پروفسور خوان کول (جان ریکاردو آی. خوان کول، متولد ۲۳ اکتبر ۱۹۵۲)، بهائی مستبصر، یکی از اندیشمندان و تاریخنگاران آمریکایی معاصر در حوزۀ خاورمیانه و جنوب آسیاست. او استادتمام کرسی کالج «ریچارد میچل» رشتۀ تاریخ دانشگاه میشیگان است. کول چندین کتاب با موضوع خاورمیانۀ مدرن نگاشته و مترجم برخی متون عربی و فارسی به انگلیسی است. او که از خانوادهای مسیحی بود، در سال ۱۹۷۲ به بهائیت روی آورد ولی در سال ۱۹۹۶، در پی اختلاف شدید با مؤسسات بهائی، از آن خارج شد.
او دارای بیش از ده کتاب تحقیقی، بیش از بیست مقالۀ محققانه و حدود ده ترجمه و دهها سخنرانی در دانشگاهها و همایشهای علمی است.
خوان كول علاوه بر مطالعات مذهبی و تاریخی بهعنوان یك تحلیلگر سیاسی نیز شناخته شده است و مدتی نیز به حرفه روزنامهنگاری پرداخته و سردبیر چند مجله بینالمللی در حوزه ایران و خاورمیانه نیز بوده است.

خوان كول در سال ۱۹۹۶ در پی ناسازگاری با رهبری تشكیلات بهائی (بیتالعدل) از بهائیت خارج شد و بهتدریج علاقه خود به بهائیت را از دست داد و به یك منتقد سرسخت تشكیلات بهائی تبدیل شد. وی دلیل كنارهگیری خود از بهائیت را اینطور توضیح میدهد:
کنارهگیری من از بهائیت در سال ۱۹۹۶، نه یک اقدام خودخواسته و داوطلبانه، بلکه با نوعی اجبار توأم بود. درواقع تندروهای ساکن حیفا (اعضای بیتالعدل جهانی) به من اختیار دادند که یا اندیشه و عقاید تحمیلی افرادی همچون آقای مارتین (داگلاس مارتین (Douglas martin) فوق لیسانس در رشته تاریخ از كانادا – عضو سابق هیأت مشاورین قارهای و عضو بیتالعدل) را بپذیرم و یا طرد و اخراج خواهم شد. من از این حرف آنها شوکه شدم، زیرا تا آن موقع تصور میکردم که برادران عضو بیتالعدل صرفنظر از اختلاف نظری که با آنها داشتم، بهائیانی باصداقت و از دوستان من هستند و قلباً محبت خالصانهای نسبت به آنها داشتم. ولی اینجا در امریکا، بیرکلند استفان بیركلند، عضو سابق هیأت مشاورین قارهای امریكای شمالی و عضو بیتالعدل در سال ۲۰۱۰) با شادمانی پوزخند میزد و خیره به من نگاه میکرد و از اینکه توانسته مرا از جامعه بهائی اخراج کند خشنود بود. شکی نیست که این طرز فکر، نشئت گرفته از تفکر اربابانش در حیفا است. یکی از دوستانم در حیفا، در تابستان ۱۹۹۶ به من گفت که «دشمنانم» در بیتالعدل، در حال «ردیف کردن» برنامه کنار گذاشتن من هستند! (شاید هم برنامه خاصی به صرف شام و نوشابه و پذیرایی در سر داشتند!) مرا بهخاطر تلاش برای ایجاد شکاف در جامعه بهائی ـ صرفاً به علت بیان دیدگاه بهائیان آزاداندیش و نقد وضع موجود در اینترنت ـ بهعنوان ناقض عهد و میثاق تلقی میکردند. آنها از برچسب ناقض عهد و میثاق بهعنوان ابزاری برای گسترش و تثبیت بنیادگرایی، بهعنوان عقیده جزمی، تغییرناپذیر و خدشهناپذیر بهائی استفاده میکردند. من، در آن زمان، بیاطلاع از همه امور، نمیتوانستم چنین چیزی را باور کنم. قلب من، از اینگونه مسائل، بهشدت جریحهدار شد. (جوابیه خوان كول به نامه ۳ آكوست ۱۹۹۵ بیتالعدل (داگلاس مارتین) آدرس:
http://www-personal.umich.edu/jrcole/bahai/2002/fulltext.htm)
