– Azal, Jalal, The Religion of the Bayān and The Claims of the Bahā’is (Azal Notes), An In Depth and Comparative Analysis Supported By Documentary Evidence, 1967-1971, Cyprus (Bayanic Digital Publications, 2004).
– Edward Granville Browne, Materials for the Study of the Babi Religion, Cambridge, 1918, University Press, Digitally Reprinted, H-Bahai, 2002.
– A TEAVELLER’S NARRATIVE, WRITTEN TO ILLUStRATE THE EPISODE OF THE BAB,
CAMBRIDGE, AT THE UNIVERSITY PRESS, 1891.
– Gobineau, Joseph Arthur, Les religions et les philosophies dans l’Asie centrale (“Religions and Philosophies in Central Asia”), Paris, 1865.
– Miller, William Mc.Elwee, The Bahai Faith: Its History and Teachings, South Pasadena.calif; willam Carey library, 358pp, 1974.
[1]. Miller, William McElwee, The Bahai Faith: Its History and Teachings, William Carey Library, ISBN 0-87808-137-2.
این مقاله ترجمه فصلهای 2، 3 و4 (با اندکی تلخیص و افزودن تیتر فرعی) کتاب آیین بهائی: تاریخ و تعالیم آن تألیف میلر است. پیش از این در معرفی میلر، مقالهای در معرفی او و آثار و دیدگاههای او منتشر شده است:
حمید فرناق، بهائیان از دیدگاه منتقدان مسیحی: قسمت دوم: ویلیام مک الوی میلر، فصلنامه بهائی شناسی، شماره 17 : بهار 1400، ص134 – 181.
[2]. Douglas Martin, Missionary as Historian: William Miller and the Bahá’í Faith, Bahá’í Studies, vol4, Association for Bahá’í Studies, Ottawa, 1978.
[3]. Washington Valley University
[4]. Presbyterian
[5]. Cult
[6]. For important dates in the life of the Bab, refer to A Traveller’s Narrative, pp. 221, 249-253, Azal’s Notes, pp. 613, 854.
[7]. این تفسیرِ نادرست است و مغایر اندیشه و گفتار و نوشتههای خود باب، اما در تاریخنگاری بهائی غالب است و روی آن بسیار تبلیغ میشود که آمدن باب صرفاً بشارتی برای آمدن بهاءالله و معرفی بهائیت به جهانیان بوده است!
[8]. واضح است که در اینجا جناب میلر به تبیین توجیه و استدلالهای بابیان ــ بهائیان میپردازد، بدیهی است که از منظر عقاید شیعی، اولاً پیامبر اکرم؟صل؟ چانشین حضرت عیسی نیست، ایشان آیین الاهی جدیدی آوردند، خاتم النبیین است و خاتمیت از ضروریات دین و موردقبول تمام مسلمانان جهان است. ثانیاً با فوت چهارمین نایب خاص امام زمان؟عج؟، به تصریح توقیع آن حضرت و به عقیده شیعه دوازدهامامی، بابِ نیابت خاصه تا زمان قیام و ظهور حضرت بسته است. لذا علما و افکار عمومی شیعه بحث رکن رابع مطروحه از سوی شیخیه را بحثی غلط و انحرافی میدانند. ثالثاً در روایات و منابع معتبر شیعی هیچ مطلبی درباره ظهور امام زمان؟عج؟ بعد از 1000 سال وجود ندارد؛ بلکه کسانی که برای ظهور حضرت تعیین وقت کنند دروغگو و کذاب معرفی شدهاند. (ف)
[9]. Azal’s Notes, pp. 530, 531, 831, 832, 835.
ملا حسین بشرویی اهل بشرویه خراسان بود و در ادبیات بابی به «اول من آمن» یعنی اولین کسی که ایمان آورد، معروف است. اهمیت او در رویدادهای بعدی بابی مثل تبلیغ آیین باب در خراسان، حرکت از خراسان با پرچم سیاه بهسوی مازندران و جنگ قلعۀ طبرسی انکارناپذیر است. قبل از آن هم، او به منزلۀ یک شیخی و شاگرد سیدکاظم رشتی شناخته میشد و وزن و اهمیتی بسیار در میان شیخیان داشت. در عوض اولین مؤمن به باب و اولینِ حروف حی و ملقب به باب الباب شد. ملاقات باب و ملا حسین مخفیانه و در شیراز صورت گرفت و باب در این ملاقات مخفیانه، فقط ادعای رکن رابع شیخی و جانشینی سیدکاظم رشتی میکند و نه هیچ ادعای دیگر.