در بیتالعدل هریك از اعضاء وظیفه و مسئولیت خاصی بهعهده دارند و پروندههای مربوطه به آن افراد ارجاع میشود. یكی از اعضای بیتالعدل آقای داگلاس مارتین است كه پرونده «مواجهه با روشنفكران غربی» از سال ۱۹۹۵ به ایشان سپرده شده است. مارتین فوق لیسانس خود را در رشته تاریخ از یكی از دانشگاههای كوچك كانادا گرفته و شخصیت علمی آكادمیكی ندارد. (همان)
خوان کول در دهه ۱۹۹۰ میلادی كه هنوز در بهائیت فعال بود، بر اثر بحثهای تاریخی، سیاسی و انتقادی كه نسبت به بهائیت داشت مورد تنفر مدیران بهائی قرار گرفت. در سال ۱۹۹۶ یك مقام عالیرتبه بهائی با او تماس گرفت و او را تهدید كرد كه اگر به انتقادات خود علیه جامعه بهائی ادامه دهد از بهائیت اخراج شده و بهعنوان ناقض عهد و میثاق معرفی و ارتباط سایر بهائیان با او قطع خواهد شد. ( در قسمت های بعد به برخی از این انتقادات اشاره خواهد شد).
خوان كول از تهدیدها و شیوههای بیتالعدل كه ذهن بسته مدیریتی دارند متحیر شد و از ماندن در جامعه بهائی سر باز زد و در نهایت در همان سال از بهائیت خارج شد.
كول در سالهای ابتدائی پس از اخراج، ارتباطاتی را با پژوهشگران بهائی همفكر خود برقراركرد و با حضور در گروه اینترنتی تالیسمان[1] و تاسیس گروه اینترنتی h-bahai بهعنوان بخشی از شبكه گفتگوی h-net در دانشگاه دولتی میشیگان، بسیاری از آثار دستنایافتنی بابی و ازلی و بهائی از جمله كتاب بیان فارسی، كتاب بدیع و غیره را منتشر و در اختیار سایرین قرار داد.
مقالات دانشگاهی كول و مطالب درجشده در سایت تالیسمان باعث شد تا عده زیادی از روشنفكران بهائی بهعنوان اعتراض جامعه بهائی را ترك كرده و یا در شمار افراد اخراجشده از بهائیت قرار گیرند.
خوان كول به عملكرد مركز جهانی بهائی (بیتالعدل) معترض است و معتقد است كه آنها برخی از قوانین بهائی را نقض كرده و بیشتر از محدوده قدرت و صلاحیت خود عمل میكنند و چنانچه بهائیان به اینگونه كارها انتقاد نمایند، بیتالعدل مجبور خواهد شد عملكرد خود را اصلاح نماید. او در مقاله «یك واتیكان بهائی مورد نیاز است» می نویسد:
حتی نهادهای تمامیتخواه نیز تغییر میكنند و این تغییر بر اثر «انتقاد» و «تفكر نوین» حاصل میشود. اعضای فعلی بیتالعدل نمیتوانند تا ابد بمانند و نیز نمیتوانند خود را شبیهسازی كنند. اگر اكثر بهائیان بهتدریج متوجه شوند كه با اقدامات خود، برخلاف قوانین بهائی عمل میكنند، بهتدریج از این عمل شرمنده شده وآن را رها خواهند كرد. برای مثال عبدالبهاء از بهائیان تندروی زمان خود به ستوه آمده بود. تندروها از او میخواستند میرزا محمدعلی (برادر عبدالبهاء) وگروه طرفدارانش را «كافر و غیر بهائی» معرفی كند. عبدالبهاء به آنها جواب میداد كه او نمیتواند چنین كاری بكند؛ زیرا در آیین بهائی اگر كسی بگوید بهائی است، بهائیان باید او را بپذیرند. حداكثر كاری كه شما نسبت به كسی كه مورد مخالفت مقامات و مسئولان بهائی است، می توانید انجام دهید این است كه خیلی با او دوست و نزدیك نشوید؛ ولی حق ندارید بگویید «فلانی بهائی واقعی نیست. زیرا عقیدهاش چنین و چنان است».
این گفتار عبدالبهاء بهترین الگوی بهائی است. مفسر و مبین رسمی متون بهائی، عبدالبهاء، صریحاً بیان داشت كه خود او هم نمیتواند پیروان و طرفداران میرزا محمدعلی را «غیر بهائی» بخواند، زیرا این كار خلاف تعالیم بهائی است. ولی بیتالعدل جهانی، برخلاف مطالب فوق، آلیسون مارشال[2] را «غیر بهائی» قلمداد كرد. آنها فتوای تكفیر علیه او صادر و او را كافر اعلام كردند، آنها با این كار قانون بهائی را نقض كردند. آیا اعضای بیتالعدل امتیاز و صلاحیتی داشتند كه عبدالبهاء فاقد آن بود؟ آیا آنها فكر میكنند بهتر از عبدالبهاء هستند؟ آنها صلاحیت و قدرتی دارند كه او نداشت؟ آیا آنها مجازند كه نظرات و دستورات روشن و صریح عبدالبهاء، بهعنوان فردی ذیصلاح در مقام قاضی و داور، را نقض كنند؟ و سپس تظاهر كنند از دیانت بهائی واقعی طرفداری میكنند، كه هیچكس را یارای تغییر آن نیست؟
آنها قوانین بهائی را نقض کرده و موجب ناخرسندی عبدالبهاء شدهاند كه از بهشت ابهی نظارهگر كارهای مضحك آنها است و بر آنها میگرید. او فكر میكرد كه ما میتوانیم رفتارها و آداب قرون وسطایی و تفتیش عقاید و تكفیر را پشت سر بگذاریم. این شرایطی است كه امروز بهائیان در آن قرار دارند؛ بنابر نظر مقامات بهائی در حیفا، نظرات وعقاید دروغین و باطل را نباید تحمل كرد.
من میدانم كه برای برخی افراد شنیدن انتقاد علیه بیتالعدل جهانی سخت است. این انتقادات برای كسانی كه سالهای سال بهائی بودهاند و از طفولیت تاكنون برای این نهاد احترام قائل بودهاند سخت است. من این را درك می كنم و بههیچوجه قصد جریحهدار كردن احساسات آنها را ندارم ولی برای من هم سخت و ناگوار است كه ببینم عبدالبهاء مورد كملطفی و بیاحترامی قرار گرفته؛ ببینم كه دستورات و فرامین ساده و صریح او نادیده گرفته شده است. من احساس میكنم كه او كاملاً مورد بیاحترامی واقع شده است. شما با یك انتخاب روبرو هستی: یا باید دیدگاههای عبدالبهاء را رها كنی و دستورات صریح او را زیر پا بگذاری و یا در مقابل اعمال و رفتار خودسرانه امثال پیترخان[3] و داگلاس مارتین (اعضای سابق بیتالعدل) ایستادگی کنی. شما میتوانی یكی از این دو را دوست داشته باشی و اطاعت كنی. یا عبدالبهاء یا بیتالعدل جهانی، ولی نه هردوی آنها را. اگر باور داشته باشی كه عبدالبهاء مقام و منزلتی بالاتر از بیتالعدل دارد، درآنصورت باید اذعان كنی كه حق با اوست و بیتالعدل اشتباه كرده است. بیتالعدل نهادی نوپا است و در حال رشد و تكامل؛ لذا ممكن است اشتباهاتی از آن سر بزند. این اخراجها از آن اشتباهات است. اعتراف به اشتباه و تصحیح آن موجب تقویت و بهبود دیانت بهائی میشود. اینكه آنها را در این تخلفات و اشتباهات رها كنیم باعث غرق و زوال آنها خواهد شد.