[10]. باب در مقدمه کتاب که برای ملا حسین خوانده، ادعا میکند که این کتاب را از حجةبنالحسن العسکری دریافت کرده تا حجت و معرف او به مردم باشد.
[11]. Divine authority. او ادعای نیابت امام میکند، نه مقام مستقل
[12]. New History, pp. 39, 40, 399.
[13]. Azal’s Notes, p. 839.
[14]. در احادیث اسلامی بحثی از اعلام قیام و ظهور به تعدادی انگشتشمار نیست، بلکه میفرمایند تمام مردم جهان این دعوت را میشنوند. بر همین اساس تواریخ بابی نیز کوشیدند از فهمیدن تمام حاجیان آن سال یاد کنند! درعینحال لازم به ذکر است که در هیچیک از منایع رسمی ایران، عربستان و عثمانی، سند یا شاهدی مبنی بر اینکه اساساً چنین سفری انجام شده باشد و باب در مکه چنین اعلانی کرده باشد، وجود ندارد!
[15]. این جمله بخشی از دستورات هفتگانهای است که باب به پیروانش داده بود. از همین مطلب مشخص میشود که او در این مرحله ادعای بابی داشته و در سفر به مکه هم اگر رفته باشد، ادعای مهدویت نکرده است!
[16]. در یک روایت شیعی آمده است که امام دوازدهم بلافاصله پس از جانشینی پدرش، در سال 260 قمری غایب شد. در سال 1260 قمری بود که علیمحمد ادعای بابیت خود را مطرح کرد!
[17]. New History p. 211.
[18]. In the Bayan slaying is forbidden – J.R.A.S., October 1889, pp. 927, 928.
نگاهی به محتوای تفسیر سوره یوسف این مطلب را رد میکند. پیروان باب به دستور شخص او دست به شمشیر و قتال شدند.
[19]. New History, p. 209, Bayan quoted in A Traveller’s Narrative, pp. 218, 219.
همانگونه که ملاحظه میشود این ادعا فقط در دو کتاب بهائی تاریخ جدید و مقاله شخصی سیاح آمده، و در هیچ منبع مستقلی بیان و تأیید نشده است.
[20]. منظور کتاب معروف نقطةالکاف است.
[21]. New History, pp. 226, 227.
[22]. آقای ازل بر این باور است که دو کتاب بیان و دلایل سبعه نوشتۀ باب نشان میدهند ادعای قائمیت او قبل از ترک ماکو به چهریق صورت گرفته است.
[23]. New History, p. 241, A Traveller’s Narrative, pp. 290-295.
با استناد به مدارکِ پشتوانۀ همین سخن است که ادعای مهدویت اولیه برای باب (در 5 جمادی 1260ق) از لحاظ تاریخی مردود است.
[24]. A Traveller’s Narrative, pp. 335-347.
[25]. Browne in J.R.A.S., July 1892, p. 452, Materials, pp. 198-208.
[26]. A Traveller’s Narrative, pp. 277-290, New History, pp. 285-290.
برای کسب اطلاعات کامل مجلس گفت و شنود ولیعهد با باب در تبریز، نگاه کنید به: دنیس مک اوئن (ترجمه حمید فرناق)، باب در محکمه، فصلنامه بهائیشناسی، شماره11، پاییز 1398، صص 133-90.
[27]. A Traveller’s Narrative, p. 277.
روضة الصفای ناصری تألیف رضاقلی هدایت، حوادث تاریخی را از آغاز حکومت صفویه تا سال ۱۲۷۰ قمری شرح داده است.
ناسخالتواریخ، تألیف محمدتقی سپهر کاشانی، معروف به لسانالملک است. ناسخالتواریخ در تاریخ قاجاریه جمعاً ۹ جلد است که از تأسیس حکومت قاجار تا وقایع ده سال اول سلطنت ناصرالدین شاه را دربر میگیرد. سپهر در نگارش بخش قاجاریه از دیدهها و شنیدههای خود و اسناد و مدارک رسمی بهره برده است. بخش قاجار ناسخالتواریخ به کوشش جهانگیر قائممقامی در سال ۱۳۳۷ ش در تهران منتشر شد.
قِصَصُ العُلَماء، مشهورترین اثر محمدبنسلیمان تنکابنی، ۱۲۳۵-۱۳۰۲ق، به فارسی در شرح حال علماء و دانشمندان شیعه از قرن سوم تا سیزدهم قمری است. در این کتاب شرح حال ۱۵۳ تن از علمای شیعه آمده است، از برخی مشاهیر غیرشیعی نیز به مناسبت سخن به میان آمده است.
[28]. Ibid, 290.
[29]. Materials for the Study of the Babi Religion
[30]. Materials, pp. 247-260.
[31]. Dr. Sa’eed Khan of Tehran.
[32]. Ibid., pp. 256-258
[33]. Azal’s Notes, pp. 847-850.
[34]. Ibid, p. 848.
[35]. البته همانطور که در متن تصریح شده است، او هر ادعای دیگری را نیز رد کرده و خود را فاقد علم معرفی کرده است!
[36]. Mirza Jani, in New History, pp. 285, 354.
[37]. Rev. Benjamin Labaree of the Presbyterian Mission.
[38]. Materials, pp. 260-262.
[39]. New History, pp. 42-44, Mirza Jani in New History, pp. 360-361.
[40]. The story of Qurratu’1-Ayn is related in New History, pp. 270-284. See also Browne in A Traveller’s Narrative, 309-314.
[41]. Qisasu ’l-Ulama, quoted in A Traveller’s Narrative, p. 198; Subh-i-Azal in New History, pp. 403-404.
[42]. Azal’s Notes, p. 859.
[43]. New History, pp. 357-358.
[44]. Mirza Jani in New History, pp. 357-359, Browne in New History, pp. 359-360, Gobineau, I, pp. 208-211.
[45]. Gobineau I, pp. 208-211, Mirza Jani in New History, p. 357, Azal’s Notes, p. 862.
[46]. Mirza Jani in New History, p. 359.
[47]. عبدالحسین آیتی که عبدالبهاء او را ملقب به آواره کرد. او متعاقباً از بهائیت برگشت و کتاب کشف الحیل را در رد بهائیت نوشت. دلیل برگشت آیتی از بهائیت، علاوه بر آشنایی با بطلان و فساد در بهائیت، مخالفت او با رهبری ناشایست شوقیافندی بود. عده دیگری از بهائیان برجسته هم به همین دلایل از بهائیت برگشتند، ازجمله، صبحی مهتدی، میرزا حسن نیکو، محمد صالح اقتصاد مراغهای، سرهنگ یدالله ثابت راسخ و غلامعلی ادیب مسعودی. هریک از آنها پس از بازگشت به اسلام کتابی در رد بهائیت نوشتند.
[48]. Avareh in Kashfu’l-Hiyal, g. 28. The bestowal of the title “Baha” by Qurratu’1-Ayn is confirmed by Abdu’1-Baha’s aunt in her reply to him inviting her to become a Baha’i – Tanbihu ’na‘imin, p. 5. See Azal’s Notes, p. 865 and Materials, pp. 226- 227.
[49]. Mirza Jani in New History, pp. 360, 378.
[50]. Ibid, pp. 358-359.
[51]. Browne in A Traveller’s Narrative, p. 32, note2.
[52]. Browne in A Traveller’s Narrative, p. 32, note2.
[53]. Gobineau I’, pp. 217-219.
[54]. Ibid, pp. 219-222.
[55]. Browne in New History, p. 361, note 1, Azal’s Notes, pp. 863-864.
[56]. Mirza Jani in New History, p. 362, New History, p. 59.
[57]. Ibid, p. 362, Persian Introduction to Nuqtatu’l Kaf’, p. Sim Ha.