(https://bahaisects.wordpress.com/2013/07/13/juan-cole-on-bahai-takfir/)
برای مطالعۀ بیشتر دربارۀ خوان کول و اطلاع از دیدگاه های انتقادی او، ر.ک: محسن مهاجر، بهائیت از دیدگاه منتقدان و روشنفکران بهائی (خوان کول)، فصلنامه بهائی شناسی، شماره 4: بهار 96، ص92-114. همچنین مراجعه کنید به:
http://bahaimag.com/?p=862
استاد خوان کول بعد از جدا شدن از بهائیت، کتاب تحقیقی جالبی در دفاع از صلحآمیز بودن اسلام در مقابل کسانی که اسلام را دین خشونت معرفی میکردند، نوشت. نام کتاب او «محمد، پیامبر صلح در گرماگرم ستیز امپراتوریها» است که به فارسی هم ترجمه شده است[4]. پروفسور خوان کول در شماره چهارم فصلنامه بهائیشناسی معرفی شده است. برای آشنایی با سبک نگارش، دیدگاه و پژوهشهای او در این کتاب، بخش کوچکی از فصل ششم آن کتاب، دربارۀ صلح حدیبیه را در منظر خوانندگان بهائیشناسی قرار میدهیم:

به گفتۀ سیرهنویس متقدم، عروةبن زبیر، محمد صلی الله علیه و آله و سلم همراه با جمعی از مهاجران و انصار در ذیالقعدۀ سال ششم هجری، به قصد برگزاری عمره از مدینه عازم مکه شد. بر پایۀ آنچه عروه نقل کرده است چنین کوششی در سال ششم هجری برای زیارت مسالمتجویانۀ کعبه، در شرایط رویارویی مسلحانه احتمالی از سوی کهنهپرستان جنگطلب مکه، به عملِ دلاورانۀ نافرمانی مدنی میمانست. سران مشرک مکه، به رهبری ابوسفیان و خالدبن ولید، همچنان کعبه را در سلطۀ خود داشتند و هنوز دشمن محمد صلی الله علیه و آله و سلم بودند؛ ازاینرو، خطر شدیدی متوجه این حرکت دستهجمعی بود و هرکسی دخیل در آن بود احتمالاً میفهمید در آن زمان، ایران چنان سرگرم وضعیت سیاسی داخلی خود بود که نمیتوانست برای پشتیبانی از مکه، موالی عرب خود را نظم و نسق ببخشد. هنگامی که پیامبر و همراهانش در محلی به نام ذوالحُلَیفه توقف کردند، پیامبر حلقۀ گلی بر گردن شتری که برای قربانی آورده بود انداخت و بر کوهانش چاکی زد (اِشعار) تا نشان دهد آن را قربانی خواهد کرد. سپس او و یارانش جامههای سپید احرام دربر کردند تا نشان دهند که به قصد جنگ نیامدهاند.
محمد صلی الله علیه و آله و سلم بارها از شیوۀ مشرکان ستیزهجوی مکه که راه مؤمنان را بر زیارت عبادتگاه اصلی و منبع برکاتشان بسته بودند، گلایه کرده بود. سورۀ حج آیۀ ۲۵ میگوید: «به کافرانی که از راه خدا و مسجدالحرام ــ که آن را برای مردم قرار دادهایم، خواه پیرامون آن ساکن باشند و خواه بادیهنشین ــ باز میدارند، و به هرکس که به ستم، خواهان کجروی در آن [زیارت مسجد الحرام] باشد عذاب دردناکی میچشانیم». این آیه نهتنها حمایت نیایشگران شهرنشین بلکه صحرانشینان مناطق دوردست را نیز میطلبد تا این رسم ظالمانه، که حرمت حَرم امن مکه را نقض میکرد، برچیده شود.
در اواخر دهۀ ۶۲۰م. کتاب آسمانی رفتهرفته مسلمانان مدینه را برای امکان آشتی با کهنهپرستان مکه آماده میکرد: «شاید خدا میان شما و کسانی از آنان که دشمنشان میداشتید، دوستیای پدید آورد» (ممتحنه: ۷). بالأخره همۀ مشركان مرتكب جرایم جنگی نشده بودند و اگر واقعبینانه سخن گوییم، بسیاری از آنان، حتی با آنکه در میان ستیزهجویان زندگی میکردند، بیطرف بودند. سورۀ ممتحنه آیۀ 8 چنین میافزاید: «خدا شما را نهی نمیکند که به کسانی که بر سر دین با شما نجنگیدند و از خانههایتان بیرونتان نکردند نیکویی کنید و دادگری بورزید. همانا خدا دادگران را دوست میدارد». این آیه تأکید میورزد که مؤمنان باید با مشرکان غیرمتخاصم به نیکویی و عدالت رفتار کنند؛ این اصلی است که در روم مسیحیِ همجوار یا ایران زرتشتی ناشناخته بود و سنت تفسیری اسلامی متأخر نیز تا حد زیادی بر آن سرپوش گذاشت.
به گفتۀ عروه، هنگامی که صلی الله علیه و آله و سلم و همراهان تشنهاش به چشمهای نزدیک عَسفان رسیدند، پیامبر با یکی از آشنایانش، به نام بشربن [سفیان] کعبی، روبهرو شد و او خبر داد که دیدهورانی، قریشیان را از نزدیک شدن مسلمانان بر حذر داشتهاند. بشر همچنین گفت که جنگاورانی به همین زودی از شهر بیرون آمدهاند. در برخی از روایات آمده است که آنان پوست پلنگ بر تن داشتند و مادهشتران شیرده را با خود آورده و در ذوطوی اردو زده بودند. جنگجوی قریش، خالدبن ولید نیز دستهای از سواران پیشقراول را به غَمیم، در حدود هشت مایلی موقعیت پیامبر، رهبری کرد. آنان با خدا عهد کرده بودند که نگذارند محمد هرگز برخلاف میل آنان به مکه وارد شود».
بر پایۀ روایت منسوب به عروه، محمد صلی الله علیه و آله و سلم با یارانش دربارۀ بهترین عمل رایزنی کرد و آنان گفتند: «ای پیامبر خدا! ما فقط به زیارت خانه خدا آمدهایم و قصد آن نداریم که با کسی وارد جنگ شویم».
در گذرگاه مرار، نزدیک چشمهسارهای حدیبیه، شتر محمد زانو زد و برنخاست. گویند مؤمنان این را نشانهای از خواست خدا گرفتند. طبری حدیثی نقل میکند که در محل حدیبیه که مؤمنان در آنجا اردو زدند خبر مرگ شاهنشاه ساسانی به پیامبر رسید.
سپس بُدَیل خُزاعی مکی، به همراه گروهی از مردان خُزاعه، نزد محمد صلی الله علیه و آله و سلم آمد تا با او مذاکره کند. این طایفه در مکه برخی مؤمنان نوکیش را در میان خود داشت و حتی میگویند که طایفۀ مشرک خزاعه از نظر سیاسی طرفدار پیامبر بود. عروه در اینجا داستانی نقل میکند که با حضور همپیمانان مشرک محمد صلی الله علیه و آله و سلم ساکن مکه ــ که سوره نساء آیۀ ۹۴ به آن اشاره دارد ــ هماهنگ است، او میگوید که خزاعیان در آنجا اطلاعات مهمی دربارۀ موقعیت فعلی در اختیار پیامبر گذاشتند.