[58]. New History, p. 69.
[59].- همین شعار یا صاحب الزمان نشان میدهد که بابیان قلعۀ طبرسی علیمحمد را باب و نایب امام زمان میدانستند نه خود امام زمان؟ع؟.
[60]. Mirza Jani in New History, p. 363.
[61]. Gobineau I, pp. 244-245.
[62]. New History, pp. 95, 363.
[63]. Ibid, p. 84.
[64]. Mirza Jani in New History, p. 365.
[65]. New History, pp. 86-87, Gobineau I, pp. 261-262, Subh-i-Azal in New History, 409-410.
[66]. New History, pp. 88, 89, 366, Gobineau I, pp. 263-264.
[67]. A Traveller’s Narrative, p. 179.
[68]. Mirza Jani in New History, pp. 378-380, Azal’s Notes, p. 490.
[69]. Mirza Jani in New History, p. 379, New History, p. 65.
[70]. Mirza Jani in New History, p. 380.
[71]. New History, pp. 144 ff., Mirza Jani in New History, p. 371; Gobineau I, pp. 272-290.
[72]. A Traveller’s Narrative, p. 217, New History, p. 261, Mirza Jani in New History, p. 370.
[73]. New History, pp. 250-267, Mirza Jani in New History. 369-370, Browne in A Traveller’s, pp. 211-217.
[74]. Summary by Browne from New History, p. 266, in A Traveller’s Narrative, p. 216.
[75]. ازآنجاکه در بسیاری از کتب و نشریات اخیر بهائیان به «20000 شهید بهائی» در ایران اشاره شده است، لازم است به خواننده یادآوری شود که هیچیک از کسانی که در مبارزات شرحدادهشده در این فصل جان خود را از دست دادند، بهائی نبودند، بلکه همه آنها بابی بودند و هیچ باور و عقیدهای به بهاء و بهائیت نداشتند. ضمناً تعداد بابیانی که در این شورشهای مسلحانه جان خود را از دست دادند، طبق برآوردها کمتر از 5000 نفر بوده است.
[76]. New History, pp. 116-131, 370.
[77]. Browne in New History, p. 280, note 2, Nasikhu’t-Tawarikh quoted in A Traveller’s Narrative, pp. 183-184.
[78]. Gobineau I, pp. 300-303.
[79]. New History, pp. 292-293, Gobineau I, pp. 292-307.
[80]. Civil tribunal.
[81]. New History, pp. 294-296, Nasikhu’t-Tawarikh, quoted in A Traveller’s Narrative, p. 182.
[82]. New History, p. 298.
بر خلاف ادعاهای بهائیان، باب شخصاً دستور پنهان ساختن عقیده برای حفظ جان (تقیه) به دوستانش داده است.
[83]. Subh-i-Azal, New History, p. 412.
[84]. New History, p. 299, Mirza Jani in New History, p. 381, ازجمله تحویل وصیتنامه باب به صبح ازل, in Azal’s Notes, pp. 550-880, Letter of Dr. Sa’eed Khan to the author. این سیدحسین در سال1852 جزء هفت بابی تندرو در تهران کشته شد.(Note #50).
[85]. Browne in, A Year Amongst the Persians, p. 64, New History. 299-308, Mirza Jani in New History, pp. 382-383, Browne in New History, p. 301, note 1, Haji Sulayman Khan to Mirza Jani in New History, pp. 309-310.
[86]. Gobineau I, p. 310, Avarih in Kashful-Hiyal, p. 142.
[87]. Mirza Jani in New History, p. 383.
[88]. New History, pp. 311-312, A Traveller’s Narrative, p. 46, note l.
[89]. Browne in A Traveller’s Narrative. 329 (4) and 332 (26) and 330 (13).
[90]. Azal’s Notes, pp. 884-889, Epistle of the Bab to Suleiman Khan in J.R.A.S. July 2892, p. 481, Browne in A Traveller’s Narrative, p. 110, note4.
[91]. Azal’s Notes, p. 889, which contain an appendix with the Persian text of Subh-i-Azal’s statement, in handwriting of his son Mirza Rizwan Ali. See A Traveller’s Narrative, p. 46, note 1. See also Appendix II, #37.