محمد صلی الله علیه و آله و سلم به بدیل گفت: «ما نیامدهایم تا با کسی وارد جنگ شویم، بلکه همچون زائران خانۀ خدا آمدهایم».
بدیل در بازگشت به مکه، آنچه را محمد به او گفته بود بازگفت، ولی سران مکه با خشم بسیار واکنش نشان دادند و گفتند که شاید محمد سرِ جنگ نداشته باشد، ولى آنان آمادهاند با او بجنگند و عهد کردهاند که نگذارند او به شهر درآید و سوگند خوردند که نگذارند بادیهنشینان اطراف چنین ضعفی در آنان ببینند.
چند رشته مذاکره بهوسیلۀ نمایندگانی که میان حدیبیه و مکه در آمدوشد بودند، انجام شد. گویند که در یکی از این مذاکرات ابوبکر بهتندی به یکی از مذاکرهکنندگان متکبر مشرک گفت که چه کاری میتواند با الههاش، لات، بکند.[5]
سرانجام، مردی از قبیله کنانه، با دیدن شترانی که به گردنشان حلقۀ گل افکنده شده و برای قربانی شدن نشاندار شده بودند، دریافت که بر اساس قواعد حرم مکه، مؤمنان را نباید تاراند. او قریشیان را مجاب کرد که مصالحه کنند. سپس مشرکان سهیلبن عمرو را برای چانهزنی با محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرستادند و پیشنهاد کردند او میتواند سال بعد بازگردد و حج بگزارد ولی درحالحاضر باید از آمدن به مکه منصرف شود تا قریش نزد بادیهنشینان اطراف حفظ آبرو کنند.
عروه تلویحاً میگوید که رهبران مکه با محمد صلی الله علیه و آله و سلم بر سر بیعت با این طوایف روستانشین به رقابت برخاسته بودند و میترسیدند اگر آشکار شود که مؤمنان راه خود را به مکه گشودهاند، ممکن بود موج تازهای از پیمانها میان مدینه و این مناطق دور از شهر به راه افتد. از سوی دیگر، اگر به این زائران سپیدپوش در ماه حرام حمله میکردند، امکان داشت که خود را چون ستمگرانی شرور نشان دهند و بیعت خود را با هم پیمانان کوچنشین از دست بدهند.
به گفتۀ عروه، اصحاب پیامبر ذرهای از این پیشنهاد خشنود نبودند.
عمرِ زودخشم و زورمند از جای جهید و نزد ابوبکر سالمندتر رفت و پرسید: «مگر او رسول خدا نیست، و مگر ما مسلم نیستیم و آنان مشرک نیستند؟»
ابوبکر سالمند و لاغراندام تأیید کرد.
«پس چرا باید چیزی را که مایۀ اهانت به دینمان است بپذیریم؟»
ابوبکر اعتراض کرد: «از آنچه میگوید فرونگذار، زیرا گواهی میدهم که او پیامبر خداست.»
این سخن، عمر تند مزاج را آرام کرد: «من نیز چنین گواهی دهم».
بر پایۀ روایتی از زُهری، محمد صلی الله علیه و آله و سلم کاتبی را فراخواند تا پیماننامه را بنویسد. او چنین آغاز کرد: «بسم الله الرحمن الرحیم».
سهیل، مانند بسیاری از مکیان، این طرز بیان دربارۀ رحمت الهی را غریب و بیگانه یافت و اصرار کرد که آن را چنین تغییر دهد: «بسمك اللهم» (به نام تو، بار خدایا).
با وجود مخالفت مؤمنان، محمد صلی الله علیه و آله و سلم این را پذیرفتنی دانست و به کاتب گفت که چنین بنگارد. سپس ادامه داد: «این است آنچه محمد، فرستادۀ خدا و سهیلبن عمرو بر سرش توافق کردهاند».
سهیل اعتراض کرد: «به خدا سوگند، اگر تو را فرستادۀ خدا میدانستیم، راهت را به خانۀ خدا نمیبستیم یا با تو نمیجنگیدیم. بنویس: محمدبن عبدالله».
محمد، با علم به آنکه تکلیف صلح مشخص نبود، دوباره سخن خود را فروخورد و پذیرفت: «بنویس: این است آنچه محمدبن عبدالله و سهیلبن عمرو بر سرش توافق کردهاند».
در این سند، که به «پیمان صلح حدیبیه» معروف است، آنان توافق کردند که مؤمنان زیارت خانۀ خدا را به سال بعد موکول کنند تا قریش وجهۀ خود را حفظ کند، ولی در سال آینده به مدت سه روز با سازوبرگ سبک و با شمشیرهای در نیام به زیارت بیایند؛ دو طرف به مدت ده سال از خصومت و دشمنی خودداری ورزند و در خلال این مدت، مدنیان و مکیان از هر حملهای ایمن باشند؛ کسانی که بخواهند با هر طرفی همپیمان شوند آزاد باشند که چنین کنند. توافقنامه حاوی عدم توازن چشمگیری بود. آنانی که میخواستند اردوی محمد صلی الله علیه و آله و سلم را ترک گویند و به قریش بپیوندند آزادانه میتوانستند چنین کنند، ولی نومسلمانان قریشی که میخواستند به مدینه نقل مکان کنند و به محمد بپیوندند، بایستی بازگردانده میشدند.
نویسندگان مسلمان متأخر تلویحاً میگویند که توافق مبنی بر بازگرداندن هر مؤمنی که موفق میشد خود را به مدینه برساند از نظر برخی توافق خفتباری بود. احتمال دارد که شهروندان بعدی امپراتوریهای اسلامی بزرگ نمیتوانستند تصور کنند که اصلاً باید با مشرکان هم درخصوص پیمانها همچون طرف برابر رفتار کرد. در مقابل، قرآن به دلیل آنچه شاید تنها بتوان آن را نوعی انسانگرایی اواخر عهد کهن نامید، بهوضوح بر رفتار عادلانه با همۀ آحاد بشر پای میفشارد. بههرحال، چنین اعتراضاتی (از سوی تاریخنگاران مسلمان متأخر) به لحاظ تاریخی نابهنگام یا تناقضآمیز است. ازآنجاکه کتاب آسمانی آزادی عقیده را تعلیم میداد، محمد صلی الله علیه و آله و سلم نمیخواست فرد مرتدی که به مکه مشرک گریخته است به او بازگردانده شود. ضمناً با توجه به آنکه پیمان صلح به طوایف قریشی اجازه میداد تا با محمد اعلام موافقت کنند و درعینحال، در مکه بمانند، دیگر دلیلی نداشتند که به مدینه هجرت کنند.
عروه میگوید محمد صلی الله علیه و آله و سلم از مؤمنانی که در آن سال راهشان را سد کرده بودند خواست تا شترهایشان را در حدیبیه قربانی کنند. آنان نخست از این کار سر باز زدند، چه به لحاظ شرعی در مواقیت مقدس اطراف کعبه نبودند. آنگاه خود پیامبر قربانیاش را انجام داد و سرش را تراشید، درنتیجه بقیۀ همراهانش را به رودربایستی افکند تا آنان نیز چنین کنند.