[92]. برای فهرستها و توصیفهای کتابهای نوشته شده توسط باب، رجوع کنید به براون، ترجمه مقاله شخصی سیاح، ص 335-347، صص 445-499 و 637-659؛ ژورنال انجمن سلطنتی مطالعات آسیایی، 1982؛ براون، موادی برای مطالعه آیینهای بابی و بهائی، ص198-208.
کتب منتشرشده باب (بنا بر یادداشتهای ازل، ص 893) عبارتند از: بیان عربی، بیان فارسی، لوح هیکلالدین، تفسیر بیت اول لوح هیکل، پنج شأن؛ دلائل سبعه به دو زبان فارسی و عربی؛ دفتر خاطرات شخصی باب؛ لوح حروفات؛ مجموعه رسائل خودنوشت نقطه اولی و صحیفه عدلیه. بیانهای عربی و هم فارسی و دلایل سبعه توسط ا.ل.م.نیکولا بهطورکامل به فرانسوی ترجمه و منتشر شده است (موادی ….صص 182، 204) نگارش بيان عربي و فارسي احتمالاً از زمانی كه باب در ماكو بود آغاز شد و پس از انتقال او به چهریق ادامه يافت (یادداشتهای ازل، ص 894؛ و براون در سفرنامه شخصی سیاح، ص 274). هیچیک از کتابهای بیان فارسی و عربی نیز کامل نشده است. هرکدام از آنها قرار بود 19 واحد داشته باشد ولی نیمهکاره رها شدهاند.
[93]. A.L.M. Nicholas
[94]. Materials, p. 201, J.R.A.S. 1889, p. 893 and 1892, pp. 452, 462 ff.
[95]. Materials, p. 205.
[96]. Browne in English Introduction to Nuqtatu’2-Kaf, pp. LIV-XCV.
[97]. Ibid, pp. LVIII-LX.
[98]. Azal’s Notes, p. 530.
[99]. این مطلب درست و دقیق نیست. باب در بخش اول از اولین کتاب خود (تفسیر سوره یوسف) هرگز خود را نقطه نخوانده. سایر سورهها نیز در شب یادشده نوشته نشده است. علاوهبراین، در آن کتاب حکم و قانون جدیدی ارائه نکرد، بلکه به احکام و مقررات اسلامی اشاره دارد و بس. ضمن اینکه ادعای کتاب و محتوای آن این است که او باب حجتبنالحسن عسکری؟ع؟ است. در سوره اول، یعنی همان سورهای که بهائیان آن را باعث ایمان ملا حسین دانستهاند، آن هم با تعریف شیخیه، ادعای مشخص باب در برابر ملاحسین، داشتن مقام رکن رابع شیخی است.
[100]. J.R.A.S. 1889, pp. 916-917.
[101]. ملا صادق خراسانی ملقب به مقدّس، از حروف حی، است. (مترجم)
[102]. این حرف و ادعا نادرست است، زیرا ملا صادق در اذان به دستور شخص باب گفت: ان علیَ قبلِ نبیل باب بقیةالله! او باب بقیةالله است! این ربطی به ظهور الهی بودن ندارد! لذا اگر باب ادعای بیشتری داشته یا به او منتسب شده، در زمانهای بعدی بوده است. حداقل تا سال 1264ق کسی بهطور مستند، جز ادعای بابیت ـ در مفهوم رکن رابع شیخی ـ ادعای مستندی از باب ندارد. مطلب ادعای قرةالعین در مورد نسخ شریعت هم، اگر درست باشد، ظاهراً پس از ادعای او، موردتأیید باب قرار میگیرد، و قبلاً جایی مطرح نبوده است! (مترجم)
[103]. میرزا جانی در تاریخ جدید، ص 369 بیان میکند که باب اولین بار در نامهای به ملا شیخ علی خود را قائم نامید!
[104]. Azal’s Notes, p. 932.
[105]. همان، ص835؛ جلال ازل به بیان فارسی ارجاع میدهد که در آن باب میگوید که او باب الله، شمس حقیقت و نقطۀ بای بسم الله است!