برای حدیث حدیبیه، که چند نویسندۀ متأخر از عروةبن زبیر روایت کردهاند، نمیتوان از قرآن تأییدی گرفت. علایمی در روایت عروه نشان از آن دارند که ممکن است براثر دستکاری عوامانه دستخوش تغییراتی شده باشد (داستانسرایان دوست دارند برخی از عناصر رویدادها را سه چندان جلوه دهند و داستان کرامتی از پیامبر هم هست که بهاعجاز برای یارانش آب فراهم کرد). برخی از شروط قرارداد که ذکر شدهاند، به شروط قرارداد صلح ۵۶1 ــ ۵۶2م. میان امپراتوری روم و خاندان ساسانی شباهت دارند، ازجمله توافق دربارۀ عدم پذیرش پناهندگان و الحاق قبایل همپیمان عرب به صلح و شرط آزادی دینیِ پیروانی که در حکومت بیگانه میزیستند. اکنون میتوانیم این ماجرا را نمونهای از عمل جمعی غیرخشونتآمیز با هدف بازگرداندن آرامش اجتماعی در حجاز بخوانیم. اصل گرایش به مصالحه با کهنهپرستان مشرک، چنانچه خود آنان خواهان صلح باشند، نیز در قرآن وجود دارد.
[1]. یکی از گروههای اینترنتی تالیسمان بود كه در اكتبر ۱۹۹۴ بهوسیله جان والریج (John Walbridge)، استاد دانشگاه ایندیانا برای بحث و پژوهش علمی در باره تاریخ، دكترین، و امور و موضوعات جاری بهائی ایجاد شد. در پایان سال اول تأسیس، تعداد اعضای گروه به یكصد نفر بالغ شد و گروه بهخاطر بحثهای صریح و روشن درباره موضوعاتی همچون تفسیر نصوص بهائی، ابعاد مصونیت از خطا در امر بهائی، بحث آینده حضور زنان در بیتالعدل، و امیدواری به حذف و تعطیل سانسور و بررسی كتب، بسیار مشهور شد. بعضاً در آن انتقاداتی هم درباره سیاستها و خطمشیهای گذشته و فعلی تشكیلات بهائی صورت میگرفت. بیتالعدل در پیامی كه در نشریه امریكن بهائی منتشر شد، پژوهشگران و محققان تالیسمان را گروهی بهائی معاند معرفی كرد كه در صدد ایجاد نارضایتی گسترده در جامعه بهائی هستند. متعاقب فشارهای تشكیلات، والریج سایت تالیسمان را در سال ۱۹۹۶ تعطیل كرد و به همراه همسرش لیندا (مردمشناس و استاد دانشگاه ایندیانا) از جامعه بهائی استعفا كرده و خارج شدند. پس از مدتی كول گروه اینترنتی جدیدی بنام تالیسمان ۹ را ایجاد نمود.
[2]. آلیسون مارشال (Alison marshal) 20 سال عضو محفل بهائیان نیوزیلند بود (۱۹۸۰ -۲۰۰۰) او به اتفاق همسرش استیو انتقاداتی را به رهبری جامعه بهائی (بیت العدل ) وارد نمود. بیتالعدل در سال ۲۰۰۰ به دلیل همین اعتراضات آلیسون و همسرش را از جامعه بهائی اخراج نمود.
[3]. پیتر جمالخان (Peter jamal khan) اهل استرالیا – متوفی – عضو محفل ملی استرالیا ۱۹۵۸-۱۹۶۳-مشاور قارهای در استرالیا۱۹۷۶-۱۹۸۳ عضو دارالتبلیغ بینالمللی ۱۹۸۳-۱۹۸۷ و عضو بیتالعدل از سال ۱۹۸۷-۲۰۱۰.
[4]. خوان کول، محمد پیامبر صلح در گرماگرم ستیز امپراتوریها، ترجمۀ صالح طباطبایی، تهران، روزنه، 1398.
[5]. اشاره نویسنده به حدیثی است که در صحیح بخاری (۳/ ۱۹۳-۱۹۸) آمده و در آنجا پاسخ تند و دشنامگونۀ ابوبکر به عروةبن مسعود، از مذاکرهکنندگان قریش، ذکر شده است که پیامبر را سرزنش کرده و گفته بود پیروانش خواهند گریخت و او را رها خواهند کرد. م.