[106]. موضوع خاتمیت از ضروریات دین اسلام است و اختصاص به شیعه ندارد. تمام گروههای شیعه (ازجمله شیخیه) و تمام مکاتب اهل سنت به این اصل باور دارند و پایبند هستند. احتمالاً بابیان (و بهائیان) برای توجیه دیدگاه خود، مطلب نادرستی را به شیخیه نسبت دادهاند و جناب میلر آن را بازگو میکند ولی بههرحال این ادعا و توجیهها بلاوجه و غیرمنطقی است.
[107]. Knowledge of the Manifestation of God.
[108]. Azal’s Notes, pp. 732-736.
[109]. A prescribed verse.
[110]. Persian Bayan, III, 8.
[111]. Nuqtatu’l-Kaf, English Int., p. XXIV.
[112]. Ibid, pp. LXIX-LXXII, A Traveller’s Narrative, pp. 347-349.
[113]. Quoted from Bab in Nuqtatu’l-Kaf, English Int., p. LIV.
[114]. Ibid, pp. XXV-XXVI (Persian Bayan, II, 16, 17), Azal’s Notes, p. 898.
[115]. Nuqtatu’l-Kaf, English Int., p. LXVII.
[116]. A Traveller’s Narrative, pp. 229-230, New History, p. 374.
[117]. Azal’s Notes, pp. 720-721.
[118]. Browne in Persian Int. to Nuqtatu’l-Kaf, p. 35, note 5.
[119]. Subh-i-Azal in New History, p. 417.
[120]. Azal’s Notes, pp. 744, 856-857.
[121]. New History, p. 380, note l.
[122]. Azal’s Notes, p. 934.
[123]. Ibid, pp. 753-760.
[124]. به گفته بابیان، آرامگاه باب در امامزاده معصوم در نزدیکی تهران است، اما به ادعای بهائیان در کوه کرمل نزدیک حیفا است. قبر اکثر حروف حی ناشناخته است. بدیهی است باب با این احکام تند برای تخریب اماکن زیارتی و مقدس سایر ادیان، قصد داشت به زیارت شیعیان از مراقد متعدد ائمه و اولاد ایشان در ایران و عراق پایان دهد. همچنین آرزو داشت زیارت زادگاهش در شیراز، جای زیارت مکه مسلمانان را بگیرد!
[125]. Place of the blow
[126]. Charm.
[127]. Animistic practices
[128]. Gobineau, II, p. 77.
[129]. Persian Bayan, VII, 19 and other writings of the Bab
[130]. Persian Bayan VI, 5.
[131]. یک مثقال حدود 5 گرم است.
[132]. به این یک سال که از کدورت طرفین تا اجرای طلاق به طول میانجامد، ایام اصطبار میگویند.
[133]. Browne in A Traveller’s Narrative, pp. 424-425.
[134].The Bayanic dispensation.
[135]. The Babi Era.
[136]. Azal’s Notes, p. 613
[137]. منظور خود باب است.
[138]. The principal sources for the doctrines and regulations contained in this chapter are: 1) Browne’s exhaustive Index to the Persian Bayan in Nuqtatu’l-Kaf, English Introduction, pp. LIV-XCV, 2) Gobineau’s Chapter XII on the Books and Doctrines of the Babis (II, pp. 43-101), and 3) Gobineau’s translation of the Babi book which he calls kitab-i-Hukkam (II, p. 219-337). Browne states that the author of this Book of Commandments is the Bab, and he terms the book “the shorter Arabic Bayan” (J.R.A.S. 1889, p. 1001). It seems, however, that the book is the Lawh-i-Haykal al-Din (Tablet of the Temple of the Religion), which is a summary of his laws, composed by the Bab while he was in Chihriq (Azal’s Notes, p. 937). And 4) the scholarly and copious Notes supplied to the author by Jalal Azal, without whose understanding of the Babi history and doctrines the early chapters of this book could not have been thus written. Material related to the Bab is found in many sections of Azal’s Notes, especially in pp. 125-130, 530- 531, 623-624, 687- 782, and 829-937.
